9 472
مشترکین
-224 ساعت
-87 روز
+1 67930 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1 841
در 38 کانالها
اوت '26
+612
در 24 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+1 137
در 27 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+906
در 6 کانالها
Get PRO
مه '26
+32
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+24
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '26
+10
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+553
در 35 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+1 883
در 14 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+101
در 7 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+345
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+718
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+263
در 8 کانالها
Get PRO
اوت '25
+79
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+103
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+203
در 16 کانالها
Get PRO
مه '25
+134
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+70
در 14 کانالها
Get PRO
مارس '25
+108
در 8 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+381
در 18 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+942
در 16 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+937
در 14 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+185
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+188
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+111
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '24
+1 639
در 24 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 30 سپتامبر | +10 | |||
| 29 سپتامبر | +3 | |||
| 28 سپتامبر | +2 | |||
| 27 سپتامبر | +5 | |||
| 26 سپتامبر | +4 | |||
| 25 سپتامبر | +7 | |||
| 24 سپتامبر | +6 | |||
| 23 سپتامبر | +12 | |||
| 22 سپتامبر | +12 | |||
| 21 سپتامبر | +23 | |||
| 20 سپتامبر | +44 | |||
| 19 سپتامبر | +79 | |||
| 18 سپتامبر | +40 | |||
| 17 سپتامبر | +19 | |||
| 16 سپتامبر | +175 | |||
| 15 سپتامبر | +43 | |||
| 14 سپتامبر | +12 | |||
| 13 سپتامبر | +35 | |||
| 12 سپتامبر | +44 | |||
| 11 سپتامبر | +61 | |||
| 10 سپتامبر | +55 | |||
| 09 سپتامبر | 0 | |||
| 08 سپتامبر | +13 | |||
| 07 سپتامبر | +6 | |||
| 06 سپتامبر | +50 | |||
| 05 سپتامبر | +75 | |||
| 04 سپتامبر | +100 | |||
| 03 سپتامبر | +288 | |||
| 02 سپتامبر | +613 | |||
| 01 سپتامبر | +5 |
پستهای کانال
| 2 | مثل سالای پیش میرم احتمالا پیش بچههای بهزیستی،
اگه تونستم عکس میگیرم از کیکی که قراره براشون ببرم. | 1 208 |
| 3 | برنامه تولد ۲۶ سالگی چیه؟ کجا دعوتیم؟ | 1 418 |
| 4 | تولدِ ۲۱ سالگی؛ | 1 548 |
| 5 | ع.
خ س.
اینا اینجا باشه تا ببینم بعدا چی پیش میاد که درباره یسری موارد صحبت کنم یا چی.
تو که میخواستی دو دره بازی کنی حداقل یکم چونه میزدی مبلغو
میبردی بالا، چون با اون پولی که با اون موسسه قرارداد کرده بودی فقط میتونستی گوشیتو عوض کنی.
خنگول. | 3 171 |
| 6 | حقیرید.
نه به این دلیل که پول گرفتید؛
به این دلیل که برای فروختنِ کسی که روزی کنارتان ایستاده بود، حتی قیمت زیادی هم نخواستید. | 3 702 |
| 7 | نمیدونم سامانه شما از کجا تولد من یادش بوده ولی خب تولدم ۹ مهره تاملند کوشولو نه ۸ مهر. | 3 698 |
| 8 | خلاصه که امسال، شد سالِ آدمهایی که بودند و دیگر نیستند. سالِ اعتمادی که شکست. سالِ دادسرا و شکایت. سالِ نگرانی برای ایران. سالِ دیماه. سالِ جنگ. سالِ اضطراب و بلاتکلیفی. سالِ فکر کردن به آینده. و سالی که در آخرش، نشستن بر بالینِ مادر هم به تمام اینها اضافه شد. اگر از بیرون نگاهش کنم، سال موفقی به نظر نمیرسد. در خیلی از بخشهای زندگی شکست خوردم. بعضی آدمها را نتوانستم نگه دارم، بعضی رابطهها را نتوانستم نجات بدهم، بعضی زخمها را نتوانستم زود خوب کنم و بعضی نگرانیها هنوز هم با مناند. دربارهی آینده هم هنوز جواب قطعی ندارم. اما شاید سالها بعد، چیزی که بیشتر از نتیجهها برایم اهمیت داشته باشد، این باشد که با همهی اینها چه کردم. زندگیام را به شکستهایم واگذار نکردم. هنوز کتاب میخوانم. هنوز یاد میگیرم. هنوز برای دانشآموزهایم وقت میگذارم. هنوز به روانشناسی فکر میکنم. هنوز برای آینده برنامه میریزم. هنوز نسبت به ایران بیتفاوت نشدهام. هنوز میتوانم از چیزی عصبانی شوم، چون هنوز چیزی برایم اهمیت دارد. هنوز دوست دارم که بتوانم کسی را دوست داشته باشم. هنوز میتوانم برای ساختن چیزی که وجود ندارد، وقت بگذارم. و شاید مهمتر از همه، هنوز خودم را به اتفاقاتی که بر سرم آمد تقلیل ندادهام.
یوسفِ آینده،
اگر چند سال بعد این نوشته را میخوانی و زندگیات خیلی بهتر شده، لطفاً این نسخهی ۲۵سالهات را فراموش نکن. یادت باشد از کجا آمدی. یادت باشد که همیشه اینقدر دور از بعضی چیزهایی که امروز داری نبودی؛ فقط یک روزهایی را از سر گذراندی که هنوز هیچچیزشان معلوم نبود.
و اگر هنوز هم زندگی سخت است، باز این را بخوان و یادت بیاور که همیشه قرار نبود همهچیز حل شده باشد تا بتوانی ادامه بدهی. تو در ۲۵سالگی جواب خیلی از سؤالهایت را نداشتی، اما سؤالها را هم رها نکردی. گاهی شکست خوردی، اما از شکستت یک هویت نساختی. گاهی ترسیدی، اما ترس را به تمام زندگیات تبدیل نکردی. گاهی خسته شدی، اما هر چیزی را که برایت مهم بود، رها نکردی.
شاید ۲۵ سالگیات سال پیروزی نبود. اما سال شکست هم بهتنهایی نبود. سالِ زندگی کردن در میان چیزهایی بود که خیلیهایشان انتخاب تو نبودند و پیدا کردن راهی برای اینکه با وجود آنها، هنوز خودت بمانی.
