fa
Feedback
مجال (مهدی حمیدی)

مجال (مهدی حمیدی)

رفتن به کانال در Telegram

کانال شخصی مهدی حمیدی شفیق روزنامه‌نگار مستقل و پژوهشگر اجتماعی

نمایش بیشتر
إيران213 486دسته بندی مشخص نشده است
268
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+730 روز
آرشیو پست ها
🖋 دیل و فرم زبانی جدید سینمای آذربایجان این نوشته داستان فیلم را لو می‌دهد! فیلم کوتاه «دیل» ساخته‌ی محمد سیامک‌نیا برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم کوتاه جشنواره Sognielettrici میلان شد. چندسال پیش که اولین بار ایده‌ی اولیه فیلم را با من در میان گذاشت از این ایده‌ی جسورانه و متفاوت آن بسیار خوشم آمد هرچند نگران بودم تا با توجه به محدودیت امکانات سینمای تبریز، کار در جلوی دوربین خوب از آب درنیاید. اما محمد با حوصله‌‌ی هرچه تمام، دقت و وسواس نظری زیادی که داشت، خیلی حساب‌شده و هوشمندانه پیش رفت و موفق شد تا از پس محدودیت‌های موجود بربیاید و گرفتار شعارزدگی نشود. دیل از بسیاری جهات یک فیلم آوانگارد در سینمای کنونی آذربایجان محسوب می‌شود، اما اگر بخواهم به مهم‌ترین مولفه‌ی این فیلم اشاره کنم باید بگویم محمد توانسته در این فیلم از نظر فرم تحولی جدید در سینمای آذربایجان رقم بزند. او در فیلم مجبورمان می‌کند تا فرم‌‌های رایج و کلیشه‌ای‌مان را کنار بگذاریم و تا پایان فیلم با بازی‌های ذهنی او همراهی کنیم. یکی از نقاط اوج اصلی فیلم جایی است که زبان کاراکتر اصلی با خشونت هرچه تمام بریده می‌شود، که بیش از هرچیز یادآور صحنه‌هایی است که براهنی در روزگار دوزخی آقای ایاز در مورد بریدن زبان آورده است. اما درست در حالی که مخاطب خود را حاضر می‌کند تا با داستان این زبان‌بریده همراه شود، با جایگزینی زبانی تازه محمد ضربه‌ اصلی‌اش را به مخاطب و این فرم کلیشه‌ای وارد می‌کند، این یکی صحنه هم یادآور کاریکاتور ملانصرالدین در مورد تحمیل زبانی به جای ترکی در مدارس است. گره‌ی اصلی فیلم با تحمیل این زبان شکل می‌گیرد و مسیر مورد انتظار مخاطب به کلی تغییر می‌یابد. کاراکتر تنها و سرگردان فیلم نمی‌تواند با این زبان تحمیلی کنار بیاید. و بزرگ‌ترین هوشمندی محمد این بوده که برای آن‌که روایت او به سطح یک روایت کلیشه‌ای از مسئله‌ی زبان مادری تقلیل نیابد، فیلم را به رغم اسم آن بدون دیالوگ و صامت پیش می‌برد تا نگاه ما را متوجه وجه استعاری زبان بکند. در این وجه استعاری تحمیل زبان نشانه‌ای است از همگون‌سازی و استانداردسازی شهروندان در یک رژیم سیاسی توتالیتر و استبدادی. یعنی تحمیل افکار و عقایدی که از طریق تلویزیون به حوزه خصوصی و حتی خواب‌های شهروندان نیز تجاوز می‌کند. در این معنا زبان مهم‌ترین نشانه‌ی هویت فردی است که با تحمیل زبان جدید مشابه باید مورد یک‌دست‌سازی قرار بگیرد. از این جهت محمد موفق می‌شود تا با تهمیدات فرمی خلاقانه، دغدغه‌ی ذهنی خویش در مورد مقوله زبان مادری را در قالب یک مسئله جهانی یعنی ظهور رژیم‌های استبدادی و اقتدارگرایی‌های نوین بیان کند. او در واقع به ما می‌گوید که هرگونه تجاوز به هویت فردی برآمده از تمامیت‌خواهی است، چه تحمیل زبانی غیر از زبان مادری و چه تحمیل افکار و عقاید و یا نظام‌های ارزشی، سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی دیگر و موفق می‌شود این دو روایت موازی را تودرتو با هم به پیش ببرد. از این جهت دیل زبانی گلوکال(جهان_محلی) دارد یعنی هم مصایب همگون‌سازی‌های اجباری رژیم‌های سلطه و تجاوز آن‌ها به زیست-‌جهان شهروندان را به تصویر می‌کشد و هم درباره‌ی رنج‌های ترک‌های آذربایجان و ایرانی‌های غیرفارس که نزدیک صدسال است که در معرض تحمیل زبان فارسی قرار دارند، سخن می‌گوید. اگرچه سینمای آذربایجان چندصباحی است که زبان باز کرده، اما اهمیت فیلم دیل از آن‌روست که توانسته تا فرم زبانی جدیدی را برای روایت سوژه‌گی ما مهیا کند. @Sociogram2023

🖋 دیل و فرم زبانی جدید سینمای آذربایجان ✅ فیلم کوتاه «دیل» ساخته‌ی محمد برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم کوتاه جشنواره Sognielett
🖋 دیل و فرم زبانی جدید سینمای آذربایجان ✅ فیلم کوتاه «دیل» ساخته‌ی محمد برنده‌ی جایزه‌ی بهترین فیلم کوتاه جشنواره Sognielettrici میلان شد. چندسال پیش که اولین بار ایده‌ی اولیه فیلم را با من در میان گذاشت از این ایده‌ی جسورانه و متفاوت آن بسیار خوشم آمد هرچند نگران بودم تا با توجه به محدودیت امکانات سینمای تبریز، کار در جلوی دوربین خوب از آب درنیاید. اما محمد با حوصله‌‌ی هرچه تمام، دقت و وسواس نظری زیادی که داشت، خیلی حساب‌شده و هوشمندانه پیش رفت و موفق شد تا از پس محدودیت‌های موجود بربیاید و گرفتار شعارزدگی نشود. @Sociogram2023

