fa
Feedback
⌛️𝕥ⅈꪑꫀ ડ𝕥ꪖ𝕥ⅈꪮꪀ🕰

⌛️𝕥ⅈꪑꫀ ડ𝕥ꪖ𝕥ⅈꪮꪀ🕰

رفتن به کانال در Telegram

Welcome to the time station http://t.me/HidenChat_Bot?start=2078073042 #SoundCloud https://on.soundcloud.com/hh80Tf821RhJ0qOWK5

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
629
مشترکین
-124 ساعت
+37 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
پیام ویدیو00:24

پیام ویدیو01:00

پیام ویدیو00:53

پیام ویدیو00:41

543_96520556401155.mp34.03 MB

پیام ویدیو00:12

سفرنامه کیو....🪐

4_6014815515787134689.m4a7.42 MB

تپه مردگان سفرنامه‌ای بر اساس واقعیت ناشر: NSP یه روز رفتم یه روستایی که سال‌هاست می‌شناسمش. از اون روستاهایی که هنوز وقتی تو
+2
تپه مردگان سفرنامه‌ای بر اساس واقعیت ناشر: NSP یه روز رفتم یه روستایی که سال‌هاست می‌شناسمش. از اون روستاهایی که هنوز وقتی تو کوچه‌هاش راه میری، حس می‌کنی زمان اونجا آروم‌تر حرکت می‌کنه. بالای روستا یه تپه هست. شاید هر کسی از کنارش رد بشه فکر کنه فقط یه تپه‌ی سبزه، ولی وقتی بیشتر دقت می‌کنی می‌فهمی زیر اون علف‌ها یه تاریخ خوابیده. اونجا قبرستون قدیمی روستاست. قدیما مردم مرده‌هاشونو همین‌جا دفن می‌کردن، اما سال‌هاست قبرستون رو بردن یه جای دیگه. چیزی که از اون قبرستون قدیمی مونده، فقط چند تا سنگ قبره که هنوز سر پا هستن. نه به خاطر اینکه محکم‌تر ساخته شده باشن؛ فقط چون هنوز بازمانده‌هاشون هر یکی دو سال یه بار میان، دورشونو درست می‌کنن و نمی‌ذارن کامل از بین برن. بقیه چی؟ بقیه دیگه نیستن... نه اینکه استخوناشون نباشه، اتفاقاً هنوز همونجان. فقط دیگه هیچ نشونه‌ای ازشون باقی نمونده. باد، بارون، آفتاب و سال‌ها گذشتن تا سنگ‌ها خورد بشن، خاک بشینـه و علف روی همه‌چیز رو بپوشونه. الان اگه کسی ندونه، راحت از روشون رد میشه؛ بی‌خبر از اینکه زیر پاش شاید ده‌ها یا حتی صدها نفر خوابیده باشن. همون‌جا نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که یه روزی برای تک‌تک این قبرها آدم‌هایی گریه کردن. یه نفر پدرش بوده، یه نفر مادرش، یکی برادرش، یکی عشق زندگیش... اما امروز حتی اسم بیشترشون هم از یاد رفته. حدود یه مایل اون‌طرف‌تر چند تا اسب آزاد توی دشت می‌دویدن. باد از یه سمت می‌اومد، ولی اونا خلاف جهتش حرکت می‌کردن. هیچ عجله‌ای نداشتن، انگار فقط برای خود دویدن می‌دویدن. چند دقیقه بعد از پایین کوه صدای لرزش ریل قطار اومد. قبل از اینکه خود قطار دیده بشه، زمین خبر رسیدنش رو داد. چند ثانیه لرزید و دوباره همه‌چی ساکت شد. اون سکوت عجیب بود... اونقدر غرق نگاه کردن شده بودم که وقتی گوشیمو درآوردم، دیدم بیشتر از یه ساعت گذشته. اصلاً نفهمیده بودم زمان کی رد شده. شاید دلیلش این بود که اونجا هیچ‌چیز برای جلب توجه آدم وجود نداشت. نه صدای ماشین، نه اعلان گوشی، نه شلوغی شهر. فقط باد بود، اسب‌ها، صدای قطار و قبرهایی که دیگه کسی اسم صاحباشونو صدا نمی‌زد. همون لحظه یه فکر ول‌کنم نبود. شاید فراموش شدن، ترسناک‌تر از مردنه. آدم‌ها نمی‌میرن وقتی قلبشون از تپش می‌ایسته؛ یه بار دیگه هم می‌میرن، وقتی آخرین نفری که اسمشونو یادش بود، از دنیا میره. بعد از اون، طبیعت کار خودشو می‌کنه. علف رشد می‌کنه، بارون می‌باره، خاک جابه‌جا میشه و کم‌کم همه‌چیز برمی‌گرده به زمین؛ انگار هیچ‌وقت کسی اونجا زندگی نکرده. به افسانه‌های نورس فکر کردم؛ جایی که می‌گن ارواح وقتی از این دنیا می‌رن، دیگه پشت سرشونو نگاه نمی‌کنن. نمی‌دونم حقیقت داره یا نه، اما اون روز حس کردم شاید مرده‌ها از ما آزادتر باشن. شاید این فقط ما زنده‌ها هستیم که مدام گذشته رو با خودمون حمل می‌کنیم، به فردا فکر می‌کنیم و از تموم شدن زمان می‌ترسیم. وقتی از تپه پایین اومدم، حس نکردم از یه قبرستون برگشتم. حس کردم چند ساعتی کنار چیزی نشسته بودم که آخرش سهم همه‌ی ماست. شاید یه روز، چند نسل بعد، از من و تو هم فقط یه تیکه زمین باقی بمونه؛ زمینی که روی اون علف سبز شده و رهگذری از کنارش رد میشه، بدون اینکه بدونه یه زمانی کسی اونجا زندگی کرده، خندیده، دوست داشته و آرزو داشته. شاید همین، واقعی‌ترین چیزی بود که اون روز از تپه مردگان یاد گرفتم.

