چـکـامـهـ زار 🌘📜
رفتن به کانال در Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
نمایش بیشتر452
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
تا که آمدنم وقت یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن حالی حیرانم چطوری بیدارش کنم 😔😂
همه چیز درونم خسته است،
قلبم دیگر آنچه بود نیست، شکننده شده مانند شیشهای که با صدایی که هیچکس نشنید شکست،
لبخند میزنم انگار ترکها به من درد نمیدهند،
و تظاهر به قدرت میکنم در حالی که غم به آرامی دندانهایش را فرو میبرد،
از نزدیک شدن به چیزهای زیبا میترسم،
چرا که هر آنچه دوست داشتم رفت، و هر آنچه به آن تکیه کردم سقوط کرد،
قلبی که زمانی پر از زندگی بود،
اکنون فقط یک خرابه است که جز سکوت چیزی بلد نیست.
آدمها هرچی با همدیگر صمیمیتر میشوند، به همان نسبت پتانسیل شبیه به هم شدنشان بیشتر میشود. مثلاً یک دفعه به خودت میایی و میبینی خندیدن تان مثل هم است، نظرات و افکارتان مثل هم است، سلیقههای تان ن مثل هم است، و یک دفعه میبینی یک نفر شبیه خودت کنارت داری! همانقدر عزیز، همانقدر دوستداشتنی، همانقدر نزدیک ...
در زندگی هر کدام از ما یک وقتهایی هست که اسمش «وقت بودن است» اگر اون آدم زندگیمان وقتی که باید میبود نبود، دیگر نمیشود رویش حساب کرد!
آن لحظه باید در احساساتت را رویش ببندی...
بار تنهایی هایت، غم هایت، درد هایت را
بگذاری روی دوش خودت...!
یاد گرفته بود برای همه مرز تعیین کند!
و همین بود که او را نسبت به همه متمایز میکرد.
#دوشیزه_سادات
Repost from N/a
آنهایی را که ما را همانگونه که هستیم میپذیرند،
و تلاش میکنند لبخندهایمان عمیقتر
و آرامشمان طولانیتر باشد؛
همانهایی هستند که ماندگار میشوند:))∼