و اگر قرار باشد فقط یک چیز از این سال باقی بماند، نمیخواهم بنویسم «قوی بودم»؛ چون همیشه نبودم. نمیخواهم بنویسم «امیدوار بودم»؛ چون همیشه نبودم. میخواهم فقط بنویسم: در سالی که در بسیاری از بخشهای زندگی شکست خوردم، هنوز برای خودم، برای آدمهایی که دوستشان داشتم، برای بچههای این سرزمین و برای ایرانی که با تمام تناقضهایش هنوز دوستش دارم، چیزی برای ادامه دادن پیدا کردم. شاید همین، معنای واقعی ۲۵سالگی من باشد. نه اینکه از همهچیز عبور کرده باشم؛ بلکه اینکه با وجود همهی چیزهایی که از سر گذراندم، هنوز در میانهی راه ایستادهام. با زخمهایی که هنوز خوب نشدهاند، با سؤالهایی که هنوز جواب نگرفتهاند، با آدمهایی که دیگر کنارم نیستند و آدمهایی که هنوز هستند؛ با آیندهای که هنوز شکلش را نمیدانم. ۲۵سالگی تمام در حال تمام شدن است. من اما هنوز اینجا هستم. و شاید فعلاً، همین کافی باشد. | 4 144 |
| 9 | و بعد، در میان تمام این چالشها، بیماری مادرم هم به نقطهای رسیده بود که دیگر نمیشد آن را به تعویق انداخت؛ باید عمل میشد. و در روزهای آخر ۲۵سالگی، نوبت من بود که کنار او بمانم. شاید همینجا بود که مفهوم «مراقبت» برایم معنای شخصیتری پیدا کرد. تمام امسال، بخش مهمی از زندگیام صرف آدمهایی شده بود که به نوعی با آینده گره خورده بودند؛ دانشآموزهایی که نگران انتخابهایشان بودند، کسانی که امکانات کمتری داشتند و آدمهایی که فقط میخواستند کسی کمی مسیر را برایشان روشنتر کند. من نمیتوانستم شرایط زندگیشان را عوض کنم، اما میتوانستم سهم کوچکی از بارشان را سبکتر کنم. شاید به همین دلیل بود که کارم برایم فقط یک شغل یا فعالیت روزمره نبود. چیزی در من همیشه میخواست مراقب باشد؛ مراقب اینکه اگر میتوانم راهی را برای کسی کمی هموارتر کنم، بیتفاوت از کنارش نگذرم. شاید این همان چیزی بود که باعث میشد با وجود تمام خستگیها، باز هم ادامه بدهم. اما در روزهای آخر امسال، این مراقبت شکل دیگری پیدا کرد. این بار دیگر مسئله آیندهی دانشآموزی نبود که نمیداند چه رشتهای انتخاب کند؛ مسئله، مادرم بود. مادری که بخش بزرگی از کودکی، خاطرات و ریشههای من به او گره خورده است. شاید بعضی چیزها در زندگی را نمیشود انتخاب کرد؛ قبل از اینکه فرصت شناختنشان را پیدا کنیم، بخشی از ما شدهاند. خانه، زبان، خاطرات کودکی، آدمهایی که دوستشان داریم و سرزمینی که در آن بزرگ شدهایم. میتوانی بعدها دربارهی هرکدامشان سؤال داشته باشی، از بعضی چیزها دلگیر شوی یا حتی مدتی فاصله بگیری، اما ریشهها معمولاً با فاصله از بین نمیروند. و شاید برای همین بود که آن روزها برای من فقط ترس از یک عمل جراحی نبود. نوعی مواجهه با گذر زمان بود؛ با این حقیقت که آدمهایی که همیشه تصور میکردی بخشی ثابت از زندگیات هستند، آسیبپذیرند و روزی ممکن است به مراقبت تو احتیاج داشته باشند. من ساعتها پشت در اتاق عمل منتظر ماندم. شب را هم در بیمارستان ماندم. خسته بودم، اما باید همانجا میماندم. در میان آن انتظار طولانی، کتاب خواندم، موسیقی گوش دادم و با پرستارها و آدمهای مختلف حرف زدم؛ انگار زندگی، حتی در آن لحظه، با تمام نگرانیاش همچنان جریان داشت.
البته شاید عجیب باشد که آدم در چنین موقعیتی بتواند کتاب بخواند یا به موسیقی گوش بدهد، اما برای من همین چیزهای کوچک شبیه راههایی بودند برای اینکه در آن چند ساعت، فقط «منتظرِ خبر بد یا خوب» نباشم. کتاب و موسیقی کمک میکردند هنوز بخشی از خودم را نگه دارم؛ انگار حتی وقتی تمام ذهنم پشت در اتاق عمل مانده بود، آن بخش کوچک از زندگی که همیشه با کتاب و موسیقی و فکر کردن معنا پیدا میکرد، هنوز کنارم بود. شاید آدم در سختترین لحظهها بیشتر از همیشه به همین چیزهای کوچک احتیاج دارد؛ چیزهایی که قرار نیست مسئله را حل کنند، فقط کمک میکنند خودت را در میان مسئله گم نکنی. شاید چیزی که آن شب برایم ماند، بیشتر از خودِ اتفاق، همین حس بود: اینکه گاهی دوست داشتن، هیچ شکل باشکوهی ندارد. نه سخن بزرگی است، نه کاری قهرمانانه. گاهی فقط این است که خستهای، نگرانی، نمیدانی چه خواهد شد، اما جایی را که باید باشی ترک نمیکنی. و شاید همین، نقطهی مشترک بسیاری از چیزهایی بود که در ۲۵سالگی برایشان تلاش کردم؛ از دانشآموزهایی که آیندهشان برایم مهم بود تا مادری که گذشته و بخشی از وجودم به او گره خورده بود. در هر دو، مسئله در نهایت ساده بود: اگر چیزی برایت اهمیت دارد، تا جایی که میتوانی رهایش نمیکنی.
