Marjan voice
رفتن به کانال در Telegram
255
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
+830 روز
آرشیو پست ها
255
تقدیم به دوستداران شعر، به انتخاب لیلا جان؛ غزلی از استاد شهریار🍃
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب مرغ دل در قفس سینه من می نالد بلبل ساز ترا دیده هم آواز امشب زیر هر پرده ساز تو هزاران راز است بیم آنست که از پرده فتد راز امشب گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان پر چو پروانه کنم باز به پرواز امشب گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز می کنم دامن مقصود پر از ناز امشب کرد شوق چمن وصل تو ای مایه ناز بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب شهریار آمده با کوکبه گوهر اشک به گدائی تو ای شاهد طناز امشب @Marjanvoice
255
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخهٔ نارنج میشود خاموش
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
#سهراب_سپهری@Marjanvoice
255
چون حبابی دیده وا کردیم در دریای هیچ
عمر بگذشت ای دریغا بر سر سودای هیچ
در میان جنگلی از آهن و دود و غبار
شهر هیچستانِ ما را بین و این غوغای هیچ
✍پرتو_کرمانشاهی@Marjanvoice
255
هر کجا نیست کسی، آنطرفِ میز، منم
خسته و غمزده با خویش گلاویز، منم
هر چه افتاده کناری و نفهمیده کسی
هیچکس هم پیِ آن نیست، همان چیز منم
خسته، خلقی پیِ ما میل ترحّم دارند
شوم، شوریده، حزین، گریهی یکریز منم ...
هر که در من وطنی داشته، شد خانه خراب
شهر ویران شده از غارت چنگیز منم
به تنِ سردِ من اینگونه که داغِ تو نشست
شاهِ قاجار تو، مشروطهی تبریز منم ...
اول قصّهی سهراب، خوشایند، تویی...
آخر قصّه ولی، تلخ و غم انگیز منم ...
دل و دین، هوش و هوس ،هر چه که بردی بشمر
به خیال چه نشستی؟ ته پاییز منم ...
بعد یک عمر اگر حالِ مرا میپرسی
خندهی زورکی از گله لبریز، منم :)
✍ سجاد شهیدی@Marjanvoice
255
دل، در گرو چند هنر داشتم، این شد …
ای بی سپران! من که سپر داشتم این شد!
رودی که به سد خورد، ز اندوه ورم کرد …
یعنی عطش سیر و سفر داشتم این شد!
خاکستر گردو بُنِ پیری به چناری،
میگفت که بسیار ثمر داشتم این شد!
با خاک سیه، جمجمهٔ خالی جمشید
میگفت ز افلاک خبر داشتم این شد
نی گفت که تلخ است جهان، گفتمش این نیست…
نالید که من بارِ شکر داشتم این شد!
#حسین_جنتی@Marjanvoice
255
پشت پلکت حبس کردی شور اقیانوس را
لا به لای گیسوانت جاده ی چالوس را
شهرت قد بلند و چشم های روشنت
می کشد تا قلب تهران دختران روس را
چادر گلدار سر کردی و راه افتاده ای
دربیاور با خَرامیدن، لج طاووس را
تا که می آیم به طعم دلخوشی عادت کنم
می نشانی بر لبانم مزه ی افسوس را
یا که دست از قهر خود بردار و دستم را بگیر
یا بگیر از دست من این حس نامَانوس را
#حسین زحمتکش@Marjanvoice
255
بی من خوشی وگرنه از آن تو میشدم
جان میسپردم آخر و جان تو میشدم
گفتم که مردم از غم و گفتی به حرف نیست !
ای کاش من حریف زبان تو میشدم...
معشوق روزگار غزلهای ناب! کاش
همعصر شاعران زمان تو میشدم
ای عمر چندروزۀ دنیا! بدون عشق
تا کی اسیر سود و زیان تو میشدم؟
پا بر سرم گذاشتی اکنون که آمدی
ای مرگ داشتم نگران تو میشدم
#سجاد_سامانی@Marjanvoice
255
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای؟!@Marjanvoice
255
دلتنگ رهاییام...
