تکهی گمشدهی ماشین توریـنگ
رفتن به کانال در Telegram
خطر ادمین دیوانه با احتیاط وارد شوید He/they/it نامه رسانی: @TuringsAnon_bot اگر شناس هستید اینجا نیاید پیوی مگه چشه پلیلیست تورینگ: @beyondDnoise
نمایش بیشتر307
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
عجب روزی بود، نه ازش عکس ندارم و حتی فکر میکنم روزایی که ازشون عکس ندارم حتی بهترن؟؟
شب، از فراز کوهستان فرود میآمد، نه چون پردهای سیاه بر جهان، که چون سپاهی خاموش، با صدها پرچم برافراشته و هزاران دهان فروبسته. باد از میان برجهای شکسته میگذشت و نام آنهایی را زمزمه میکرد که دیگر هیچکس به خاطر نمیآورد برای چه مردهاند.
و من، بر تخت سنگی نشسته بودم.
تختی که به پایش پادشاهان مرده بودند، شهرها سوخته بودند و مادرانی نام فرزند به آسمان سپرده بودند.
تختی با پایههایی از جنس سوگند و پشتیاش آراسته به استخوان وفادان.
و تاج چه سنگین است. و آه ای خدایان خاموش، چه آسان است فرمان دادن در جهانی که چیزی برای از دست دادن ندارد.
من پادشاهم، یا هرآنچه از پادشاه باقی میمانَد پس از به خاک سپردن آخرین یار وفادارش.
شمشیر هنوز بر کمرم بود اما زنگار برندگی لبهاش را بلعیده بود.
دیوار آراسته به نقش پیروزیهایم اما محو در زیر انبوه دوده.
و اژدهایان، چونان که به بند، دهان سنگی رو به آسمان کرده اما آتشی از گلویشان برنمیخاست.
«من آنم که از سقوط گریختهاست. آنم که پایان را دیده و از آن جان سالم به در برده، بیآنکه هرگز نجات یافته باشد. من وارث هیچ فردایی نیستم، و گذشته نیز دیگر مرا به نام نمیخواند. با این همه، هنوز ایستادهام. نه از آن رو که شکستناپذیرم، بلکه از آن رو که حتی شکست نیز نتوانسته است مرا به تمامی از میان ببرد.»
آذرخشی آسمان بیستاره را شکافت.
«پس بیا، ای مرگ. تو که در تمام این سالیان، سایهات را بر شانههایم نهادهای و گمان بردهای که با هر طلوع، مرا به زانو درخواهی آورد. بیا و این بار، بهجای آنکه عزیزانم را از من بگیری، مرا با خود ببر. اما بدان که من برای تو زانو نخواهم زد. همانگونه که برای هیچ خدایی نزدم، همانگونه که برای هیچ پادشاهی نزدم، من، منی که در برابر چرخ سرنوشت که نام مرا از پیش بر لوح خود حک کرده بود، سر فرود نیاوردم.»
نه پاسخی از آسمان آمد و نه زمین به فرمانم لرزید. خدایان، چنانکه قرنها بود، خاموش ماندند و باد، بیاعتنا به آخرین سوگند یک پادشاه، از میان ویرانهها گذشت.
و شاید این، نفرین راستین من است. نه آنکه هرگز نمیرم، بلکه آنکه همیشه چیزی برای ادامه دادن بیابم، حتی هنگامی که دیگر هیچ دلیلی برای ادامه دادن باقی نمانده باشد.
یادمه سر اپیزود مسترمایند به عنوان یه کنکوری داشتم دیوونه میشدم و از درون باهاش زار زدم.
و مثل فریکیها کل بازهای که تو مدرسه بودم در چند هفتهی بعد روی ریپیت مسترماید گوش میدادم.
من واقعا فصل دو رو دوست داشتم.
زمانی که میومد واقعا زندگیم یه آشفتگی گنده بود (چه پارت اولش، چه دومیهاش. تو دوتا از بازههای عجیب غریب زندگیم اومدن) و خیلیی از فصل یک قوی تر بود و همهی این چیزها.
ولی الان جدی فصل 3 رو نگاه میکنم و میبینم خدایان چقدر همه چیز بهتر شده و چقدر قویتره و با اینکه نقشی تو این پیشرفته نداشتم ولی حس خوبی میگیرم ازش.
اسپویل دو اپیزود آخر هلووا:
دیدن فیزی که نسخهی رباتی تولید مامون رو میکشه واقعا چیزی بود که نیاز داشتم.
انگار بچهام بزرگ شده و رو پای خودش وایساده.
قربونش بریم😭😭😭
و راستش؟ من طرفدار هر چه بدبختتر شدن بلیتز هستم (چون دوستش دارم و کرکترهایی که دوستشون دارم هر چی بدبخت تر بهتر؟؟) ولی واقعا دلم سوخت😭😭
بعد چقدر هم مخاطب داشت این.
کلی ریپلای زدم.
(وقتی یکی مستقیما تو نگاشتم هست بهش نشون میدم که کجاست)
