⌛️𝕥ⅈꪑꫀ ડ𝕥ꪖ𝕥ⅈꪮꪀ🕰
Ir al canal en Telegram
Welcome to the time station http://t.me/HidenChat_Bot?start=2078073042 #SoundCloud https://on.soundcloud.com/hh80Tf821RhJ0qOWK5
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
629
Suscriptores
-124 horas
+37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
«پرچم وقتی ارزش پیدا میکند که کسی حاضر باشد برای برافراشته ماندنش از آسایش خودش بگذرد. عشق به میهن، شعار نیست؛ مسئولیتی است که در سختترین لحظهها معنا پیدا میکند.
برای تمامی بیگناهان آزادی این مرز بوم کاری جز تحمل این طاعون بزرگ نیست و فردای آن روز که برسد دیگر آن کسی که منتظر اذان میماند ما نیستیم آنهایی هستند که جان برادران و امنیت خواهران مارا خدشه دار کردند باید گفت زنهار بر شمایی که حتی نتوانستید اصالت ایدئولوژی خود را بر پایه منطق دنبال کنید در ذهن شما این جماعت مردم ایران لایق زجر و حالات افسرده هستند؟
در طول بیش از دو هزار و پانصد سال، این سرزمین بارها صدای گامِ مهاجمان، اهریمنان، جنگها و آشوبها را شنیده است. هر کدام گمان کردند که نامشان از ایران ماندگارتر خواهد شد. اما تاریخ، گورستانِ غرور آنان شد.
آنها آمدند؛ با شمشیر، با آتش، با نفرت و با طمع. اما همه رفتند...
و آنچه باقی ماند، نه نام آنان بود و نه هیاهویشان؛ بلکه روحِ ملتی بود که هر بار از خاکستر خود برخاست.
پرچم، فقط تکهای پارچه نیست؛ حافظهی نسلی است که آموخته ریشهها را نمیتوان با طوفان از جا کند.
همه آنها رفتند...
و ایران، همچنان ایستاده ماند.
دست نوشته ای در خاکستر تمدن فعلی NSP
شاید ما واقعاً خسته نیستیم... شاید فقط زیادی از خودمون دور شدیم.
اونقدر درگیر سرعت زندگی شدیم که یادمون رفت اصلاً برای چی داریم میدویم. صبح بیدار میشیم، گوشی رو چک میکنیم، کار میکنیم، مصرف میکنیم، حواسمون رو پرت میکنیم و شب دوباره میخوابیم... فقط برای اینکه فردا همین چرخه رو از اول شروع کنیم.
کمکم به این ریتم عادت کردیم؛ به شلوغی، به عجله، به صداهایی که هیچوقت قطع نمیشن. اونقدر که سکوت برامون غریبه شده و تنهایی با خودمون، ترسناک.
شاید اعتیاد واقعی همین باشه؛ اینکه دیگه نتونی بدون هیاهو، خودت رو تحمل کنی.
برای همین گاهی باید از همهچیز فاصله گرفت... نه برای فرار از زندگی، برای اینکه بفهمی وقتی همهچیز ساکت میشه، چه چیزی از تو باقی میمونه.
شاید یک شب کنار آتش، وقتی گوشی دیگه چیزی برای گفتن نداره، وقتی صدای باد جای صدای شهر رو میگیره و آسمون سقف بالای سرت میشه، تازه بفهمی چقدر از خودت دور شدی.
و شاید طبیعت قرار نیست چیزی بهت یاد بده؛ شاید فقط قراره چیزهایی رو که فراموش کردی، یادت بیاره.
اینکه هنوز میتونی نفس بکشی و واقعاً متوجه نفس کشیدنت باشی.
هنوز میتونی سکوت رو بشنوی.
هنوز میتونی بدون اینکه چیزی مصرف کنی، چیزی رو احساس کنی.
شاید برگشتن به طبیعت، در اصل برگشتن به خودمونه.
JUNKIE FIXER
نه برای فرار از زندگی...
برای اینکه دوباره یادمون بیاد چطور باید زندگی کرد.
پیام به همسفران راه جانکی فیکسر
اگر امروز تصمیم گرفتهای شیتاکه، یال شیر یا گانودرما را به دست مردم برسانی…
یادت باشد…
تو فقط فروشنده یک محصول نیستی.
