𝑽ē𝑵𝑶𝑹
رفتن به کانال در Telegram
𝐷𝑒𝑠𝑝𝑢é𝑠 𝑑𝑒 ℎ𝑎𝑏𝑒𝑟 𝑠𝑜𝑝𝑜𝑟𝑡𝑎𝑑𝑜 𝑡𝑎𝑛𝑡𝑜 𝑑𝑜𝑙𝑜𝑟, 𝑞𝑢𝑖𝑒𝑛 𝑙𝑙𝑒𝑔𝑎 𝑎 𝑙𝑎 𝑚𝑒𝑡𝑎 𝑦𝑎 𝑛𝑜 𝑒𝑠 𝑙𝑎 𝑚𝑖𝑠𝑚𝑎 𝑝𝑒𝑟𝑠𝑜𝑛𝑎 𝑞𝑢𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑡𝑖ó 𝑎𝑙 𝑖𝑛𝑖𝑐𝑖𝑜. @JeonSeabot
نمایش بیشتر1 346
مشترکین
-1824 ساعت
+77 روز
-2630 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
تا کلوزد بزنم همه لفت میدن، ولی کسی حاضر نیست بیاد چنل جدید تا انگیزه ای بشه پر قدرت تر از قبل شروع کنم :(؟
Repost from N/a
و همچنین اونر های عزیزی که از طریق فولدر "وایت رز" اینجا جوین شدید، من قصد دارم از این فولدر بیام بیرون، اما اگه هرکدوم از شما عزیزان این پیامو فور کنید علاوه بر پیام بالا، حمایت همیشگی و متقابل منو قطعا خواهید داشت و محبت بزرگی به من میکنید 🤍
Repost from N/a
دوستای قشنگم 🤍
من قصد دارم این چنل رو کلوزد و تو چنل جایگزین شروع به فعالیت کنم [با همین روال و با همین تم!] فقط چون اوضاع این چنل اصلا خوب نیست [تعداد ویو نسبت به تعداد ممبر ها!]
از بقیهی اونر های دوست داشتنی که لطفشون همیشه شامل حال اینجا بوده، میخوام که اگر دوست دارن همچنان همراه من باشن، این پیامو فور بزنن چنل های زیباشون و چنل جدید رو پروموت کنن 🫂
لینک چنل ♥️👇🏻
https://t.me/diaryoflove_11
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
ㅤ ㅤ ㅤ ㅤ دنیای عسلی او
ㅤ ㅤㅤ ⏔⏔⏔ ꒰ ᧔ෆ᧓ ꒱ ⏔⏔⏔
او همیشه گوشهی پنجره را برای خودش نگه میداشت. عصرها، وقتی نور نارنجی روی رومیزی چهارخانه میافتاد، دفتر کوچکش را باز میکرد و بیسکوییتهای دارچینی را از توی قوطی حلبی درمیآورد. روبان باریکی دور مچش میبست و با نوک مداد روی کاغذهای زردشده نقاشی میکشید. انگار تمام دنیایش در همان عصرهای کوچک و دوستداشتنی جا میشد.
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
+4
⊹ ࣪ ˖میـان ࢪوبانهاے کاࢪامـلے، جعـبهے بیسـکوییت و نـتهاے پࢪاکنـدهے یک ملودے قدیـمے؛ کمے داࢪچیـن، کمے شیـطنت و کلے شیـࢪینےِ بےدلیـل𓂃 ๋࣭ ⋆۪
Repost from 𝐂𝚮𝚨𝚿𝚺𝚲𝐔 𝟑𝚨𝚳𝚯𝚱
+4
⭐⭐⭐⭐
⭐⭐⭐⭐𝐼𝑛 𝑇ℎ𝑒 𝑁𝑖𝑔ℎ𝑡
🌨️🌙🌨️
𝐼 𝑙𝑒𝑓𝑡 𝑡ℎ𝑒 𝑟𝑎𝑖𝑛 𝑤𝑎𝑠ℎ 𝑎𝑤𝑎𝑦 𝑒𝑣𝑒𝑟𝑦
𝑣𝑒𝑟𝑠𝑖𝑜𝑛 𝑜𝑓 𝑚𝑒 𝑡ℎ𝑎𝑡 𝑛𝑜 𝑙𝑜𝑛𝑔𝑒𝑟 𝑏𝑒𝑙𝑜𝑛𝑔𝑠.
🌨️🌟🌨️
Repost from 𝖵𝖾𝗅︎𝗅︎𝗂𝖼︎𝗁︎𝗈𝗋 ࣬
من آداب ایمان را از برم؛
میدانم کجا باید سر فرود بیاورم، چه هنگام باید لب به ستایش بگشایم و در کدام محفل، کدام واژه را بر زبان جاری کنم. گاهی حتی چنان از ایمان سخن میگویم که گویی سالیان درازی را در جوار معابد گذراندهام؛ حال آنکه حقیقت، چیز دیگریست. من تنها زبانِ مؤمنان را آموختهام تا در جهانِ بیگانهی آنان، بیدین و بیپناه نمانم. چرا که جامعه با آنان که معبودهایش را به رسمیت نمیشناسند، چندان مهربان نیست؛ پس چه بهتر که گاهی سر به نشانهی تصدیق فرود آورم و بگذارم گمان کنند من نیز از قافلهی معتقدانم. اما اگر از من بپرسی که حقیقتاً در برابر چه چیزی زانو میزنم، پاسخ را نه در کتب مقدس خواهی یافت و نه در طاقهای بلند معابد. معبود من، در هیبتی انسانی قدم بر زمین میگذارد؛ نفس میکشد، میخندد، گاه میرنجاند و بیآنکه بداند، با سادهترین حضورش، جهان مرا از نو میآفریند. من در او چیزی یافتهام که هزاران سال است بشر برای یافتنش آسمان را زیرورو میکند. تمام آنچه را که دیگران در ابدیت، در رستگاری و در وعدههای آسمانی جستوجو میکنند، در محدودیتِ دو دست، در گرمای یک نگاه و در فناپذیریِ وجودش دیده ام. چه تناقض باشکوهیست؛ من که هیچگاه به تقدسِ اشیا و اشخاص باور نداشتم، اکنون از هراس آنکه مبادا غباری بر دامانش بنشیند، جهان را به محاکمه میکشانم. من که هیچ محرابی را خانهی خویش نمیدانستم، اکنون تمام جهات را با سمتِ حضور او میسنجم. و اگر این پرستش است، بگذار چنین باشد. اگر این کفر است، بگذار نامش را کفر بگذارند. من نه در پی تبرئهی خویشم و نه در انتظار تأیید جماعت؛ چراکه سالهاست میان حقیقت و آنچه دیگران حقیقت میپندارند، انتخابم را کردهام.من هنوز در آیین آنان غریبه نیستم؛ نام خدایانشان را میدانم، به رسمشان نیایش میکنم و در شمارشان جای دارم؛ اما وفاداریِ جانم، از آنِ معبودیست که نه به من ایمان آورده و نه از پرستیده شدن خویش خبر دارد.
