"جایی که شهاب منتظرم است"
رفتن به کانال در Telegram
عکاس پاره وقت، نویسنده هیچ وقت. @farnazinjast :فرناز هم که اینجاست
نمایش بیشتر955
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-87 روز
+33530 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+8
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+417
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '26
+12
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+15
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+23
در 2 کانالها
Get PRO
مه '26
+32
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+303
در 6 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+25
در 6 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+20
در 4 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+105
در 8 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+14
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '25
+25
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئیه '250
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '250
در 1 کانالها
Get PRO
مه '250
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+23
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+64
در 6 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+42
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+10
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+13
در 1 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+60
در 7 کانالها
Get PRO
اوت '24
+17
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+6
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+18
در 1 کانالها
Get PRO
مه '24
+85
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+97
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+72
در 4 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+289
در 10 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+541
در 22 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 15 اکتبر | +1 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | 0 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | 0 | |||
| 10 اکتبر | 0 | |||
| 09 اکتبر | 0 | |||
| 08 اکتبر | +1 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | 0 | |||
| 05 اکتبر | +1 | |||
| 04 اکتبر | +1 | |||
| 03 اکتبر | +2 | |||
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | +2 |
پستهای کانال
دلم میخواست اونقدر همه بخوننش که ممنوعالنگارش بشم. اونقدر که خودم هم اعدام بشم.
| 2 | اولین داستان فاکینگ بلند بنده. | 116 |
| 3 | فقط میدانستم خروس، صبح همان روز زنده بود. و عصر، دیگر نبود. فردای آن روز، صبح که از خواب بیدار شدم، منتظر بودم صدایش را بشنوم. طبق عادت، چشمهایم را بستم تا صدای کشیدهاش را از پشت پنجره پیدا کنم. چند ثانیه گوش دادم. هیچ. چند ثانیهی دیگر. باز هم هیچ.
آنوقت برای اولین بار فهمیدم که نبودن هم میتواند صدا داشته باشد. صدای نبودنش تمام حیاط را گرفته بود.
بعدها، هر بار که کسی را ندیدم و هیچکس دربارهاش حرف نزد، یاد همان صبح افتادم. هر بار که در خانهای بسته شد، پردهای کشیده شد و گفتند «چیزی نیست»، یاد محمد افتادم که جلوی در ایستاده بود. هر بار که صدایی از پشت دیواری آمد و بعد ناگهان قطع شد، یاد سر خروس افتادم که چند قدم آنطرفتر از تنش افتاده بود. فهمیدم بعضی آدمها را پیش از آنکه بکشند، از چشم دیگران پنهان میکنند. پرده میکشند. در را میبندند. نگهبان میگذارند. صدا را مبهم میکنند.
و وقتی کار تمام شد، در را باز میکنند.
بعد اگر کسی پرسید چه شد، میگویند: «چیزی نبود.»
اگر پرسید پس آن صدا چه بود، میگویند: «قربانی بود.»
اگر پرسید چه کسی قربانی شد، شاید دیگر کسی حتی نامش را به خاطر نیاورد.
و این شاید هولناکترین قسمت ماجرا بود؛ نه اینکه سر بریده شده بود، بلکه اینکه برای سر بریده شدنش، کلمهای پیدا کرده بودند که میشد با خیال راحت به زبان آورد. «قربانی.»
کلمهای که مرگ را مؤدب میکرد. کلمهای که خون را صدقه مینامید. کلمهای که به یک جانِ گرفتهشده، دلیل میداد تا کسی مجبور نباشد دربارهی بیدلیلیِ مرگش سؤال کند. شاید من دیر رسیدم، اما قربانیها، درست سر وقت به مرگشان میرسند و این، بزرگترین تجربهی زندگانیشان است، اما نه عظیمترین قصهی دنیا، چرا که قربانیها پایان ندارند. | 197 |
| 4 | بیانیهای در کار نبود، جمعیت سردرگم نبودند و کسی اعتراض نکرده بود، اما او، واقعا بیجان بود؟!
اول نفهمیدم چه شده است. فقط دیدم چند نفر دور چیزی جمع شدهاند. آقاجان خم شده بود و یکی دیگر از مردها چیزی در دست داشت. زمین خیس بود و آب باریکی از میان شیارهای موزائیک راه خودش را پیدا میکرد و میرفت سمت چاه. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم آنچه روی زمین افتاده، همان خروس محلیای است که آقابزرگ برایمان فرستاده بود. اما نه، شبیه خودش نبود. سرش کمی آنطرف تر، پرهایش در هوا معلق، مرده و بیجان بود. انگار که ملحفهای را تکه تکه کنی و گلهایش را طوری کنار هم بدوزی که قابل تشخیص نباشد، خروس همان خروس بود، اما غریب و تغییریافته. رگهی خونی که میان آب خودش را به شیب چاه میرساند، حالا دیگر مایع زندگانیاش نبود، بلکه مایهی جبر قتلش بود. ایستاده بودم و نگاه میکردم. نمیدانستم باید به کدام قسمت نگاه کنم؛ به تن بیسرش، به سرش که انگار هنوز منتظر بود کسی دوباره آن را سر جایش بگذارد، یا به آدمهایی که با خونسردی دورش ایستاده بودند و طوری رفتار میکردند که انگار اتفاق خاصی نیفتاده است. برای من اما اتفاق خاصی افتاده بود. آنطور که همان خروس چند دقیقه پیش زنده بود. شاید اگر سرش را جدا نکرده بودند، چیزی میگفت. شاید اعتراض میکرد. شاید همان صدای بلند صبحهایش را درمیآورد و میگفت این چه وضع مملکتداریست؟ اما سرش دیگر روی تنش نبود و من برای اولین بار فهمیدم که بعضی اعتراضها را پیش از آنکه به گوش کسی برسند، از گلوی آدم بیرون میکشند. مبادا فریادت سر برسد، مبادا سرت زیادت کند روی تنت. آقاجان متوجه حضورم شد و با نگرانی پرسید: اینجا چیکار میکنی ابراهیم؟!
