fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

عابِرُ سَبيل

عابِرُ سَبيل

رفتن به کانال در Telegram

نظرات،انتقادات،پيشنهاداتتون رو از طريق ربات زير با ادمين در ارتباط بذارين: @aberusabilBot

نمایش بیشتر
725
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-230 روز

در حال بارگذاری داده‌ها

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26
اکتبر '26
+90
در 0 کانال‌ها
سپتامبر '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '260
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '260
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '260
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اوت '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '250
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مه '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
مارس '250
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '250
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+25
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+23
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+22
در 0 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+9
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+4
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+48
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+14
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+42
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+220
در 2 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+99
در 2 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+385
در 2 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
19 اکتبر0
18 اکتبر0
17 اکتبر+1
16 اکتبر0
15 اکتبر0
14 اکتبر0
13 اکتبر+2
12 اکتبر0
11 اکتبر0
پست‌های کانال
Repost from فانوس
نگاهشان را به حرام رها کردند؛ پس، از خشوع در نمازهایشان محروم شدند. نه به آنچه نگاه کرده بودند رسیدند و نه از بیماری دل در امان ماندند. بیمار شدند، بی‌آنکه احساس کنند بیمارند؛ و نگاه کردن به حرام را عادت‌شان کردند @fanus9 | فانوس

2
کفی بالموت واعظا… مرگ خودش به تنهايي بزرگترين پند دهنده است اما افسوس كه با وجود ديدن تمام اين مناظر بازهم در غفلتيم. #عابرسب
کفی بالموت واعظا… مرگ خودش به تنهايي بزرگترين پند دهنده است اما افسوس كه با وجود ديدن تمام اين مناظر بازهم در غفلتيم. #عابرسبيل @aberusabil
308
3
سالها قبل كه دبيرستاني بودم؛ نميدانم دقيقا چه سالي بود اما زنگ ادبيات بود و دبير به من گفت كه درس آن روز را بخوانم شروع كردم به خواندن بوی جوی موليان از محمدبهمن بيگی بود درون مايه داستان طنز بود و من خوشم آمده بود در اثناء خواندن كمي خنده ام گرفت و يكي دو خط را داشتم با خنده ميخواندم! دبيرمان به ناگاه سرش را بلند كرد من همچنان ميخواندم اما سنگينی نگاهش را احساس كردم پا شد؛ آمد بالاي سرم سرم را گرفت و با دست ديگرش محكم بر پشتم زد يك... دو... سه هر لحظه كه فكر ميكردم تمام ميشود بعدی را ميزد من هيچ نگفتم؛ هيچكدام از بچه ها هيچ نگفتيم هيچكدام نگفتيم خدا به كمرت بزند مثلا فصل آموزش طنز و مزاح در ادبيات فارسی‌است! گريه كنم؟ هفته بعد كه آمد گفتم اقای فلانی شما بچه دارین؟ گفت بله تازه به دنيا آمده.گفتم هيچوقت راضی خواهی شد سر گناه نكرده بچه ات را بزنند؟! سكوت كرد... الان شايد بچه اش ١٣-١٤ ساله باشد نميدانم به اندازه ما احترام معلم ها يا حتی پدرش را حفظ ميكند؟ آن زمان مثل امروز نبود كه هيچ معلمی جرات ندارد به دانش آموز بگويد پشت چشمت ابروست! مردم عجيبی هستيم حد ميانه نداريم! نه مثل ما كه كتك های معلم و معاون برايمان عادی و امر روز مره بود و بلد نبودیم بین حق خواهی و بی ادبی تمایز قائل شویم! نه مثل الان كه حرمتی باقي نمانده و معلم با استرس تذكر ميدهد! شايد بايد به بچه ها ياد ميداديم حق خواهی با بی حرمتی فرق دارد و اين توهم كه نسل الان آگاه تر شده پس مرزی ندارد را از بين ميبرديم! و از آنطرف به بزرگترها ياد ميداديم تربيت و ادب مجوز خشونت و دگرآزاري نيست و احترام از سر ترس پشيزی نمي ارزد! نه احترامی که از ترس آمده، فضیلت است؛ نه سکوت در برابر ظلم، ادب؛ و نه بی‌حرمتی، آگاهی و حق‌خواهی. جامعه‌ای که این مرزها را نشناسد، فقط از یک افراط به افراط دیگر می‌رود.
