بازماندهای از یکم دسامبر
رفتن به کانال در Telegram
فراموش کرده بود که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند"
نمایش بیشتر149
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
-730 روز
آرشیو پست ها
معمولا ثنا از اون دسته آدم هاست که وقتی درمورد چنلم نظر میده خیلی خوشحال میشم
چنل بسیار زیبایی دارید و مطالبی که به اشتراک میذارید اغلب بسیار دوستداشتنی هستند✨
او دخترِ مهربانی است، چشمانش میخندند، برای آدمها دلسوزی میکند، پرحرف و خوش تعریف است، زودجوش و پر از نگرانی است، با صدای بلند میخندد، ساعتها حرف برای گفتن دارد، در داستانها و قصهها غرق میشود، عاشق هنر است، فلسفه را میستاید، شعرها را دوست دارد، برای کتابها همیشه وقت دارد، عشقش را با رفتارش نشان میدهد، از آدمها به راحتی دل میکَند و بدترین اتفاقات را به زیباترین حالت تعریف میکند و همیشه حرفی برای جواب دادن در آستین دارد؛ اما همیشه مادر بزرگ به او میگوید که در نهایت مردی عاشقش میشود که آرام و سر به زیر است، آرام صحبت میکند، خشم برایش تعریف نشده، قلبش آسوده است، از سخن گفتن خجالت میکشد، شنوندهی خوبی است، سخن گفتن از خودش برایش دشوار است، عشقش را با اشعار بروز میدهد، نگران چیزهای بیهوده نمیشود، با قلبش میخندد، حرف دلش را به سختی میزند، عاشق نوشتن است، وابستهی آدمهای موردعلاقهاش میشود و هر روز صبح هنگامی که میخواهد برود با نامههایی که بر روی آیینه میچسباند عشقش را بروز میدهد..
قضاوت آدمها همیشه باعث آزارم میشه، وقتی من حرفای زیادی برای گفتن داشتم و اونا هیچوقت نشنیدنش چون من احساس میکردم احساساتشون بابتش آسیب میبینه و بخاطرش سکوت کردم، چون دوستشون داشتم و بخاطرش سکوت کردم، چون دلم نیومد و بخاطرش سکوت کردم، من هیچ وقت دلم نیومد حرفایی که شنیدم رو حتی بهشون برگردونم چون دوستشون داشتم اما اونا راحت بهم میگفتن که آدم خوبی نیستم، اونا به راحتی میتونستن احساساتمو لگد کنن، اونا به راحتی از روی حال خوبِ من رد میشدن و اونا براشون اهمیت ندادن آسون بود.
توی کل اون مدت دلم میخواست بگم که من واقعا با تمام شرایطم سعی میکنم برای شما آدم خوبی باشم اما شما در نهایت اون بخشی از من رو میبینید که در حال فروپاشی هست و اصلا دوست داشتنی نیست.
راستش آخرین امیدم همیشه همین آدمهایی بودن که الان از همشون ناامید شدم، همیشه فکر میکردم اونا تنها آدمهایی هستن که واقعا فرق بین جدی و شوخی، خوب و بد، آروم و عصبی و جدی و شوخ منو متوجه میشن اما دیدم نه اوناهم حتی منو با یه چشم و توی یه لحظه میبینن و حتی متوجهی حرفهام هم نمیشن چه برسه متوجهی سکوت و طرز نگاهم؛ شایدم حق باهاشون بود من هنوز هم عین بچگیم زودرنجم اما خب هرچی بود اونقدر عمیق بود که شاید تا مدتهای زیادی دیگه بهش فکر کنم؛