تپه مردگان سفرنامه‌ای بر اساس واقعیت ناشر: NSP یه روز رفتم یه روستایی که سال‌هاست می‌شناسمش. از اون روستاهایی که هنوز وقتی تو
تپه مردگان سفرنامه‌ای بر اساس واقعیت ناشر: NSP یه روز رفتم یه روستایی که سال‌هاست می‌شناسمش. از اون روستاهایی که هنوز وقتی تو کوچه‌هاش راه میری، حس می‌کنی زمان اونجا آروم‌تر حرکت می‌کنه. بالای روستا یه تپه هست. شاید هر کسی از کنارش رد بشه فکر کنه فقط یه تپه‌ی سبزه، ولی وقتی بیشتر دقت می‌کنی می‌فهمی زیر اون علف‌ها یه تاریخ خوابیده. اونجا قبرستون قدیمی روستاست. قدیما مردم مرده‌هاشونو همین‌جا دفن می‌کردن، اما سال‌هاست قبرستون رو بردن یه جای دیگه. چیزی که از اون قبرستون قدیمی مونده، فقط چند تا سنگ قبره که هنوز سر پا هستن. نه به خاطر اینکه محکم‌تر ساخته شده باشن؛ فقط چون هنوز بازمانده‌هاشون هر یکی دو سال یه بار میان، دورشونو درست می‌کنن و نمی‌ذارن کامل از بین برن. بقیه چی؟ بقیه دیگه نیستن... نه اینکه استخوناشون نباشه، اتفاقاً هنوز همونجان. فقط دیگه هیچ نشونه‌ای ازشون باقی نمونده. باد، بارون، آفتاب و سال‌ها گذشتن تا سنگ‌ها خورد بشن، خاک بشینـه و علف روی همه‌چیز رو بپوشونه. الان اگه کسی ندونه، راحت از روشون رد میشه؛ بی‌خبر از اینکه زیر پاش شاید ده‌ها یا حتی صدها نفر خوابیده باشن. همون‌جا نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که یه روزی برای تک‌تک این قبرها آدم‌هایی گریه کردن. یه نفر پدرش بوده، یه نفر مادرش، یکی برادرش، یکی عشق زندگیش... اما امروز حتی اسم بیشترشون هم از یاد رفته. حدود یه مایل اون‌طرف‌تر چند تا اسب آزاد توی دشت می‌دویدن. باد از یه سمت می‌اومد، ولی اونا خلاف جهتش حرکت می‌کردن. هیچ عجله‌ای نداشتن، انگار فقط برای خود دویدن می‌دویدن. چند دقیقه بعد از پایین کوه صدای لرزش ریل قطار اومد. قبل از اینکه خود قطار دیده بشه، زمین خبر رسیدنش رو داد. چند ثانیه لرزید و دوباره همه‌چی ساکت شد. اون سکوت عجیب بود... اونقدر غرق نگاه کردن شده بودم که وقتی گوشیمو درآوردم، دیدم بیشتر از یه ساعت گذشته. اصلاً نفهمیده بودم زمان کی رد شده. شاید دلیلش این بود که اونجا هیچ‌چیز برای جلب توجه آدم وجود نداشت. نه صدای ماشین، نه اعلان گوشی، نه شلوغی شهر. فقط باد بود، اسب‌ها، صدای قطار و قبرهایی که دیگه کسی اسم صاحباشونو صدا نمی‌زد. همون لحظه یه فکر ول‌کنم نبود. شاید فراموش شدن، ترسناک‌تر از مردنه. آدم‌ها نمی‌میرن وقتی قلبشون از تپش می‌ایسته؛ یه بار دیگه هم می‌میرن، وقتی آخرین نفری که اسمشونو یادش بود، از دنیا میره. بعد از اون، طبیعت کار خودشو می‌کنه. علف رشد می‌کنه، بارون می‌باره، خاک جابه‌جا میشه و کم‌کم همه‌چیز برمی‌گرده به زمین؛ انگار هیچ‌وقت کسی اونجا زندگی نکرده. به افسانه‌های نورس فکر کردم؛ جایی که می‌گن ارواح وقتی از این دنیا می‌رن، دیگه پشت سرشونو نگاه نمی‌کنن. نمی‌دونم حقیقت داره یا نه، اما اون روز حس کردم شاید مرده‌ها از ما آزادتر باشن. شاید این فقط ما زنده‌ها هستیم که مدام گذشته رو با خودمون حمل می‌کنیم، به فردا فکر می‌کنیم و از تموم شدن زمان می‌ترسیم. وقتی از تپه پایین اومدم، حس نکردم از یه قبرستون برگشتم. حس کردم چند ساعتی کنار چیزی نشسته بودم که آخرش سهم همه‌ی ماست. شاید یه روز، چند نسل بعد، از من و تو هم فقط یه تیکه زمین باقی بمونه؛ زمینی که روی اون علف سبز شده و رهگذری از کنارش رد میشه، بدون اینکه بدونه یه زمانی کسی اونجا زندگی کرده، خندیده، دوست داشته و آرزو داشته. شاید همین، واقعی‌ترین چیزی بود که اون روز از تپه مردگان یاد گرفتم.

