8 403
مشترکین
+61324 ساعت
+6677 روز
+82430 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+624
در 1 کانالها
اوت '26
+612
در 24 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+1 137
در 25 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+906
در 5 کانالها
Get PRO
مه '26
+32
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+24
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '26
+10
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+553
در 35 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+1 883
در 14 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+101
در 7 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+345
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+718
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+263
در 8 کانالها
Get PRO
اوت '25
+79
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+103
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+203
در 16 کانالها
Get PRO
مه '25
+134
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+70
در 14 کانالها
Get PRO
مارس '25
+108
در 8 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+381
در 18 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+942
در 16 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+937
در 14 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+185
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+188
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+111
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '24
+1 639
در 24 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 03 سپتامبر | +6 | |||
| 02 سپتامبر | +613 | |||
| 01 سپتامبر | +5 |
پستهای کانال
| 2 | ؛ | 1 642 |
| 3 | دنیا برای من جای کوچکیست.
نه از آن جهت که وسعتی ندارد؛ از این جهت که هر طرف که میروم، انگار به دیواری میرسم که پیش از من آنجا بوده.
بعضی وقتها احساس میکنم هوا کم میآید؛ نه اینکه واقعاً نتوانم نفس بکشم، انگار چیزی در خودِ این زندگی، سهم مرا از نفس کشیدن کمتر کرده.
کاش دنیا دریچهای داشت، چیزی کوچک، جایی میان این همه دیوار؛ که میشد بازش کرد و برای چند لحظه فهمید بیرون از این اتاق چه خبر است.
شاید مشکل از دنیا نباشد؛ شاید دنیا هیچ دشمنی با من ندارد و فقط به اندازهی خودش بیاعتناست؛ جهان قرار نیست خواستههای من را بفهمد، قرار نیست راه را برایم باز کند، و قرار نیست چیزی را فقط چون من آرزویش کردهام، به من بدهد. و شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه بفهمی هیچکس مسئول نرسیدن تو نیست.
اما این هم به این معنا نیست که باید هر پایانی را که زندگی پیش پایت گذاشت، بپذیری.
من هنوز نمیدانم قرار است به کجا برسم. نمیدانم چند بار دیگر باید به همین دیوارها بخورم، چند بار دیگر باید از نو شروع کنم و چند بار دیگر مجبور شوم چیزی را که دوست داشتهام، از خودم جدا کنم؛ فقط میدانم نمیخواهم زندگیام را با جملهای تمام کنم که از قبل برایم نوشته شده.
شاید دنیا کوچک باشد؛ شاید راهها بسته باشند؛ شاید بعضی درها هیچوقت باز نشوند؛ اما تا وقتی من ایستادهام، پایان هنوز اتفاق نیفتاده.
و اگر قرار باشد روزی این قصه تمام شود، ترجیح میدهم آخرین جملهاش را خودم بنویسم؛ حتی اگر تمام چیزی که برای نوشتنش دارم،
یک دستِ خالی و نفسی بریده باشد. | 1 710 |
| 4 | این خیلی خوب بود(: | 2 628 |
| 5 | تازه فهمیدم فردا دربیه.
و عجیب بود که فهمیدنش هیچ حسی توی من ایجاد نکرد.
یادم افتاد چند سال پیش، وقتی دربی میشد، چقدر تب و تابش رو داشتیم. از چند ساعت قبل منتظر میموندیم بازی شروع شه، استرس داشتیم، کری میخوندیم، دربارهی ترکیب و بازیکنا حرف میزدیم و برای نود دقیقه، واقعاً همهچیزمون خلاصه میشد توی همون بازی.
ولی الان چی؟ انگار دیگه هیچچیزی این مردم رو تکون نمیده. یا شاید دقیقترش اینه که دیگه هیچچیزی نمیتونه حواسشون رو پرت کنه.
وقتی هر روز بیدار میشی و میبینی قیمتها دوباره بالا رفته، وقتی چیزی که دیروز میتونستی بخری امروز شده یه چیز دور از دسترس، وقتی مدام داری حساب میکنی چطور باید از این ماه به ماه بعد برسی، دیگه خیلی سخته که نتیجهی یه بازی فوتبال، حتی برای نود دقیقه، مهمترین اتفاق دنیا باشه.
شاید ما فوتبال رو از دست ندادیم؛ شاید یه تیکه از خودمون رو از دست دادیم که میتونست برای فوتبال ذوق کنه.
یه زمانی میتونستیم چند ساعت همهچیز رو فراموش کنیم. سر یه گل داد بزنیم، سر یه باخت حرص بخوریم، با رفیقمون قهر کنیم، کری بخونیم و بعد از بازی برگردیم سر زندگیمون. ولی حالا انگار زندگی اجازه نمیده چیزی رو فراموش کنیم.
انگار از بعدِ دیماه، این جامعه دیگه رخت عزا رو از تنش درنیاورده.
