02:08
رفتن به کانال در Telegram
863
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
863
دست هات رو بکش روی شاهرگم، ای شاعرِ خونهای داغِ شریان های تنِ تبزدهام...!
تو
وقتی نوازشم میکنی؛ خون رو موظف میکنی که توی رگ هام بچرخه. وقتی میخوام چیزی بنویسم، انگار از شدت محشر بودن و بی نقص بودنت؛ مغزم نمیتونه تاب بیاره و یه قطره خون از بینیم میچکه روی کاغذ و قبل از اینکه بتونم قلم رو طوری بچرخونم که از روی اون قطره رد نشه؛ رد میشه و نوکش خونین میشه.
و اون خونی که تو با گرمای عشقت توی تنم به جوش آوردیش؛ چنان از تن قلمم بالا میره که تمام کلمات صادرشدهام بوی خون میگیره. بوی خونی که تو روی رگهاش دست کشیدی و حالا خودش رو به بیرون پرتاب کرده. انگار از شعفش خودکشی کرده.
خودکشی ای که به هزاران کلمه حیات میبخشه.
و وقتی که اینارو میبینم؛ معلومه که باید بهت بگم تو شاعرِ خونهای داغِ شریانهای تنِ تبزدهام هستی...
#ص