تو حامل یک گفتوگویی هستی که سالها در هیاهوی زندگی گم شده است.
هر بستهای که به دست یک انسان میرسد…
میتواند آغاز یک سؤال باشد.
«آیا میشود جور دیگری هم زندگی کرد؟»
تو فقط درباره یک قارچ صحبت نمیکنی.
درباره طبیعت حرف میزنی.
درباره تغذیه آگاهانه.
درباره احترام به بدن.
درباره اینکه هنوز هم میتوان غذای واقعی را شناخت.
تو قرار نیست کسی را متقاعد کنی.
قرار است الهامبخش باشی.
انسانها از روی اجبار تغییر نمیکنند.
از روی تجربه تغییر میکنند.
و شاید اولین تجربه، گفتوگوی کوتاهی باشد که امروز با تو خواهند داشت.
هرگز برای فروش، حقیقت را قربانی نکن.
اگر چیزی را نمیدانی، با صداقت بگو.
اگر محصولی برای همه مناسب نیست، پنهانش نکن.
اعتماد، سرمایهای است که با هزار فروش به دست نمیآید، اما با یک دروغ از بین میرود.
ما دنبال مشتری نیستیم.
ما دنبال انسانهایی هستیم که آمادهاند سبک زندگی سالمتری را تجربه کنند.
ممکن است امروز کسی از کنار تو عبور کند و چیزی نخرد.
اما شاید همان گفتوگوی کوتاه، ماهها بعد مسیر زندگیاش را تغییر دهد.
هیچ گفتوگوی صادقانهای بیاثر نیست.
یادت باشد…
تو بذر میکاری.
وظیفه بذر، شکوفه دادن نیست.
وظیفه بذر، کاشته شدن است.
گاهی نتیجه را امروز میبینی.
گاهی سالها بعد.
اما طبیعت همیشه به صبر احترام میگذارد.
وقتی درباره شیتاکه حرف میزنی…
درباره غذایی صحبت کن که قرنها بخشی از سفره مردم بوده است.
وقتی از یال شیر میگویی…
از کنجکاوی، یادگیری و ارزش شناخت تغذیه متنوع بگو.
وقتی گانودرما را معرفی میکنی…
با احترام از جایگاه آن در سنتهای غذایی و گیاهی سخن بگو، نه با وعدههای اغراقآمیز.
زیباترین فروش…
فروشی است که با آگاهی انجام شود.
زیباترین تبلیغ…
صداقت است.
و ماندگارترین برند…
اعتماد.
هر روز که از خواب بیدار میشوی، از خودت بپرس:
«امروز چند نفر را با طبیعت آشتی میدهم؟»
نه اینکه چند نفر از من خرید میکنند.
اگر پاسخ این سؤال را پیدا کنی…
فروش، نتیجه طبیعی مسیر تو خواهد بود.
به یاد داشته باش…
درخت، برای تشویق شدن رشد نمیکند.
رودخانه، برای دیده شدن جاری نمیشود.
خورشید، برای تحسین شدن طلوع نمیکند.
آنها رسالت خود را زندگی میکنند.
و انسان نیز، زمانی که کارش را با عشق، دانش و صداقت انجام دهد، به همان آرامش میرسد.
پس با لبخند سخن بگو.
با احترام گوش کن.
با آگاهی آموزش بده.
و با صداقت پیشنهاد کن.
شاید تو فقط یک قارچ به دست کسی بدهی…
اما در حقیقت، او را یک قدم به طبیعت، به آگاهی و به انتخابی سالمتر نزدیک کرده باشی.
این، ارزش واقعی کاری است که انجام میدهی.
این فقط فروش نیست.
این ساختن اعتماد است.
این کاشتن بذر آگاهی است.
و هر بذری که با عشق کاشته شود…
روزی، در دل کسی، به جنگلی از انتخابهای بهتر تبدیل خواهد شد.
+2
تپه مردگان
سفرنامهای بر اساس واقعیت
ناشر: NSP
یه روز رفتم یه روستایی که سالهاست میشناسمش. از اون روستاهایی که هنوز وقتی تو کوچههاش راه میری، حس میکنی زمان اونجا آرومتر حرکت میکنه.
