fa
Feedback
نجواهایِ شبانه

نجواهایِ شبانه

رفتن به کانال در Telegram

دفترِ ذهنِ من در شب جایی برای فکرهای خام برای حس‌هایی که جا موندن

نمایش بیشتر
422
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
+1930 روز
آرشیو پست ها
«بی‌رحمانه‌ترین چیز زندگی همینه: اینکه هیچ‌چیزی که دوستش داریم موندگار نیست. همه‌ی لحظه‌های خوب، همه‌ی آدمایی که با بودنشون دلم گرم میشه، همه‌شون فقط دارن می‌گذرن… انگار واقعاً هیچ‌چیزی قرار نیست بمونه.

فوتبال عزیز، این رسمش نبود! ما تو رو برای شادی می‌خواستیم، نه برای اینکه هر شب یه تیکه‌ از قلب‌مون رو با رفتنِ اسطوره‌ها جدا کنی. دیشب نیمار، امشب رونالدو،شاید فردا مسی… انگار داری چراغ‌های ورزشگاه رو یکی‌یکی خاموش می‌کنی.

خداحافظ اسطوره.
خداحافظ اسطوره.

عجب جام‌جهانیِ غمگینی بود.

یه جوری دلم پره که اگه بغضم بشکنه، سیلش نیاگارا رو هم شرمنده می‌کنه.

پتانسیل دیدن اشک‌های رونالدو رو ندارم... لطفا گل بزنید.

Siyavash Ghomeyshi Golhaye Pooneh 128 .mp314.27 MB

یه وقت‌هایی کلمه‌ها بلد نیستن به دلتنگی اعتراف کنن؛ برام موزیک بفرست.

آدما همیشه دنبال راهکار یا نصیحت نیستن، گاهی فقط یه گوشِ شنوا می‌خوان. لازم نیست حتماً کفش های اونا رو پوشیده باشی و مسیری که اونا رفتن رو طی کنی تا درکشون کنی؛ همین که بشنوی، کافیه. گاهی یه “می‌فهمم” ساده، آرامشی به دلِ طرف می‌ریزه که خودت هم از عمقش بی‌خبری.گاهی شنیده شدن، خودش یه جور درمانه.

Repost from ᴹᵉ
photo content

توی این شلوغیِ آدم‌هایی که فقط کلیات رو می‌گن، تو دلت رو خوش کن به اون تک‌وتوکی که تو رو لایقِ دونستنِ جزئیاتِ روزشون می‌دونن.

باور کن، درست وقتی که در تاریک‌ترین شبِ تنهایی‌ات، در میان خاکستر ناامیدی نشسته‌ای، ناگهان صدای کوبیدن بر در می‌آید؛ همان شعله‌ی کوچکی که در دل شب، قرار است سپیده‌دم را نوید دهد.

اگر موزیک می‌بودم می‌شدم بغلم کن از تتلو.

Repost from FOu!
ولی خودمونیم، این " نوشتن" مارو از چه منجلاب‌ها و غم‌هایی که نجات نداد.

ذهن من، بایگانیِ بی‌انتهایِ جزئیات است. هیچ اتفاقی در من نمی‌میرد؛ از کوچک‌ترین پروازِ یک پروانه تا بزرگ‌ترین طوفان‌های زندگی، همه با وضوحی یکسان، در من تکرار می‌شوند. من نه فراموش می‌کنم و نه رها می‌کنم؛ من فقط، در تکرارِ بی‌امانِ “همه چیز” زندگی می‌کنم.

هنر، زبانِ بی‌صدای روح است.

08 Jangale Jari.mp39.43 MB

کاش هنوز هم با یک بوسه، زخم‌هایم التیام می‌یافتند.

گاهی لازم نیست همیشه قایق رو هدایت کنی؛ فقط بشین و اجازه بده جریان آب تو رو ببره. ذهن رو مثل یک چراغِ خاموش، مهار کن و اجازه بده تاریکیِ آرامش، راهِ کشفِ خودت رو نشونت بده. رها شو، حتی اگر جایی برای رسیدن نداشته باشی.

اسیر شدم بین فکرهایی که دست از سرم برنمی‌دارن و حس‌هایی که کاری از دستم براشون برنمی‌آد.