اگر سالها بعد از من بپرسی یکی از واضحترین تصاویر ۲۵سالگیات چیست، احتمالاً همین باشد: یک بیمارستان، یک راهروی طولانی، مادری پشت درِ اتاق عمل و پسری که خسته است و نمیداند چند ساعت بعد چه خواهد شد، اما همانجا نشسته و کتاب میخواند. شاید این تصویر، خلاصهی عجیبی از تمام امسال باشد؛ سالی که در آن خیلی چیزها را نمیدانستم، خیلی چیزها را از دست دادم، خیلی چیزها را دوباره فهمیدم، اما با همهی اینها، هنوز همانجا نشسته بودم و ادامه میدادم. | 3 822 |
| 10 | شاید برای همین است که وقتی به تمام این سال نگاه میکنم، نمیتوانم فقط آن را با شکستها، اضطرابها و اتفاقهای تلخش تعریف کنم. در تمام این مدت، چیزی در من هنوز اصرار داشت که زندگی را رها نکند. هنوز میخواستم بفهمم، بخوانم، یاد بگیرم، دوست داشته باشم، چیزی بسازم و برای چیزی که به نظرم ارزش دارد وقت بگذارم. شاید همین میل ساده، از هر عنوان بزرگتری که بتوانم برای خودم انتخاب کنم واقعیتر باشد.
امسال به من یاد داد که آدم میتواند خودش زخمی باشد و هنوز مرهم کوچکی برای دیگری. میتواند خودش آیندهاش را گم کرده باشد و باز هم برای روشنتر شدن مسیر دیگری تلاش کند. میتواند از زندگی خسته باشد و باز هم برای زندگیِ یک نفر دیگر چیزی کنار بگذارد. و شاید در نهایت، چیزی که مرا سرپا نگه داشت این نبود که جواب همهی سؤالهایم را پیدا کردم، یا زخمهایم خوب شدند، یا ناگهان آدم قویتری شدم. فقط هنوز، با تمام آشفتگیام، حاضر نبودم بیتفاوت شوم. شاید آدم همیشه نمیتواند زندگی خودش را نجات بدهد؛ گاهی فقط میتواند چراغ کوچکی برای دیگری روشن کند. اما شاید همین هم شکل دیگری از ادامه دادن باشد.
من هنوز خیلی چیزها را نمیدانم؛ هنوز سؤال دارم، هنوز تردید دارم، هنوز بعضی شبها ذهنم آرام نمیگیرد. اما اگر قرار باشد از تمام آن سال چیزی با خودم به سال بعد ببرم، شاید همین باشد: اینکه لازم نیست خودم به تمام جوابها رسیده باشم تا برای پیدا کردن جواب، کنار دیگری بایستم. و شاید زندگی، دستکم برای من، همینقدر ساده و همینقدر سخت باشد؛ اینکه با تمام چیزهایی که درونت شکسته، هنوز تصمیم بگیری چیزی را در دیگری نشکنی. اما در میان تمام این نقشها و تمام چیزهایی که در این سال بر دوشم بود، گاهی خودِ من جایی پشت همهی اینها گم میشدم. پشتِ مشاور بودن، دانشجوی روانشناسی بودن، کسی بودن که باید برای دیگری جواب پیدا کند، کسی که باید برای کارش تصمیم بگیرد، کسی که دربارهی ایران نگران است، کسی که باید از خودش دفاع کند و کسی که مدام دارد با آیندهاش کلنجار میرود. انگار گاهی فراموش میکردم پشت تمام این نقشها، فقط یک آدم وجود دارد؛ یک یوسف که خودش هم دلش میخواهد زندگی کند، عاشق شود، کتاب بخواند، موسیقی گوش بدهد، با آدمهایی که دوستشان دارد وقت بگذراند، گاهی تنها باشد و هیچ مسئلهای را حل نکند. آدمی که همیشه قرار نیست مفید باشد، همیشه قرار نیست پاسخ داشته باشد و همیشه قرار نیست چیزی را برای کسی درست کند. شاید یکی از چیزهایی که ۲۵سالگی باید به من یاد میداد همین بود که من فقط مجموعهای از مسئولیتها و مسئلهها نیستم. قبل از اینکه مشاور باشم، دانشجو باشم، کار کنم یا بخواهم برای آینده تصمیم بگیرم، یک آدمم؛ با علاقهها، ترسها، دلبستگیها، خستگیها و چیزهایی که شاید هیچ کاربردی جز خوشحال کردن خودم نداشته باشند. شاید باید دوباره یاد بگیرم بخشی از زندگی را نه برای فایدهاش، نه برای نتیجهاش و نه برای اینکه بعدها به درد آینده بخورد، فقط برای خودِ زندگی کردنش بخواهم. | 3 109 |
| 11 | و شاید همین نقطه بود که دانشگاه، روانشناسی و کارم واقعاً به هم رسیدند: فهمیدن آدمها، شنیدن مسئلههایشان و بعد تلاش کردن برای اینکه چیزی که در توانم هست، واقعاً به دردشان بخورد. اما این مفید بودن به این معنا نبود که خودم خسته نمیشدم. میشدم. گاهی خیلی هم خسته میشدم. از فکر کردن، از تحلیل کردن، از اینکه همیشه باید چیزی را حل کنم، از اینکه آدمها برای آیندهشان از من جواب میخواستند، در حالی که خودم هنوز مشغول پیدا کردن مسیر خودم بودم. گاهی دلم میخواست هیچکس از من چیزی نخواهد؛ نه راهحلی، نه تصمیمی، نه امیدی. فقط برای چند روز، خودم باشم و مسئلههای خودم. شاید اینجا بود که برای اولینبار، مسئلهی «ادامه دادن» برای خودم جدیتر از همیشه شد. نه ادامه دادن به معنای قوی بودن، نه به معنای اینکه حتماً امید روشنی در انتهای مسیر داشته باشم؛ فقط اینکه با وجود خستگی، هنوز چه چیزی باعث میشود صبح از جا بلند شوم و دوباره وارد همین زندگی شوم. در تمام آن سال، بارها از خودم پرسیدم اگر بعضی چیزها از من گرفته شده، اگر بعضی آدمها رفتهاند، اگر آینده آنقدر که میخواستم روشن نیست و اگر ذهنم هم گاهی علیه خودم کار میکند، پس دقیقاً چه چیزی باعث میشود باز هم ادامه بدهم؟ جواب مشخصی نداشتم. شاید هنوز هم ندارم. اما کمکم فهمیدم که ادامه دادن همیشه از یک دلیل بزرگ و باشکوه نمیآید. گاهی از یک مسئولیت کوچک میآید، از یک آدم، از کاری که هنوز باید انجامش بدهی، از کتابی که هنوز نخواندهای، از سؤالی که هنوز جوابش را پیدا نکردهای، از کسی که دوستش داری، یا حتی از یک صبح معمولی که دلت میخواهد یک بار دیگر ببینی. شاید زندگی در سختترین روزهایش به آدم نمیگوید «برای چه باید ادامه بدهی؟»؛ فقط از تو میخواهد امروز را تمام کنی و بعد ببینی فردا چه میشود. و شاید این همان چیزی بود که بیشتر از هر چیز دیگری در ۲۵سالگی فهمیدم: لازم نیست همیشه دلیل بزرگی برای ادامه دادن داشته باشی. گاهی خودِ ادامه دادن، فرصتی است برای اینکه دلیل بعدی را پیدا کنی. بعضی روزها فقط باید از روز عبور کرد، بدون اینکه از خودت انتظار داشته باشی معنای تمام زندگی را همان روز پیدا کنی. شاید من در تمام این سال، بیشتر از آنکه دنبال یک پاسخ نهایی برای زندگی باشم، داشتم یاد میگرفتم چطور با بیپاسخ ماندن بعضی سؤالها زندگی کنم.