418
4
نمی‌دانم آخرین عکسی که می‌گیرم، چه زمانی خواهد بود. نمی‌دانم در چه مرحله‌ای از زندگی، ارتباطم با دنیای زندگان قطع خواهد شد. اما می‌دانم در آن لحظه، هزاران کار نیمه‌تمام خواهم داشت؛ صدها حرف ناگفته، و شاید اندوخته‌ی اموالی که هرگز فرصت نکردم خودم از آن‌ها استفاده کنم. اینکه آن‌قدر مطمئنم این روز خواهد رسید و باز عبرت نمی‌گیرم، کمی مرا می‌ترساند. با خود می‌گویم: این نفسِ من چرا این‌گونه است؟ چرا هر بار که به او می‌گویم: نخواه! نخور! نرنجان! نپوش! نیندوز! انگار نه انگار... اگر مطمئنم رهگذرم، پس چرا این‌قدر در تکاپو هستم؟ چرا آرام نمی‌گیرم؟ چرا دنیا را بیشتر می‌خواهم و از دست اهلش بیشتر حرص می‌خورم؟ مگر نه اینکه می‌دانم مسافرم و خواهم رفت؟ می‌دانم... اما کی این یقین بر افکارم مسلط خواهد شد؟ کی مرا از تعلقاتم عریان خواهد کرد؟ و یادم خواهد آورد که برای ماندن نیامده‌ام. چه بیت زیبایی منتشر کرده بود دوستم: «جهان بزمی‌ست نازیبا و اهل بزم نابینا برای این چنین بزمی چرا خود را بیارایی؟» #عابرسبيل
786
5
الان ساعت ۳:۴۳ بامداد ۱۰ شهریور ۱۴۰۵. ناگهان به پیری و مرگ فکر کردم. به اینکه نمی‌دانم چه زمانی و کجا این دنیا را ترک خواهم کرد. در همین جوانی؟میانسالی؟یا پیری؟ هرکدام به شکلی غمگین به نظر می‌رسند. اگر در جوانی باشد، شاید شبیه خاموش شدن شمعی باشد که هنوز رؤیاهایش را زندگی نکرده؛ رؤیاهایی که تمام عمر برای رسیدن به آن‌ها در این مسیر حرکت کرده‌ام. اگر در چهل یا پنجاه سالگی باشد چه؟ درست زمانی که درخت زحمت‌های زندگی‌ام باید به بار بنشیند؛ درست در اوج دیدن ثمره‌ها،ناگهان باید بروم. با تصادف؟حمله قلبی؟سرطان؟ نمی‌دانم. کمی جلوتر برویم؛ اگر در پیری باشد، حقیقتاً کمی ترسناک است. روزهایی که جوانی گذشته،توان کمتر شده، انرژی کمتر، پوستی که دیگر شادابي جواني را نداشته و چروک شده،صدایی ضعیف‌تر، گام‌هایی آهسته‌تر، و شاید چشمانی که دیگر مثل گذشته نمی‌بینند. و نمی‌دانم آن روز چه کسانی کنارم خواهند بود. خانواده؟فرزندان؟دوستانم؟ وقتی به همه‌ی این مسیرها نگاه می‌کنی، انگار همه‌چیز به یک شکست ختم می‌شود؛ به خاموشی شمع زندگی، در نقطه‌ای که شاید بیش از همه آزارت بدهد. اما چه چیزی می‌تواند به این پایان‌ها معنا بدهد؟ فکر می‌کنم یک پاسخ بیشتر وجود ندارد: اینکه تا رسیدن به آن نقطه، چگونه زندگی کرده باشی. باور کن؛ باور کن این را از صمیم قلب می‌گویم: آن روز، تمام بدگویی‌ها و تعریف‌های دیگران برایت بی‌ارزش خواهد شد. هیچ‌کدام دیگر اهمیتی نخواهد داشت. جز یک چیز: آیا خدا از تو راضی بود؟ آیا در تمام این سال‌ها تلاش کردی دوستش داشته باشی؟ دوست داشتن و رضايتش جز در دو مساله نيست: یکی رابطه‌ات با او، و دیگری رابطه‌ات با خلق او. همین. در نهایت، مسئله این نيست که شمع زندگی‌مان چه زمانی خاموش می‌شود؛ مسئله این است که تا وقتی روشن بود، برای چه چیزی می‌سوخت. #عابرسبيل
