452
مشترکین
-124 ساعت
+67 روز
+5430 روز
آرشیو پست ها
452
تو، تنها گُلی هستی که خودخواهیام قد نداد به چیدنش. تمامت را میخواهم. قامت لرزان و نجیبت، به همراه هر آنچه از تو در قلبِ زمین پنهان شده است. تمامت را دوست دارم. حضورِ در بادت، گلبرگهای همیشه سرزندهات و آن ریشهی عمیقی که به خاک دواندهای. تو نفیسترین گل دورانِ منی. بیآنکه لای صفحات دفترم له شده باشی، باز هم هر خطم بوی تو را میدهد. تو تکدرخشش این دشتِ خاموشی. با کشیدنی بودنت شوخی نمیکنم. عطر تو را که نفس میکشم، از تنِ خودم برمیخیزم و دوباره برای تو خاک میشوم. تو فقط رشد کن. بگذار دویدنِ وجودت را در بافتِ بودنم حس کنم. عزیزم، برای من یک لبخند از تو کافیست. تو بخند، من هم زنده میمانم. اصلا بگذار خارهایت پیش از لبهایت سهمِ من شوند، بوسیدنت ارزشِ هر زخمی را دارد. با وجود خلأ تاج بر روی این سرِ بههمریخته و سوخته، برای من همان تک گلِ سیارهای هستی تو. و من، اقتباسی افراطی از شازده کوچولو، که اینبار سیارهی کوچک خود را ترک نکرد.
452
خواسته کوچکم این بود که در آغوش تو باشم. اکنون در آغوش شبم اما. دستان غم دور گردنم است و از تو با ماه میگویم.
452
من سراپا خاکسترم، اگر میخواهی نوازشم کنی هیچ مانعت نمیشوم. ببوس مرا. ولی ایکاش این بوسه تلخ کامت نکند.