یکی از جالب‌ترین مسایلی که ادوارد سعید در مورد ویژگی‌های مشترک فلسطینی‌ها و اسراییلی‌ها بیان می‌کند و در واقع قصد دارد تا از آن زمینه‌ای سیاسی فراهم بیاورد برای هم‌زیستی مسالمت‌‌آمیز و مشترک این دو ملت تجربه‌ی زیسته‌ مشترک آن‌ها به‌ عنوان تبعیدی و آواره است. جودیت باتلر که یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان فلسفه سیاسی در عصر حاضر است و اتفاقاً خود یهودی و مخالف سرسخت اسراییل است در مقاله‌ی آیا یهودیت همان صهوینیسم است؟ به سراغ این ایده‌ی محوری ادوارد سعید رفته تا از آن برای نقد ایده‌ی دولت-ملت اسراییل استفاده کند. نقدی که با یادآوری آراء هانا ارنت سر از خوانش‌های دینی از یهودیت هم درمی‌آورد: باور دارم که باید به سنت‌های دیاسپوریک در یهودیت رجوع کرد تا از این رهگذر نه تنها نوعی چند‌بنیانیِ یهودی‌بودن در حوزه‌ی عمومی ایجاد شود و از این طریق حق اسرائیل برای نمایندگیِ تام‌الاختیار ارزش‌ها، منافع و سیاست یهودیان انکار گردد؛ بلکه این [رجعت به سنت دیاسپورا] موجب احیای دوباره‌ی آرمان‌ها و ایده‌های هم‌زیستی خواهد شد. هم‌زیستی، بنیانی اخلاقی شکل ‌خواهد داد تا نقد عمومیِ شکل‌هایی از خشونتِ دولتی ممکن شود که هدفش ایجاد و حفظ ماهیت یهودیِ دولت است، آن‌هم از طریق کشتار اقلیت‌ها و محروم‌کردن‌شان از حقوق اجتماعی، اشغال، تجاوز و محرومیت‌های قانونی. در پاسخ به همین روایت دیاسپوریک از یهودیت است که در کتاب فروید و غیر اروپائی‌ها، ادوارد سعید استدلال می‌کند که فلسطینی‌ها و یهودی‌ها، از حیث آوارگی، تبعید‌ و تجربه‌ی زیستن به‌مثابه‌ی یک پناهنده در دیاسپورا و زیستن در میان افرادی که همانند آن‌ها نیستند، تاریخِ مشترکی دارند. این شیوه‌ای از زیستن است که در آن غیریت[۲۲] شکل‌دهنده‌ی کیستیِ آدمی است. و بر پایه‌ی چنین فهم مشترکی از آوارگی و جابه‌جایی، هم‌زیستی‌های متفاوت است که سعید برای بازاندیشیِ این‌که چه سیاستی برای آن سرزمین‌ها عادلانه خواهد‌‌بود، از دیاسپورا همچون راه حلی تاریخی و قائده‌ای روشن‌گر یاد می‌کند. آرنت در سرچشمه‌های توتالیتاریسم، کتابی که در ۱۹۵۱ به چاپ رسید، بی‌دولت‌بودگی (Statelessness) را در موقعیت‌های تاریخیِ متفاوت بررسی کرد تا یک نقد کلی از [ایده‌ی] دولت-ملت را شکل دهد. در آن‌جا وی تلاش کرد تا نشان دهد که چگونه دولت-ملت حجم انبوهی از پناهندگان را تولید می‌کند و باید این پناهندگان را تولید کند تا همگنیِ (یک‌پارچه‌گی) ملتی که نمایندگی‌اش را بر عهده دارد، حفظ شود؛ به عبارت دیگر برای حفظ ناسیونالیسمِ دولت-ملت. این مسئله موجب شد تا او با هرگونه شکل‌گیری دولتی که تلاش کند تا ناهمگنیِ جمعیت‌اش را کاهش‌داده و یا نادیده‌ بگیرد، مخالفت کند؛ از جمله بنیان‌گذاری اسرائیل بر اساس حاکمیت یهودی، و روشن است که این یکی از دلایلی است که او به آرمان پساملیتی و پساحاکمیتیِ فدرالیسم می‌اندیشید. او باور داشت هر دولتی که نتواند حمایت مردمیِ تمامیِ ساکنین‌اش را به‌ دست ‌آورد و مفهوم شهروندی را بر پایه‌ی تعلقات دینی و ملی تعریف کند، چاره‌ای جز تولید مستمر حجم انبوهی از پناهنده ندارد؛ این نقد به اسرائیل نیز بسط پیدا کرد که به باور او در تعارض بی‌پایان خواهد ماند (در نتیجه خطر را برای خودش افزایش خواهد داد)، و همیشه به عنوان یک دموکراسیِ مبتنی بر اراده‌ی مردمی، فاقد مشروعیت خواهد بود، خاصه در سایه‌ی اتکای همیشگی‌اش به «ابرقدرت‌ها» برای حفاظت از قدرت‌اش در منطقه. اگر حق با آرنت باشد، مسئله صرفاً عدم انتخاب اینکه با چه کسانی هم‌زیستی می‌کنیم نیست، بلکه باید خصلت غیرانتخابیِ هم‌زیستیِ کلی و متکثر را کنش‌مندانه حفظ کنیم: ما نه تنها در کنار آنانی زیست می‌کنیم که هیچ‌گاه انتخاب‌شان نکرده‌ و هیچ‌گونه تعلق اجتماعی به آن‌ها نداریم، بلکه همچنین وظیفه داریم، جانِ آن‌ها و تکثری که آنان جزوی از آن هستند را حفظ کنیم. به این معنا، هنجار‌های عینیِ سیاسی و سنت‌های اخلاقی از دلِ همین خصلتِ غیرانتخابیِ شیوه‌های هم‌زیستی پدیدار می‌شوند. هم‌زیستی روی زمین، مقدم است بر هرگونه اجتماع، ملت و همسایگی ممکن. توان انتخاب اینکه کجا و در کنار چه کسانی زندگی می‌کنیم را خواهیم داشت، اما توان انتخاب این را نداریم که با چه کسانی بر روی زمین هم‌زیستی می‌کنیم. آرنت در آیشمن در اورشلیم نه تنها به نمایندگی از یهودیان بلکه به نمایندگی از هر اقلیت دیگری سخن می‌گوید که ممکن است به دست گروهی دیگر، از فرصتِ زیستن روی زمین محروم شوند. یکی دلالت بر دیگری دارد؛ و «به نیابت سخن گفتن» اصل را جهانشمول می‌کند در عین حال که آن تکثری که ادعای نیابت از آن دارد را زیر سوال نمی‌برد. آرنت به خاطر تکثری که هم‌راستا و هم‌گستره با زیست انسانی در تمامیِ اشکال فرهنگی‌اش است، یهودیان را از دیگر ملت‌هایی که تحت آزار نازی‌ها بوده‌اند، جدا نمی‌کند... @Sociogram2023