591
6
اگه در اجتماع،فاميل يا محل كارت به افراد رده‌بالاتر از خودت احترام می‌ذاری، ولی به افرادی که رتبه و جایگاه کاری‌شون از تو پایین‌تره نگاه از بالا به پایین داری، تو یه آدم بی‌شعوری! اگه به همه احترام می‌ذاری، ولی توی ذهنت هنوز نمی‌تونی جایگاه پایین‌تر بعضی آدم‌ها رو نادیده بگیری و با این حال سعی می‌کنی بهشون احترام بذاری، تو یه آدم خوبی؛ ولی می‌تونی بهتر بشی. اگه به همه احترام می‌ذاری و در درونت هم این حس رو نداری که از کسی بالاتری، و با خودت می‌گی: «من بهش احترام می‌ذارم، چون کرامت انسانی این‌طور ایجاب می‌کنه و موقعيت مادي و دنيوي ربطي به شخصيت انسان ها نداره». تو یه انسان عالی هستی. اما اگه مرحله‌ی سوم رو هم رد کردی و در کنار این احترام و رفتار خوب، حتی در درون افکارت هم این حس رو نداری که: «من چه آدم متواضعی هستم!» اون‌وقت شاید به یه مرحله‌ی عمیق‌تر از انسانیت رسیدی؛ جایی که احترام گذاشتن دیگه یک «رفتار» نیست، بلکه بخشی از شخصیتته. چون آدم واقعاً متواضع، حتی به تواضع خودش هم آگاه نیست. نیازی نداره خودش رو با دیگران مقایسه کنه؛ نه برای اثبات برتریش و نه حتی برای اثبات فروتن بودنش. اونجا دیگه احترام گذاشتن به دیگران لطف تو به اون‌ها نیست؛ احترام، حق طبیعی هر انسانه. #عابرسبيل
557
7
سیل در هیمالیا و نپال؛ و اتفاقی که در چند دقیقه همه‌چیز را تغییر داد... در یک روز آفتابی، با آسمانی صاف، در دل هیمالیا اتفاقی عجیب رخ داد؛ بخشی عظیم از یخ و سنگ در ارتفاعات فرو ریخت و وارد رودخانه شد و در پی آن، سیلی عظیم از آب، گل، سنگ و آوار به سمت پایین‌ سرازیر شد؛ سیلی که مردم این منطقه و گردشگرانی از کشورهای مختلف را غافلگیر کرد. گزارش‌های امروز از صدها کشته و بیش از هزار مفقود حکایت دارد، و عملیات جست‌وجو همچنان ادامه دارد... در ویدئوهای دردناک این حادثه، مردمی را می‌بینیم که تنها چند متر با سیلی وحشتناک فاصله دارند و با تمام توان می‌دوند. چند ثانیه کوتاه که انسان، مرگ را در یک قدمی خود می‌بیند. ترس و دلهره این صحنه‌ها آن‌قدر زیاد است که فکر نمی‌کنم در آن لحظات، ذهن بسیاری از آن آدم‌ها فرصتی برای فکر کردن به چیز دیگری داشته باشد؛ نه پدر و مادر، نه عزیزترین آدم زندگی، نه زن و فرزند، نه کار، نه خانه، نه دوستانی که شاید همین چند روز پیش با آنها قهر کرده بودند. و شاید عجیب‌ترین حقیقت زندگی همین باشد. چه بسیار آدم‌هایی که سال‌ها در این منطقه برای جذب گردشگر، ساختن هتل، رونق کسب‌وکار و بهتر کردن زندگی‌شان زحمت کشیده بودند. و چه بسیار گردشگرانی که شاید ماه‌ها یا حتی سال‌ها برای دیدن این سرزمین، برای این سفر، برای دیدن هیمالیا برنامه‌ریزی کرده بودند. اما