fa
Feedback
Lullaby Writer

Lullaby Writer

رفتن به کانال در Telegram

I'm Just a shadow; they named me as a writer. Ktje @Youshouldwakeup_bot

نمایش بیشتر
520
مشترکین
+124 ساعت
-17 روز
-530 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+6
در 1 کانال‌ها
اوت '26
+19
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '26
+28
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '26
+33
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+10
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+20
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+8
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+46
در 9 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+17
در 2 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+32
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+52
در 7 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+47
در 7 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+36
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+93
در 23 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+48
در 11 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+56
در 13 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+63
در 12 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+70
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+89
در 8 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+70
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+58
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+171
در 4 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
14 سپتامبر0
13 سپتامبر+1
12 سپتامبر0
11 سپتامبر0
10 سپتامبر+1
09 سپتامبر+2
08 سپتامبر0
07 سپتامبر0
06 سپتامبر0
05 سپتامبر+1
04 سپتامبر+1
03 سپتامبر0
02 سپتامبر0
01 سپتامبر0
پست‌های کانال
راهنمایی ای ازتون میخوام. اگر قرار بود از متن های داستانیِ چنل، یکی رو واسه کسی بخونید، اون کدوم بود؟

2
I fight you as if you're a whole different existence, not another part of me.
91
3
پلک زدم. احساس جالبی داشت. کمتر از یک ثانیه زمان می‌برد. نفس عمیقی کشیدم. سینه ام خنک شد. همه چیز گرم و راحت به نظر می‌رسید. من این را خواسته بودم؟ اطرافم در تیرگی غرق شده و من به سختی جایی را می‌دیدم. نقطه ای نورانی در انتهای آن تونلِ ناشناخته شروع به هویدا شدن کرد. صبر کن! اینجا کجاست؟ دستانم را بالا آوردم. پنج انگشت، هر کدام یک ناخن. نقطه نورانی، ناگهان همه‌گیر شد! هیچ تاریکی ای قابل تشخیص نبود، حالا از شدت روشنایی، هیچ جا را نمیدیدم. اینجا کجاست؟ قبل از پلک زدن چه بود؟ من این بدن را برگزیدم؟ دور خود چرخیدم. زنم یا مرد؟ ناگهان روی زمین افتادم. دیگر توانایی راه رفتن نداشتم. اطرافم تار شد. در مایعی فرو رفتم اما احساس خفگی نمی‌کردم، همه چیز بسیار دلپذیر بود. انگشتانم را نگاه کردم. چقدر کوچکند، و چقدر خوشمزه! طنابی که به نافم متصل بود را لمس کردم. پیچ در پیچ! شصتم را درون دهان بردم و مکیدم. اطرافم تاریک بود. بوی آشنایی میداد. من اینجا را انتخاب کرده ام؟ لبخند زدم. من حالا بسیار کوچکم. هنگامی که پا های مادر برای به دنیا آوردن من باز شوند، همه چیز را از یاد میبرم و داستان جدیدی را آغاز میکنم. پس این بدنِ من است! این زندگی من است... صدای موسیقی را می‌شنوم! یک لایه پوست با هم فاصله داریم! صدای مهیبی به گوش می‌رسد. مادر روی زمین میفتد‌. سرم به جسم سفتی برخورد می‌کند. نور سفید را می‌بینم. دوباره! مادر دیگر نبض ندارد. من نیز مرده ام. روشنایی، بارِ دیگر همه‌گیر می‌شود. پس من به دنیا نیامده، از آن رفتم.
117
4
دلباخته تو هستم؛ طبیعت.
173
5
امشب طوری ضایعم‌ کرد که نقش بر زمینِ خیس شدم، محوِ آسمانِ تاریکی که از بخشندگیِ رعدِ شلاق‌مانند، به روشنی روزِ بعد از مرگ ضحاک شده بود.
206
6
Will you call my name as I'm drowning in vertigo?
203
7
بدون متن...
304
8
دریا هیچوقت مکانِ من نبود. کوهستان و تپه ها من رو می‌فهمیدن و من اون ها رو، اما دریا هرگز چنین شیمی‌ای برای من به ارمغان نیاورد. من کودکِ کوه و تپه های سبز بودم، دریا برای من زیادی یکنواخت به نظر می‌رسید. طوفانی نمی‌شد؛ و من برای دیدنِ طوفانش‌ جون می‌دادم. همیشه آرام بود و راکد. موج های تکراری ای که داستان تازه ای نداشتن. اما کوه فرق داشت. هر تکه اش یک گیاه جدید، یک حشره جدید، یک سختیِ دیگه برای عبور. رد می‌شدی و به اوج می‌رسیدی و مسیر رو تماشا میکردی. دریا می‌نشست تا تو نگاهش کنی، اما کوهستان تو رو همراهی میکرد. کوهستان جون میداد برای شناخته شدن. با تو شوخی میکرد؛ شوخی های مرگبار. دریا مرموز بود، مرموز و دست نیافتنی. اما کوهستان مثل یک دوست، همنشین تو میشد. هر سنگی که پا روش می‌گذاشتی، داستان جدیدی برای گفتن داشت. بگو! قبل از من چه موجوداتی روی تو قدم گذاشتن؟