🔽🔽🔽الفبای جنگ 🖋نویسنده: دوبراوکا اوگرشیچ ترجمه: خاطره کردکریمی ✅ این بخش‌هایی از جستار درخشان دوبراکا اوگرشیچ با عنوان «مسئله‌ی زاویه دید» نویسنده کروات درباره‌ی جنگ داخلی بالکان است. نویسنده در این جستار نگاهی متفاوت و انتقادی به جنگ داخلی بالکان و جنگ‌طلبی گروه‌های افراطی کروات دارد و موضع شفاف ضدجنگ خود را بیان می‌کند تا جایی‌که متهم به خیانت می‌شود. چندروزی است که بسیاری از مردم ایران با ترس و واهمه‌ای فراوان، اخبار وقوع جنگ احتمالی بین ایران و اسراییل را تعقیب می‌کنند، برای همین بی‌مناسبت ندیدم تا توصیفی از ماهیت جنگ را از زبان دوگراشیچ بخوانیم: ✅ اوایل سپتامبر 1991 من و همسایه‌هایم با شنیدن غرش بمباران هوایی بالای سرمان به زیرزمین ساختمان پنج‌طبقه‌مان در زاگرب می‌دویم. به‌خلاف همسایه‌ها، من هشدارها را خیلی جدی نمی‌گرفتم. حالا برایم سئوال شده این «خطا»، این تکبری که خطر را چندان جدی نمی‌گیرد، از کجا آمده. ✅ آن موقع‌ها اعتقاد سفت‌وسختی داشتم که بیشتر مردم از رهبران کاریکاتورمانندشان پیروی نمی‌کنند، آن‌چه سال‌ها صرف ساختنش کرده‌اند را خراب نمی‌کنند و آینده فرزندانشان را به باد نمی‌دهند. شاید بتوان این باورها را گردن «نقص» من انداخت. نمی‌خواستم آن‌چه بینش معیوبم در طول سال‌های قبل به چشم دیده بود باور کنم. و در آن سپاتمبر 1991 هم نمی‌خواستم نشانه‌ای که درست مقابلم بود را باور کنم. راستش شاید بهتر بود اجازه می‌دادم همان پایین توی زیرزمین، همراه دسته‌ی کوچکی از آدم‌ها، آن فکر کوچک چرک در ذهنم جا بیفتد: این‌که خیلی‌ها واقعاً از جنگ سر ذوق آمده‌اند. هیجانِ نو ناگهانی پوچی زندگی‌شان را پر کرده بود؛ یک‌شبه، سرخوردگی‌های فردی مفری پیدا کرده بودند. فقدان‌های فردی قابل جبران و تعصب‌های فردی رهاشده بودند. آن‌جا، در آن زیرزمین، همسایه‌ای مسن‌تر مثل موشی با قدم‌های کوتاه آمد توی حوزه‌ی دید «معیوبم». می‌گفتند او غیرقانونی به آپارتمان پنج‌خوابه پیرزنی رفته که کمی بعد از نقل مکان او مُرده بود. از آن به بعد شد مالک آپارتمان. همان روز اول زیرزمین با بازوبندی سرخ و تفنگی کمری توی جیب عقبش سروکله‌اش پیدا شد. هیچ‌کس راجع به بازوبند او یا معنایش یا این‌که تفنگ را از کجا آورده چیزی ازش نپرسید؛ با دقت به دستورالعمل‌های آشفته‌اش گوش می‌دادیم. روز بعد، آقای همسایه معاونی هم پیدا کرده بود با بازوبند سرخ و تفنگ کمری مشابه. معاون جوان بیکار بود و با همسایه‌ای کوشا و زحمت‌کش ازدواج کرده بود. یک وقتی که خانم ساعت بیولوژیکش به تیک‌تاک افتاده بود، مردِ جوان را یافت که سه بچه برایش بیاورد و بعدِ آن بود که هدف‌های مرد محقق شدند و ته کشیدند. بازوبند و تفنگ، کرامت آن ابله را برگردانده بود. منتها تا آن وقت اصلاً نمی‌دانست کرامت چیست. ✅ همان‌طور که صدا را قطع می‌کردم به همسایه‌ها نگاه می‌کردم. بعد ته ته مغزم، به‌ لطف بینش معیوبم، آینده‌ی نزدیک را خیلی کوتاه دیدم: حس کردم می‌دانم چه کسی اول دندانش را فرو می‌کند توی گلوی دشمن، چه‌ کسی دوران جنگ را جلوی تلویزیون می‌گذراند، چه کسی بی‌فوت وقت همسایه‌اش را لو می‌دهد، چه کسی زخم‌های مجروحان ناگزیر را تیمار می‌کند، چه کسی جلوی افسردگی به زانو درمی‌آید، چه کسی مردم را می‌شوراند و چه کسی راه پول درآوردن از این اوضاع را می‌یابد. شاید بهتر بود آن‌جا، در آن زیرزمین، الفبای جنگ را می‌آموختم. ولی من توهمات گذرایم را مثل اسکناس بی‌اعتبار سپردم به باد. 📕 بخش‌هایی از جستار «مسئله‌ی زاویه دید» از کتاب «البته که عصبانی هستم؛ پنج جستار درباره‌ی وطن و انزوای خودخواسته»؛ دوبراوکا اوگرشیچ، ترجمه: خاطره کریمی؛ نشر اطراف 1397، صص 38-37 https://t.me/Sociogram2023