بعد هم نگاه خشمگینش را به محمد دوخت که سر رسیده و دستپاچه شده بود. دلم میخواست بگویم برای شنیدن بیانیه آمدهام. آمدهام ببینم چه کسی اعتراض کرده. آمدهام بفهمم چرا همهی شما در را به رویم بستید و چرا اینهمه تلاش کردید چیزی را که اتفاق افتاده، از من پنهان کنید. تمام آن مدت فکر کرده بودم در آن حیاط اتفاق بزرگی میافتد؛ چیزی که ارزش پنهان کردن دارد. خیال کرده بودم شاید قرار است تاریخ از همان چهار دیواری شروع شود و من تنها کودکی باشم که از آن بیخبر مانده. حتی خودم را تا مرز بیچارگی برده بودم که چرا اجازه نمیدهند در مهمترین لحظهی زندگی اهل خانه حاضر باشم. اما نه، سر بریدن خروس محلی جانداری که اعتراضی هم نداشت، آنقدر برایشان بیاهمیت بود که داری هم نیاویخته بودند. محمد گفت قربانیاش کردند، برای دفع بلا و صدقه. نفهمیدم. هم کلمه را، هم چرایی را. بلایی را بلاگردان بلایی دگر میکنند، جان بیگناهی را صدقهی گناهی میکنند، نفهمیدم. حیاط هنوز همان حیاط بود. موزاییکها همان بودند. باغچه همان بود. محمد همان گندهبکِ گردنکلفت بود. آقاجان همان آقاجان بود. و من هم همان ابراهیم. فقط یک چیز عوض شده بود که دیگر صدای خروس نمیآمد. بیآنکه بیانیهای خوانده شود، اعتراص یا دفاعی صورت بگیرد، فریادی بلند شود که بتوان ترجمهاش کرد و در تاریخ نوشت، یا حتی طوری باشد که خیال کنی اتفاق مهمی افتاده است. سر بریدهی خروس، آنقدر مهم بود که برای جدا کردنش نامی شکیل و موجه گذاشته بودند، و اما طوری بیاهمیت جلوهاش میدادند که انگار وجدانشان همان وجدان است. آرام، بیصدا، شبیه سر جدا شدهی خروس. من هنوز به آن سر نگاه میکردم.
دلم میخواست بدانم پیش از آنکه گلویش را ببرند، چه کسی از او پرسیده بود که میخواهد بماند یا نه. چه کسی اجازه داده بود که جانش را به اسم صدقه از او بگیرند. چه کسی تصمیم گرفته بود که مردنش برای زنده ماندن دیگران لازم است. اصلا چه کسی گفته بود که بلا باید روی سر دیگری فرود بیاید تا از سر ما برداشته شود؟هیچکس جوابی نداد.
شاید چون در این خانه برای بعضی سؤالها جوابی وجود نداشت. شاید هم جواب وجود داشت و فقط قرار نبود من بشنوم.
آقاجان چیزی گفت که نشنیدم. بعد یکی از مردها خروس را برداشت و برد. سرش را هم کسی با خود برده بود. چند لحظه بعد، حیاط دوباره به همان حیاط پیش از واقعه تبدیل شد؛ انگار هیچچیز در آن اتفاق نیفتاده. آب باقیماندهی خون را هم از میان شیارهای موزاییک گذراند و به چاه رساند. چند لکهی کوچک روی زمین ماند که با یک سطل آب و چند حرکت جارو میشد پاکشان کرد. و همین مرا بیشتر ترساند.
اینکه میشود کسی را کشت و بعد زمین را شست. میشود صدا را برید و بعد پنجرهها را باز کرد. میشود کسی را از میان جمع حذف کرد و بعد همهی جمع طوری رفتار کنند که انگار از اول، یک نفر کمتر بودهاند. اکنون این را تعریف میکنم و آن روز هنوز اسم خیلی چیزها را نمیدانستم. نمیدانستم آدمی ممکن است پیش از مردنش از همهی خانهها، عکسها، صداها و خاطراتش پاک شود و بعد مرگش را با کلمهای تمیز و قابلقبول صدا بزنند. | 174 |
| 5 | فقط میدانستم خروس، صبح همان روز زنده بود. و عصر، دیگر نبود. فردای آن روز، صبح که از خواب بیدار شدم، منتظر بودم صدایش را بشنوم. طبق عادت، چشمهایم را بستم تا صدای کشیدهاش را از پشت پنجره پیدا کنم. چند ثانیه گوش دادم. هیچ. چند ثانیهی دیگر. باز هم هیچ.
