fa
Feedback
MoOnligT SoNata🎻🖤

MoOnligT SoNata🎻🖤

رفتن به کانال در Telegram

زندگی برای زنده هاست مرگ برای مردگان است بگذار زندگی مانند موسیقی باشد و مرگ یک نت ناگفته🎻🎼 18&19🕊🖤 https://t.me/HarfChatBot?start=556d571f9664

نمایش بیشتر
244
مشترکین
+124 ساعت
-127 روز
-3430 روز
آرشیو پست ها
La Campanella.m4a5.28 MB

2_5208767256611284841.mp36.42 MB

خلاصه داستان درباره مردی بیدار و جوینده راه است که نامه‌ای به شاه کاووس می‌فرستد. در این نامه او از شاه می‌خواهد که به جنگ علیه هاماوران برود و می‌گوید که اگر در جنگ پیروز نشود، به دست اژدهایی گرفتار خواهد شد. هاماورانی‌ها نامه را دریافت کرده و از آن جمله پاسخ می‌دهند که او نه تنها از کاووس نمی‌ترسد، بلکه آماده جنگ است. با توجه به این پیام، سپاهیان رستم به همرزمان خود می‌پیوندند و به سمت هاماوران می‌روند. رستم یکی از جنگجویان بزرگ ایرانی است و وقتی که خبر آمدن او به هاماوران رسید، سپاه هاماوران به وحشت افتاده و فرار می‌کنند. جنگجویان رستم آماده نبرد می‌شوند و او نیز به جنگ می‌پردازد. کاووس به رستم اعتماد دارد و در نهایت تشویقش می‌کند تا با قدرت به جنگ برود. داستان در حالی ادامه می‌یابد که رستم با تهدید هاماوران روبرو می‌شود و عزم جزم می‌کند که جنگ کند.