547_106423461103555.mp310.95 MB

پیام صوتی02:12

بعضی وقت‌ها زندگی اون‌قدر تاریک می‌شه که دیگه نمی‌فهمی مشکل از دنیاست یا از چشم‌های خودت. همه‌چیز سر جاشه؛ آدم‌ها هنوز می‌خندن، خیابون‌ها هنوز شلوغن، صبح هنوز میاد... ولی تو دیگه اون آدم قبلی نیستی که بتونه از این چیزها لذت ببره. شاید تاریکی همیشه نشونه‌ی گم‌شدن نباشه. گاهی آدم باید یه مدت توی تاریکی راه بره تا بفهمه دقیقاً دنبال چه نوری می‌گرده. ما معمولاً از درد فرار می‌کنیم، از تنهایی، از فکرهایی که شب‌ها نمی‌ذارن بخوابیم. سعی می‌کنیم خودمون رو با آدم‌ها، کارها، صداها و هزار تا چیز دیگه سرگرم کنیم؛ ولی حقیقت اینه که بعضی زخم‌ها با فرار کردن عمیق‌تر می‌شن. باید یه جایی وایسی، بهشون نگاه کنی و قبول کنی که آره... این منم، با تمام شکست‌هام، ترس‌هام و چیزهایی که نتونستم نجات بدم. شاید بزرگ‌شدن دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که دیگه منتظر نیستی دنیا بیاد و نجاتت بده. می‌فهمی که هیچ‌کس قرار نیست همیشه دستت رو بگیره. بعضی مسیرها رو باید تنهایی بری. بعضی شب‌ها رو باید تنهایی صبح کنی. و بعضی آدم‌ها رو هم باید بذاری برن، حتی اگه هنوز دوستشون داری. ولی عجیب اینجاست که آدم گاهی درست وقتی فکر می‌کنه دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، تازه شروع می‌کنه خودش رو پیدا کردن. پس اگه یه روز دیدی همه‌چیز خاکستری شده، فوراً فکر نکن که زندگی تموم شده. شاید فقط داری از نسخه‌ای از خودت عبور می‌کنی که دیگه قرار نیست باهات ادامه بده. تاریکی رو انکار نکن. ولی توش خونه هم نساز. چون حتی اگه دنیا هیچ معنایی نداشته باشه، هنوز این فرصت رو داری که خودت بهش معنا بدی. و شاید تمام فلسفه‌ی زنده موندن همین باشه؛ این‌که با وجود تمام چیزهایی که درونت مرده، هنوز یه قسمت کوچیک از تو هست که می‌گه: «بذار ببینیم فردا چی می‌شه.»