آنوقت برای اولین بار فهمیدم که نبودن هم میتواند صدا داشته باشد. صدای نبودنش تمام حیاط را گرفته بود.
بعدها، هر بار که کسی را ندیدم و هیچکس دربارهاش حرف نزد، یاد همان صبح افتادم. هر بار که در خانهای بسته شد، پردهای کشیده شد و گفتند «چیزی نیست»، یاد محمد افتادم که جلوی در ایستاده بود. هر بار که صدایی از پشت دیواری آمد و بعد ناگهان قطع شد، یاد سر خروس افتادم که چند قدم آنطرفتر از تنش افتاده بود. فهمیدم بعضی آدمها را پیش از آنکه بکشند، از چشم دیگران پنهان میکنند. پرده میکشند. در را میبندند. نگهبان میگذارند. صدا را مبهم میکنند.
و وقتی کار تمام شد، در را باز میکنند.
بعد اگر کسی پرسید چه شد، میگویند: «چیزی نبود.»
اگر پرسید پس آن صدا چه بود، میگویند: «قربانی بود.»
اگر پرسید چه کسی قربانی شد، شاید دیگر کسی حتی نامش را به خاطر نیاورد.
و این شاید هولناکترین قسمت ماجرا بود؛ نه اینکه سر بریده شده بود، بلکه اینکه برای سر بریده شدنش، کلمهای پیدا کرده بودند که میشد با خیال راحت به زبان آورد. «قربانی.»
کلمهای که مرگ را مؤدب میکرد. کلمهای که خون را صدقه مینامید. کلمهای که به یک جانِ گرفتهشده، دلیل میداد تا کسی مجبور نباشد دربارهی بیدلیلیِ مرگش سؤال کند. شاید من دیر رسیدم، اما قربانیها، درست سر وقت به مرگشان میرسند و این، بزرگترین تجربهی زندگانیشان است، اما نه عظیمترین قصهی دنیا، چرا که قربانیها پایان ندارند. | 1 |
| 6 | بیانیهای در کار نبود، جمعیت سردرگم نبودند و کسی اعتراض نکرده بود، اما او، واقعا بیجان بود؟!
اول نفهمیدم چه شده است. فقط دیدم چند نفر دور چیزی جمع شدهاند. آقاجان خم شده بود و یکی دیگر از مردها چیزی در دست داشت. زمین خیس بود و آب باریکی از میان شیارهای موزائیک راه خودش را پیدا میکرد و میرفت سمت چاه. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم آنچه روی زمین افتاده، همان خروس محلیای است که آقابزرگ برایمان فرستاده بود. اما نه، شبیه خودش نبود. سرش کمی آنطرف تر، پرهایش در هوا معلق، مرده و بیجان بود. انگار که ملحفهای را تکه تکه کنی و گلهایش را طوری کنار هم بدوزی که قابل تشخیص نباشد، خروس همان خروس بود، اما غریب و تغییریافته. رگهی خونی که میان آب خودش را به شیب چاه میرساند، حالا دیگر مایع زندگانیاش نبود، بلکه مایهی جبر قتلش بود. ایستاده بودم و نگاه میکردم. نمیدانستم باید به کدام قسمت نگاه کنم؛ به تن بیسرش، به سرش که انگار هنوز منتظر بود کسی دوباره آن را سر جایش بگذارد، یا به آدمهایی که با خونسردی دورش ایستاده بودند و طوری رفتار میکردند که انگار اتفاق خاصی نیفتاده است. برای من اما اتفاق خاصی افتاده بود. آنطور که همان خروس چند دقیقه پیش زنده بود. شاید اگر سرش را جدا نکرده بودند، چیزی میگفت. شاید اعتراض میکرد. شاید همان صدای بلند صبحهایش را درمیآورد و میگفت این چه وضع مملکتداریست؟ اما سرش دیگر روی تنش نبود و من برای اولین بار فهمیدم که بعضی اعتراضها را پیش از آنکه به گوش کسی برسند، از گلوی آدم بیرون میکشند. مبادا فریادت سر برسد، مبادا سرت زیادت کند روی تنت. آقاجان متوجه حضورم شد و با نگرانی پرسید: اینجا چیکار میکنی ابراهیم؟!