یکی مرد بیدار جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه به نزدیک سالار هاماوران بشد نامداری ز کندآوران یکی نامه بنوشت با گیر و دار پر از گرز و شمشیر و پرکارزار که بر شاه ایران کمین ساختی بپیوستن اندر بد انداختی نه مردی بود چاره جستن به جنگ نرفتن به رسم دلاور پلنگ که در جنگ هرگز نسازد کمین اگر چند باشد دلش پر ز کین اگر شاه کاووس یابد رها تو رستی ز چنگ و دم اژدها وگرنه بیارای جنگ مرا به گردن بپیمای هنگ مرا فرستاده شد نزد هاماوران بدادش پیام یکایک سران چو پیغام بشنید و نامه بخواند ز کردار خود در شگفتی بماند چو برخواند نامه سرش خیره شد جهان پیش چشمش همه تیره شد چنین داد پاسخ که کاووس کی به هامون دگر نسپرد نیز پی تو هرگه که آیی به بربرستان نبینی مگر تیغ و گرز گران همین بند و زندانت آراستست اگر رایت این آرزو خواستست بیایم بجنگ تو من با سپاه برین گونه سازیم آیین و راه چو بشنید پاسخ‌گو پیلتن دلیران لشکر شدند انجمن سوی راه دریا بیامد به جنگ که بر خشک بر بود ره با درنگ به کشتی و زورق سپاهی گران بشد تا سر مرز هاماوران به تاراج و کشتن نهادند روی ز خون روی کشور شده جوی جوی خبر شد به شاه هماور ازین که رستم نهادست بر رخش زین ببایست تا گاهش آمد به جنگ نبد روزگار سکون و درنگ چو بیرون شد از شهر خود با سپاه به روز درخشان شب آمد سیاه چپ و راست لشکر بیاراستند به جنگ اندرون نامور خواستند گو پیلتن گفت جنگی منم به آوردگه بر درنگی منم برآورد گرز گران را به دوش برانگیخت رخش و برآمد خروش چو دیدند لشکر بر و یال اوی به چنگ اندرون گرز و گوپال اوی تو گفتی که دلشان برآمد ز تن ز هولش پراگنده شد انجمن همان شاه با نامور سرکشان ز رستم چو دیدند یک یک نشان گریزان بیامد به هاماوران ز پیش تهمتن سپاهی گران چو بنشست سالار با رایزن دو مرد جوان خواست از انجمن بدان تا فرستد هم اندر زمان به مصر و به بربر چو باد دمان یکی نامه هر یک به چنگ اندرون نوشته به درد دل از آب خون کزین پادشاهی بدان نیست دور بهم بود نیک و بد و جنگ و سور گرایدونک باشید با من یکی ز رستم نترسم به جنگ اندکی وگرنه بدان پادشاهی رسد درازست بر هر سویی دست بد چو نامه به نزدیک ایشان رسید که رستم بدین دشت لشکر کشید همه دل پر از بیم برخاستند سپاهی ز کشور بیاراستند نهادند سر سوی هاماوران زمین کوه گشت از کران تا کران سپه کوه تا کوه صف برکشید پی مور شد بر زمین ناپدید چو رستم چنان دید نزدیک شاه نهانی برافگند مردی به راه که شاه سه کشور برآراستند بر این گونه از جای برخاستند اگر جنگ را من بجنبم ز جای ندانند سر را بدین کین ز پای نباید کزین کین به تو بد رسد که کار بد از مردم بد رسد مرا تخت بربر نیاید به کار اگر بد رسد بر تن شهریار فرستاده بشنید و آمد دوان به نزدیک کاووس کی شد نهان پیام تهمتن همه باز راند چو بشنید کاووس خیره بماند چنین داد پاسخ که مندیش ازین نه گسترده از بهر من شد زمین چنین بود تا بود گردان سپهر که با نوش زهرست با جنگ مهر و دیگر که دارنده یار منست بزرگی و مهرش حصار منست تو رخش درخشنده را ده عنان بیارای گوشش به نوک سنان ازیشان یکی زنده اندر جهان ممان آشکارا نه اندر نهان فرستاده پاسخ بیاورد زود بر رستم زال زر شد چو دود تهمتن چو بشنید گفتار اوی بسیچید و زی جنگ بنهاد روی
 شاهنامه‌ی فردوسی_بخش چهارم ززم کاووس با پادشاه هاماوران 🍁☕️

اسلش و بی‌بی کینگ کنار هم🛐✨️

Asir.mp35.14 MB

Måneskin - THE LONELIEST (Official Video)(MP3_160K).mp35.69 MB

photo content
+3

Repost from FIOOJI
امیدوارم لذت ببرید 🎻🏅♥️

Repost from FIOOJI
بخشی از قطعات کنسرت ۱۴۰۴ ارکستر فیوجی - سالن رز مال تهران

Repost from FIOOJI
+1
معما - معین - کاظم عالمی

Repost from FIOOJI
+7
نرگس شیراز - بانو هایده - فرید زلاند

خلاصه هوش مصنوعی: در این متن، غم و اندوه شاه هاماوران به خاطر ورود دشمنان و تهدیدات ناشی از آن روایت می‌شود. شاه با فرستادن پیام به نزد کاووس، شاه ایران، از او دعوت می‌کند تا مهمان او شود و با هم توافقاتی انجام دهند. سودابه، دختر شاه هاماوران، به پدرش هشدار می‌دهد که این دعوت ممکن است تله‌ای برای جنگ باشد، اما پدر به او توجه نمی‌کند و مهمانی را برگزار می‌کند. در عوض، سپاه بربرها به هاماوران حمله کرده و کاووس و یارانش را به بند می‌کشند. در این بین، نقل‌هایی از شخصیت‌های برجسته یعنی گیو، گودرز و طوس ارائه می‌شود که همگی درگیر این بن بست هستند. سودابه وقتی متوجه می‌شود که نمی‌تواند بر ساننش راضی باشد، غم و اندوهش افزایش می‌یابد و خواستار جدایی از شاه می‌شود. در نهایت، با توجه به شرایط دشوار و تهدیداتی که برای ایران وجود دارد، رستم تصمیم می‌گیرد با سپاه خود به جنگ برود و باعث رهایی ایران از دست دشمنان شود. این متن به نوعی داستانی از خیانت، درگیری‌ها و تصمیمات دشوار در شرایط بحرانی را به تصویر می‌کشد.🕊🔥

