ch
Feedback
🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم

🏛️رسانه روانشناسی اتاق سوّم

前往频道在 Telegram

🏛️ اتاق سوم |فضایی برای دیدنِ خود چیزی که اینجا میخونید بازتابِ مطالعات نویسنده‌ست، نه توصیه یا تشخیص بالینی برای شرایط فردی شما. شمیم شریفی(رواندرمانگر بالینی) ش.ن [۹۰۲۷۸] ★هماهنگی تراپی: @Therapy_Admin ★Boost: https://t.me/boost/WisdomGrowthPath

显示更多
1 381
订阅者
+124 小时
+1897 天
+77830 天
帖子存档
واقعا :))👌🏻

برای حسنِ ختام یه مفهومِ مهم رو میخوام مرور کنیم: تجربه‌ی زیسته در برابرِ توضیحِ نظری. وقتی کسی میگه «طرف داره باهام بازیِ رو
برای حسنِ ختام یه مفهومِ مهم رو میخوام مرور کنیم: تجربه‌ی زیسته در برابرِ توضیحِ نظری. وقتی کسی میگه «طرف داره باهام بازیِ روانی میکنه» دیگه نیازی نمیبینه که بپرسه این آدم دقیقاً چی حس میکنه؟ از چی میترسه؟ من به چه رفتاری حساسم؟ برچسبِ بالینی، جای کنجکاوی رو میگیره. ⸙ طنزِ تلخِ ماجرا اینه که خودِ روانشناسی (علمی که قراره کمک کنه آدما رو عمیق‌تر بفهمیم) داره به‌عنوانِ ابزاری برای سریع‌تر طرد کردنِ آدما استفاده میشه. :,)) حالا راهِ شکستن این چرخه چیه؟ راهش اجتناب از این اصطلاحات نیست.. راهش استفاده ازشون در جای درستشونه. برای مثال سری بعد که اومدید یه رفتاری رو با یه اصطلاحِ تخصصی توضیح بدید، مکث کنید و همون رفتار رو بدونِ اون کلمه، توصیف کنید. طرف چی گفت؟ چیکار کرد؟ تو چه موقعیتی بودید؟ وَ وَ وَ.... اگه بعدِ این توصیف، هنوز همون برچسب به نظرتون درست میاد، شاید واقعاً همونه. ولی اگه دیدید برچسب زودتر از درکِ شما اومده بود، باید برگردید و ببینید واقعا چی اتفاق افتاده بود و از برچسب زدن استفاده نکنید.

این روزا زبانِ روانشناسی از اتاقِ درمان بیرون اومده و وارد مکالمه‌های روزمره شده و این خودش خبرِ خوبیه. 🐦‍⬛️ مشکل از جایی شروع میشه که این اصطلاحات، به‌جای ابزار، تبدیل به میانبُر شن برایِ درک نکردنِ همدیگه به شکلِ عمیق. مثلاً: ⬩ مرزِ جدید گذاشتنِ کسی یا نه گفتنش تبدیل شه به قضاوتِ «خودشیفتگی» ⬩ نوسانِ خلقیِ معمولی تبدیل شه به «بایپولار» ⬩ حواس‌پرتیِ روزمره بشه «ADHD» یعنی برای اتفاقات ساده هم بخواهیم یک تشخیص بالینی بذاریم. این اتفاق تو فضای عمومی به «تراپی‌اسپیک» معروف شده. مشکل رو دقیق‌‌تر بخوام باز کنم این نیست که این اصطلاحات غلطن؛ مشکل اینه که وقتی همه‌ چیز رو با یه برچسبِ تخصصی توضیح میدیم، دیگه لازم نمی‌بینیم واقعاً بفهمیم چه اتفاقی افتاده.. با این کار ۲تا اتفاق خطرناک تو روابط انسانی رخ میده: ⭒هم ما نمیتونیم احساسِ خودمون رو واقعا حس کنیم ⭒هم فرصتِ درک شدن رو از همدیگه دریغ میکنیم و این چرخه ادامه داره. 🔸نکته‌ی مهم‌ترِ دیگه اینه که تشخیصِ واقعی کارِ یه متخصصه نه یه پستِ اینستاگرام یا یه ویدیوی چند ثانیه‌ای و توضیحِ علائم.. وقتی همه‌ به همدیگه برچسب‌های بالینی میزنن بدونِ ابزارِ لازم برای این تشخیص رو داشته باشن، دارن یه میانبُر خطرناک میزنن تا یه اسمِ آماده رو رفتارِ دیگری بذارن و زودتر از شرِ ابهام راحت شن «حتی اگه اون اسم اشتباه باشه»..

