اِسترانو.
رفتن به کانال در Telegram
اینجا aesthetic نیست. Instagram: maryam_mahboobiyan Behkhaan: @strano Unknown: @stranocafebot
نمایش بیشتر92
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
زنگ زدم استاد گفت:
آره ببخشید خواب موندم ساعت ۸ آلارمم زنگ زد داشتم فکر میکردم چرا باید این موقع از خواب پا میشدم الان میآم امتحان رو بارگزاری میکنم.خیلی کیوته خدای من. انقده است 🤏
دلم خواست یک بار گوشی به دست بگیرم و مثل بچهها نگن گوشیبازی نکن. یک بار شب بیدار بمونم و نگن صبح پاشو بخون. یک بار.
You see all the flowers in the weeds You're scared of the dark when you sleep You cover up your arms with your sleeves Even in hundred-degree heat Your father was awfully mean Your favorite color is green It reminds you of the summer you turned three Runnin' through sprinklers on your street And you laugh and you dance in the wind And you sway and you hug and you kiss But there's darkness behind those eyes Even when you smile Oh, summer child You don't have to act like all you feel is mild You don't really love the sun, it drives you wild You're lyin', summer child Aren't you way too busy Taking care of everybody To take care of yourself? When the sun goes missing Aren't the flowers just as pretty? Aren't the oceans just as deep? The trees as green? And as for me I'll watch you weep Oh, summer child You don't have to act like all you feel is mild You don't really love the sun, it drives you wild You're lyin', summer child
خیلی خوشحالم که این ترم با وحدتی بیشتر فلسفه کار کردیم 👁️👄👁️ (بله هنوز هم نمیفهمم نصف حرفهاش رو و بله هنوز هم احتمالش هست کمترین نمرهم از درس ایشون باشه)
اسپینوزا میگوید تمام چیزهایی که ما به عنوان عواطف (affects) میشناسیم، در نهایت در ذیل دو دسته قرار میگیرند:
۱. عواطفی که با امتداد حیات همسو هستند.
۲. عواطفی که با امتداد حیات ناهمسو هستند.
مثلا غم به این دلیل منفی تلقی میشود که عنصری از conatus را نقض میکند. در پشت بسیاری از عواطف مانند عصبانیت، حسرت، حسادت، احتمالا این احساس وجود دارد که یک فرد، یک انتخاب یا یک کنش، قرار است هستی من را به خطر بیندازد. برای مثال حسادت یعنی وقتی فردی به چیزی رسیده، من احساس میکنم همزمان چیزی را از دست دادهام. حسادت زمانی منفی میشود که احساس کنیم رسیدن دیگری باعث شده دایره endeavour/ effort من کاهش پیدا کند؛ یعنی توانایی من برای تلاش کردن و ادامه دادن کمتر شده است. "او به چیزی رسیده، پس شاید من دیگر نتوانم برسم" این تبدیل میشود به یک عاطفهٔ منفی.
از این زاویه، میتوان فهم جدیدی از افسردگی ارائه داد: آدم افسرده کسی است که احساس میکند conatus او در معرض خطر قرار گرفته است. احساس میکند: من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.
ما چیزی را خوشایند میدانیم که باعث امتداد ما شود؛ چیزی که بودن ما را از بین نبرد و سدی جلوی جریان وجودی ما ایجاد نکند. در مقابل، ناخوشایند چیزی است که احساس کنیم به واسطهٔ یک کار، یک فرد، یک موقعیت یا یک چیز، صیانت ذات ( self preservation ) و ادامه یافتن ما در خطر قرار میگیرد. این امتداد میتواند فقط به معنای بقا نباشد. میتواند در سطح بالاتر به معنای بقا، رشد یا حتی flourishing باشد.
این ایده در روانکاوی، مخصوصا در اندیشه ژاک لکان ادامه پیدا میکند. لکان میل را به شکل دیگری تعریف میکند: میل اساسا ناشی از فقدان است. یعنی مسئله این نیست که ما چیزی نداریم و باید آن را به دست آوریم تا آرام شویم. بلکه ساختار میل از ابتدا با یک شکاف، خلأ و فقدان همراه است. میل قرار نیست آرام بگیرد. میل آمده است که دائما به یک فقدان، یک شکاف و یک امر منفی برخورد کند. اشتباه این است که فکر کنیم:«اگر به فلان چیز برسم، تمام میشود و آرام میگیرم.»