بالای روستا یه تپه هست. شاید هر کسی از کنارش رد بشه فکر کنه فقط یه تپهی سبزه، ولی وقتی بیشتر دقت میکنی میفهمی زیر اون علفها یه تاریخ خوابیده.
اونجا قبرستون قدیمی روستاست.
قدیما مردم مردههاشونو همینجا دفن میکردن، اما سالهاست قبرستون رو بردن یه جای دیگه. چیزی که از اون قبرستون قدیمی مونده، فقط چند تا سنگ قبره که هنوز سر پا هستن. نه به خاطر اینکه محکمتر ساخته شده باشن؛ فقط چون هنوز بازماندههاشون هر یکی دو سال یه بار میان، دورشونو درست میکنن و نمیذارن کامل از بین برن.
بقیه چی؟
بقیه دیگه نیستن...
نه اینکه استخوناشون نباشه، اتفاقاً هنوز همونجان. فقط دیگه هیچ نشونهای ازشون باقی نمونده. باد، بارون، آفتاب و سالها گذشتن تا سنگها خورد بشن، خاک بشینـه و علف روی همهچیز رو بپوشونه. الان اگه کسی ندونه، راحت از روشون رد میشه؛ بیخبر از اینکه زیر پاش شاید دهها یا حتی صدها نفر خوابیده باشن.
همونجا نشسته بودم و به این فکر میکردم که یه روزی برای تکتک این قبرها آدمهایی گریه کردن. یه نفر پدرش بوده، یه نفر مادرش، یکی برادرش، یکی عشق زندگیش... اما امروز حتی اسم بیشترشون هم از یاد رفته.
حدود یه مایل اونطرفتر چند تا اسب آزاد توی دشت میدویدن. باد از یه سمت میاومد، ولی اونا خلاف جهتش حرکت میکردن. هیچ عجلهای نداشتن، انگار فقط برای خود دویدن میدویدن.
چند دقیقه بعد از پایین کوه صدای لرزش ریل قطار اومد. قبل از اینکه خود قطار دیده بشه، زمین خبر رسیدنش رو داد. چند ثانیه لرزید و دوباره همهچی ساکت شد.
اون سکوت عجیب بود...
اونقدر غرق نگاه کردن شده بودم که وقتی گوشیمو درآوردم، دیدم بیشتر از یه ساعت گذشته. اصلاً نفهمیده بودم زمان کی رد شده.
شاید دلیلش این بود که اونجا هیچچیز برای جلب توجه آدم وجود نداشت. نه صدای ماشین، نه اعلان گوشی، نه شلوغی شهر. فقط باد بود، اسبها، صدای قطار و قبرهایی که دیگه کسی اسم صاحباشونو صدا نمیزد.
همون لحظه یه فکر ولکنم نبود.
شاید فراموش شدن، ترسناکتر از مردنه.
آدمها نمیمیرن وقتی قلبشون از تپش میایسته؛ یه بار دیگه هم میمیرن، وقتی آخرین نفری که اسمشونو یادش بود، از دنیا میره.
بعد از اون، طبیعت کار خودشو میکنه. علف رشد میکنه، بارون میباره، خاک جابهجا میشه و کمکم همهچیز برمیگرده به زمین؛ انگار هیچوقت کسی اونجا زندگی نکرده.
به افسانههای نورس فکر کردم؛ جایی که میگن ارواح وقتی از این دنیا میرن، دیگه پشت سرشونو نگاه نمیکنن. نمیدونم حقیقت داره یا نه، اما اون روز حس کردم شاید مردهها از ما آزادتر باشن.
شاید این فقط ما زندهها هستیم که مدام گذشته رو با خودمون حمل میکنیم، به فردا فکر میکنیم و از تموم شدن زمان میترسیم.
وقتی از تپه پایین اومدم، حس نکردم از یه قبرستون برگشتم.
حس کردم چند ساعتی کنار چیزی نشسته بودم که آخرش سهم همهی ماست.
شاید یه روز، چند نسل بعد، از من و تو هم فقط یه تیکه زمین باقی بمونه؛ زمینی که روی اون علف سبز شده و رهگذری از کنارش رد میشه، بدون اینکه بدونه یه زمانی کسی اونجا زندگی کرده، خندیده، دوست داشته و آرزو داشته.
شاید همین، واقعیترین چیزی بود که اون روز از تپه مردگان یاد گرفتم.