برای حسنِ ختام یه مفهومِ مهم رو میخوام مرور کنیم: تجربه‌ی زیسته در برابرِ توضیحِ نظری. وقتی کسی میگه «طرف داره باهام بازیِ رو
برای حسنِ ختام یه مفهومِ مهم رو میخوام مرور کنیم: تجربه‌ی زیسته در برابرِ توضیحِ نظری. وقتی کسی میگه «طرف داره باهام بازیِ روانی میکنه» دیگه نیازی نمیبینه که بپرسه این آدم دقیقاً چی حس میکنه؟ از چی میترسه؟ من به چه رفتاری حساسم؟ برچسبِ بالینی، جای کنجکاوی رو میگیره. طنزِ تلخِ ماجرا اینه که خودِ روانشناسی (علمی که قراره کمک کنه آدما رو عمیق‌تر بفهمیم) داره به‌عنوانِ ابزاری برای سریع‌تر طرد کردنِ آدما استفاده میشه. :,)) راهِ شکستن این چرخه چیه؟ راهش اجتناب از این اصطلاحات نیست.. راهش استفاده ازشون در جای درستشونه. برای مثال سری بعد که اومدید یه رفتاری رو با یه اصطلاحِ تخصصی توضیح بدید، مکث کنید و همون رفتار رو بدونِ اون کلمه، توصیف کنید. طرف چی گفت؟ چیکار کرد؟ تو چه موقعیتی بودید؟ وَ وَ وَ.... اگه بعدِ این توصیف، هنوز همون برچسب به نظرتون درست میاد، شاید واقعاً همونه. ولی اگه دیدید برچسب زودتر از درکِ شما اومده بود، باید برگردید و ببینید واقعا چی اتفاق افتاده بود و از برچسب زدن استفاده نکنید.

امروز بهش دقت کنید: وقتی که کسی یه مرزِ تازه تعیین کرد، ببینید اولین کلمه‌ای که تو ذهنتون نسبت بهش میاد چیه؟ «خودشیفتگیه»؟ یا
امروز بهش دقت کنید: وقتی که کسی یه مرزِ تازه تعیین کرد، ببینید اولین کلمه‌ای که تو ذهنتون نسبت بهش میاد چیه؟ «خودشیفتگیه»؟ یا زمانی که یه روزِ بد داشتید تو مکالمه گفتید «ترومام فعال شد»؟ ما هرچی بیشتر از این کلمات استفاده کنیم، کمتر میتونیم چیزی که واقعاً اتفاق افتاده رو حس کنیم و این اتفاق داره فراگیر میشه.. امشب میریم سراغِ بررسی همین ماجرا🌿

مثل همیشه ریکشن‌های شما به من علاقه‌مندیتون به انواع محتوا رو نشون میده اتاق سوّمی‌های عزیز♥️ اگر به مبحث خطاهای شناختی علاقه دارید، به پست‌های این تا حالا ریکشن بدید.🙏🏻

برای امروز که نوبتِ دوشنبه‌‌های سبک رسانه‌ست، دلم خواست باهم سری به انیمیشنِ شیرشاه بزنیم چون یکی از واضح‌ترین نمونه‌های خطای شناختی رو میشه تو کاراکترِ سیمبا دید. (شخصاً عاشق انیمیشن دیدنم😄) سیمبا وقتی بچه بود پدرش جلوی چشمش میمیره. ✧ اینجاش مهمه: بعدش کسی که بهش اعتماد داره، یعنی عموش، بهش میگه تقصیرِ توئه که بابات مرد و باید بره و برنگرده.. سیمبا هم این حرف رو قبول میکنه و سال‌ها باهاش زندگی میکنه. فرارش رو هم با یه شعارِ شاد و شنگول توجیه میکنه: «هاکونا ماتاتا»یعنی غصه نخور. ولی زندگیِ بی‌ غصّه‌اش بیشتر شبیه یه فرارِ طولانیه تا آرامش. تو اصطلاحِ روانشناسی به اتفاقی که سیمبا تجربه میکنه میگن شخصی‌ سازی (Personalization) یعنی ذهن اتفاقی رو که خیلی بزرگ‌تر از کنترلِ ماست، گردنِ خودمون میندازه. از سمتِ دیگه چون تحملِ این حس سنگینه معمولاً یه حس دیگه هم دنبالش میاد: اجتناب. دورموندن از هر چیزی که اون زخم رو دوباره فعال کنه. سکانسی که رافیکی سیمبا رو میبره و بهش میگه گذشته میتونه درد داشته باشه ولی میشه ازش فرار کرد یا ازش یاد گرفت، دقیقاً نقطه‌ی چرخشِ همین الگوئه برای سیمبا.🦁♥️ @WisdomGrowthPath

بین اتفاق و واکنشِ ما، همیشه یک "فکرِ خودکار" نشسته که اغلب حتی متوجهش نمیشویم.. #آرون_بک

