اِسترانو.
رفتن به کانال در Telegram
اینجا aesthetic نیست. Instagram: maryam_mahboobiyan Behkhaan: @strano Unknown: @stranocafebot
نمایش بیشتر92
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
روانکاوی که زمانی لیبیدو را به عنوان امر جنسی تفسیر میکرد، در آینده تحتتاثیر یونگ و آدلر که با این موضوع مقابله میکردند، لیبیدو را تبدیل به اروس (Eros) میکند. میل جنسی تبدیل میشود به نیروی عشق. به طوری که فروید در «مقالهای در باب نارسیسیسم» میگوید:
اگر بیمار درمان نشد، امیدواریم شاید عاشق بشود؛ بلکه عشق درمانش کند.
چند روزه دارم به گذشتن و رفتن پیوسته فکر میکنم. به اینکه چقدر پیوسته رفتهام، ولی آیا هیچ وقت تونستم که بگذرم؟ خوابهام به صورت متوالی مملو از صحنههای رفتنان. در حال بلیط گرفتن، توی اتوبوس، قطار و مترو. نقطهٔ مشترکشون اینه که هیچ وقت سر موقع به اون وسیلهٔ نقلیه نمیرسم. همش دارم بدو بدو میکنم. در آخر میبینم که مترو در آخرین لحظه از جلوم رد میشه، به آخرین تایم اتوبوس نمیرسم و بین مبدأ و مقصد معلق میمونم.
فکر میکنم که خیلی وقته وجود من تیکه تیکه شده، هر بخشی یه جا ریشه پراکنده. آره از کاشمر رفتم؛ ولی دلم پیش خونهمون، دوستهام، مدرسههام، حتی کوههای کاشمر موند (چهلدختر و هفتشاخ عزیزم). آره از مشهد رفتم؛ ولی دلم پیش خونهٔ مشهد، پایانه امام رضا، پردیس کتاب، خیابونهای اطراف حرم و بازار رضا که وقتی اردو بودیم تو اون برف وحشتناک با بچهها پیمودیم، موند. آره از تهران رفتم؛ ولی دلم پیش انقلاب و ولیعصر و کریمخان موند. دلم پیش راه هر روزهٔ خوابگاه تا دانشکده موند. پیش اون پل عابر پیاده از جلوی مترو تا سمت گیشا، که روزهای اول چنان با ترس روش قدم بر میداشتم انگار هر لحظه قراره زیر پام خالی بشه و بیوفتم و ماشینها زیرم بگیرن.
اما مکانها که بدون آدمهاشون معنی ندارن :) دلم برای خانوادهم، تنگ میشه همیشه. دلم برای تک تک همکلاسیها، همسایهها، فامیلهامون (حتی به غلط) تنگ میشه. دلم برای خاله تنگ میشه، خاله و طوطی سبزش. دلم برای همکلاسیهام، تهرانیها و خوابگاهها تنگ میشه. دلم برای بچههای روبیکمپ تنگ میشه، اولین کسایی که توی تهرانِ به اون بزرگی هوام رو داشتن. دلم برای استادها تنگ میشه، حتی برای تیکه شنیدن از طرفشون وقتی ردیف جلو نشستم و چشمام بخاطر کباب و دوغی که خوردم داره خواب میره.
حالا من یه مریمِ منسجم نیستم، یه آدم پارهپارهام که هر لحظه در حال گسستنه. تیکههای روحم از هم "خیلی دور"ان، و من هر جا که باشم، منِ کامل نیستم. دیگه به هیچ جا تعلق ندارم و همزمان به همه جا متعلقم. یه روح سرگردونم، همه جا مسافرم، حتی تو اتاق خودم.
