in Your arms.
رفتن به کانال در Telegram
‹ گوشِهای برای پرواز قلمِ خاکستری › - لطفا از عکس و نوشتههای شخصی چنل جایی استفاده نکنید. :http://t.me/HidenChat_Bot?start=7949216206
نمایش بیشتر281
مشترکین
-124 ساعت
-27 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
fuck you all.
i’m so god damn fucking tired of trying to be a good person. i’m so god damn trying to make those in my life feel okay. i’m so fucking done. i have never felt seen in my god damn life, and the only love i’ve ever received was abuse.
پروردگارا، پروردگارا، پروردگارا...
من تو را به تو شناختم! و تو مرا بر وجود خود دلالت فرمودى، و به سوى خود خواندى و اگر راهنمايى تو نبود، من نميدانستم تو كه هستى...
دعای ابوحمزه ثمالی
اما میترسم، البته گاهی. در همین تجربه بسیار محدودم دریافتهام که به آدمهای جویای قدرت نباید اعتماد کرد. آدمهایی با اهداف بلند و سخنان فریبنده و خیالانگیز و لبخندهای بیدغدغه هیچ کاری نکردهاند که قلبم آرام بگیرد.
کشفم کن – طاهره مافی
خستهام از جوانی
که با حسرت و غربت میگذرد،
و از سالهای پیش و پس از آن که هدر رفتند و هدر خواهند رفت.
خستهام از عشق
که سهم ما از آن تنها آه و افسوس بود،
و اندکی امید و بسیار تشویش.
خستهام از اشکهایی که نمیتوانم در چشمهایم نگه دارم.
کاش چشمهای تو اینجا،
خیره به من بود؛
با آن همه نور و روشنایی
که روزی بر زندگی من تابید.
کاش برای همیشه خیره به من میماند،
و من هم تا ابد دورشان میگشتم.
آه، خدایا،
حتی حسرت و افسوسش را هم دوست دارم...
خستهام از جوانی
که با حسرت و غربت میگذرد،
و از سالهای پیش و پس از آن که هدر رفتند و هدر خواهند رفت.
خستهام از عشق
که سهم ما از آن تنها آه و افسوس بود،
و اندکی دلنگرانی و بسیار تشویش.
خستهام از اشکهایی که نمیتوانم در چشمهایم نگه دارم.
کاش چشمهای تو اینجا،
خیره به من بود؛
با آن همه نور و روشنایی
که روزی بر زندگی من تابید.
کاش برای همیشه خیره به من میماند،
و من هم تا ابد دورشان میگشتم.
آه، خدایا،
حتی حسرت و افسوسش را هم دوست دارم...
خستهام از جوانی
که با حسرت و غربت میگذرد،
و از سالهای پیش و پس از آن که هدر رفتند و هدر خواهند رفت.
خستهام از عشق
که سهم ما از آن تنها آه و افسوس بود،
و اندکی دلنگرانی و بسیار تشویش.
خستهام از اشکهایی که نمیتوانم در چشمهایم نگه دارم.
کاش چشمهای تو اینجا،
خیره به من بود؛
با آن همه نور و روشنایی
که روزی بر زندگی من تابید.
کاش برای همیشه خیره به من میماند،
و من هم تا ابد دورشان میگشتم.
آه، خدایا،
حتی حسرت و افسوسش را هم دوست دارم...
از خواب میپرم؛
عرقکرده و ترسیده.
با دستهایی لرزان، دنبال تو میگردم؛
کنار خودم،
لای ملافهها.
نیستی.
به آشپزخانه میروم.
تب کردهام
و سرم تیر میکشد.
لیوانی آب برای خودم میریزم
و صدایت میکنم:
«قلبِ من، تو کجایی؟»
جوابم را نمیدهی و من،
هرگز
به نبودنت در این خانه عادت نخواهم کرد.
چرا تو؟ تنها تو؟ چرا تنها تو از میان آدمیان هندسهی حیات مرا در هم میریزی؟ پا برهنه به جهان کوچکم وارد میشوی، در را میبندی و من اعتراضی نمیکنم؟ چرا تنها تو را دوست دارم و میخواهم؟
نزار قبانی
هرگز هیچکس در دنیا نمیفهمد ما چه کردیم و چه بر سرمان آمد، جز آنانی که با ما شریک بودند. زیرا آنچه که شد بزرگتر از آنی بود که بتوان برای دیگرانی که نمیدانند سرکوب، داغ فرزند و جنگ چیست، توضیح داد.
محمود درویش
Repost from معشوقه مآه!
در انتظار تو
تا کی صبر؟
تا کی تحمل؟
تا کی حسرت دیدار چشمانت؟
چشمان مشکی و کشیده ات را میگویم؛
برق چشمانت!
لبخندهایت!
مهربانیت!
تا کی حسرت؟
در انتظار تو خواهم مُرد.
Repost from برسد به دست ماریانا،
ماریانا، چندمین روز جنگ بود نمیدانم. دیگر نای نامه نوشتن نبود. بالای برگه نوشتم وصیتنامه و فکر کردم نوشتنش سختست چون این آخرین نامه خواهد بود. گریان ولی مطمئن نوشتم:
تمام ریلهای قطار برای ماریانا.
پاکتهای سفید نامه برای عاشقان.
و لباسهای سفید برای من. برای من و غمها و سرخوردگیهایم. برای من که باید بروم.
آستینهای سفید خامهدوزی برای دوستم.
کاشیهای فیروزه برای دوستانم که دیگر دوستم نیستند.
بسیار مکث کردم. یک فصل گریه کردم و دوباره آمدم نشستم و این بار فقط نوشتم: خورشید را برای تو که همیشه به من میگفتی "بهت ایمان دارم."
ماریانا، میبینی؟ جهان تهی بود و من با تمام هر آنچه تعلق و تملک، هیچ چیز نداشتم.
ماریانا، تمام دارایی ما اندوه، زخمها و راز راستین قلبهایمان خواهد بود.
در مورد خودم باید بگویم که بهترم.
به طرز حیرت آوری کتاب خواندهام. به شدت کار کردهام و تودهی غمی که در اعماق قلبم دارم، کمی بزرگتر شده، همین.
گوستاو فلوبر
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