رضا نساجی این‌جا نقدی دقیق بر رشته‌ی توییت زهرا کشوری در مورد مهاجران افغانستانی نوشته. اسم زهرا کشوری را چندسال پیش در ارتباط با دریاچه ارومیه شنیدم. آن‌طور که خودش نوشته روزنامه‌نگار حوزه میراث فرهنگی و محیط زیست است. در روزنامه‌های رسمی ایران می‌نویسد و در توییتر هم فعال است. یک بار چندسال پیش که بر سر مسئله دریاچه ارومیه بحث کردیم موضوع را کشید به تجزیه و پان‌ترکیسم و این مزخرفات همیشگی که گوش‌مان پر است از آن‌ها. جالب بود همین روزنامه‌نگار به ظاهر محیط‌زیست بیشتر از بازجویان اطلاعاتی نگاه امنیتی داشت. از آن تیپ ناسیونالیست‌های و پرمدعا بود که در مرکز می‌نیشند و برای پیرامون و مردم آن خط و نشان می‌کشند و نسخه صادر می‌کنند. طبیعتاً بحث را ادامه ندادم چون حوصله‌ی تحمل این همه‌ی بی‌سوادی و حماقت را نداشتم. زهرا کشوری را یک جریان خاص پروموت می‌کند تا او را کارشناس و متخصص جا بزنند اصلاً هم مهم نیست که حتی در حوزه‌ای که می‌نویسد سواد و تخصص لازم را ندارد! با این عقبه و سابقه، حضور و فعالیت او ذیل کمپین مطالبه‌ی ملی اخراج افغانی‌ها عجیب نیست. توییت‌های زیر رشته توییت‌هایش هم جالب است، سالار سیف‌الدینی و سید هادی کسایی‌زاده را دیدم. سالار سیف‌الدینی از مهره‌های اصلی و بدنام باند آذری‌ها و از مریدان حلقه‌به گوش سیدجواد طباطبایی و حمید احمدی است که هرجا ردی از فاشیسم باشد نام او می‌درخشد. نوشته: «شصت درصد اینها مبتلا به سل مقاوم در برابر درمان هستند. این فقط یک فقره!» و برایم جالب است چرا آخر سر اغلب این فاشیست‌های ایرانی مامور بهداشت از کار درمی‌آیند؟! سیدهادی کسایی‌زاده هم که قبلاً با جمعیت امام علی حشر و نداشته و بعد یک دور در اغلب پایگاه‌های خبری اصلاح‌طلب و اصول‌گرا چرخیده و حالا خود را روزنامه‌نگار ضدفساد می‌نامد و از فعالین رسانه‌ای حامی مسعود پزشکیان بود و برای کمپین مطالبه‌ی اخراج افغانی‌ها سنگ تمام گذاشته، نوشته: «خانم کشوری عزیز همکار قدیمی و حرفه ای... بحث سر اینها نیست. منافع مالی برای دولت و فراجا داره...غیرت و وطن‌پرستی کشک برای برخی مسئولان همانطور که در مصاحبه‌هام گفتم افغان‌ها همه مجرم و تروریست هستند مگر عکس آن اثبات شود.» و مسئله این‌است که این‌ها را با عنماوین پرطمطراق کارشناس و متخصص یا روزنامه‌نگار و محقق به خورد ما و مردم می‌دهند. حرف‌هایشان نه فقط بین مردم بلکه بین سیاست‌گذاران هم خریدار دارد. کشوری کارشناس محیط زیست است، سیف‌الدینی کارشناس مسایل قومی و امنیت ملی و کسایی‌زاده روزنامه‌نگار ضد فساد و احتمالاً از چندماه پیش به عنوان کارشناس مسایل مهاجرتی. وضعیت ما در ایران همین‌قدر خطرناک و اسف‌بار است. @Sociogram2023

✅ به مناسبت یک مهر دیگری که گذشت و هنوز هم خیلی از فرزندان ایران محروم از حق تحصیل به زبان مادری‌شان هستند تصمیم گرفتم تا این جستار برق‌آسا نوشته‌ی فابیو مورابیتو را به اشتراک بگذارم. جستاری از کتاب «به زبان مادری گریه می‌کنم» که با ترجمه‌ی الهام شوشتری‌زاده توسط نشر اطراف در سال 1402 منتشر شد. مورابیتو در این جستار از زاویه‌ی دید متفاوتی به زبان مادری و ارتباط با آن جهان معنایی نویسنده می‌پردازد. ✅ مشابه چنین نگاهی را می‌توان در ژولیا کریستوا که عقیده دارد نوشتن بدون نوعی تبعید غیرممکن است یا در نزد فرانتس کافکا که از چهار امر محال زبانی نام می‌برد: امر محال ننوشتن، امر محال نوشتن به آلمانی و امر محال نوشتن به زبانی دیگر و بالاخره امر محال نوشتن نام می‌برد هم دید. این جستار برایم یادآور این تعبیر محمود درویش بود که چنین نویسندگان و شاعرانی به دو زبان خواب خواهند دید و دو نام خواهند داشت! نویسندگانی که به تعبیر تئودور آدورنو از زبان‌شان سلب مالکیت شده و به قول دوراس و براهنی در کوری می‌نویسند. ◀️ اگر حوصله کردید این جستار طولانی‌تر فابیو مورابیتو با عنوان نویسنده و زبان مادری را هم بخوانید 🖋زبان مادری نویسنده: فابیو مورابیتو / مترجم: الهام شوشتری‌زاده وضعیت بغرنجی است. وقتی خیال می‌کنی بالاخره از بند کلمه‌ها، از پیچ‌وخم دستور زبان، و از اصطلاحات ترجمه‌نشدنی به زبان‌های دیگر خلاص شده‌ای و پس از سال‌ها حرف زدن، خواب دیدن، عشق ورزیدن و فحش دادن به زبان دیگر، خودت را از بند زبان مادری رهانده‌ای، ناگهان می‌بینی زبان قدیمی‌ات ناپدید نشده بلکه- درست مثل آن رسوب املاح دریا که به بدن نهنگ می‌چسبند و توده‌هایی بزرگ می‌سازند- به نواحی خاصی از وجودت محدود شده. یکی از نواحی‌ای که زبان قدیمی در آن بیشترین دوام و ماندگاری را دارد گریه است. ما در فضایی منتزع از زبان گریه نمی‌کنیم. گریه ما درون زبانی مشخص رخ می‌دهد و به‌خاطر همین است که خیلی از آدم‌هایی که زبان دومی برگزیده‌اند هنگام گریه احساس می‌کنند هنوز به زبان اول‌شان می‌گریند. در نتیجه علاوه بر دردی که به گریه‌شان انداخته، غصه‌‌ی دیگری هم به جان‌شان می‌‎افتد؛ غصه‌ی این‌که نتوانسته‌اند خود را گریه قدیمی، از زبان قدیمی، برهانند و هنوز به زبان مادری‌شان زندگی می‌کنند و حرف می‌زنند. چنین کشفی اصلاً خوشایند نیست، مخصوصاً برای آن‌هایی که به زبان دوم‌شان کتاب نوشته‌اند چون این‌جور آدم‌ها می‌ترسند دیر یا زود کسی بیاید و پوسته‌ی نازکشان را پاره کند و به همه نشان بدهد زیر آن‌چه نوشته‌اند وضعیتی بغرنج نهفته است: زبانی دور، گریه‌ای قدیمی. می‌ترسند کسی بیاید و متهم‌شان کند که به جز انتقال واژه‌ها از زبان اول به زبان دوم کاری نکرده‌اند و همه چیز نمایش و تظاهر بوده. پس بیگانه‌ترین بیگانه کسی است که به زبانی دیگر می‌نویسد چون بیگانگی او مضاعف است: بیگانگی ناشی از نوشتن (که خیانتی است به جهان) و بیگانگی ناشی از نوشتن به زبانی که زبان مادری‌اش نیست (که خیانتی است به کلام) . اما شاید تنها راه رستگاری ممکن، تنها بخشش و عفو متصور برای گناه کناره‌گیری نویسنده از جهان و از کلام، در همین خیانت به زبان رگ و ریشه باشد. چون خوب که نگاه کنی، می‌بینی نویسنده به برکت همین خیانت است که نویسنده می‌شود. او از زبان مادری‌اش فاصله می‌گیرد و زبانی را می‌پذیرد که زبان خودش نیست: زبانی بیگانه، زبانی بدون اشک. او از زبان مادری‌اش دست می‌شوید تا از گریه دست شسته باشد و از گریه دست می‌شوید چون فقط وقتی گریه را بس کنی، می‌توانی بنویسی. @Sociogram2023

