fa
Feedback
نیلوفر

نیلوفر

رفتن به کانال در Telegram

کانال برنامه ادبیات جهان ما با دختران افغانستان رمان و داستان می‌خوانیم و نویسندگی آموزش می‌دهیم. تا به حال بیش‌ از ۲۲۰ دختر در چهار ولایت به طور اوسط ۱۵ اثر ادبی را خوانده‌اند و نوشته‌های‌شان را این‌جا و آن‌جا نشر کرده‌اند. تماس: @Eva_homa

نمایش بیشتر
950
مشترکین
+324 ساعت
+717 روز
+19130 روز
آرشیو پست ها
پارسی پور نویسنده بود. هر جا که بود. در زندان هم نویسنده بود. در تلویزیون ملی هم نویسنده بود. در خانه اش هم نویسنده بود. و برای رادیو زمانه هم نوشت و نوشت و بسیار نوشت. تولیدکننده بود. آفرینشگر بود. حرفه اش خواندن و نوشتن بود. کاری جز این بلد نبود. ولی درآمدی از «کار»ش نداشت. https://raahak.com/?p=19406

فراخوان_نخستین_دوره_جایزه_ادبی_شیرین.pdf9.54 KB

photo content

بخش دوم از ویژه نامه «مادران و دختران) قاب عکسی از سالهای دور نوشته‌ای از گ. سیر فکرم نرم به سال‌ها قبل از وجود خودم، به جوانی‌های پدر و مادر رفت، پرسیدم: «مردم قدیم هم عاشق می‌شدند؟» پدر سکوت معناداری کرد، مثل این‌که زخمی در قلبش سر باز کرده باشد. معنای سکوتش روشن‌تر از کلمات بود. چیزی مشابه حسرت روزگاران سپری شده دو دلداده. پس از آن سکوت معنادار گفت: «عشق سر آدمه به بلا می‌دهد.» مادر لبخند ملیحی روی لبش بست، بعد گفت: «یک خوشه اُشتُک از عاشقی چه می‌فهمه؟»

بخش دوم از ویژه نامه «مادران و دختران)

Repost from سیمرغ
ما در صنف ویژهٔ «ادبیات زنان»، دوازده کتاب از زنان حوزهٔ فارسی خواندیم. به‌جز یک کتاب از سپوژمی زریاب، «در کشور دیگری»، تمام کتاب‌ها مربوط به زنان ایران می‌شد. چون زنان نویسندهٔ ایران در ادبیات معاصر فارسی، نسبت به زنان افغانستان، کارنامه‌ای درخشان و کیفیتی چشمگیر دارند. هر وقت به این موضوع فکر می‌کنم، احساس اندوه و شرمندگی می‌کنم. اینکه ما در حوزهٔ ادبیات زنان تا این اندازه فقیر هستیم، تقصیر نسل جوان نیست؛ این نتیجهٔ سال‌ها جنگ، محدودیت و محرومیت است. اما؛ اگر ما برای تغییر این وضعیت کاری نکنیم، نه‌تنها مقصر خواهیم بود، بلکه در برابر نسل‌های بعد نیز پاسخگو خواهیم بود. ما مسئولیم که روی کیفیت ادبیات خود کار کنیم؛ بیشتر بخوانیم، بهتر بنویسیم و راه را برای حضور پررنگ‌تر زنان در کشورمان هموار سازیم.

Repost from Aasoo - آسو
بسیاری از زنانی که گروه گروه در خیابان‌های هرات بازداشت شدند، برخلاف روال معمولِ بازداشت‌های طالبان، نه فعال سیاسی و مدنی بود
بسیاری از زنانی که گروه گروه در خیابان‌های هرات بازداشت شدند، برخلاف روال معمولِ بازداشت‌های طالبان، نه فعال سیاسی و مدنی بودند و نه کارکنان دولت قبلی، آنها زنانی بودند که مثل هر روز در حال زندگی روزمره‌ی خودشان بودند و در راه خرید و دکتر و رفتن به خانه‌ی خویشان و در مسیر محل کار، به بهانه‌ی «بی‌حجابی» بازداشت شده بودند. به گفته‌ی شهرزاد اکبر، بخشی از مردانی هم که در اعتراض به خیابان آمدند، مردان خانواده‌ی همین زنان بودند. «مردانی که می‌گفتند زنان ما حتی برای اعتراض هم بیرون نیامده‌ بودند و چرا باید بازداشت شوند. یعنی اینجا دیگر میزان ظلم بسیار واضح شد. طالبان هم نمی‌توانستند مثل همیشه قصه درست کنند که این زن‌ها غربی هستند و پروژه دارند و می‌خواهند پناهنده شوند. در واقع این بار خطر به مردم عادی هم خیلی نزدیک شد و یک قسمت از آگاهی از همین احساس خطر می‌آید.» aasoo.org/index.php/fa/articles/5399 @NashrAasoo 🔻