و شاید عجیب باشد، اما در این میان، یاد پدرم هم بیشتر از قبل برایم معنا پیدا کرد. سالها از رفتنش گذشته، اما بعضی فقدانها با گذشت زمان تمام نمیشوند؛ فقط شکل حضورشان تغییر میکند. من از مرگ پدرم یک چیز را بیشتر از هر چیز دیگری با خودم حمل کردهام: اینکه فارغ از اینکه اطراف آدم چه میگذرد، زندگی در نهایت از تو میخواهد ادامه بدهی. آن روزها که خیلی کوچکتر بودم، شاید نمیفهمیدم ادامه دادن دقیقاً یعنی چه. امروز بهتر میفهمم. ادامه دادن همیشه به معنای خوب بودن نیست؛ گاهی یعنی با نبودن کنار بیایی، با جای خالی زندگی کنی، با سؤالهایی که جوابشان را نداری بزرگ شوی و با این حال، اجازه ندهی نبودن یک نفر تمام آیندهات را هم با خودش ببرد. شاید بخشی از چیزی که امروز در من هست، همان میراث نانوشتهای باشد که از پدرم مانده؛ اینکه حتی وقتی زندگی مطابق میل آدم پیش نمیرود، باز باید راهی برای برداشتن قدم بعدی پیدا کرد. نه چون دنیا عادلانه است، نه چون همیشه امیدی روشن وجود دارد؛ فقط چون هنوز زندگی ادامه دارد و تو هم بخشی از آنی. | 3 051 |
| 12 | اما در تمام این مدت، خودم هم آدم آرامی نبودم. بعد از همهی آنچه در امسال از سر گذراندم؛ از شکست در رابطه و تغییر بعضی دوستیها، تا مواجهه با آدمهایی که بدخواهی و حسادتشان را دیدم، از دیماهی که دوباره زخمهای این کشور را پیش چشمم گذاشت تا اسفندی که جنگ را وارد زندگی روزمرهمان کرد، طبیعی بود که چیزی از این همه اتفاق درون من باقی بماند. آدم نمیتواند اینهمه چیز را از سر بگذراند و بعد صبح روز بعد، دقیقاً همان آدم قبلی باشد. ذهنم بارها به سمت فکرهای تکراری میرفت. چیزهایی که شاید برای خیلیها کوچک و قابلگذشت بودند، گاهی ساعتها در ذهن من میماندند و رهایم نمیکردند. بعضی اتفاقها تمام میشدند، اما در ذهن من ادامه پیدا میکردند؛ دوباره مرورشان میکردم، از زاویهای دیگر نگاهشان میکردم، جملهها را دوباره میشنیدم و رفتار آدمها را بارها تحلیل میکردم. گاهی آنقدر در جزئیات یک اتفاق میماندم که خودِ اتفاق، از چیزی که ذهنم از آن ساخته بود کوچکتر به نظر میرسید.
اضطراب بخشی از روزهایم بود؛ نه همیشه با یک اتفاق مشخص و نه همیشه با یک دلیل روشن. گاهی فقط نوعی بیقراری مداوم بود که جایی در پسزمینهی ذهنم جریان داشت. درمان را بعد از یک وقفه دوباره امتحان کردم؛ با بعضی تجربهها کنار آمدم و از بعضی ناامید شدم. همهچیز آنطور که انتظار داشتم پیش نرفت و هنوز هم جواب بعضی سؤالهایم را پیدا نکردهام. اما دستکم یک چیز را رها نکردم: تلاش برای فهمیدن خودم. میخواستم بفهمم چرا بعضی چیزها اینقدر در من میمانند؛ چرا بعضی آدمها و فقدانها بیشتر از چیزی که انتظار دارم ذهنم را اشغال میکنند؛ چرا یک اتفاق ممکن است برای یک نفر تمام شود و برای دیگری تبدیل به چیزی شود که سالها با خودش حمل کند. هرچه بیشتر به این سؤالها فکر کردم، بیشتر فهمیدم که روان آدمی چقدر پیچیدهتر از چیزی است که از بیرون به نظر میرسد. شاید همین تلاش برای فهمیدن خودم بود که باعث شد روانشناسی برایم فقط یک رشتهی دانشگاهی نباشد. هرچه بیشتر درگیرش شدم، بیشتر فهمیدم چیزی که در این رشته دنبالش میگردم فقط دانستن چند نظریه و یاد گرفتن چند اصطلاح نیست. چیزی که برایم جذاب بود، خودِ انسان بود؛ اینکه چرا آدمها آنطور که رفتار میکنند رفتار میکنند، چرا بعضی زخمها سالها بعد هم اثرشان را حفظ میکنند، چرا یک شکست برای یک نفر تمام میشود و برای دیگری تبدیل به چیزی میشود که سالها با خودش حمل میکند، و چرا گاهی پشت یک تصمیم ساده، دهها ترس و تجربه و خاطره پنهان شده است. روانشناسی برای من کمکم تبدیل شد به تلاشی برای دقیقتر دیدن انسان؛ دیدن آدمها بدون اینکه خیلی زود قضاوتشان کنم، فهمیدن رنجهایشان بدون اینکه لزوماً همهچیز را توجیه کنم، و پذیرفتن اینکه پشت بسیاری از رفتارهایی که از بیرون ساده یا حتی غیرمنطقی به نظر میرسند، داستانی وجود دارد که شاید ما از آن خبر نداشته باشیم. حتی کمکم متوجه شدم روانشناسی دارد نگاه من به آدمهایی را که هر روز با آنها کار میکنم هم تغییر میدهد. وقتی یک دانشآموز از سردرگمیاش دربارهی آینده حرف میزد، دیگر فقط یک سؤال دربارهی انتخاب رشته یا دانشگاه نمیدیدم. پشت آن سؤال، گاهی ترس از شکست بود، گاهی فشار خانواده، گاهی مقایسه شدن با دیگران و گاهی فقط نداشتن تصویری روشن از اینکه خودش چه میخواهد. البته قرار نبود برای هرکدامشان نقش روانشناس بازی کنم؛ اما روانشناسی به من یاد داده بود قبل از اینکه برای کسی نسخه بپیچم، کمی بیشتر گوش بدهم. قبل از اینکه بگویم «این کار را بکن»، بفهمم اصلاً مسئلهی واقعی او چیست. شاید همین باعث شد کارم برای خودم هم معنای متفاوتی پیدا کند. از یک طرف، در دانشگاه یاد میگرفتم انسان را بهتر بفهمم و از طرف دیگر، هر روز با آدمهایی روبهرو میشدم که در یکی از مهمترین تصمیمهای زندگیشان دنبال کسی بودند که کمی مسیر را برایشان روشنتر کند. این دو دنیا کمکم به هم نزدیک شدند؛ دانشگاه به کارم معنا میداد و کارم به چیزهایی که در دانشگاه میخواندم، شکل واقعیتری میداد. | 2 942 |
| 13 | و بعد اسفند رسید.