وزارت آموزش‌وپرورش روز بیست و یک شهریور بخشنامه‌ای صادر کرده تا از تحصیل دانش‌آموزان مهاجر جلوگیری به‌عمل بیاورد یعنی تقریباً ده روز قبل از یک مهر و آغاز مدارس. البته دانش‌آموزان و دانشجویان مهاجر عموماً افغانستانی با محدودیت‌ها و موانع تحصیلی چندان غریبه نیستند اما این بخشنامه‌ی تبعیض‌آمیز و شرم‌آور نشان‌گر آغاز فصل جدیدی از تبعیض‌های ساختاری و نقض حقوق پناهندگی افغانستانی‌ها در ایران است تا آن‌ها را در منگنه‌ی سیاست بازگشت اجباری قرار دهد و زمینه‌ی را برای اخراج آن‌ها هموار کند. فعلاً که دولت پزشکیان با جدیت پیگیر کمپین مطالبه ملی اخراج افغانی‌هاست و عموم مردم و جریان‌های سیاسی هم از این تصمیم انقلابی! دولت راضی و خشنودند، چون از نظر آن‌ها در دسترس‌ترین مقصران وضعیت کنونی ایران هستند. در هیاهویی که طی این امواج مهاجرستیزانه در جامعه‌ی ایران راه افتاده نه صدای اعترض چندانی بلند است و نه گوش کسی بدهکار انتقاد و اعتراض به این رفتارهای نژادپرستانه است. حسابی سوراخ دعا را یافته‌اند و چپ و راست ریخته‌اند سر مهاجران افغانستانی که اخراج‌شان کنید تا روز خوش ببینیم! و واقعاً هم بعضی‌هایشان فکر می‌کنند با اخراج آن‌ها روزگارمان خوش می‌شود. نمی‌دانم کی قرار است روشنفکران ما زنگ خطر را به صدا دربیاورند چون آن‌چه من می‌بینم و می‌شنوم خطرناک است این به‌وضوح نشانه‌های ظهور راست افراطی است. این مطالبه‌ی ملی علیه مهاجران اگر جای دیگری رخ می‌داد مطمئن باشید روشنفکران آن جامعه سکوت نمی‌کردند و هشدار می‌داند که صدای پای فاشیسم می‌آید اما این‌جا انگار خبری نیست. از این وفاق ملی‌ای که اولین گام‌های آن در جامعه با نفرت از دیگری، نژادپرستی و مهاجرستیزی آغاز می‌شود هم باید ترسید. @Sociogram2023

Repost from No+
🔴زبان مادری و کودکان افغانستانی رانده شدن از مدارس 🔺 «پیچیده است، وقتی می‌خواهی چیزی را از کسی بگیری.»🔺 🟨 تا-نهیسی کوتس، روزنامه‌نگار، نویسنده و اکتیویست آمریکایی درباره سفر سال ۲۰۲۳ اش به اسرائیل می‌گوید که «فکر نمی‌کنم هرگز در زندگی‌ام نژادپرستی‌ایی عجیب‌تر و شدیدتر از نژادپرستی در اسرائیل را احساس کرده باشم.» او می‌نویسد آنجا به من گفتند که اسرائیل کشوری دموکراتیک است و ماجرای جنگ با فلسطینی‌ها موضوع «پیچیده‌» ایست نوع استفاده از واژه «پیچیده» است که در این یادداشت برای ما مهم است. او می‌نویسد : اینکه می‌گفتند «پیچیده» است، «مزخرف» بود و اضافه می‌کند : «پیچیده است، وقتی می‌خواهی چیزی را از کسی بگیری.» بطور مشخص جریان مسلط گفتمانی در ایران همین واژه «پیچیده» را هنگامی که سخن از زبان مادی و حقوق مهاجران افغانستانی به میان می‌آید وارد بحث می‌کند. آغاز مهرماه و باز شدن مدارس، بحث همیشگی زبان مادری به میان می‌آید، البته امسال کمتر از همیشه، و این پرسش که چرا کودکان نباید به زبان مادری به مدرسه بروند و در کنار آن زبان میانجی را هم بیاموزند؟ کارشناسان گفتمان مسلط همواره می‌گویند : «پیچیده» است و در مقابل باید عبارت تا-نهیسی کوتس را در پاسخ به آنها تکرار کرد :‌بله پیچیده است وقتی می‌خواهی چیزی را از کسی بگیری که یکی از ابزارهای سلطه‌اش است، ابزاری که آشکارا در برابر تکثر و دموکراسی ایستاده است و بر خوی ناسیونالیستی ایرانیان برای تثبت و خشونت‌اش تکیه کرده است در موضوع نژادپرستی افغانستانی ستیز هم، رویکرد مشابهی را شاهدیم، کسانی که با ژست عاقل اندر سفیه، مجموعه‌ای از آمارهای مربوط به وضع اقتصادی مملکت را جلوی تو می‌گذارند تا عدم ثبت‌نام کودکان افغانستانی در مدارس را توجیه کنند، برای اینها هم موضوع ساده‌ای مثل حق تحصیل کودکان فراتر از همه مرزها، موضوع «پیچیده‌»ایست چرا که باز هم باید از این آریایی خود اروپایی پنداری که فرهنگ‌اش را متمایز و بالاتر از دیگران می‌بیند، این سلطه و این برتری را گرفت و در مدرسه را به روی همه کودکان فارغ از طبقه و تعلق ملی و شهروندی، باز کرد. هر جا که سیاستمداران و عاشقان حمایت از دولت‌ها از «پیچیده» بودن امری سخن گفتند، بدانید که امر پیچیده‌ای در میان نیست، موضوع این است که آنها نمی‌خواهند امتیازی که دارند را از دست بدهند و برای حفظ امتیازشان هر کاری خواهند کرد، مگر سنبه طرف مقابل کمی پرزور باشد @GoftandNO زبان‌مادری# کودکان‌افغانستانی#

https://1pix.ir/image/87594/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87 مجموعه‌ای که مشاهده می‌کنید عکس‌های آذین (حقیقی) از کارگران معدن زغال‌سنگ جوزچال و شرق کلات استان گلستان است که ابتدا در سال 1395 منتشر شدند و در سال 1396 گزیده‌ی از این عکس‌ها برنده‌ی نخستین جشنواره ملی عکس معدن ایران شدند. در همان سالی که فاجعه انفجار در عمدن زغال‌سنگ یورت آزادشهر گلستان رخ داد. به نظرم این عکس‌ها و تصاویر و کپشن‌های آن بهتر از قلم من و امثال من واقعیت فاجعه‌بار کار و زندگی کارگران معدن در ایران را نشان می‌دهد. @Sociogram2023