ببارید رستم ز چشم آب زرد دلش گشت پرخون و جان پر ز درد چنین داد پاسخ که من با سپاه میان بسته‌ام جنگ را کینه خواه چو یابم ز کاووس شاه آگهی کنم شهر ایران ز ترکان تهی پس آگاهی آمد ز کاووس شاه ز بند کمین‌گاه و کار سپاه سپه را یکایک ز کابل بخواند میان بسته بر جنگ و لشکر براند
 شاهنامه‌ی فردوسی_بخش سوم رزم کاووس با شاه هاماوران🍁☕️

غمی بد دل شاه هاماوران ز هرگونه‌ای چاره جست اندران چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه فرستاده آمد به نزدیک شاه که گر شاه بیند که مهمان خویش بیاید خرامان به ایوان خویش شود شهر هاماوران ارجمند چو بینند رخشنده‌گاه بلند بدین‌گونه با او همی چاره جست نهان بند او بود رایش درست مگر شهر و دختر بماند بدوی نباشدش بر سر یکی باژجوی بدانست سودابه رای پدر که با سور پرخاش دارد به سر به کاووس کی گفت کاین رای نیست ترا خود به هاماوران جای نیست ترا بی‌بهانه به چنگ آورند نباید که با سور جنگ آورند ز بهر منست این همه گفت‌وگوی ترا زین شدن انده آید به‌روی ز سودابه گفتار باور نکرد نیامدش زیشان کسی را بمرد بشد با دلیران و کندآوران به مهمانی شاه هاماوران یکی شهر بد شاه را شاهه نام همه از در جشن و سور و خرام بدان شهر بودش سرای و نشست همه شهر سرتاسر آذین ببست چو در شاهه شد شاه گردن‌فراز همه شهر بردند پیشش نماز همه گوهر و زعفران ریختند به دینار و عنبر برآمیختند به شهر اندر آوای رود و سرود به هم برکشیدند چون تار و پود چو دیدش سپهدار هاماوران پیاده شدش پیش با مهتران ز ایوان سالار تا پیش در همه در و یاقوت بارید و زر به زرین طبق‌ها فروریختند به سر مشک و عنبر همی بیختند به کاخ اندرون تخت زرین نهاد نشست از بر تخت کاووس شاد همی بود یک هفته با می به دست خوش و خرم آمدش جای نشست شب و روز بر پیش چون کهتران میان بسته بد شاه هاماوران ببسته همه لشکرش را میان پرستنده بر پیش ایرانیان بدین‌گونه تا یکسر ایمن شدند ز چون و چرا و نهیب و گزند همه گفته بودند و آراسته سگالیده از جای برخاسته ز بربر برین‌گونه آگه شدند سگالش چنین بود همره شدند شبی بانگ بوق آمد و تاختن کسی را نبد آرزو ساختن ز بربرستان چون بیامد سپاه به هاماوران شاددل گشت شاه گرفتند ناگاه کاووس را چو گودرز و چون گیو و چون طوس را چو گوید درین مردم پیش‌بین چه دانی تو ای کاردان اندرین چو پیوستهٔ خون نباشد کسی نباید برو بودن ایمن بسی بود نیز پیوسته خونی که مهر ببرد ز تو تا بگرددت چهر چو مهر کسی را بخواهی ستود بباید به سود و زیان آزمود پسر گر به جاه از تو برتر شود هم از رشک مهر تو لاغر شود چنین است گیهان ناپاک رای به هر باد خیره بجنبد ز جای چو کاووس بر خیرگی بسته شد به هاماوران رای پیوسته شد یکی کوه بودش سر اندر سحاب برآوردهٔ ایزد از قعر آب یکی دژ برآورده از کوهسار تو