بعد هم نگاه خشمگینش را به محمد دوخت که سر رسیده و دستپاچه شده بود. دلم میخواست بگویم برای شنیدن بیانیه آمدهام. آمدهام ببینم چه کسی اعتراض کرده. آمدهام بفهمم چرا همهی شما در را به رویم بستید و چرا اینهمه تلاش کردید چیزی را که اتفاق افتاده، از من پنهان کنید. تمام آن مدت فکر کرده بودم در آن حیاط اتفاق بزرگی میافتد؛ چیزی که ارزش پنهان کردن دارد. خیال کرده بودم شاید قرار است تاریخ از همان چهار دیواری شروع شود و من تنها کودکی باشم که از آن بیخبر مانده. حتی خودم را تا مرز بیچارگی برده بودم که چرا اجازه نمیدهند در مهمترین لحظهی زندگی اهل خانه حاضر باشم. اما نه، سر بریدن خروس محلی جانداری که اعتراضی هم نداشت، آنقدر برایشان بیاهمیت بود که داری هم نیاویخته بودند. محمد گفت قربانیاش کردند، برای دفع بلا و صدقه. نفهمیدم. هم کلمه را، هم چرایی را. بلایی را بلاگردان بلایی دگر میکنند، جان بیگناهی را صدقهی گناهی میکنند، نفهمیدم. حیاط هنوز همان حیاط بود. موزاییکها همان بودند. باغچه همان بود. محمد همان گندهبکِ گردنکلفت بود. آقاجان همان آقاجان بود. و من هم همان ابراهیم. فقط یک چیز عوض شده بود که دیگر صدای خروس نمیآمد. بیآنکه بیانیهای خوانده شود، اعتراص یا دفاعی صورت بگیرد، فریادی بلند شود که بتوان ترجمهاش کرد و در تاریخ نوشت، یا حتی طوری باشد که خیال کنی اتفاق مهمی افتاده است. سر بریدهی خروس، آنقدر مهم بود که برای جدا کردنش نامی شکیل و موجه گذاشته بودند، و اما طوری بیاهمیت جلوهاش میدادند که انگار وجدانشان همان وجدان است. آرام، بیصدا، شبیه سر جدا شدهی خروس. من هنوز به آن سر نگاه میکردم.
دلم میخواست بدانم پیش از آنکه گلویش را ببرند، چه کسی از او پرسیده بود که میخواهد بماند یا نه. چه کسی اجازه داده بود که جانش را به اسم صدقه از او بگیرند. چه کسی تصمیم گرفته بود که مردنش برای زنده ماندن دیگران لازم است. اصلا چه کسی گفته بود که بلا باید روی سر دیگری فرود بیاید تا از سر ما برداشته شود؟هیچکس جوابی نداد.
شاید چون در این خانه برای بعضی سؤالها جوابی وجود نداشت. شاید هم جواب وجود داشت و فقط قرار نبود من بشنوم.
آقاجان چیزی گفت که نشنیدم. بعد یکی از مردها خروس را برداشت و برد. سرش را هم کسی با خود برده بود. چند لحظه بعد، حیاط دوباره به همان حیاط پیش از واقعه تبدیل شد؛ انگار هیچچیز در آن اتفاق نیفتاده. آب باقیماندهی خون را هم از میان شیارهای موزاییک گذراند و به چاه رساند. چند لکهی کوچک روی زمین ماند که با یک سطل آب و چند حرکت جارو میشد پاکشان کرد. و همین مرا بیشتر ترساند.
اینکه میشود کسی را کشت و بعد زمین را شست. میشود صدا را برید و بعد پنجرهها را باز کرد. میشود کسی را از میان جمع حذف کرد و بعد همهی جمع طوری رفتار کنند که انگار از اول، یک نفر کمتر بودهاند. اکنون این را تعریف میکنم و آن روز هنوز اسم خیلی چیزها را نمیدانستم. نمیدانستم آدمی ممکن است پیش از مردنش از همهی خانهها، عکسها، صداها و خاطراتش پاک شود و بعد مرگش را با کلمهای تمیز و قابلقبول صدا بزنند. | 1 |
| 7 | میدانست که جنبوجوش و تکاپویی در حیاط خانهشان در حال شکلگیریست و با روحیات کنجکاو و کودکانهاش جور در نمیآمد که بیخبر از آن بماند. خیال میکرد بزرگترین تجربهی زندگانیاش یا حتی عظیمترین قصهی دنیا را از دست میدهد.
نمیگذاشتند به حیاط برود. پنجرههای رو به بهارخواب را پوشانده بودند و هر راهی که بود را سد شده بودند. انگار که مهمتر از اتفاقی که در حیاط رخ میدهد، عقب نگهداشتن ابراهیم از آن بود. ابراهیم به این فکر میکرد و لجوجتر از دفعهی پیشین، مجددا درخواست میکرد.