این تحقیق در سال 1394 منتشر شده در مورد کارگران معادن زغال‌سنگ کرمان و طبس است. در مورد ساخت اجتماعی حوادث مربوط به کار در معادن است که عموماً تحت‌تاثیر سنت روانشناسی رفتارگرایانه به بی‌احتیاطی افراد تقلیل داده می‌شود. در واقع نتیجه‌گیری مهم محققان این است که این یک برساخت اجتماعی است تا با ایدئولوژی سرزنش قربانی بر شرایط نامساعد کاری، روابط نابرابر قدرت و تجربه کارگران از محیط کاری خود سرپوش بگذارد. این‌که یک عده انتظار دارند با تهیه‌ی گزارش تحقیق و تفحص از این فاجعه دردناک، گره‌ای از کار کارگران معدن گشوده شود عجیب است تقریباً مشخص است که نتیجه گزارش چه خواهد شد اشتباهات و بی‌احتیاطی فردی! @Sociogram2023

اقتصاد غارت و فرجامِ مرگ برای دوزخیان زیرِ زمین! خردادماه سال 1395 بود که خبر اجرای حکم شلاق 17 کارگر معدن آق‌دره تکاب منتشر شد. چندوقت بعد، دو نفر از دوستان روزنامه‌نگار و مستندسازم از بچه‌های تبریز که ساکن تهران بودند، زنگ زدند که برای تهیه‌ی یک گزارش و احتمالاً ساخت یک مستند در حول و حوش این موضوع، عازم تکاب هستند و خواستند که در این سفر همراهی‌شان کنم و با افراد مطلع محلی در تکاب ارتباط بگیرم. تکاب یکی از دورافتاده‌ترین و محروم‌ترین شهرهای استان آذربایجان‌ غربی است. طی تحقیقات مقدماتی متوجه شدم یکی از بالاترین نرخ‌های بیکاری در استان را با بیش از 13 درصد دارد. در سرشماری سال 1390 هم رشد جمعیت آن به علت مهاجرت منفی اعلام شده بود و براین اساس در سال 1397 وزارت کشور ایران تکاب را جزوء 31 شهر کمتر توسعه‌یافته ایران اعلام کرد. تکاب بیش از 140 معدن ثبت شده دارد از جمله‌ی معدن طلای زرشوران که بزرگ‌ترین معدن طلای خاورمیانه است و البته معدن آق‌دره و کلی از معادن سنگ‌های تراورتن و ساختمانی که محصولات آن‌ها عموماً راهی یزد و اصفهان می‌شود. در طی دو روزی در تکاب بودیم به چندتا از این معادن سر زدیم و نکته‌ای که متوجه شدیم روستاهای خالی از سکنه در اطراف شهر بود. چندنفر از افراد محلی و کارگران معدن هم برایمان از مرگ و میر احشام، افزایش شیوع سرطان، و نازایی زنان به‌خاطر فعالیت‌های معادن گفتند و اسنادی هم در این باره ارائه کردند. همه‌‌ی افراد محلی که با آن‌‌ها هم‌صحبت شدیم متفق‌القول گفتند که فعالیت‌های گسترده این معادن جز تخریب، بیماری عادیدی دیگری برای این شهر و مردمان آن نداشته است. شهری طلایی که سنگفرش‌های آن از طلا نبود! قرارداهای معادن با کارگران محلی ظالمانه و غیرانسانی بود با کمترین میزان درآمد و رعایت حداقل شرایط ایمنی. صاحبان اصلی معادن طلا هم از افراد کت و کلفت سیاسی بودند که مردم محلی زورشان به آن‌ها نمی‌‎رسید. مالک اصلی معدن آق‌دره شرکت پوریازرکاران است که حکم اخراج و شلاق معدن‌چیان معترض را گرفت. سهامداران اصلی این شرکت علی کلاهدوز اصفهانی و مجید احمدی نیری هستند که گویا سابقاً از اعضای سپاه پاسداران بودند. حلقه‌ای از نزدیکان هاشمی رفسنجانی کلاهدوز در دوران وی زمانی معاون وزیر صنعت و معدن بود و احمدی نیری نیز به‌عنوان رییس کمیته امداد فعالیت داشت. جالب این‌که متوجه شدم مهدیار نیری که برخی از رسانه‌های فارسی‌زبان با آب و تاب از او به‌عنوان بچه پولدار ایرانی با کلکسیون ماشین‌های لوکس و قیمتی نام برد‌ه‌اند فرزند مجید احمدی نیری است که با طلاهای بادآوره پاپی‌ جون در بلاد فرنگ خوش می‌گذراند. در بازگشت به تبریز گزارشی مختصر از این قضایا و حکم شلاق معدن‌چیان معدن آق‌دره نوشتم، هرچند گزارش مفصل و تصویری و حتی تهیه مستند درباره‌ی وضعیت مردم و معدن‌چیان تکاب مقدور نشد. چندسال بعد یک خبرنگار از تهران که شماره‌ام را از دوستان مشترک گرفته بود تماس گرفت تا در مورد وضعیت معدن‌چیان معادن طلای تکاب حرف بزند. گفت در حال تهیه‌ گزارشی در این باره است. جوری حرف می‌زد که انگار نماینده و سخنگوی مالک معادن است. می‌گفت آن‌ها کلی پول برای عمران و آبادانی تکاب خرج کرده‌اند و باعث شده‌اند تا بیکاری در این شهر کاهش یابد. بحثمان شد من کلی آمار و اسناد ارائه کردم از جمله‌ی این‌که شرکت پوریازرکاران در مورد میزان استخراج طلا دروغ می‌گوید و 6 تن را نیم کیلو اعلام کرده است. بعد حرفی زد که عصبانی شدم گفت این که مردم و معدن‌چیان فقیر و بیچاره‌اند تقصیر مالکان معادن که نیست تقصیر خودشان است. تازه باید شکر کنند که مالکان معادن به فکر پیشرفت و آبادانی این شهر و مردمان آن هستند. چند جمله‌ای گفتم و تلفن را قطع کردم. حوصله‌‌ی تحمل این همه‌ی حماقت و وقاحت را نداشتم. البته بسیاری از راست‌های ایران اصرار دارند بر این حماقت و وقاحت. وقتی‌که چشم بر سرمایه‌داری رفاقتی ساختار فاسد اقتصادی ایران می‌بندند و در مورد عواقب و نتایج اقتصاد چپ در ایران! روده‌درازی می‌کنند. به خودشان زحمت نمی‌دهند سازوکار اقتصاد غارت را بفهمند و برای هر مسئله‌ای نسخه‌ی حاضر بازار آزاد را تجویز می‌کنند! در پشتِ فاجعه مرگ‌بار برای معدن‌چیان طبس هم می‌توانید ردپای مافیاهای اقتصادی وابسته به قدرت را ببینید. این دوزخیان زیرزمین به گریه و زاری و ترحم من و شما احتیاجی ندارند آنچه لازم است تغییر این شرایط است و این چیزی است که راست ایرانی از آن می‌ترسد یعنی تغییر عادلانه و بنیادی شرایط به نفع مردمان و ستمدیدگان. @Sociogram2023