گاهی زندگی برای تمام شدن، به سال‌ها زمان نیاز ندارد. یک لحظه کافی است. همه آن برنامه‌ها، همه آن زحمت‌ها، همه آن نگرانی‌ها،همه آن دلخوری‌ها، همه آن چیزهایی که فکر می‌کردیم مهم‌ترین مسائل زندگی‌اند... می‌توانند در چند ثانیه زیر آب و گل و سنگ ناپدید شوند. و شاید این اتفاق، بیش از آنکه فقط داستان یک سیل باشد، یادآوری تلخی از حقیقت زندگی باشد: ما چقدر برای فردا برنامه می‌ریزیم، در حالی که هیچ‌کداممان از رسیدن فردا مطمئن نیستیم. برای روزهایی که شاید هرگز نیایند، نگران می‌شویم؛ برای آدم‌هایی که دوستشان داریم، حرف‌هایمان را به فردا موکول می‌کنیم؛ برای زندگی، آن‌قدر بعداً می‌گذاریم که گاهی خودِ «بعداً» دیگر فرصتی برای آمدن پیدا نمی‌کند. #عابرسبيل
686
8
چه بسيار نعمت هايي كه شمرديم و صاحب نعمت را فراموش كرديم؛ غافل از اينكه اگر او نبود هيچ يك از "داشتن هايمان" معنا نداشت! #عابرسبيل @aberusabil
568
9
اینجا، در گوشه‌ی یک ستون بیمارستان، یکی از شگفتی‌های خلقت شکل گرفته است. عنکبوتی، فارغ از رفت‌وآمد آدم‌ها، فارغ از هیاهوی بیمارستان و بی‌خبر از اینکه در اطرافش انسان‌ها برای زندگی می‌جنگند، نشسته و بافته و بافته؛ رشته‌ای به رشته‌ای دیگر، تا سرانجام از چند تار نازک، شاهکاری ساخته که برای او «خانه» است. شاید صدها آدم‌ از کنارش گذشته‌اند و به احتمال زياد متوجهش نشده اند اما برای آن عنکبوت، هر رشته‌ای که بافته شده، بخشی از زندگی اوست؛ و شاید زندگی ما هم چیزی شبیه همین باشد. ما هم تمام عمر در حال بافتنیم؛ با انتخاب‌هایمان، با آدم‌هایی که دوستشان داریم، با سختی‌هایی که پشت سر می‌گذاریم، با كارهاي خوبمان و با رنج‌هایی که تحمل می‌کنیم. قرار نیست حتماً در پایان، شاهکاری بی‌نقص تحویل دنیا بدهیم. قرار نیست پایان همه‌ی داستان‌ها زیبا و فوق‌العاده باشد. عنکبوت شاید تمام روز را صرف بافتن تارش کند، و یک نسیم کافی باشد تا همه‌چیز فرو بریزد. ارزش زندگی به این نیست که چقدر می‌توانیم چیزی را برای همیشه نگه داریم؛ به این است که با وجود ناپایداریِ همه‌چیز، باز هم دست از ساختن برنداریم. گاهی تارمان پاره می‌شود. گاهی چیزی که با تمام وجود ساخته‌ایم، در یک لحظه فرو می‌ریزد. و گاهی مجبور می‌شویم دوباره از گوشه‌ای دیگر شروع کنیم. اما آنچه به وجود ما ارزش می‌دهد، پایان کار نیست؛ مسیری‌ست که طی می‌کنیم. همان‌طور که ارزش این تار فقط در شکل نهایی‌اش نیست؛ در تمام آن رشته‌هایی‌ست که عنکبوت، یکی‌یکی و با حوصله، بافته است. يكي محكم،يكي سست،يكي بي نقص و يكي معيوب... شاید زندگی هم همین باشد؛ اینکه در گوشه‌ای از این جهان، تا وقتی فرصت داریم، رشته‌ی خودمان را ببافیم. ما مسئول نيستيم كه بي نقص بافته باشيم اما مسئوليم كه سعي كرده باشيم كه درست ببافيم. #عابرسبيل
676
10
بدون متن...