گفتی سپهرستش اندر کنار بدان دژ فرستاد کاووس را همان گیو و گودرز و هم طوس را همان مهتران دگر را به بند ابا شاه کاووس در دژ فگند ز گردان نگهبان دژ شد هزار همه نامداران خنجر‌گذار سراپردهٔ او به تاراج داد به پرمایگان بدره و تاج داد برفتند پوشیده رویان دو خیل عماری یکی درمیانش جلیل که سودابه را باز جای آورند سراپرده را زیر پای آورند چو سودابه پوشیدگان را بدید ز بر جامهٔ خسروی بردرید به مشکین کمند اندرآویخت چنگ به فندق گلان را به خون داد رنگ بدیشان چنین گفت کاین کارکرد ستوده ندارند مردان مرد چرا روز جنگش نکردند بند که جامه‌اش زره بود و تختش سمند سپهدار چون گیو و گودرز و طوس بدرید دلتان ز آوای کوس همی تخت زرین کمینگه کنید ز پیوستگی دست کوته کنید فرستادگان را سگان کرد نام همی ریخت خونابه بر گل مدام جدایی نخواهم ز کاووس گفت وگرچه لحد باشد او را نهفت چو کاووس را بند باید کشید مرا بی‌گنه سر بباید برید بگفتند گفتار او با پدر پر از کین شدش سر پر از خون جگر به حصنش فرستاد نزدیک شوی جگر خسته از غم به خون شسته روی نشستن به یک خانه با شهریار پرستنده او بود و هم غمگسار چو بسته شد آن شاه دیهیم‌جوی سپاهش به ایران نهادند روی پراگنده شد در جهان آگهی که گم شد ز پالیز سرو سهی چو بر تخت زرین ندیدند شاه بجستن گرفتند هر کس کلاه ز ترکان و از دشت نیزه‌وران ز هر سو بیامد سپاهی گران گران لشکری ساخت افراسیاب برآمد سر از خورد و آرام و خواب از ایران برآمد ز هر سو خروش شد آرام گیتی پر از جنگ‌وجوش برآشفت افراسیاب آن زمان برآویخت با لشکر تازیان به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه بدادند سرها ز بهر کلاه چنین است رسم سرای سپنج گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج سرانجام نیک و بدش بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد شکست آمد از ترک بر تازیان ز بهر فزونی سرآمد زیان سپاه اندر ایران پراگنده شد زن و مرد و کودک همه بنده شد همه در گرفتند ز ایران پناه به ایرانیان گشت گیتی سیاه دو بهره سوی زاولستان شدند به خواهش بر پور دستان شدند که ما را ز بدها تو باشی پناه چو گم شد سر تاج کاووس شاه دریغ‌ست ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود همه جای جنگی سواران بدی نشستنگه شهریاران بدی کنون جای سختی و رنج و بلاست نشستنگه تیزچنگ اژدهاست کسی کز پلنگان بخوردست شیر بدین رنج ما را بود دستگیر کنون چاره‌ای باید انداختن دل خویش ازین رنج پرداختن

جالب اینجاست که قرار بود تور کنسرت بعدی الویس پریسلی در ۱۷ اوت،یعنی یک روز بعد از روزی باشه که فوت کرد🖤🕊

این آهنگ در آخرین اجرای الویس پریسلی در ۲۶ ژوئن ۱۹۷۷ به طرز باشکوهی اجرا شد و پس از اون اجرا هفت هفته‌ی بعد الویس پریسلی؛شاه راک اند رول زندگی رو بدرود گفت.