Kızın Adı:.. Minnacık bir kız vardı, Bir ormanda yaşardı. Karanlıkta kaybolsak, Elimizden tutardı. Yürüdüğü kırlarda Papatyalar açardı. Omuzundan güvercinler uçardı. Minnacık bir kız vardı, Göğsüne gül takardı. Beyaz bir at üstünde Bulutlara konardı. Irmağın aynasında Saçlarını tarardı. Yüzünü ayışığıyla yunardı. Minnacık bir kız vardı, Yüreği kuş kadardı. Tutunca rüzgar olur Bir su gibi kayardı. Geciken şafaklarda Yıldızları yakardı. Uyanınca seher yeli kokardı. Öldürdüler, yarım kaldı, Dudağında son gülücük. Yalnızca bir adı kaldı, Kızın adı: Özgürlük Yusuf Hayaloğlu Kaynak: Gözleri İntihar Mavi نام آن دختر ... دختری است ظریف و زیبا، که در جنگلی زندگی می کند، شبانگاهان، چون راه خود را در ظلمت و تاریکی گم می کنیم، او راهنمای ماست. بر سینه دشت هایی که او می گذرد، گل های بهاری می رویند، از میان شانه هایش(دو کتفش) کبوتران به پرواز درمی آیند. دختری ظریف که بر سینه اش دسته گلی است. سوار بر اسب سفید، بر ابرها فرود می آید. گیسوانش را در زلالی چشمه ساران شانه می زند، صورتش زیر نور ماه درخشان و آراسته است. دختری ظریف و زیبا که قلبش اندازه گنجشکی است. چون بدان می رسی، نسیمی است، یا چون آبی روان. هنگام غروب، در شفق های دیررس، ستارگان را بر پهنه آسمان می پراکند. و بامدادان چون از خواب برمی خیزد، رایحه باد سحری همه جا را فرا می گیرد. افسوس که دختر را کشتند و نیمه جان رهایش کردند با واپسین تبسم نقش بسته بر لب هایش، تنها نامی از او باقی است، نام آن دختر: آزادی. یوسف خیال اوغلو ترجمه: مهدی میابلی ژینا، حدیث، نیکا، اسرا، غزاله، سارینا، حنانه، مهسا، زلیخا، آیدا، ستاره، شیرین، مینو، بهار، مونا، پارمیس، بهناز، مائده، نسیم، فرشته، آیلار، دنیا و... @Sociogram2023

تعریف کتاب در خانه برادر نوشته آرش نصر اصفهانی را زیاد شنیده‌ام. پژوهشی است درباره وضعیت پناهندگان افغانستانی در ایران که حدود ده سال پیش منتشر شد و خیلی سخت پیدا میشد. حالا نویسنده نسخه پی‌دی‌افش را در اینترنت گذاشته که هر کس می‌خواد بخواند. .

🖋«نطقی» که همچنان کور مانده است! ✅ این دو پیش از آن هم در قالب کلوپ آذربایجان یا جمعیت آذربایجانی‌های مقیم مرکز که توسط میرز
🖋«نطقی» که همچنان کور مانده است! ✅ این دو پیش از آن هم در قالب کلوپ آذربایجان یا جمعیت آذربایجانی‌های مقیم مرکز که توسط میرزا علی هئیت پدر جواد هئیت پس از شهریور سال 1320 و اشغال ایران توسط متفقین تاسیس شد با یکدیگر همکاری داشتند و به گفته‌ی جواد هئیت نطقی سرمقاله‌نویس اصلی ارگان این کلوپ، یعنی «آذربایجان» به زبان فارسی بود و این همکاری تا پایان عمر نطقی (1378) ادامه داشت. نطقی یک شخصیت چندوجهی و گسترده داشت و علاوه بر همه فعالیت‌هایی که برشمردم نویسنده‌ای زبردست، شاعری خوش‌قریحه و زبان‌شناسی مسلط به‌شمار می‌آمد. این نوشته به مناسبت سالروز تولد حمید نطقی در 11 شهریور نوشته شد. ⭕️ تصویر: حمید نطقی و آیتن شریک زندگی وی در سال 1950 آبادان ◀️ متن کامل مقاله را از این‌جا بخوانید @Sociogram2023

چند نفر از مخاطبان کانال در مورد منبع نوشته‌ی اتوبیوگرافیک رضا براهنی پرسیدند. می‌توانید از این لینک ترجمه‌ی این نوشته را بخوانید. متن اصلی گویا به فرانسوی است. @Sociogram2023 https://shahrgon.com/__trashed-2/