صدای آقاجان را به زحمت از حیاط میشنیدم که اصوات مبهمی ادا میکرد. در حالی که میدانستم فقط برای من از آن فاصله مبهم است و احتمالا مهمترین بیانیهی تاریخ را اعلام میکند. من فقط میخواستم حضور داشته باشم و برایم توفیری نمیکرد این بودن به قیمت چه چیزی تمام شود. بودن، فقط بودن. حتی آرزو میکردم ادراکم را از دست بدهم یا نمیدانم، دستورات مغزم مختل شوند، اما آنجا، یکی از مخاطبان بیانیه باشم؛ هرچند که متوجهاش نشوم. از در قطع امید کرده بودم. محمد، برادر بزرگترم را که واقعا بزرگ و عظیمجثه بود، مقابل در نگهبان کرده بودند که مانع ورودم به حیاط شود. گندهبک گردنکلفت طوری به در چسبیده بود و باد به غبغب انداخته بود انگار که کارمند دولت باشد و برای اخلال در زندگی مردم، حقوق بگیرد. اما نه. میدانستم که او تنها با انگیزهای شخصی به این کار رضا داده است و هنگام رفت و آمد بزرگترهایی که حق وتو داشتند، مویی و زیرمیزی ردشان میکرد و با چشمهای ریز شدهاش به من خیره میشد که مبادا از زیر آرنجش یا بین پاهایش راه در رویی بیابم و بزنم زیر میز شخصیسازی شدهاش. در را در بین افکارم بستم و پی راهی دیگر گشتم. به پنجرهها فکر میکردم که پردههای قدی و سنگین مخمل زرد پوشیده بودند و به اینکه چقدر من کوچک و ضعیف بودم برای رسیدن به حقیقت. در خیالم پیاز داغش را زیاد میکردم و گِله میپروراندم که چقدر در این خانه غریب و غریبهام. چقدر تنها ماندهام و چقدر بیکسام. من حتی قدرت کافی برای تکان دادن و جابهجا کردن چند متر پارچهرا نداشتم، چگونه میتوانستم بین این راهزنان حقیقت حقجویی کنم؟! خودم را از اهل خانه جدا میدیدم و میان ترنج فرش در خود حلقه زدم و پیچیدم. مداوم افکار گوناگون یکی پس از دیگری به سرم میزدند و بدون معطلی، جای خود را به بعدی میدادند. کاملا ناامید مانده بودم و قید همهچیز را زدم. سرم را میان دو پشتی بردم و بیصدا اشک میریختم. به خیالم بیچارهترین بودم و هیچ راهی برای بازگشت به امید نبود. سرم همانجا میان دو پشتی بود که سر و صداها بلند شد. صداهایی نامفهوم و مبهم، حتی غیرقابل تشخیص و دور از تن صدای آقاجان. انگار که کسی از میان مردم برافروخته بود و به بیانیه اعتراضات سختی میکرد. آنقدر سخت که جلوی دهانش را گرفته بودند و او از میان انگشتان ماموران سعی داشت صدایش را برساند. هیچچیز برایم مفهوم نبود. حتی جرئت و جان آنکه از جایم بلند شوم و سرم را از بین پشتیها به پشت در برسانم و با خواهش و تمنا از محمد فقط گوش کنم، نداشتم. خشکم زده بود. از صداها کمی ترسیده بودم. من همانطور که نمیدانستم آنجا چه خبر بود، حالا دو برابرش را نمیدانستم، چیزی فراتر و احتمالا بد تر از ماهیت اصلیاش. انگار که از بیماریای بمیری که حتی نمیدانی چیست و از کدام تکه از جانت رشد کرده است. هر طور که بود، خشکی تنم و خوابرفتگی پاهایم را شکستم و ایستادم. قدمهای محکمی برمیداشتم اما آهسته، به این دلیل که نمیدانستم دقیقا باید چه کنم و چطور از حیاط خبری به دست بیاورم. از اتاق که بیرون شدم، پردههای مخملی را که با حرص رد کردم، به راهرو که رسیدم، چشمم به در حیاط که افتاد، خشکم زد. چه اتفاقی افتاده بود؟ نگهبان سفت و سخت و نامهربان آنجا نبود، در چهارطاق باز بود و انگار همگی فراموش کرده بودند غریبهای کوچک در انتظار باز شدن دری از درها بود. باورم نمیشد، پیش از آنکه بدوم و خودم را به مرز در و حیاط برسانم و پرتاب شوم به سمت هیاهو، بیشتر تعجب کرده بودم و نمیدانستم با این دری که به رویم باز شده است چه کنم. انگار که گناهکاری از دوزخ، حین عذاب نگاهش اتفاقی به در گشودهی بهشت میافتد و همانقدر که او حسرت میخورد، من زمان برای جبران داشتم. جبران بیخبریای که حالا، خبر از خوشخبری میداد. هر قدمی که به سمت در برمیداشتم، مصادف بود با سرریز شدن فکری جدید به افکارم. صداها واضحتر شده بود و من، ابهام را در خیالاتم احساس میکردم. به مرز که رسیدم، پرتاب که شدم، روی موزائیکهای هیاهو که ایستادم، نه! درست دیدهام؟! ورقهای بیانیه روی هوا میرقصیدند و جمعیت، سر و پا گم کرده بودند و نه! معترض سخت، سرش به زیر افتاده بود و پاهایش بیجان، دستهایش سرد، گردنش شکسته بود. بالای دار رفته بود و ای وای، همهی اینها خیال بود. | 179 |
