رودخانه ای میان جنگل💙
رفتن به کانال در Telegram
ببخشید اگه تکسام شما رو یاد کسی میندازه:) ناشناس چنل: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7867209937
نمایش بیشتر443
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
Repost from acɔord
الان میفهمم طرفدارای نظام چرا انقدر کسمغزن؛ فکر کن این همه سال منتظر امام زمانشونن
یه ماهه منتظر ترامپم کسخل شدم.
Repost from در جستجوی زنی به اسم بلوط
باد تو را میبُرد،
نور روی پرهایت میلغزید،
و من پایین ایستاده بودم؛
پاهایم در خاک،
دستهایم خالی،
چشمهایم پر.
Repost from در جستجوی زنی به اسم بلوط
سلام پرندهی کوچولویِ من.
تو پر زدی و رفتی، آزاد شدی. و من موندم. من جا موندم، توی همون خونهای که پشت کوهای دوره. تو رفتی، بالِ کوچولویِ تو، پرندهیِ من، از بین ابرهای نرم و آبی رد شدند و تو پر زدی و پر زدی و پر زدی. و من؟
با حسرت به پروازِ باشکوهِ تو نگاه کردم.
خودم تو رو آزاد کردم، تموم آرزوهامو به پاهات بستهم و به تماشایِ پر زدن آرزوهام نشستم.
باد تو رو با خودش به سرزمینهایی میبره که من هرگز نمیبینم، تو روی دودکشِ خونههایی میشینی که هرگز مال من نمیشن.
آه ای پرندهی کوچکِ من.
اگر قرار است یکی از ما پرواز کند، تو برو.
Repost from ♪دریایِ بی طوفان♬
ما نه از مرگ مى ترسيم ونه از جنگ!
ما ازاين "ماندن" بىپایان در انفرادى وطنى مى ترسيم كه نگهبانانش هم زبان ما هستند، اما زبان ما را نمی فهمند.
خدایا اگه حکمت این بود که بهش نرسم چرا قبلش باهام آشناش کردی؟
چرا همه چیو واسه آشناییمون فراهم کردی پس؟
Repost from مُـردآبــ»
در میانِ موجِ رقصانِ اشفتگیِ گیسوانت خویشتن را فراموش کردم، آمدی و جانم به قربانت ولی کوتاه چرا
دست و پایم را بریدی که بریدی، در میانِ طرهای از آشفتگیها پنهان بودم که مرا یافتی و دستِ دلم را خواندی که خواندی بماند. افسونِ چشمانت را کجای دلم بگذارم که رخنمایی میکند؟
-سَمی آRepost from مُـردآبــ»
-دلتنگی؛
واژگان از گفتار عاجز اند، موسیقیهایم سازی ندارند.
غم زیبا نیست
میان گریه، خنده بر لبانم نمیماسد
ذوقِ عشق از سرم پریده
برایم بگو تو کیستی
که اینگونه دلم سازِ تو را مینوازد
کیستی که چشمانم
اینگونه انتظار تو را میکشد
کیستی که قلبم
برای تو میتپد
مرا در آغوش کشیدی
و همانطور بیمحابا
رهایم کردی!
روحم میانِ وجودت
استخوانهایت
آغوش سردت
جا مانده.
مرا باز گردان به خویشتن
حال که مجنون شدهام،
مرا میشناسی؟
قلبم گاهی نمیزند
دوریات را فریاد میزند
میهراسم
در میانِ این فریادها
روزی از یاد ببرد تپیدن را.
غریبهی من،
فریادهایم کِی به گوشت خواهد رسید؟!
-سَمی آRepost from مُـردآبــ»
-دریا؛
چه چیزی او را آرام نشان میدهد؟ وسعتش؟ یا قدرتش.
شاید فروتنیای که دارد، او را زیبا میکند. آنقدر زلال که آیینهی اعمالت را هویدا میکند و غمت را آشکار. دیدهگان ترَت را نهان. گویا سِرِ دنیا در اینجا آرمیده. در عمقِ آرامش نهفته است. گاهی طغیان میکند، زمین و زمان را به هم میدوزد و آبیِ آرام را برهم میزند. اما باز هم زیباست، دلهرهاش، صدایش، امواجش. شاید رخنمایی میکند، دلربایی میکند از آسمانی که نظارهگر است. میرقصد و موجی میدهد به خودش، گاهی قصه میگوید میخواند و میسراید. از چه نمیدانم! به گمانم از اشکهای ما میگوید از نامردیها مینالد، از دیوانگیها میخواند و در آخر میخندد به روی غمهایِ بیپایانی که به خود دیده است...
-سَمی آRepost from شین مثل شایار
زندگی عجیب است، مثل کتابی که روزانه یک صفحهاش را میخوانیم اما هیچگاه پایانش را نمیدانیم، شاید این تنها یادآوری ست، که هنوز امیدی به پایان باقیست…