نه فقط عزای یک اتفاق؛ عزای چیزهایی که یکییکی ازمون گرفته شدن: آرامش، امنیت، امید، آینده، و حتی همون زندگی معمولیای که یه زمانی فکر میکردیم حق طبیعی ماست.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا اینه که این غم دیگه فقط توی ذهن ما نیست؛ اومده نشسته وسط زندگی روزمرهمون.
توی خرید کردن. توی اجارهی خونه. توی نگاه کردن به قیمتها. توی فکر کردن به فردا. توی حرف زدنهامون. و حتی توی چیزهایی که یه زمانی قرار بود حواسمون رو پرت کنن.
فردا دربیه.
یه زمانی میلیونها نفر برای نود دقیقه همهچیز رو فراموش میکردن. قهر میکردن، کری میخوندن، داد میزدن، میخندیدن، حرص میخوردن و بعد که بازی تموم میشد، برمیگشتن به زندگی. ولی انگار دیگه نمیشه.
انگار این روزها زندگی اونقدر سخت و سنگین شده که حتی برای فراموش کردنش هم باید توان داشته باشی.
دکتر صدر یه جملهی قشنگ داشت که میگفت: «فوتبال خیلی نجاتبخشه.»
شاید یک زمانی واقعاً همینطور بود.
فوتبال میتونست برای نود دقیقه ما رو از خودمون، از ترسهامون، از زندگیمون جدا کنه.
اما حالا فکر میکنم فوتبال دیگه برای ما نجاتبخش نیست؛ نه چون فوتبال عوض شده؛ نه چون دوستش نداریم، بلکه چون چیزی که باید ازش نجاتمون بده، آنقدر بزرگ و سنگین شده که حتی فوتبال هم از پسش برنمیاد.
شاید چند سال بعد، وقتی به این روزها نگاه کنیم، یکی از عجیبترین چیزهایی که از این دوره یادمون بمونه، همین باشه:
اینکه یک روزی دربی بود و ما دیگر هیجانش را نداشتیم. و این شاید نشونهی سادهای نباشه. تاریخ همیشه با جنگ و فروپاشی و اتفاقهای بزرگ عوض نمیشه.
گاهی خیلی بیسروصدا تغییر میکنه؛
یک روز میبینی مردم دیگه برای چیزهایی که قبلاً خوشحالشون میکرد، خوشحال نمیشن. دیگه برای چیزی منتظر نمیمونن. دیگه برای آینده ذوق نمیکنن. و حتی نمیتونن برای نود دقیقه غمشون رو زمین بذارن.
اونوقت میفهمی یک چیزی، جایی، خیلی عمیق شکسته.
فردا دربیه.
اما شاید مهمترین اتفاق فردا نتیجهی بازی نباشه. مهم اینه که ببینیم هنوز کسی هست که برای نود دقیقه یادش بره زندگی چقدر سخت شده.
و اگر نبود...
شاید باید قبول کنیم که ما فقط روزهای سختی رو زندگی نمیکنیم؛ ما داریم تبدیل میشیم به آدمهای یک روزگار سخت.
روزگاری که حتی فوتبال هم دیگر نمیتواند نجاتمان بدهد. | 5 530 |
| 6 | ؛ | 5 430 |
| 7 | مثل اینکه واقعی بود این//= | 607 |
| 8 | بدون متن... | 699 |
| 9 | من اکانتمو زیر ۲۰ نفر دارن؛
هرکسی گفت پیوی منو داره بهش بگید باشه. | 729 |
| 10 | از دلایل پرایوت بودنم: | 699 |
| 11 | https://t.me/Dmethyl_tryptamine/1972
با اسمت اینکارارو میکنن ، فکر کن حالا چیز دیگه ای به اشتراک میزاشتی چکار میکردن 😂😂 | 699 |
| 12 | جدی شما میخواید با هم آشنا شید چرا برا من دراما میسازید؟ | 759 |
| 13 | جان؟(((:
من عاشق اینم ساکن شیراز باشم ولی نیستم وَ
این چه دراماییه،
وا
وا
وا | 789 |
| 14 | بدون متن... | 879 |
| 15 | sticker.webp | 939 |
| 16 | یاد این افتادم که مشاور من سال کنکور منو ۲۰ تا بچه ی دیگه رو رها کرد رفت سربازی بعد ۳ ماه برگشت ما بهشنگفتیم بالای چشمت ابروعه تازه براش خوراکیمیبردیم که میخواد بره سر شیفت پادگان بخوره:) | 939 |
| 17 | آبجی تو چرا سبک زندگیت شبیه پرستوهاست؛ | 940 |
| 18 | حالا بدون شوخی،
شما با این داستانا حاضرید تو این فضا کار کنید؟ | 1 060 |
| 19 | وا مهدیه چته،
حالا شاید این مهدیه اون مهدیه نیست.
ولی دو دقیقه مهدیه ها شایعه نپراکنن ببینیم باید چیکار کنیم اصلا. | 1 212 |
| 20 | بدون متن... | 1 333 |