569
11
واقعا چقد ادم بايد خوشبخت باشه كه خدا دوست داشته باشه بهش گوش بده؟بنظرتون ارامش و اسايشي بالاتر از اين هست كه شنونده تو خدا ب
واقعا چقد ادم بايد خوشبخت باشه كه خدا دوست داشته باشه بهش گوش بده؟بنظرتون ارامش و اسايشي بالاتر از اين هست كه شنونده تو خدا باشه؟ #عابرسبيل @aberusabil
4 130
12
اللهم لك الشكر علي نعمة الاب واجبر كسر من فقد والده يا الله خدایا، تو را سپاس می‌گویم برای نعمتِ پدر. و ای پروردگار، دلِ شکسته‌ی هر آن‌کس که پدرش را از دست داده است، مرهم باش و شکستگیِ قلبش را التيام ببخش.
890
13
پستی دیدم که نوشته بود: «پدرت را با دو کلمه توصیف کن.» ناخوداگاه نوشتم: «پناهِ بی‌پناه...» و چه عجیب که این دو کلمه، وصفِ بسیاری از پدرانِ ماست. همان‌هایی که جان کندن را وظیفه می‌دانند و عرق ریختن را عادتِ زندگی. همان‌هایی که خستگی‌شان را کسی نمی‌بیند، دلگیری‌شان را عصبانیت می‌نامند و عصبانیتشان را ظلم. پدرها محکوم‌اند به قوی بودن... محکوم‌اند به اعتراض نکردن... محکوم‌اند به همیشه پناه بودن، همیشه امین بودن، همیشه حامی بودن. آن‌قدر محکوم‌اند که گاهی همه فراموش می‌کنند پدر هم يك آدم است! پدر هم نیاز دارد کسی حالش را بپرسد. نیاز دارد نازش را بکشد. گاهی بغض می‌کند.گاهی می‌شکند و گاهی از بی‌مهری‌ها می‌رنجد. و امان از بغضی که نه آغوشی برای آرام گرفتن دارد، و نه گوشی برای شنیده شدن. آری... پدر بودن، در جامعه‌ای که مرد را همیشه بی‌نیاز از همدلی می‌خواهد، کار آسانی نیست. گاهی تا عمق جان می‌سوزد، اما حق ندارد از سوختنش چیزی بگوید؛ چون همه از دودِ آتشش آزرده می‌شوند، بی‌آنکه کسی زخمِ آتش را بر جانش ببیند. بياييد قبول كنيم وقتی مادر خسته می‌شود، همه دورش جمع می‌شوند؛ اما وقتی پدر خسته است، فقط ساکت‌تر می‌شود. سکوتش را به حسابِ غرورش می‌گذاریم، در حالی که شاید تنها راهی است که برای فرو نریختن بلد است. ما از پدر، قهرمان می‌خواهیم؛ قهرمانی که نترسد، نشکند، اشک نریزد و کم نیاورد. آن‌قدر این نقش را بر دوشش گذاشته‌ایم که گاهی خودش هم فراموش می‌کند حق دارد انسان باشد. کاش پیش از آنکه دیر شود، یک‌بار هم ما پناهِ پناهِ بی‌پناهمان باشیم. یک‌بار هم دست‌های زبرش را بی‌هیچ مناسبتی بفشاریم، بی‌هیچ دلیلی بگوییم: «خسته نباشی...» و بگذاریم بداند که گاهی، تکیه‌گاه هم حق دارد به چیزی تکیه کند. شاید بزرگ‌ترین غربتِ پدر، همین باشد؛ اینکه همه به او تکیه می‌کنند، اما کمتر کسی از خودش می‌پرسد: «امروز، حالِ پدر چطور است؟» #عابرسبيل @aberusabil
