290
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
290
Repost from -او
عزایِ حسین میگیرند ولی مرگ فرزند دیگری شادمانشان میکند.
منکر عزاداری نیستم ولی نابینا هم نیستم.
قطرههای اشکی که برای غریب بودن زینب ریختند و ندیدند که اینجا چه غریبانه مادران به داغ جگرگوشههایشان مینشینند،بدون داشتن اجازهی عزاداری.
آری عزیزِ هموطن هردوی ما مرثیهای داریم اما اینجا تفاوت میکند که من حتی نمیتوانم برای عزیزم، رخت سیاه بر تن کنم عزا بگیرم و فریاد بکشم.ولی صدای غمِ تو را باید گوش دهم.تو تاب دیدن من نداری.
ابهامی پیش میآید،ولی من قصدی سوء ندارم عزیزکم.اینکه تو به چه ایمان داری،چه به من که بخواهم تو را زیر سوال ببرم.
صحبت من آزادگی است که به گفتهها در ادیان هم به سویش میروند.
حسین هم آزادگی را برگزید،
عزیزِ هموطن پس تو چرا آزاد بودن را فراموش کردهای؟
دردی مشترک در سینه ما خجنر میزند موضعت چرا به سمت من سوق نمیابد؟
مضحک شدهایم برای مردمانِ دیگر و شرمنده در روی ایران.
_او
290
بچه ها اینایی که فرستادین فقط برام پیام اومده که چیزی فرستادین
خود ایدی بات نمیاد توی ناشناس یا فاصلهای چیزی بذارین یا دایرکت بدین
ممنونممم
290
Repost from چکاوک
چنین روزگاران کجا دیدهای؟ مگر تازیان را تو زاییدهای؟ که در دامنِ میهنِ آریا، خوری نان و آبِ نیاکانِ ما. سپس گریه زاری کنی روزوشب؟ کنی پاره خود را برای عرب؟ چنین ناسپاسی به ایرانمان، سگی را ندیدم کند اینچنان. اگر از تو روزی سگی نان خورَد، تو را تا دمِ مرگ یاد آورَد. تو ایرانی و گر عرب پروری! بدان کز سگِ هرزه هم کمتری! نیاکان برای تو جان باختند! گلستان ز ایرانِ ما ساختند! بسی خون ِآنان درین خانه ریخت، که دشمن سرانجام از ما گریخت. همینها که تو میپرستی کنون، کشیدند اجداد ِمارا به خون. اسارت گرفتند از مردمان. بسی سر بریدند در آنزمان. برو پرس و جو کن ندانی اگر! که در ننگ و پستی نمانی دگر! تو برخویش وبرما ستم کردهای که میهن فدای شکم کردهای. نبینی بنامِ حسینات مگر. کهن کشوری را که شد بی پدر! نبینی به تو مذهب انداختند! ولی خود به تاراج پرداختند! برای تو زانسوی دین آورند، وزین سوی فرزندِ ما بردرند. مگر کور هستی به چشمانِ باز. نبینی مگر این فریب دراز. تو را آنچه را کز خرد درسر است. بهایش ز یک خرمگس کمتر است. ازین پس بیا ناسپاسی مکن. به میهن نمک ناشناسی مکن. گنه کرده را کس نشوید گناه! مده دل به دیدارِ سنگِ سیاه! گنه را کجا سنگ میسایدت؟ چه زین سنگ جز ننگ میآیدت؟ خدا را تو در سنگ بینی اگر، نداری پشیزی ز بودش خبر! گمان دارمت مغزِ خر خوردهای. که اجداد از یادِ خود بردهای. دریغا ز میهن که کوی تو شد. که نامش همه آبروی تو شد. هرآنکس که دینش ز میهن سر است، ز میهن برون گر شود بهتر است! نگویی مگر جان فدای حسین؟ نریزی مگر خون برای حسین؟ چرا تا کنون خویش رنجاندهای؟ به کشور چرا تا کنون ماندهای؟ اگر راست گویی برو کربلا! فراموش کن خاکِ ایرانِ ما! تفو بر تو مفتی خورِ بد نهاد. که این سرزمین چون تو را جای داد. ندانم که تو جانور، چیستی؟ که بیش از سگِ هرزه هم نیستی! کنون پاره کن خویش را روز و شب. بده خونِ خود بر حسینِ عرب! بدان هرچه دشمن پرستی کنی، هرآنچه که خواری و پستی کنی؛ سرانجام پیروزی از آنِ ماست! ز پا افتد اسلام و ایران به جاست! بدان ای روان مردهی زشت زاد، نباشد گر ایران تنِ ما مباد!