| 8 | میانهی اتاق نشستن که نه، در خود پیچیدن و التماس فعل نوشتن را کردن. از فعلها تنفر دارم، چرا که توانایی هیچکدام را ندارم. به دستهایم نگاه میکنم، لعنت بهتان. به زنانه ترین حالتی که میتوانم میگریم تا دستهایم خجالت بکشند و مردانه اشکهایم را پاک کنند. از دستهایم متنفرم؛ میانهی اتاق، ملتمس و در پیچ و از همهچیز متنفرم. انگار که کعبهگونهی مرکز جهان باشی و نه چیزی را ببخشی، نه خودت را. میانهی اتاق، نشستن که نه؛ نفرتپراکنی، جانکَنی. | 227 |
| 9 | دلم میخواد بنویسم، طولانی و گلهمند. ولی خب کیه که بخونه؟! | 41 |
| 10 | من انتخاب جامعه نیستم، اجتماع هم نیست تو لیستم. | 212 |
| 11 | مامان میگه اینهارو گوش نکن، خودت رو جمع کن، زندگی تو رپهای غمگین خلاصه نمیشه. چی بگم مامان. من در لحظه به هزاران چیزی فکر میکنم که وقتی ۲۰ سالت بود درگیرشون نبودی. همسن من که بودی تو فکر دختر اولت بودی، و من به این فکر میکنم که اولین بار کی قراره مجددا چیزی رو از دست بدم که هنوز به دستش نیاوردم. این روزهات رو احتمالا به این فکر میکردی که فردارو چطور با بابا بسازی، و من اصلا مطمئن نیستم فردایی وجود داره یا نه. به اومدن آدمها، مثل دخترت از پیش خدا و بابا از سرکار فکر میکردی، و من به رفتنشون فکر میکنم و اینکه اینبار چجوری خودم رو جمع کنم. من جمعم مامان. اونقدر جمع و منسجم که همهی اینها و هزاران مشابه رو تو خودم جا دادم. و فقط یک رپ غمگین حالم رو بهتر میکنه، وقتی که حضور همهی اینهارو تو صورتم میکوبونه و مجبور نیستم وانمود کنم همهچیز عالیه. | 499 |
| 12 | بنده در حال تولید خشم و اندوه از هیچی: | 470 |
| 13 | سلام. من قصد دارم در این نامه مانند بسیاری دگر از نامهها، به غم و اندوه بپردازم و خودم را زجر دو چندان بدهم. چرا که اینروزها، هیچکاری انجام نمیدهم و از لذت احساس مفید بودن دل کندهام. دلم را به غم خوش میکنم و هرگاه اشکی از اشکدان چشمانم کم میشود یا آنقدر بیچاره و غمین میشوم که آرزوی مرگ میکنم، تازه میشوم و کمی احساس زنده بودن به جانم میریزد. انگار که در انتهای غم، پایان تمامی زاریها و غایت جملگی عربدهها، چیزی شبیه سعادتمندی منتظرت نشسته است و اگر خوب و درست غمت را ادا کنی، خودش را آشکار میکند. انگار که یوسف پشت در هفتم نشسته باشد و هر در، به اذن زلیخا باز نشود مگر با خلوص و حزن قلبی.
همانطور که غم رقیقم میکند و از گناه بازم میدارد، شادی سرم را به باد میدهد. از دنیا و امورش بیخیالم میکند و خیال میکنم تا همیشه ماندگار است. از شادی نفرت دارم که فراموشکارم میکند. یادم میرود که غم مجددا باز میگردد و در را از جا در میاورد. فراموش میکنم که نباید به خندیدن معتاد شوم زیرا چینهای صورتم برای گریستن آمادگی بیشتری دارند و اصلا ساز و کارشان اینگونه نیست که بخواهند آرایش لبخند به خود بگیرند. انگار که من، زاده شده باشم برای اندوه و چهرهام، این را گواهی میدهد و شاید حتی پیش از من آن را فهمیده باشد. از آنجایی که هنگام خندیدن عضلات فک و گونهام درد میگیرند، تا آنجایی که حتی بدون تغییر حالت میتوانند غمگین شوند و سنگلاخ رود چشمانم شوند. و بعید میدانم این از عادت باشد، همانگونه که دریا بیخبر طوفانی میشود و عادتش نیست، بلکه ماهیت و ذاتش است. یا شاید آنگونه که کاغذ مقابل باد ایستادگی نمیکند، فیزیکش اجازه نمیدهد و خو به سستی ندارد.