906
14
چند روز پیش، دخترِ یک فوتبالیست ثروتمند را در یک برنامه دیدم. رقص بلد بود، آواز می‌خواند، انگلیسی صحبت می‌کرد؛ حاصل سال‌ها آموزش، فرصت و امنیت. از دیدنش خوشحال شدم. راستش، لذت می‌بردم که کودکی توانسته در رفاه و با این همه امکانات و توجه بزرگ شود. خصوصا فرزند كسي كه خود از دل فقر و محدوديت به موفقيت رسيده. (اگرچه اين شخص از لحاظ فكري و انديشه كمي لنگ بزند...) خلاصه اينكه با ديدن اين دختر خانم همزمان با احساس خرسندي از ديدن آسايش ، همان لحظه، دلم لرزید. با خودم گفتم: پس سهمِ بقیه‌ی بچه‌ها چیست؟ سهمِ کودکی که پدرِ کارگرش به زحمت پولِ دفتر و مدادش را فراهم می‌کند، چه برسد به کلاس زبان، شنا، موسیقی یا مربی خصوصی؟ و سهمِ آن کودکِ کار چیست؛ کودکی که هنوز فرصتِ کودک بودن پیدا نکرده و پیش از آنکه رؤیاهای خودش را زندگی کند، بارِ زندگیِ خانواده‌اش را بر دوش می‌کشد؟ شاید دردناک‌ترین شکلِ نابرابری همین باشد؛ اینکه فاصله‌ی بعضی کودکان، نه در استعداد، بلکه در فرصت‌هایی است که هرگز نصیبشان نمی‌شود. باور كنيد نه حسودم و نه تنگ نظر اما بعضي فاصله ها دل آدم را ميسوزاند نميخوام بگم پول و ثروت و شهرت مذموم و بد تلقي ميشه؛هرگز! صرفا ميخوام بگم خيلي وقتها شايد اين فاصله بايد توسط خود ما آدم ها كم بشه صرفا يكم توجه بيشتر ميخواد. همين باور كنيد اينجوري نيست كه بگيم حق خودمه/زحمت كشيدم/تلاش كردم/خواستن توانستن است و همه ميتونن! نه دوست من همه نميتونن خيلي ها زحمت ميكشن؛ ولي خيلي ها، خيلي از فرصت ها براشون پيش نمياد. خيلي فاكتور ها بايد دست به دست هم بده... گاهي اين دستاي ماست كه بايد كمي فاصله هارو كم كنه ما بايد حواسمون باشه و بجز خودمون و بجز غرق شدن در آرزوها و زياده خواهيامون حواسمون به دور و بر باشه و البته يك شرط داره: بايد قبلش چشمامون و قلبمون بيدار بشه. مبادا تو رؤياهاي خودمون خوابمون ببره! #عابرسبيل @aberusabil
860
15
هرگاه با دوستی همراه شدی و دیدی رفتارش با تو تغییر کرده است، تو بر وفاداری و خوش‌رفتاری خود پایدار بمان و در برابر او تغییر نکن. برایش عذر بیاور؛ چرا که انسان، حالات و روحیات گوناگونی را تجربه می‌کند. مگر نه اینکه خودت نیز همیشه بر یک حال نمی‌مانی؟ پس چگونه از دیگری انتظار داری که همواره یکسان و بی‌تغییر بماند؟ •ابن جوزی رحمه الله 📚صید الخاطر @fanus9 | فانوس
639
16