261
9
آهنگ های نوستالژی و شنیده شده رو بفرستید برام. به هر زبانی. @Youshouldwakeup_bot
25
10
این روز ها با من سخن نمی‌گویی، من نیز از خود، بی‌خود می‌شوم. گویی که وجود من، در وجود تو خلاصه شده باشد. برایم غریب است که این‌گونه تغییر کرده ام. نمیدانم این سکوت، نشانه چیست. راهم درست است و نیاز به راهنمایی ندارم؛ یا نامیدت‌ کرده ام و از من دست کشیده ای. در حقیقت... چندی است که میل به زندگی در من افزایش یافته است. این چیزی از میل به مرگ کم نمی‌کند. دست از محافظت های بی اندازه برمی‌دارم. می‌گویند هنگامی که غذا نخوری تا مبادا مسموم شوی، هیچگاه طعم خوش را نیز احساس نمیکنی. نمی‌دانم این دگردیسی تا چه حد پیش خواهد رفت. زیرپوستی ترین لایه های وجود من، در حال تشویش و تکاپو هستند. از تغییر نمی‌ترسم، از تلاش برای تغییر که در نهایت شکست می‌خورد، می‌ترسم. عجیب است که می‌دانم در چه مرحله از این بازی هستم. می‌دانم چه چیز هایی پشت سر نهاده ام، می‌دانم... اما آینده، به مانند همیشه، مرموز و اسرارآمیز است.
279
11
بدون متن...
364
12
بدون متن...
1
13
من را می‌توانید در حال بحث درباره خیلی چیز ها ببینید، جز موضوعاتی که درباره آن ها "اطمینان" دارم.
370
14
من را می‌توانید در حال بحث درباره خیلی چیز ها ببینید، جز موضوعاتی که درباره آن ها "اطمینان" دارم.
1
15
The real chaos is on the way... I wonder how it'll appear.
359
16
یادم هست حدود چهار، پنج سال پیش، در پشت بوم برجی ایستاده بودم. در نقطه اوج آهنگ، تصورات بر من چیره شدن و کشتی معلقی در آسمان دیدم که پیرمردی درون اون، من رو به پرواز دعوت میکرد. من برای پرواز، زیادی ترسو بودم.
385
17
آرزو میکنم آهنگ Empire of the Clouds توسط اوپث‌ کاور بشه.
365
18
چیزی از درون تَرَک برداشت. تو جلویش را نگرفتی، متاسفانه باید بگویم حتی بدترش‌ کردی. من تو را صدا زدم. از تو کمک خواستم. تو تنها کسی بودی که برایم مانده بود. اما مانند همیشه سکوت کردی. شکست. نمیشد جلویش را گرفت. خون‌ریزی میکرد. تمام دستانم قرمز، ذهنم سیاه و دهانم پر از استفراغ بود. تو درد مرا دیدی. هیچگاه تو را ناجی ندانستم، اما نمیتوانم بگویم که انتظار کمک نداشتم. از تو دلگیرم و می‌دانم اهمیتی نمی‌دهی. در حقیقت، هیچگاه نمی‌داده ای. من دستانم را حائل می‌کردم، دیواری می‌ساختم بین خیال و واقعیت. در دنیای خود زندگی می‌کردم. همه چیز، در انزوا فرو رفته بود. من، در کنجِ آن قفسِ خودساخته می‌لرزیدم. تو چشمانت را بستی. نمیدانم جای دیگر بازشان کردی یا نه، اما می‌دانم روی من بستیشان. من در اقیانوس غرق شدم. ریه هایم پر شدند از اشک و تردید و غم. از التماس. التماسِ وجود تو. تو سکوت کردی. هیچ نگفتی. از تو یک نشانه خواستم. درد را بیشتر کردی. مقاومت کردم. خنجر زدی. بد جور زدی. نمی‌توانستم نادیده‌اش بگیرم. تمام شد. من تنها فرد زندگی ام را نیز از دست دادم. اما بگذار تکرار کنم! می‌شود چیزی را از دست داد که هرگز متعلق به تو نبوده؟ تلاش می‌کنم دیگر صدایت نزنم. دیگر التماست‌ نکنم. آری. درود به تنهاییِ مطلق... به این تاریکیِ بی‌انتها. من طرد شدم. هیچگاه باورش نکردم. حالا دیگر از باور گذشته، جزوی از واقعیت است. من به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارم. هیچ قلبی برای من نمی‌تپد. هیچ ذهنی درگیر من نمی‌شود. این دنیا از من خالیست، و من خالی تر. گفتم اگر درد به غایت خود برسد، کرختی به بار می‌آورد. می‌توانستی؛ اما نکردی. و من شب و روز از تو خواستم و برآورده ننمودی. دیگر خسته ام. دیگر نخواهم گفت. می‌خواهم اما دیگر به زبان نخواهم آورد. دیگر از تو نخواهم خواست. برایت مهم نیست. چقدر دردناک است که تو نیز از جنس آفریده هایت هستی. می‌دانم بخش بزرگی از وجود تو، ساخته دست خیال و تنهایی من است. چقدر هراسناک. چقدر من منزوی شده ام. چقدر دور افتاده و غریب. اینجا آسمان همیشه ابریست، همیشه ساکت. گه‌گاهی موسیقی. هوای خنک. بی هیچ انسانی. از تردید و خشم تغذیه میکنم و چشم روی غروب آفتاب میبندم. آیا هیچگاه متوجه میشوی که من دیگر صدایت نمیزنم؟ متوجه میشوی که دیگر با شوق از تو نمی‌گویم؟ متوجه میشوی که چقدر از تو آزرده ام؟ شاید تو زیادی مشغولِ دیگرانی، که بفهمی من چه کسی هستم.
400
19
+5
بدون متن...
372
20
"سالگرد"
282