اسفند قرار بود مثل همیشه پایان سال باشد؛ ماهی برای جمع کردن کارهای نیمهتمام و شاید کمی خیالپردازی درباره سال بعد. اما جنگ که شروع شد، همهچیز شکل دیگری پیدا کرد. چیزی که تا آن روز بیشتر در صفحه گوشی میدیدم، ناگهان وارد همان زندگیای شد که تا چند روز قبل مشغولش بودم. جنگ برای من از لحظهای شروع نشد که خبرش را دیدم؛ از جایی شروع شد که فهمیدم دیگر نمیتوانم مثل قبل به فردا فکر کنم. تا قبل از آن، فردا یعنی بیدار شدن، کار کردن، سر کلاس رفتن، جواب دادن به پیامها، دیدن خانواده و ادامه دادن همان زندگی معمولی. اما ناگهان همین چیزهای ساده شکل دیگری پیدا کردند. آینده دیگر فقط چیزی نبود که برایش برنامه بریزم؛ چیزی بود که باید نگران وجود داشتنش هم میبودم. آن روزها حتی نگاه کردن به گوشی هم حال و هوای دیگری داشت. خبرها را دنبال میکردم، میبستم، سعی میکردم حواسم را پرت کنم، ولی ناخودآگاه دوباره سراغشان میرفتم. آدم میخواست عادی زندگی کند، اما ذهنش اجازه نمیداد. جنگ همینطور وارد جزئیترین قسمتهای زندگی میشود؛ با نگرانیای که قبل از هر تماس داری، با فکری که وسط کار از گوشه ذهنت رد میشود و با آن سؤال ساده و سمج: «بعدش چه میشود؟» سؤالی که در روزهای عادی میتوانی نادیدهاش بگیری، اما وقتی جنگ شروع میشود، دیگر دست از سرت برنمیدارد. برای من این سؤال سنگینتر بود، چون تمام سال را با آینده آدمها سر و کار داشتم؛ با بچههایی که درباره دانشگاه، رشته، شغل و زندگی آیندهشان حرف میزدند. خودم هم با تمام شکستها و دردسرهای آن سال، هنوز داشتم برای آیندهام فکر میکردم. هنوز کار داشتم، خانواده داشتم، آرزوهایی داشتم که نیمهکاره مانده بودند. بعد جنگ آمد و یک سؤال تازه به همه آنها اضافه کرد: اصلاً چقدر از این آینده در اختیار ماست؟ انگار آینده چیزی نبود که بسازیمش؛ چیزی بود که هر روز باید از نو پسش میگرفتیم. یادم هست یک روز، یکی از بچههای بهزیستی که همیشه با ذوق از آیندهاش حرف میزد، پرسید: «به نظرتون من میتونم یه روزی برم دانشگاه؟» و من قبل از اینکه فکر کنم، گفتم «به امیدِ خدا». همان یک جمله را که گفتم، ته دلم لرزید. چون نمیدانستم فردا اصلاً دانشگاهی هست که بخواهیم دربارهاش حرف بزنیم. آن بچه، با آن نگاه ساده و بیخبر، چیزی را از من میپرسید که دیگر جوابی برایش نداشتم. و من همانجا فهمیدم جنگ پیش از آنکه به شهرها برسد، به همین سؤالهای کوچک رسیده بود.
شاید عجیبترین بخش ماجرا این بود که زندگی، با وجود همهچیز، متوقف نشد. هنوز باید کار میکردم، جواب آدمها را میدادم و با دانشآموزهایی حرف میزدم که همچنان درباره آیندهشان میپرسیدند. جنگ زندگی را یکباره متوقف نکرد؛ فقط کاری کرد که دیگر نتوانم به همان شکل قبلی در آن زندگی کنم. تا قبل از آن، بارها از آینده ایران نگران شده بودم. دیماه این نگرانی را عمیقتر کرده بود؛ وقتی به بچهها و سالهای پیش رویشان فکر میکردم. اما اسفند چیزی را که تا آن زمان بیشتر یک نگرانی ذهنی بود، به حسی نزدیکتر تبدیل کرد. حالا دیگر فقط نمیترسیدم این کشور در سالهای آینده چه خواهد شد؛ از این میترسیدم که همین فردا چه شکلی از راه خواهد رسید. و شاید همین بود که جنگ را برای من شخصی کرد. چون دیگر فقط درباره «کشور» حرف نمیزدم. کشور، خانوادهام بود؛ کاری بود که داشتم؛ بچههایی بودند که هر روز آیندهشان را با من در میان میگذاشتند؛ آدمهایی بودند که دوستشان داشتم و نمیتوانستم نسبت به سرنوشتشان بیتفاوت باشم. جنگ فقط یک خبر تلخ نبود؛ دست گذاشته بود روی تمام چیزهایی که در این سال برایشان زندگی کرده بودم. و من آن روزها بیشتر از همیشه فهمیدم چقدر زندگی معمولی را دوست دارم؛ یک روز عادی، یک کلاس عادی، یک گفتوگوی عادی، یک شب که بدون نگرانی از فردا بخوابی. شاید جنگ پیش از آنکه چیزهای بزرگ را از آدم بگیرد، همین معمولی بودن را از او میگیرد.