امروز يه جووني رو ديدم به ناگاه مابين حرفاش با لحن سرخوش و گويي از سر افتخار گفت آتئيستم... گفتم شوخي كردي يا واقعي؟ گفت واقعي! راستش رو بخواي مثل قبل انرژي و نيروي روحي بحث علمي و فلسفي رو ندارم فقط يه جمله بهش گفتم(شايد اصلا براش مهمم نباشه) گفتم: ببين ميدوني بدترين و تاريك ترين نقطه آتئيستي يا بي باوري يا دوري از خدا چيه؟ گفت چيه؟ گفتم اينه كه الان تو فكر ميكني تو داري خدارو از زندگيت خط ميزني و دور ميشي اما سهمگين تر و دلهره آورتر اين دو كلمه ست كه: نكنه اين خداست كه تورو طردت كرده؟ #عابرسبيل @aberusabil
737
17
دنياي عجيبيست... یک سویش میلیون‌ها نفر از صعود تیم محبوبشان به فینال جام جهاني سر از پا نمی‌شناسند؛ و سوی دیگر، پدر و مادرهایی که چشم‌انتظار بازگشت اندك باقیمانده‌ی پیکر پسر سربازشان هستند. اين آدم‌هاهم عجب موجوداتی‌اند، نه؟ آیا هیچ موجود دیگری جز انسان، برای اثبات حقانیت یا حفظ منافعش، این‌گونه هم‌نوع خود را می‌کشد؟ این‌گونه رؤیاها را به خاک می‌سپارد؟ به راستي اگر قدرت و نفت و سياست طعمی داشتند، چه طعمی بود؟ اگر بویی داشتند، چه بویی بود؟ که آدمی را چنان مست می‌کنند که با یک امضا یا فشردن دکمه‌ای، مرگ را روانه‌ی خانه‌های دیگران کند! و با اين آدم هاي مست سيري ناپذير كاري ميكند كه رفاه، آرامش و حتي حيات را فقط و فقط برای خود بخواهد و انسان‌هاي ديگر را ابزاری برای رسيدن به آن ببیند. يعني نميدانند كه هر گلوله، پایان یک عشق است؟ و هر موشک، چه آغوش هايي را كه برای همیشه ناتمام می‌گذارد؟ ميدانند...باور دارم كه ميدانند اما چرا بازهم كارخانه هاي موشك و گلوله توسعه مي يابند؟ چرا پيشرفت هاي صنايع جنگي ادامه دارد؟ و همچنان اين ابزارهاي منحوس ساخته دست بشر مرزها را رد ميكند و هرچه سياهي و بدبختي دارد بر روي سر مردم ميريزد؟ يقين دارم هر انساني در اعماق وجودش بازهم نور دارد... يعني چه ميىشود كه سياهي بر نور درونشان پيروز ميشود؟ و در خلال نوشتن كلمات بالا جمله اي مدام در ذهنم تكرار ميشود: زمین برای روییدن گل آفریده شد، نه برای شکافتن از انفجار. #عابرسبيل @aberusabil
840
18
#عابرسبيل @aberusabil
#عابرسبيل @aberusabil
734
19
خدايا مارو ببخش بخاطر هر بار كه خواستي مارو امتحان كني تا رشد كنيم و كاملتر بشيم اما عجول بوديم و ناشكر و معترض... ولي تو بازم به ما پشت نكردي و فرصت دادي كه سمتت برگرديم! #عابر_سبيل @aberusabil
911
20
خدايا شكرت بخاطر همه چيزهايي كه به ما دادي،قدر ندونستيم و بازهم ازمون نگرفتي!
3 737