اثرِ وضوح یعنی مغزِ ما به یه تصویرِ زنده و رنگی وزن و اعتبارِ خیلی بیشتری میده تا به دانشِ انتزاعی. [به تصویری که برای پست گذاشتم نگاه کنید. یه محرکِ خوش رنگ و لعاب بالاتر از دونستنِ منطقیه😶‍🌫] دونستنِ اینکه «این لحظه یا تصویر فیلتر شده‌ست» تو باور منطقیمون هست ولی دیدنِ تصویرِ باکیفیت، مستقیم رو احساسمون اثر میذاره.. برای همینه که دونستن به‌ تنهایی کافی نیست. موقعی که داشتم دنبال یه راهکار درمانی ساده و عملی برای این خطای شناختی میگشتم تا براتون بنویسم، رسیدم به راهکارِ رویکردِ درمانیِ پذیرش و تعهد که واقعا موثره. رویکرد Act میگه: بجای اینکه سعی کنید فکرِ مقایسه‌گرانه رو خاموش کنید، فکرتون رو بلند و شفاف بگید. مثلا: جای«زندگیِ من ناقصه» واضح بگید «دارم فکرِ ناقص‌ بودنِ زندگیمو، تو سرم میپرورونم». این تکنیک کاری که میکنه این نیست که فکرتون رو غلط جلوه بده بلکه میاد و یه فاصله‌ بینِ ما و اون فکر میسازه تا دیگه اون فکر، مستقیم کنترلِ احساساتمون رو دستش نگیره و تو دامِ فومو نیفتیم. ✮پی‌نوشت: اگر الگوهای خطای شناختی رو مکرراً در خودتون میبینید و احساس کردید نیاز به کمک تخصصی دارید میتونید به آیدی @Therapy_Admin پیام بدید و مسیرِ گذر از این تله‌های فکری رو کنارِ هم طی کنیم♥️

نظریه‌ی مقایسه‌ی اجتماعی که فستینگر تو سالِ 1954 مطرح کرد میگه که انسان‌ها به‌طورِ طبیعی خودشونو با دیگران مقایسه میکنن تا بف
نظریه‌ی مقایسه‌ی اجتماعی که فستینگر تو سالِ 1954 مطرح کرد میگه که انسان‌ها به‌طورِ طبیعی خودشونو با دیگران مقایسه میکنن تا بفهمن کجای استانداردها ایستادن. این مکانیزم زمانی که مقایسه محدود به فامیل و همسایه بود تا حدی کار میکرد.. ولی زندگیِ مدرن و آنلاین این مقایسه رو به مقیاسِ میلیون‌ها نفر رسونده. پژوهشی که سالِ 2012 منتشر شد (چو و اج، با عنوانِ معروفِ «بقیه خوشحال‌ترن و زندگیِ بهتری دارن») نشون داد کسایی که زمانِ بیشتری تو شبکه‌های اجتماعی میگذرونن بدونِ اینکه دیگرانو بشناسن، تمایل دارن باور کنن زندگیِ بقیه بهتر و شادتر از خودشونه "دقیقاً به این دلیل که دارن یه نسخه‌ی فیلترشده رو با کلِ واقعیتِ زندگیِ خودشون مقایسه میکنن". نتیجه‌ این قیاس برای آدم‌ها چیه؟ ✧چیزی به نامِ Fomo [Fear Of Missing Out] یعنی ترسِ از جا موندن و حسِ ناکافی‌ داشتنِ مزمن که حتی وقتی زندگیمون خوبه، بازم حسِ بدی بهمون میده. همینجا یه سوالِ مهم پیش میاد که صبح بهش اشاره کردیم. چرا با اینکه میدونیم اون پست فیلتر شده‌ست ولی بازم مقایسه میکنیم؟ جوابش ساده‌ست.. بهش میگن اثرِ وضوح (Vividness Effect)

ریکشن‌های پاییزی کانال رو شما هم دوست دارید؟✨🍁 خودم احساس میکنم واقعا حال و هوای قشنگی بخشیدن به رسانه.

ما دیشب مفصل بررسی کردیم که خود فضای مجازی میاد محتوای دلخواه مارو با شناخت الگوریت بهمون بیشتر نمایش میده. امّا یه پارادوکسِ
ما دیشب مفصل بررسی کردیم که خود فضای مجازی میاد محتوای دلخواه مارو با شناخت الگوریت بهمون بیشتر نمایش میده. امّا یه پارادوکسِ عجیب وجود داره: هرچی بیشتر تو فیدمون آدمایی رو می‌بینیم که ظاهراً زندگیِ کاملی دارن، بیشتر حس می‌کنیم زندگیِ خودمون ناقصه..🪹 ما با وجود اینکه احتمالا میدونیم چیزی که داریم می‌بینیم، زندگیِ واقعیِ اون آدم نیست و گلچین شده از لحظه‌ای از زندگیشه ولی بازم حسمون به خودمون منفی میشه. امشب میریم سراغِ اینکه چرا مغزِ ما نمیتونه این فرق رو تشخیص بده و حسمون تحت تاثیر قرار میگیره؟🌿