جنگ تمام شد، اما چیزی از آن در من ماند؛ چیزی شبیه به اینکه فهمیدم «فردا» حق طبیعی آدم نیست، امانتی است که ممکن است هر شب پس گرفته شود. و از آن روزها یک عادت با من مانده: هر شب که چراغ را خاموش میکنم، یک لحظه به همان بچههای بهزیستی فکر میکنم، به انتخابهایی که هنوز نکردهاند، به عشقهایی که هنوز نچشیدهاند، به شکستهایی که هنوز حقشان است بخورند و بلند شوند. و ته دلم میگویم: کاش فردا بیاید. و کاش فقط عادی باشد. و همین کافی است. | 2 896 |
| 14 | در کنار همهی اینها، ایران هم هیچوقت از ذهنم بیرون نرفت.
دی ماه...
دیماه برای من فقط یک ماه نبود؛ ماهی خونین بود، ماهی که ردش تا ابد روی قلب و روحم میماند. دیماه زخمهای زیادی را دوباره زنده کرد؛ زخم بچههای آبان ۹۸، زخم بچههای ۴۰۱، زخم خانوادههایی که هنوز با جای خالی عزیزانشان زندگی میکنند. انگار هنوز فرصت نکرده بودیم با بعضی داغها کنار بیاییم که دوباره داغی تازه روی همان زخمهای قدیمی نشست.
برای من اما این اتفاقها فقط چیزی نبود که در خیابانها یا روی صفحه گوشیام میدیدم؛ آمد وسط زندگی شخصیام، وسط کارم، وسط کلاسهایم و حتی وسط تصمیمهایی که برای آینده خودم داشتم. شاید اگر مشاور نبودم، بعضی از این سؤالها اینقدر به من نزدیک نمیشدند. اما وقتی هر روز روبهروی چندین نوجوان میایستم، دیگر نمیتوانم آینده این کشور را چیزی جدا از زندگی خودم ببینم. همان بچههایی که از امتحان و دانشگاه و انتخاب رشته میپرسند، چند سال دیگر قرار است بزرگسالان همین جامعه باشند. برای همین، هر بار که اتفاقی مثل دیماه میافتد، فقط به آدمهایی که همان روزها درگیرش هستند فکر نمیکنم؛ به بچههایی فکر میکنم که قرار است سالهای بزرگسالیشان را در نتیجه همین اتفاقها زندگی کنند. به این فکر میکنم که آیا چیزی که امروز برای من یک نگرانی است، چند سال بعد برای آنها تبدیل به یک واقعیت روزمره خواهد شد یا نه.
دیماه حتی بعضی سؤالهای شخصیترم را هم دوباره به من برگرداند. اینکه اصلاً آیندهای که برای خودم تصور کردهام کجاست؟ ماندن در این کشور برای من دقیقاً به چه معناست؟ رفتن چه چیزی را حل میکند و چه چیزی را با خودم به جایی دیگر میبرم؟ آیا میشود از شرایط یک کشور خسته بود و هنوز دلبستهاش ماند؟ آیا میشود از آیندهاش ترسید و در عین حال هنوز برای بهتر شدنش امید داشت؟ این سؤالها دیگر فقط سؤالهایی درباره ایران نبودند؛ بخشی از سؤالهای زندگی خودم شده بودند.
دیماه برای من غم داشت، چون دوباره آدمهایی را دیدم که فرصت ادامه دادن زندگی از آنها گرفته شد. خشم داشت، چون دیدن تکرار بعضی زخمها آدم را خسته و عصبانی میکند. و در عین حال، چیزی شبیه یک امید سرسخت هم در من باقی گذاشت؛ امید به اینکه این همه درد نمیتواند تا ابد بیپاسخ بماند. من نمیدانم دادخواهی چقدر طول میکشد و نمیدانم روزی که حقیقت همه این سالها بیهراس گفته شود چه زمانی خواهد رسید، اما باور دارم روزی خواهد رسید که صدای کسانی که امروز شنیده نمیشوند، آنقدر بلند شود که دیگر نتوان از کنارشان گذشت.
شاید همین است که باعث شده رابطهام با ایران برای خودم هم پیچیدهتر از قبل شود. من از ایران عصبانی شدهام. از شرایطش خسته شدهام. گاهی حتی از زندگی در آن دلگیر شدهام. اما در تمام این مدت، نتوانستهام نسبت به آیندهاش بیتفاوت شوم. هنوز وقتی به بچههایی که هر روز روبهرویم مینشینند فکر میکنم، دلم میخواهد آیندهای داشته باشند که در آن انتخاب کردن، دوست داشتن، درس خواندن، کار کردن و معمولی زندگی کردن، اینهمه سخت نباشد.
و شاید این همان چیزی باشد که دیماه در من باقی گذاشت: اینکه دیگر نمیتوانم زندگی شخصیام را کاملاً جدا از سرنوشت جایی بدانم که در آن زندگی میکنم. من هنوز همان آدمم با دغدغههای شخصی، رابطههای از دسترفته، کار، خانواده و هزار مسئله کوچک و بزرگ دیگر؛ اما حالا میدانم بعضی اتفاقها آنقدر بزرگاند که وارد همه این بخشها میشوند و نگاهت را به تکتکشان عوض میکنند.