پشت در هفتم را فقط من دیدهام، انگار که مبعوث خدایان اندوه باشم و میبایست شبانهروز در غار سعادتمندیام، کارهای پیغمبرانه صورت بدهم. چه میدانم، درست شبیه نگارش این آیات پوچگرا و مطلوب و قرین اندوه، که نه تنها مانندش نمیآفرینند، بلکه قصدش را ندارند اصلا. وگرنه آدمیزاد غم را بیش و پیش از هرچیز در سرشتش دارد. اگر به سر کسی میزد اینگونه که من از غم لذت میبرم خودش را زجر بدهد، یقینا باد شادی را به هفت در غم میبست. میتوانست، هرکسی میتواند. نمیخواهند، چون فقط من، پشت در هفتم را دیدهام. | 503 |
| 14 | تو این سن و سالها دیگه تیرهات میس نمیره، پاهات خواب میره. | 398 |
| 15 | به امیدت به همهچیز باور آوردهام. شبها تورا با خلوص نیت میکنم و در فالم نمیافتی، صبحها تو را از کائنات درخواست میکنم و کارمایم نمیشوی. کجا نشستهای؟! در لشکر کدامین اعتقادات پرچم میکوبی؟! به حفظ تقدس چه آیینی پیکار میکنی؟! کاش دستکم میدانستم از زندگی چه میخواهی، پی چه میگردی، همان میشدم. موجب شام غریبان منی، نمیدانم عید پاک که میشوی. شاید هم یلدامنشی و دیر به سرانجامم میرسی، نمیدانم، کاش برسی. | 493 |
| 16 | میخوای اذیت کنی؟! | 547 |
| 17 | بدتر از مواقعی که عربده میزنم، وقتهاییه که جیکم در نمیاد و اشکم خشک شده. | 622 |
| 18 | به صحبتهای مادر هنگام شرح وضعیتت گوش نمیکنم. یعنی وانمود میکنم که در حال شنیدن و حلاجی جملاتش هستم، اما در واقع در عوالم دیگری جنبوجوش میکنم. از ناسوت کمتوانیام با تمام اشرفیتش به لاهوت قدرتمندش با جملگی اسما حسنهاش، گِله میبرم و همهچیز را به فضاحت میکشم. اینروزها تمامی باورهایم زیر علامت سوال بزرگی خفت شدهاند و از توان حرکت بازماندهاند، درست شبیه آسپرینهایی که میخوری و دیگر کارسازی پیشین را ندارند. آه عزیزم، عزیز مظلومم. چگونه شد که تو میسوختی و ما فقط از روشناییات آگاه بودیم؟! چگونه است که من دغدغهمندیام بیشتر میشود و متقابلا تو به جبر و اصول خودت را کنار میکشی؟! مادر میگوید این امر طبیعی و جزوی از چرخهی زندگانی است. از چرخهای که در آن چرخش خون قلبت مختل باشد، نفرت دارم. از چرخهای که مرا وادار میکند از زنی که از آن زاییده شدم قویتر باشم، نفرت دارم. هرچند که این از ناسوتیهای لاهوت است و نمیتوان تغییرش داد، همانطور که تو از مادرت، و مادرم از تو قویتر بود. همانطور که اکنون، من میبایست مادرم را آغوش بگیرم و از او بخواهم نترسد، بگویم از سر میگذرانیم و به خیر میگذرد. نمیتوانم. نه آنطور که بخواهم چرخهی زنیت را متوقف کنم، بلکه نمیتوانم به اندازهای که باید، حلقهی محکم و استواری باشم. میدانم که یک جای کار میلنگم و رها میشوم، درست شبیه دریچهی میانی سمت چپ قلبت، که هنوز نمیدانیم از کجا نتوانست و رها کرد، پایش را روی پای دیگرش انداخت و بار وظایفش، روی سینهی کوچکت افتاد. کوچک نه از نوع و شبیه تنگی میترالات، بلکه شبیه کوچکی سینهی کبوتری که وسیع است و میتواند جلد هر خانهای باشد، اما کوچک است و نمیتواند لحظهای جفا کند و قلبش میگیرد. درست شبیه قلب تو، که کبوتروار در سینهات بال میکوبد و میخواهد مرا به کشتن بدهد، انگار که قلب من باشد و با هر کجریتمیاش، من به جای تو حیران و عذاب شوم.
و اما کاش هیچیک از اینهارا متوجه نبودم. کاش دغدغهمندیام گم شدن در میان سینهی تو بود، درست شبیه الکترودهایی که حالا قصد دارند جای من باشند و خوشا به آنها، که هیچوقت قرار نیست احساسی داشته باشند. ترس، غم، حسرت. حسرتی از عمق جان، که میگوید تو دیگر در چادرش پنهان نیستی و همهی عوالم تو را میبینند که سردرگم و مضطرب هستی. کاش سوالهایم به چرایی رفتارهای تو، مثلا ذکر گفتنت محدود میشد و هیچوقت نمیتوانستم تحلیلشان کنم. کاش شبیه هولتری که حالا به جای من به تنت میچسبد و وظیفه دارد حلاجیات کند، مجبور نبودم احساسات مختلف را تجربه کنم و به نتایج اهمیتی نمیدادم. کاش غریبهای بودم که پشت میزش نشسته است و به مادر میگوید اوضاع چندان خوب نیست، و به مراجع بعدی فکر میکند که کیست. کاش مراجع بعدی بودم، غریبهای که وقتی در اتاق باز میشود، مینشست، به صدای پزشک گوش میداد، چند عدد و چند اصطلاح را به خاطر میسپرد و وقتی نوبتش تمام میشد، بلند میشد و میرفت. بدون آنکه بداند پشت همین دیوار، زنی نشسته که تمام عمرش را صرف قوی بودن کرده و حالا قلبش از ادامهی این نقش خسته شده است. اما من مراجع بعدی نیستم. من همان کسیام که نامش را میان دعاهای تو شنیدهام؛ همان کسی که هر بار قلبت نامنظم میزند، انگار چیزی در سینهی خودش جا میماند. من همان کسیام که حالا باید وانمود کند میداند چه میکند، دست مادرم را بگیرد، به او بگوید «چیزی نیست»، در حالی که خودش از درون، هزار بار فرو ریخته است. و شاید تمام تراژدی همین باشد؛
