اِسترانو.
رفتن به کانال در Telegram
اینجا aesthetic نیست. Instagram: maryam_mahboobiyan Behkhaan: @strano Unknown: @stranocafebot
نمایش بیشتر92
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
It is ironic that l’m not actually lonely but there’s still so much loneliness in my life, it feels like solitude has spread into all the creases in my forehead, taking its place as if it were its homeland and it could not endure exile. I laugh, I speak, I do my homework and I do all I have to do but there’s still something missing in how I behave and how I treat myself. Actually I don’t give a fuck about being happy and fine but these days even sorrow has lost its way, it is not the same as it used to be, it seems like it has found its path to the deepest part of your body, and instead of making you cry, it makes your coffee more bitter, your daily walk harder and makes your hands shake more than before. I know that I have a lots of anger and fury and instead of expressing them I just turn them into silence, into sleep, into a thin film of tears on my cornea which makes my brown eyes even darker. And the worst part is that I don’t even know whether it is the effect of being a young eastern woman in this asylum or I am just a loser who wants to make excuses. And I’m not sure if I’m eager to try and go on carrying this burden or I just wanna sit in the dark and wait for it to swallows whole, tear through every part of me and extinguish whatever light is left inside me.
با من خیال کنبا من خیال کن، چون که برای نشستن کنار من خیلی دوری. با من خیال کن که در این همنشینی کنار هم قصه خواندهایم، با صدایی آزاد بی هیچ اثری از لرزش، قصههای بیپایان، با ذوق همیشگیمان بدون آنکه رنگ طلاییش رنگ ببازد. با من خیال کن که شب از سر گذشت و رفت، نه؛ دیگر بر نمیگردد، دیگر بر نمیگردد. دیگر شبهای تاریکمان بر نمیگردد. بیدار میمانیم اما نه برای گریه در آغوش تنهایی، بیدار میمانیم که از بودنِ هم لذت ببریم... با من خیال کن، که به آغاز رفته ایم؛ همانجا که خبری نبود. تنها خبر ما بودیم و معصومیت رویاهای بلندمان. با من خیال کن، که به پل های اصفهان با من خیال کن، که به شیراز رفته ایم. آری، بالاخره اردیبهشت شیراز را دیدیم و بوی بهارنارنج را نفس کشیدیم. خیال کن که نصف جهان را گشتیم و مغروق در رنگ و هنر شدیم. خیال کن که از نزدیک به تخت جمشید خیره شدیم و مبهوت، بار دیگر سرشار از تحسین ایرانی بودن شدیم. با من خیال کن که در کوچه های سرد و پریشانِ این دیار دستی به دستِ یار، امشب رسیده است. خیال کردن که دیگر عیبی ندارد نه؟ بگذار خیال کنیم که گرچه ما نه، در کوچهای، جایی، دست عشاق در دست همست. با من خیال کن، که به کام است این دیار، که نفس برآوردن هر روز که خورشید دم میزند، سنگین نیست. که اینجا دیاریست که باید میبود. با من خیال کن، که به اعجاز شاعران شب ها به سر رسید، طوفان نشست و رفت خیال کن که دیگر نجات یافتن به وسیله شعر و هنر تنها در نظریه نیست، که روح این ملت بالاخره بعد سالهای سال التیام یافتهست. با من خیال کن، زمستان شکست و رفت با من خیال کن، زمستانیست که دیگر سرها در گریبان نیست؛ که ره تاریک و لغزان نیست؛ که مردم دست میآرند تا دست محبت تو را پاسخگو باشند؛ زمستانی که دیگر سرما سخت سوزان نیست..... با من خیال کن، شاید در خیال زنده ماندیم.
درس تاریخ مکاتب آوردههای زیادی داشت، ولی ذوق من که انتها نداره. فعلا به همین دو قسمت بسنده میکنیم.
فروید مفهوم "اجبار به تکرار" را پیش میکشد. میگوید گویی آدمی مجبور به تکرار سرنوشت رنجآور خودش است. در مقالهٔ "آن سوی اصل لذت"، میگوید پشت اصل واقعیت، اصل لذت است و پشت اصل لذت، اصل اجبار به تکرار است. آدمی محکوم به تکرار سرنوشت خودش است. به این دلیل که انسان میخواهد برگردد به وضعیت اولیهٔ خودش، یعنی به مرگ.
تمام زندگی تلاشی برای مردن است.اسم یکی از نامه نگاریهایی که با اینشتین دارد، "چرا جنگ؟" است. آنجا دربارهٔ این موضوع صحبت میکند که انگار آدمی میل به تخریب و نابودی خودش دارد. انگار آدمی به سمت مرگ حرکت میکند. به سمت the state of things، وضعیت اولیهٔ چیزها. فروید این مفهوم را از شوپنهاور گرفته.
روانکاوی که زمانی لیبیدو را به عنوان امر جنسی تفسیر میکرد، در آینده تحتتاثیر یونگ و آدلر که با این موضوع مقابله میکردند، لیبیدو را تبدیل به اروس (Eros) میکند. میل جنسی تبدیل میشود به نیروی عشق. به طوری که فروید در «مقالهای در باب نارسیسیسم» میگوید:
اگر بیمار درمان نشد، امیدواریم شاید عاشق بشود؛ بلکه عشق درمانش کند.