photo content

Repost from دیدمَه
دارم «روشنای خاکستر» را می‌خوانم و مدام دلم می‌خواهد زهرا یگانه اینجا بود تا با او حرف بزنم. دوست داشتم به او بگویم که من منتظر عروسی‌ام ننشستم تا ابروهایم را برچینم. هرگز مجبور به خواندن نمازهای جبری نبودم. پریودم مایه شرم خانه و پدرم نشد، هرچند او نیز کم و بیش همان اندیشه‌هایی را داشت که در بسیاری از خانه‌های ما جریان دارد. هیچ‌وقت مجبور نشدم فهرست بلندبالای کارهایی را یاد بگیرم که قرار است دختری را به «کدبانو» تبدیل کند و احساساتم نسبت به مردان را نیز انکار نکردم. اما هنگام خواندن کتاب، بیش از تفاوت‌هایمان، شباهت‌هایمان توجهم را جلب کرد. بسیاری از چیزهایی را که زهرا نوشته است را من هم شنیده‌ام. همان توصیه‌ها، همان ترس‌ها، همان واژه‌های آشنایی که نسل به نسل میان زنان ما می‌چرخند. من هم با مفهوم شرم زنانه، آبرو، حیا و ترس از قضاوت بزرگ شده‌ام. همان حرف‌هایی را از زبان نزدیکانم شنیده‌ام که او از زبان مادرش شنیده بود. اما تفاوت ما شاید در این بود که من هیچ‌گاه به آن اندیشه‌ها کاملا تن ندادم و نفرت داشته‌ام. هر بار که اشتباه کرده‌ام، در نهایت از خودم پرسیده‌ام:« مگر زن انسان نیست که اشتباه کند؟» برای همین هنگام خواندن کتاب، بارها احساس کردم رنج اصلی زهرا فقط از پدرسالاری نمی‌آید. بخشی از آن از زنانی می‌آید که خودشان به نگهبانان همان قواعد تبدیل شده‌اند. زنانی که قربانی بوده‌اند اما ناخواسته همان زخم‌ها را به دخترانشان منتقل کرده‌اند. گاهی محدودیت‌ها نه از سوی مردان، بلکه از سوی مادران، خاله‌ها، معلمان و زنانی اعمال می‌شود که خودشان سال‌ها زیر فشار همان سنت‌ها زندگی کرده‌اند. شاید به همین دلیل است که میان من و بسیاری از دوستانم، نوعی بی‌اعتمادی عمیق نسبت به مفهوم «آبرو» شکل گرفته است. نه آبرو به معنای کرامت انسانی، بلکه آن آبرویی که زنان را به سکوت وادار می‌کند. همان آبرویی که به زنی می‌گوید برای حفظ ظاهر، تحقیر را تحمل کند، خشونت را پنهان کند و رنجش را خصوصی نگه دارد. آری زهرا جان، ما هم این جمله‌ها را شنیده‌ایم. ما هم در مکتب از زبان معلمانمان شنیده‌ایم که «دختر مثل تکه‌ای سفید است و اگر یک لکه روی آن بیوفتد هرگز پاک نخواهد شد، هر چقدر هم که آن را با آب و صابون بشوری.» و با این همه، هرچه بیشتر کتاب را خواندم، بیشتر به این نتیجه رسیدم که «روشنای خاکستر» بیش از آنکه برای زنان نوشته شده باشد، برای مردان این سرزمین نوشته شده است. برای مردانی که بسیاری از این تجربه‌ها را هرگز زندگی نکرده‌اند. مردانی که گاه بی‌آنکه متوجه باشند، به سلاحی در برابر زنان‌شان تبدیل شده‌‌اند. شاید به همین دلیل بود که برادر کوچک‌ترم را فرستادم تا این کتاب را برایم بخرد. دوست داشتم او هم بخواند. برای آنکه بداند جهان زنانه‌ای که در کنار او زندگی می‌کند، چه خاطرات و چه زخم‌هایی را با خود حمل می‌کند. کتاب زهرا یگانه تا سال ۱۴۰۰ به چاپ هشتم رسیده بود، که هر چاپش هزار نسخه داشت. او بی‌تردید سهم خود را در روایت این تجربه‌های زنانه داشته است. و شاید راه نجات نیز از همین‌جا آغاز شود؛ از روایت کردن. از لمس کردن خاطرات زنانه خودمان و بخشیدن معنا به آن‌ها. از ثبت کردنشان پیش از آنکه فراموش شوند و از خاطره جمعی‌مان پاک. مثل وقتی که در چاشت سوزان به سایه خودت نگاه می‌کنی. دلم می‌خواهد زنان این سرزمین در آن سایه، نه پیکری خون‌آلود و خسته، بلکه زنی خندان، استوار و زنده ببینند؛ زنی که هنوز امیدوار است و هنوز زندگی را انتخاب می‌کند.

هشت گفتگو هزار زندگی این گفتگوها که به ترتیب برای تان به اشتراک گذاشته خواهد شد تصویر زنده از زن و زندگی در جنگ است. گرچه در عدد، هشت استند ولی در عمل، شمایل زندگی هزاران زنی اند که طعمه‌ی توحش جنگ شدند ولی سرگذشت شان نه در تاریخ مذکر افغانستان و نه در ادبیات جنگ جایی نیافتند. این گفتگوها در واقع حکم صدای نحیف ولی ماندگار آن زن از میدان وردک و امثال او را دارد که باری گفته بود می خواهد صلح را تجربه کند تا ً چه چیزیست، چرا که »او بیست ویک سال عمر داشت و همه ی این بیست ویک ببیند که صلح اصًال ســال در جنگ سپری شده بود« که »ما تمام زندگی مان را در غم می گذرانیم« که »جنگ تمام هستی ما را نابود کرده است«.

برای سومین بار دارم «قلعه حیوانات» را می‌خوانم؛ اولین رمان زندگی‌ام. اولین کتابی که کتاب‌خوانم کرد، اولین کتابی که هدیه گرفتم و اولین مواجهه‌ام با کتاب خوب. سال‌ها پیش برای نخستین بار خواندمش، یک سال پیش بازخوانی‌اش کردم و حالا دوباره به سراغش آمده‌ام.

photo content

photo content

photo content

photo content