45
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+930 روز
آرشیو پست ها
شاید یکی از بزرگترین اشتباههای ما این باشد که قبل از اینکه خودِ آدم را ببینیم، جنسیتش را میبینیم.
آنقدر درگیر این تفاوتها شدهایم که گاهی یادمان میرود پشت همهشان یک انسان است، با ترسها، آرزوها، تنهاییها و رویاهایی شبیه خودمان.
شاید اگر روزی جنسیت از دنیا محو میشد، باز هم آدمها دنبال یک تفاوت تازه میگشتند تا به آن تکیه کنند و بگویند: (ما با هم فرق داریم.)
شاید مشکل خودِ تفاوتها نباشد. شاید ما بیش از حد به تفاوتها اهمیت میدهیم و یادمان میرود که قبل از هر چیزی، انسانیم.
از جنون، این عالَمِ بیگانه را گم کردهام
آسمانسیرم زمینِ خانه را گم کردهام
نه من از خود، نه کسی از حالِ من دارد خبر
دل، مرا و من، دلِ دیوانه را گم کردهام
چون سلیمانم که از کف دادهام تاج و نگین
تا ز مستی، شیشه و پیمانه را گم کردهام
از منِ بیعاقبت، آغازِ هستی را مپرس
کز گرانخوابی، سرِ افسانه را گم کردهام
در چنین وقتی که بیپرواز شد زلفِ سخن
از پریشانخاطریها، شانه را گم کردهام
بس که در یکجا ز غلطانی نمیگیرد قرار
در نظر، آن گوهرِ یکدانه را گم کردهام
طفل میگرید چو راهِ خانه را گم میکند
چون نگریم من که صاحبخانه را گم کردهام؟
به که در دنبالِ دل باشم به هرجا میرود
من که «صائب»، کعبه و بتخانه را گم کردهام
صائب تبریزی
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبینم
- حافظ
چند روزی طول کشید تا یادداشتم رو دربارهی این کتاب خوب بنویسم. کلی حرف برای گفتن داشتم. اما بعد از تمام کردنش، فقط دوست داشتم سکوت کنم و به نکات و هایلایتهایش فکر کنم. بعد از خواندنش هم اتفاقاتی برایم افتاد که با تمام وجود گفتم: (شوپنهاور، حق داشتی که تنهایی رو انتخاب کنی. فیلیپ اسلیت، حق داشتی که از آدمها ببُری.) اما برگردیم سر اصل مطلب. (درمان شوپنهاور) رو که شروع کردم، فکر میکردم تمام کتاب دربارهی فلسفهی شوپنهاور باشه، یعنی ابتدا زندگینامهای از او و سپس بررسی فلسفهش. اما برخلاف تصورم، داستان جولیوس و فیلیپ تقریباً یکفصلدرمیون در کتاب گنجانده شده بود. راستش، این بخش آنچنان باب میلم نبود، اما و اما! این موضوع چیزی از ارزش آموزههای کتاب کم نکرد. در ادامه تصمیم گرفتم (جهان همچون اراده و تصور) شوپنهاور رو هم بخونم و بهدلیل شباهتهای تقریبی زندگیام با او، بیشتر دربارهی این فیلسوف مطالعه کنم.
کمکم دارم نوشتههای شوپنهاور رو درک میکنم؛ حالا میفهمم چرا تنهایی رو برای خودش پناهگاه میدونست.
چه کتاب خوبیه، نویسنده چقدر واقع بینانه و بدون تعارف به مسئله کامل نبودنِ همه چیز پرداخته :)
تموم شد 🍃
و در نهایت، به لایه پنهان و نانوشتهی کتاب رسیدم، نکتهای که حاصل برداشت شخصی خودمه:
بخش عظیمی از شکستهای ما در زندگی، و اتفاقاتی که برای ما معنیِ شکست پیدا میکنند، ریشه در خطاهای ذهنی، احساسی، جسمی و نفسانی دارند. پس از وقوع شکست، ذهن ما بهسرعت وارد فاز توجیهگری میشود و تقصیر را به گردن خودمان میاندازد.