#post_rock خاکستری احساس می‌کنم تبدیل شدم به روباهی که تمام کائنات را خاکستری می‌بیند؛ نه چون دنیا واقعاً رنگی ندارد، شاید چون چیزی درون من دیگر توان دیدن رنگ‌ها را ندارد. هر روز هر چیزی که از جلوی چشمم رد می‌شود، یک جور عجیبی بی‌معناست. آدم‌ها، خیابان‌ها، خنده‌ها، حتی آسمان... همه هستند، ولی انگار هیچ‌کدام واقعاً «حضور» ندارند. توصیف لحظه‌ها برایم سخت شده. گاهی حتی نمی‌دانم دقیقاً چه حسی دارم؛ فقط می‌دانم یک چیزی درونم آرام‌آرام خاموش شده. شاید زندگی همین‌قدر بی‌رنگ شده، شاید هم من آن‌قدر به تاریکی خیره مانده‌ام که دیگر چشم‌هایم به روشنایی عادت ندارند. به گمانم جوهر چشم‌هایم بعد از آخرین سوگواری تمام شد... و از آن روز به بعد، هرچه نگاه کردم، فقط نسخه‌ای کم‌رنگ از چیزی بود که زمانی دوستش داشتم. اما شاید مشکل این نیست که جهان خاکستری شده؛ شاید ما گاهی آن‌قدر در سوگِ چیزی که از دست داده‌ایم می‌مانیم که فراموش می‌کنیم هنوز چیزهایی هست که می‌توانند دوباره به ما رنگ بدهند. شاید قرار نیست همیشه بفهمیم چرا زندگی این‌طور شده. بعضی وقت‌ها فقط باید قبول کنیم که گم شده‌ایم، یک گوشه بنشینیم، نفس بکشیم و اجازه بدهیم زمان، آرام‌آرام مسیر را نشانمان بدهد. فقط یک چیز را یاد گرفته‌ام: هیچ‌وقت به خاکستری بودن امروزت، حکم ابدی نده. آدمیزاد موجود عجیبی‌ست؛ ممکن است امروز تمام کائنات را خاکستری ببیند، اما فردا، با یک طلوع ساده، با یک آدم، با یک موسیقی، یا حتی با یک دلیل کوچک برای ادامه دادن، دوباره رنگ‌ها را پیدا کند. پس اگر امروز جهان برایت بی‌رنگ است، فکر نکن که رنگ‌ها برای همیشه مرده‌اند؛ شاید فقط چشم‌هایت خسته‌اند. و گاهی... خسته بودن، با تمام شدن فرق دارد. #NSP

#post_rock خاکستری احساس می‌کنم تبدیل شدم به روباهی که تمام کائنات را خاکستری می‌بیند؛ نه چون دنیا واقعاً رنگی ندارد، شاید چون چیزی درون من دیگر توان دیدن رنگ‌ها را ندارد. هر روز هر چیزی که از جلوی چشمم رد می‌شود، یک جور عجیبی بی‌معناست. آدم‌ها، خیابان‌ها، خنده‌ها، حتی آسمان... همه هستند، ولی انگار هیچ‌کدام واقعاً «حضور» ندارند. توصیف لحظه‌ها برایم سخت شده. گاهی حتی نمی‌دانم دقیقاً چه حسی دارم؛ فقط می‌دانم یک چیزی درونم آرام‌آرام خاموش شده. شاید زندگی همین‌قدر بی‌رنگ شده، شاید هم من آن‌قدر به تاریکی خیره مانده‌ام که دیگر چشم‌هایم به روشنایی عادت ندارند. به گمانم جوهر چشم‌هایم بعد از آخرین سوگواری تمام شد... و از آن روز به بعد، هرچه نگاه کردم، فقط نسخه‌ای کم‌رنگ از چیزی بود که زمانی دوستش داشتم. اما شاید مشکل این نیست که جهان خاکستری شده؛ شاید ما گاهی آن‌قدر در سوگِ چیزی که از دست داده‌ایم می‌مانیم که فراموش می‌کنیم هنوز چیزهایی هست که می‌توانند دوباره به ما رنگ بدهند. شاید قرار نیست همیشه بفهمیم چرا زندگی این‌طور شده. بعضی وقت‌ها فقط باید قبول کنیم که گم شده‌ایم، یک گوشه بنشینیم، نفس بکشیم و اجازه بدهیم زمان، آرام‌آرام مسیر را نشانمان بدهد. فقط یک چیز را یاد گرفته‌ام: هیچ‌وقت به خاکستری بودن امروزت، حکم ابدی نده. آدمیزاد موجود عجیبی‌ست؛ ممکن است امروز تمام کائنات را خاکستری ببیند، اما فردا، با یک طلوع ساده، با یک آدم، با یک موسیقی، یا حتی با یک دلیل کوچک برای ادامه دادن، دوباره رنگ‌ها را پیدا کند. پس اگر امروز جهان برایت بی‌رنگ است، فکر نکن که رنگ‌ها برای همیشه مرده‌اند؛ شاید فقط چشم‌هایت خسته‌اند. و گاهی... خسته بودن، با تمام شدن فرق دارد. #NSP