دلتنگ نوشیدن خورشید
بوسیدن خاک
لمس آب
در من یک محکوم به حبس ابد
پیر و خمیده
با ذرهبینی در دست
نقشههای فرار را مرور میکند...
@Marjanvoice
255
وصفِ احوالِ من افتاد به دستانِ قلم ..
من نوشتم که "غمینیست" ؛ بخوان "سختگذشت" !!
@Marjanvoice
255
دردا که در این شهر دلی شاد نمانده است
یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است
غیر از هنر ظلم که درحد کمال است
در هیچ هنر هیچکس استاد نمانده است
اهلی شیرازی
255
سیویک سالگیام از راه رسیده…
و من، مرجانم.
در روزگاری که صدای جهان،
بیشتر از هر چیز شبیه جنگ است…
وقتی خبرها بوی باروت میدهند
و دلها، بیپناهتر از همیشه
دنبال تکهای آرامش میگردند…
من به سیویک سالگی رسیدهام،
نه با جشنهای پرنور،
بلکه با نیرویی در درونم
که هنوز…
میخواهد ادامه بدهد.
همیشه میگفتند «بحران سیسالگی»…
ترسی از نرسیدن،
از جا ماندن،
از آنچه باید میشدی و نشدهای…
اما راستش را بخواهید،
من بحران را فقط نشنیدهام،
زندگیاش کردهام.
من از آن بحرانهای سادهی کتابی عبور نکردهام،
من از دلِ روزهایی گذشتهام
که واقعا شبیه جنگ بودند…
از شبهایی که طولانیتر از همیشه کش آمدند،
و صبحهایی که با امیدی کوچک
اما واقعی شروع شدند.
سیویک سالگی برای من،
فقط اضافه شدن یک عدد نیست…
ایستادن در میانهی راهیست
که پشت سرش، خاطرهها قد کشیدهاند
و پیش رویش، هنوز امید نفس میکشد.
اگر چیزی در این سالها از من مانده باشد،
همین ادامه دادن است…
همین نباختن،
در روزهایی که ساده نبودند.
من مرجانم…
با صدایی که هنوز میخواهد بماند،
بخواند،
و در میان این همه هیاهو،
کمی آرامش را به گوشها برساند.
در این روزها که جهان، شبیه خودش نیست…
آرزوهایم کوچکتر نشدهاند،
فقط عمیقتر شدهاند:
آرامشی برای دلها،
نوری برای تاریکیها،
و صدایی که، اگرچه آرام است،
اما از امید خالی نیست.
سیویک سالگی من،
شروعیست بیهیاهو،
اما پر از فهم…
پر از زخمهایی که مرا ساختند،
و ایمانی که هنوز میگوید: ادامه بده…
تولدم مبارک…
255
گر چه از شوق سفر، چون رود، سرشاریم ما
در طریق استواری مثل دیواریم ما
هیچ یاری لحظهی آوار با ما یار نیست
روی دوش خویش میافتیم اگر باریم ما!
مثل دیوانی که خلق آن را تفأّل میزنند
بین دستان گرفتاران گرفتاریم ما
مثل شمعی تا سحر با چشم گریان، در سکوت
بس که فکرشعلهور داریم، بیداریم ما
در زمین از ما کسی درکی ندارد؛ چاره چیست؟
گوییا در این غزل یک بیت دشواریم ما!
دردهای ما به غیر از ما ندارد محرمی
ساکن کوی طبیبانیم و بیماریم ما
✍حسین_دهلوی@Marjanvoice
255
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
" گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است..."
حمید مصدق
255
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود؟
که گواهی دهد:
اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند
و چه شیدا بودند!
#شفیعی_کدکنی
255
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود؟
که گواهی دهد:
اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند
و چه شیدا بودند!
#شفیعی_کدکنی
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