اینکه آدم یک روز ناگهان میفهمد پدر و مادرها دیگر آن دیوارهای بلندی نیستند که تمام عمر پشتشان پنهان شده بود. میفهمد آنها هم بدن دارند، میترسند، میشکنند و گاهی قلبشان خسته و تنگ میشود. و من هنوز بلد نیستم با این حقیقت چه کنم. فقط میدانم وقتی دستگاه هولتر روی سینهات چسبیده باشد، برای اولینبار به قلبت حسادت میکنم؛ به قلب کوچکی که سالها بیآنکه از من اجازه بگیرد، برای من هم تپیده بود. و حالا که مریضاحوال است، من ماندهام و یک سؤال بیجواب:
اگر قرار بود روزی قلبت از تپیدن برای من خسته شود و بخواهد به خود و دریچههایش بپردازد، چرا هیچکس از قبل به من یاد نداد که چطور الکترودهایم را از آن جدا کنم؟ | 642 |
| 19 | بدون متن... | 461 |
| 20 | افسانه خانم، همسایهمان در ساختمان مجاور، اسم تمامی گربههای کوچه را میداند، و این از آنجا اعتبار پیدا میکند که نسبتهایشان را هم به واسطهی خانم اصغری، همسایهی دو حیاط آنطرفتر، کشف کرده بود. منگول، پسرگربهی قلدریست که چشمهایش به نظرم کمی چپ میآید، دست و پاهای قوی و جثهی نسبتا درشتی دارد. افسانه خانم میگوید از لات های سرشناس کوچه است و همیشه گرسنه، پی چهرههایی میگردد که بهشان میخورد بخواهند غذایشان را تقسیم کنند.
مدتها پیش، گربهای را کف خیابان پیدا کردیم. نه آنطور که پی غذا باشد، دنبالت بدود و اصوات مظلومانه ادا کند، نه. تمام جان و جسمش از هم دریده شده بود، له شده بود. قربانی آسفالت، گویا مادر سه بچهگربهی ضعیف و کمتوان بود. آمده بود تا میانهی کوچه، به جهت یافتن چیزی که گرسنگی چهارتاییشان را پاسخ دهد. از آن شب، گاهی تصویر جان نداشتهاش و جسم گسستهاش از ذهنم دور میشود؛ اما انگار که در پس سرم حک شده باشد، یا انگار که حقیقت زندگی تنها بازتاب یک گربهی مادر بیچاره و تکهتکه باشد، بازمیگردد و یقهام میکند.
روزی که ملوس را دیدم، کوچک و ضعیف بود و هنوز توان نداشت حتی چیزی را بجود. زیر یک درخت در حال جوریدن خاکش بود و زمانی که خواستم نزدیکش بشوم، متوجه شدم یک محافظ قلدر نانحلالخور دارد. آن زمان منگول را نمیشناختم، حتی نمیدانستم اسم بچهگربهی تحت حمایتش ملوس است. ملوس بدون مادر بزرگ میشد و احتمال میدادیم مادرش از این بابت رهایش کرده است که حنجرهاش کامل نیست، نمیتواند به درستی و طبق احوالاتش میو کند!
با تمام مراقبتهای منگول، ملوس از قلدرگربههای دیگر کوچه از جمله نازگل، کتک خورد و زخمی شده بود. تیمارش کردیم، به هر دری مشت کوبیدیم تا سرانجام سرپرستیاش را واگذار کردیم.
ملوس زندگیاش را به طرز جدیدی ادامه میداد، نازگل همچنان کف خیابان لاتبازی در میآورد و اما هنوز، هیچکس به لاتی منگول نبود. منگول اما یک عادت عجیب داشت؛ هر وقت صدای موتور یا ماشینی از ته کوچه میآمد، چند قدم جلو میرفت، وسط خیابان میایستاد و نگاه میکرد. بعد، درست پیش از آنکه ماشین به او برسد، کنار میکشید. به نظر میرسید کنجکاوی میکند یا میترسد. در حالی که منگول لات، هنوز یک بچهی طفلکی بود، که مادرش را یکی از همین ماشینها از او گرفته بود. قلدر بزرگ کوچه، یکی از سه بچهگربهای بود که آن شب هیچکدامشان نه تنها غذا، بلکه مادر هم نداشتند. خبری از آن دو نداریم، اما شاید منگول هنوز، بعد از تمام این سالها، همان بچهگربهایست که زیر درخت منتظر برگشتن مادرش مانده. و من تازه فهمیدم آن گربهای که سالها پیش کف خیابان جا گذاشتیم، فقط یک گربهی مرده نبود. مادر یکی از لاتهای سرشناس کوچه بود. و منگول، تمام این سالها، داشت به جای او زنده میماند، و سعی میکرد زنده نگه دارد. زندگی را، کوچه را، ملوس را، یاد مادرش را. ببخش قلدرگربهی محل، رسمش همین است که ماهم از پسش بر نمیآییم، متاسفم. | 534 |