دیماه تمام شد، اما برای من فقط یک ماه از سال ۲۵ سالگی نبود. تبدیل شد به یکی از آن نقطههایی که بعد از آن، آدم دیگر دقیقاً همان آدم قبل نیست. شاید روزی که سالها بعد به این دوره از زندگیام نگاه میکنم، جزئیات خیلی چیزها را فراموش کرده باشم؛ اما بعید میدانم احساسی را که در آن روزها نسبت به این کشور، نسبت به بچهها و نسبت به آینده داشتم، فراموش کنم. چون بعضی روزها فقط بخشی از زندگی آدم نیستند؛ بخشی از چیزی میشوند که آدم را میسازد. | 2 938 |
| 15 | درباره بعضی غریبهها هم فهمیدم انگار آنقدرها که ادعا میکنند خیرخواه و مصلح نیستند و نتوانستهاند آتش حسادتشان را پنهان کنند. حتی کسانی بودند که پشتِ ژستِ اصلاحگری و خیرخواهی، تلاش کردند از چیزی که به من حسادت میکردند، برایم دردسر بسازند و پای پروندهای سیاسی را وسط بکشند؛ شاید به این امید که بازی را پیش از آنکه من بفهمم، تمام کرده باشند. اما من اتفاقاً شطرنج را خوب بلدم و ورقبازی ( پاسور ) را هم؛ میدانم با کارتهایی که در دستم دارم چطور بازی کنم و مهمتر از آن، میدانم چه چیزهایی را نباید بازی کنم. برای همین، هرقدر هم طرف مقابل برایم نقشه کشیده باشد و هرقدر هم در این مسیر بیوجدانانه پیش رفته باشد، همیشه لازم نیست با همان قواعدی که او تعیین کرده بازی کنی. بعضی بازیها را باید آنقدر دقیق و خونسرد پیش برد که طرف مقابل، با هر میزان از بیانصافی و پلیدی، در نهایت نتواند از مهرههایی که خودش چیده، چیزی به دست بیاورد.
بعضی اتفاقها هم دیگر جایی برای سکوت باقی نگذاشتند. دادسرا رفتم. شکایت کردم. پیگیر پرونده شدم. رفتوآمد، کاغذبازی، توضیح دادن، اثبات کردن و دوباره پیگیری کردن، بخشی از روزهای من شد. هیچوقت فکر نمیکردم بخشی از ۲۵سالگیام در چنین جاهایی بگذرد؛ اما گذشت.
و در میان تمام تلخیاش، دو چیز برایم روشن شد: یک؛ گاهی دفاع کردن از خودت هم بخشی از ادامه دادن است. دو؛ من، با تمام مهربانیای که در خودم میشناسم، وقتی پای حق و حیثیتم وسط باشد، اهل نیمهکاره رها کردن نیستم. اگر روزی مجبور شوم تا آخرِ یک مسیر بروم، میروم؛ نه از سرِ کینه، بلکه چون بعضی بازیها را نمیشود وسطِ صفحه رها کرد. | 2 895 |
| 16 | شاید در کنار همهی اینها، یکی از چیزهایی که ۲۵سالگی آرامآرام به من فهماند، خودِ بزرگ شدن بود. نه با یک اتفاق مشخص؛ بیشتر با فهمیدن اینکه دیگر نمیتوانم همهچیز را به آدمها، شرایط، گذشته یا شانس واگذار کنم. بزرگ شدن برای من بیشتر از آنکه به معنای مطمئن شدن باشد، پذیرفتن مسئولیت چیزهایی بود که هنوز از آنها مطمئن نیستم. اگر رابطهای تمام میشود، باید با نبودنش کنار بیایم؛ اگر کسی میرود، باید جای خالیاش را خودم حمل کنم؛ و اگر آیندهام روشن نیست، باز هم باید برای ساختنش کاری بکنم. کمکم فهمیدم قرار نیست همیشه کسی از راه برسد و اوضاع را مرتب کند؛ گاهی خودت همان آدمی هستی که باید، با تمام خستگی و تردیدش، زندگی را جلو ببرد. شاید ۲۵سالگی برای من بیش از هر چیز، سالِ فاصله گرفتن از این خیال بود که یک روز همهچیز خودش سر جای درستش قرار میگیرد؛ بعضی چیزها فقط وقتی تغییر میکنند که خودت دست به کار شوی، حتی اگر هنوز ندانی دقیقاً به کجا میروی.
در نهایت، نه میتوانم بگویم همهی آدمهایی که از زندگیام رفتند بد بودند و نه اینکه همهی آدمهایی که ماندند خوب. زندگی به این سادگی تقسیم نمیشود. فقط فهمیدم اعتماد، چیزی نیست که یکبار به کسی بدهی و برای همیشه تمام شود؛ در طول زمان ساخته میشود، ترک میخورد، گاهی از بین میرود و گاهی دوباره، با آدم دیگری، از جایی تازه شروع میشود. و شاید برای من، مهمترین بخش ماجرا این بود که بعد از دیدن بعضی آدمها در بدترین شکلشان، هنوز آنقدر از آدمها ناامید نشده بودم که نتوانم از ماندن بعضی رفاقتهای قدیمی و شکل گرفتن رفاقتهای تازه خوشحال شوم. | 2 970 |
| 17 | در دوستیها هم چیزهایی دیدم که انتظارشان را نداشتم.
آدمهایی که زمانی به آنها اعتماد داشتم، در اولین فرصتی که فکر میکردند میشود من را از صحنه کنار زد، در مقابلم قرار گرفتند و حتی با کسانی همجهت شدند که من آنها را دشمن خودم میدانستم. بعضی رابطهها نه با یک دعوای بزرگ، بلکه آرامآرام معنای قبلیشان را از دست دادند؛ با چند رفتار، چند حرف و چند بار قرار گرفتن در سمتی که فکر نمیکردم روزی ببینمشان. شاید سختترین بخش ماجرا خودِ اختلاف یا رفتن آدمها نبود؛ فهمیدن این بود که تصویری که از بعضی آدمها در ذهنم ساخته بودم، با واقعیتشان یکی نبود. آدم گاهی سالها به کسی اعتماد میکند، نه فقط به آنچه از او دیده، بلکه به تصویری که از شخصیتش ساخته است؛ و وقتی آن تصویر ترک میخورد، چیزی بیشتر از یک رابطه از بین میرود: بخشی از قضاوتی که دربارهی آدمها و صداقتشان داشتهای. جالبتر اما این بود که بعضی از آنها حتی وقتی هنوز با من در ارتباط بودند، نمیدانستند من از کارهایی که پشت سرم میکردند خبر دارم. نه از سر بیخبری؛ میدانستم و ترجیح میدادم سکوت کنم و ببینم این نمایش تا کجا ادامه پیدا میکند. آنها فکر میکردند دارند مرا بازی میدهند، اما من از فاصلهای امن، بازیشان را نگاه میکردم؛ گاهی حتی با لبخند. برای آنها شاید نقشهای که داشتند جدی و حسابشده بود، اما برای من بیشتر شبیه کمدیای بود که بازیگرانش نمیدانستند تماشاگر از پشت صحنه خبر دارد.