ذهنِ انسان یه خطای شناختی داره که اسمش سوگیریِ تاییدیه (Confirmation Bias) یعنی تمایل به دیدن و باورکردنِ چیزهایی که با پیش‌
ذهنِ انسان یه خطای شناختی داره که اسمش سوگیریِ تاییدیه (Confirmation Bias) یعنی تمایل به دیدن و باورکردنِ چیزهایی که با پیش‌ فرض‌های ما هم‌خوانی دارن. فضای آنلاین یه بُعدِ جدید به این خطای شناختی اضافه کرده. سیستم‌های پیشنهادیِ شبکه‌های اجتماعی برای اینکه بیشتر باهاشون درگیر بمونیم، چیزی رو نشونمون میدن که قبلاً بهشون توجه کردیم. حاصلش چیزیه که ایلای پریزر بهش گفت حبابِ فیلتر (Filter Bubble): یه فضای اطلاعاتیِ بسته که فقط صدای خودمون رو به شکل مکرر میشنویم. یه پژوهشِ معروف هم که تو مجله‌ی Science منتشر شد (بکشی، مسینگ و آدامیک ۲۰۱۵) نشون داد که خودِ الگوریتم‌ها، مستقل از انتخاب‌های خودمون میزانِ محتوایِ مخالف‌ِ عقیده‌ای که میبینیم رو کاهش میدن! یعنی حتی اگه بخوایم هم دیدگاهِ متفاوت ببینیم، سیستم جلوشو میگیره..👀🕸 ★نتیجه‌ بلندمدت فقط این نیست که دیدگاهمون محدود میشه بلکه ظرفیتِ ما برای تحملِ نظرِ مخالف هم کم‌کم کاهش پیدا میکنه. وقتی تو یه پژواکِ تکراری باشیم، هر صدای متفاوتی تهدیدآمیز و تهاجمی‌تر از چیزی که واقعاً هست به‌ نظر میرسه. فردا خطاهای شناختی مکمل این خطا رو میشناسیم تا آگاهانه خودمونو نظاره کنیم.🌿♥️

تا حالا دقت کردید هرچی بیشتر میتونیم محیطِ اطراف و شبکه‌های اجتماعیمون رو طبق سلیقه شخصی گلچین کنیم، بیشتر با آدمایی رو به‌ ر
تا حالا دقت کردید هرچی بیشتر میتونیم محیطِ اطراف و شبکه‌های اجتماعیمون رو طبق سلیقه شخصی گلچین کنیم، بیشتر با آدمایی رو به‌ رو میشیم که دقیقاً مثلِ خودمون فکر میکنن؟.. شناسوندنِ یه الگوریتمِ خاص، به تدریج دنیا رو برامون فیلتر میکنه و ما با آدمایی که شبیه هم فکر میکنیم و حرف میزنیم هر روز بیشتر در یک مسیر قرار میگیریم. امشب میخوایم ببینیم این فیلترِ نامرئی دقیقاً چطور کار میکنه و چرا داره تحملِ ما رو در برابرِ نظرِ مخالف کم میکنه؟ چرا گارد مارو بیشتر میاره بالا؟ 🪦

سلام قشنگم روزتون بخیر.♥️ ببینید پیدا کردنِ روشِ برنامه‌ریزی شخصی کاملاً یه مسیر آزمون‌ و خطاییه و هیچ فرمول یکسانی وجود نداره که برای همه جواب بده. لازم هم نیست از اولش آدم بره سراغ جدول‌های پیچیده یا تکنیک‌های سخت. به نظرم بهترین کار اینه که یکی دو هفته رفتارهای خودتو بدون گارد تماشا کنی و ببینی مثلاِ آدمِ دفتر و کاغذی یا با اپلیکیشن راحت‌تری ؟ چه وقتایی انرژی داری و کی‌ ذهنت خسته‌ست؟ بعدش خیلی ساده شروع کن. مثلاً هر شب فقط دو سه تا کار اصلیِ فردات رو مرور کن و سعی نکن کل ۲۴ ساعتت رو ریز به ریز برنامه‌ ریزی کنی. کم‌ کم وسطِ همین امتحان‌ کردن‌ها، متوجه میشی کدوم مدل بیشتر به سبک زندگیت میشینه و سبکِ خودت دستت میاد.

سلام میشه راهنمایی کنید چطور میشه روش برنامه ریزی شخصی خودمونو پیدا کنیم؟