𝙥𝙝𝙞𝙡𝙤𝙢𝙚𝙣𝙖
رفتن به کانال در Telegram
189
مشترکین
+124 ساعت
-47 روز
-5330 روز
آرشیو پست ها
189
میسوخت در تب و داشت جان میداد
بر لبانش نام او بود که جولان میداد
هزیان میگفت و صدایش میکرد
پلک میزد و نگایش میکرد
میدید دو چشم خمارش را
نفس میکشید عطر هوایش را
توهم زده بود یا که لبانش بود؟
خواب میدید یا که نگارش بود؟
او بود که صدایش میکرد؟
تیمار و دوایش میکرد؟
صدایش زد و انگار صدایش نشنید
دم گرفت و انگار عطر هوایش نشنید
دست برد سمتش و پس زده شد انگاری
یارش حتما قایم شده بود در جایی
میدانست مریض احوال است؟
از غم دوریش نصف از جان است؟
گر در شهری محلی مکانی جایی
چه میدانم در پس کوچه شهرستانی
چشمتان او را دید
بگویید که بیاید،اخه من بیمارم
میاید به خدا گر بگویید که مریض احوالم
او گرفتار من است خودش گفته هوادار من است
دنبال دوای الکی هی نروید
دوای اصلیم اوست که خود هم درد و هم درمان است
189
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.