اما انصاف نیست اگر تمام دوستیهای امسال را با خیانت و از دست دادن تعریف کنم. در کنار آدمهایی که رفتند یا چهرهی دیگری از خودشان نشان دادند، دوستان قدیمیای هم بودند که ماندند؛ کسانی که در سختیها نهتنها پشت من را خالی نکردند، بلکه نشان دادند هنوز هم میشود روی بعضی آدمها حساب کرد. شاید ارزش بعضی رفاقتها را دقیقاً وقتی میفهمی که شرایط آسان نیست؛ وقتی میتوانند کنار بکشند، اما انتخاب میکنند بمانند. از طرف دیگر، آدمهای تازهای هم وارد زندگیام شدند؛ دوستان و همکارانی که بعضیهایشان را اصلاً انتظار نداشتم و ارتباطاتی خیلی طبیعیتر و بیتکلفتر از چیزی که فکر میکردم شکل گرفتند. آدمهایی که بودنشان یادم آورد هنوز هم میشود با کسی آشنا شد، به او اعتماد کرد و از همراهی با او لذت برد، بدون اینکه مدام منتظر باشی پشت یک رفتار ساده، معنای دیگری پنهان شده باشد. بعضی از این آدمها شاید مدت زیادی نیست که در زندگی من هستند، اما همین مدت کوتاه هم برایم جالب بود؛ چون فهمیدم آدمها قرار نیست همیشه همان چیزی باشند که از تجربههای قبلیمان انتظار داریم. گاهی یک رابطهی تازه، بدون اینکه بخواهد چیزی از گذشته را جبران کند، فقط تجربهی تازهای از آدم بودن و کنار آدم دیگری بودن به تو میدهد.
شاید یکی از چیزهایی که از این سال یاد گرفتم همین بود: آدمها میآیند، تغییر میکنند، دور میشوند و گاهی هم برخلاف انتظارت، میمانند. بعضیها تصویری را که از آنها ساختهای خراب میکنند و بعضیها، آرام و بیسروصدا، تصویر تازهای از رفاقت و همراهی میسازند. | 3 150 |
| 18 | ۲۴ ساعت دیگر، ۲۵ سالگی ام به پایان میرسد و وارد ۲۶ سالگی میشوم.
در آخرین ساعاتِ ۲۵ سالگی ام میخواهم از سالی که گذشت بگویم، سالی که برای من پر از نا آرامی بود؛ سالی که شاملِ اتفاقهای زیادی بود؛ بعضی شخصی، بعضی اجتماعی، بعضی آنقدر بزرگ که برای مدتی زندگی همهمان را از شکل عادیاش بیرون آوردند.
در زندگی شخصیام،
در یکی از مهمترین رابطههایم شکست خوردم. و فقط یک رابطه تمام نشد؛ چیزی که زمانی بخشی از آیندهام به نظر میرسید، دیگر وجود نداشت. آدم وقتی مدت زیادی از زندگیاش را با کسی تصور کرده باشد، رفتن او فقط به معنای خالی شدن جای یک نفر نیست؛ انگار بخشی از آیندهای که برای خودت نوشته بودی هم ناگهان پاک میشود. مدت زیادی با نبودن یک آدم و با سؤالهایی زندگی کردم که جواب روشنی نداشتند؛ با فکر کردن به اینکه کدام اتفاق میتوانست مسیرمان را عوض کند، کجا میشد بیشتر ماند، کجا میشد کمتر گفت و اگر بعضی چیزها جور دیگری پیش میرفت، شاید سرنوشت هم شکل دیگری پیدا میکرد. بارها به گذشته برگشتم و سناریوهای دیگری را در ذهنم ساختم؛ نه برای اینکه خیال کنم میتوانم گذشته را تغییر بدهم، بلکه چون پذیرفتنِ اینکه بعضی پایانها هیچ پاسخ رضایتبخشی ندارند، سختتر از چیزی بود که تصور میکردم. مدتی طول کشید تا بفهمم گاهی آدم فقط برای یک انسان سوگواری نمیکند؛ برای آیندهای که قرار بود با او داشته باشد هم سوگواری میکند. و شاید سختترین بخش ماجرا همین بود: اینکه چیزی که زمانی آنقدر واقعی به نظر میرسید، حالا فقط در خاطره و در چند «اگر» و «کاش» باقی مانده بود.
زندگی اما متوقف نشد. بعد از آن شکست، فرصت این را هم داشتم که با آدم دیگری ارتباطی تازه را شروع کنم؛ اما آنقدر درگیرِ ایران، کار و چالشهای شخصی و خانوادگیام بودم که دیگر توان و آرامش لازم برای ساختن و ادامه دادن یک رابطه جدید را نداشتم. آنجا فهمیدم گاهی آدم فرصت شروع دوباره را دارد، اما خودش هنوز آمادگی دوباره ساختن را ندارد.
از امسال برای بُعد عاطفی ام، یک فهم ساده اما سخت با من ماند: بعضی چیزها را نمیشود با بیشتر خواستن نجات داد. گاهی دوست داشتن کافی نیست، تلاش کافی نیست و حتی ماندن هم چیزی را عوض نمیکند؛ بعضی چیزها، هرقدر هم برایشان بجنگی، دیگر قرار نیست به همان شکلی که میخواستی برگردند. | 3 654 |
| 19 | Vintage_Heartbeat_Radio_Velvet_Shadows_Kiss_Vintage_Love_Son.mp3 | 3 694 |
| 20 | جوانه میزنم
به رویِ زخمِ بر تنم
فقط به پاسِ بودنم
که من زنم، زنم، زنم
چو همصدا شویم و
پا به پایِ هم رویم و
دست به دستِ هم دهیم و
از ستم رها شویم
جهانِ دیگری
بسازیم از برابری
به همدلی و خواهری
جهانِ شاد و بهتری
نه سنگ و سارها
نه پایِ چوبِ دارها
نه گریههایِ بارها
نه ننگ و خوارها | 4 117 |