...این ممنوعیت فقط مربوط به فراموشی و پاکسازی کامل نیست، شما هنوز هم به هر طریقی، زبان مادری خود را تمرین می‌کنید و با آن صحبت می‌کنید، ممنوعیت آن به دلایل نژادی یا قومی هرگز نمی‌تواند کامل باشد زیرا شما آن‌را با خانواده و دوستان خود به‌صورت‌ خصوصی به گفتگو می‌نشینید‌، اما فرهنگ و زبان مسلط (فارسی تا آنجایی که من می‌گویم) خود را به شما تحمیل می‌کند، جایگزینی می‌شود بر زبان مادری شما و فرهنگ شما (مال من ترکی آذری است) که به من نسبت خیانتکار زبان ‌می‌دهند و این زبان را خیانتکار می‌دانند، واقعیت تحمیل عربی، ترکی و فارسی بر کردهای عراق از ترکیه و ایران و فارسی گرفته تا ترکان آذری ایران نمونه بارز سرکوب فرهنگی و زبانی است، وقتی در کودکی از آن مجبور به عبور می‌شوید‌، به چهره‌های بی‌گناه والدین، خانواده‌تان، مردم شهرتان – در واقع، کل جمعیت منطقه‌تان – نگاه می‌کنید و از خود می‌پرسید که آیا ممکن است زبان و فرهنگ بسیاری از مردم تا این حد بی‌نسبت و بی‌وفا باشد؟ زبان مادری شما تبدیل به یک توطئه جنایتکارانه علیه فرهنگ بزرگ رسمی دولت می‌شود، اگر چیزی به زبان خود بنویسید، خود به خود جدایی‌طلب و خائن به حاکمیت آن کشور می‌شوید‌، در نتیجه، از کودکی و جوانی در شهر خود زندگی در تبعید را آغاز می‌کنید و یاد می‌گیرید که از زبان مادری خود متنفر باشید، چه بلایی سر زبانت می‌آید؟ خیلی ساده است، شما آنرا قورت می‌دهید‌، ساکت و خاموش می‌مانید، چگونه؟ “یا” چطور؟ در زمستان 1324 که در آن زمان دانش‌آموز ده ساله تبریزی بودم، مقاله‌ای به زبان ترکی با جوهرهای رنگی نوشتم و آن‌را روی روزنامه دیواری نصب کردم، مقاله‌ی من به زبان مادریم، زبان‌ مادری تمام آذربایجانی‌ها نوشته شده بود، در آن زمان حکومتی نیمه‌خودمختار بر این استان حکمرانی می‌کرد‌، چند ماه بعد این حکومت سرنگون شد و حکومت مرکزی ایران دوباره کنترل شهر و منطقه را به دست گرفت، برای نوشتن این مقاله و نصب آن بر روی روزنامه دیواری، مسئولان مدرسه که خود به زبان مادری من صحبت می‌کردند و مقاله مرا به آن زبان آشنا پسندیده بودند، مجدداً مرا در حضور معلمان و دانش‌آموزان مجبور کردند، جوهر رنگی تمام سطح ورق کاغذی را تا جایی که اثری از نوشته باقی نماند، لیس بزنم، بله آنجا بود که زبان مادری‌ام را قورت دادم، هرگز و تاکنون این حقارت را فراموش نکرده‌ام، من تازه شروع به نوشتن شعرهای کوتاه، شعرهای کودکانه و بیهوده به زبان مادری‌ام کرده بودم، در این واقعه چیزی برای بسته شدن (حبس شدن) و خاموش ماندن وجود دارد، زبان مادری من، زبان زنانه‌ی که از لب و بوسه و نوازش‌های مادرانه آموخته بودم، چیزی از آن مخفی مانده بود، رابطه من و تو که هنوز سلسله‌مراتب نحو به آن وارد نشده بود، ریتم نامنظم و خودانگیخته دست، گوش، لب و دهان، همه در این تحقیر لیسیدن جوهر ناپدید شدند، تقریباً پنجاه سال بعد، این چند جمله را خواندم که ژولیا کریستوا، فیلسوف و فمینیست فرانسوی می‌توانست درباره مسیری که زندگی من در پی این جوهر نامرئی طی کرد، بنویسد: “نوشتن بدون نوعی تبعید، غیرممکن است ” تبعید به‌خودی خود نوعی مخالفت است. شما وارد مخالفت با هنجارها، قراردادها، قوانین می‌شوید. زبانی که بلعیده شده است ملموس‌ترین میوه زبان را به بار خواهد آورد... ◀️ قطعاتی از اتوبیوگرافی دکتر رضا براهنی؛ زبان و تبعید و زندان، ترجمه: سعید جهانپولاد @Sociogram2023

🖋 زبان مادری‌ام را قورت دادم! ✅ رضوان حکیم‌زاده مجری طرح #بسندگی_فارسی معاون وزیر آموزش و پرورش شد. اولین‌بار که این اصطلاح
🖋 زبان مادری‌ام را قورت دادم! ✅ رضوان حکیم‌زاده مجری طرح #بسندگی_فارسی معاون وزیر آموزش و پرورش شد. اولین‌بار که این اصطلاح را شنیدم شوکه شدم بسندگی فارسی! این مفهوم به خودی خود آزاردهنده هست. یاد روایت براهنی از این‌که چگونه مجبور شده تا زبان مادری‌اش را قورت دهد افتادم. @Sociogram2023

🖋 صمدی که نه آغاز داشت و نه پایان! 9 شهریور 1347 بود که صمد به آراز زد و بازنگشت تا سرنوشتی مثل ماهی سیاه کوچولو داشته باشد. غرق شد و به ابدیت پیوست. اما این آغاز شکل‌گیری اسطوره‌ی صمد بود، اسطوره‌ای آن‌چنان قدرتمند و فراگیر که هنوز هم بر زندگی این معلم برجسته، نویسنده، مترجم و نمی‌دانم چه و چه سنگینی می‌‌کند. اولین نفر جلال (آل‌احمد) بود که با پر و بال دادن به شایعه‌ی مرگ مشکوک صمد و یا حذف او توسط ساواک و رژیم پهلوی زمینه‌های شکل‌گیری این اسطوره را فراهم آورد. گفتند و می‌گویند او به مرگ طبیعی نمرد(ه) و مگر می‌شد کسی مثل صمد، با آن شور و شوق عجیب و انقلابی‌اش برای زندگی، به مرگ طبیعی بمیرد؟! مگر می‌شد مردی با آن سیمای کاریزماتیک که انگار از دل افسانه‌های آذربایجان بیرون آمده بود را مرگی این‌چنین پیش‌پاافتاده از پا دربیاورد؟! او به پایانی سزاوارانه‌تر نیاز داشت، پایانی باز و معمایی و در تعلیق، جوری که تمام نشود. بستر آراز و روایت او از ماهی سیاه کوچولویی که دل در هوس دریا داشت فضا را برای شکل‌گیری این اسطوره مهیا کرد. این‌چنین بود که صمد به مرگ طبیعی «شهید» شد تا ماهی سیاه‌های کوچولو تکثیر شوند، ماهی سیاه‌های کوچولویی که از صمد یاد گرفتند راه که بیفتیم ترسمان می‌ریزد. از نظر من بیش از حمزه فراهتی که تا پایان عمر در این اواخر اصلی‌ترین متهم مرگ مشکوک صمد بود و قربانی شکل‌گیری اسطوره‌ی صمد شد، خود صمد اصلی‌‌ترین قربانی این اسطوره شد، که همچنان زنده و پابرجاست و نگذاشته تا ما به صمد واقعی نزدیک شویم. شاید این قضاوتم بی‌رحمانه باشد اما صمد در آن زمان «فدای»ِ فدایی‌ها شد و حالا هم برای چپ در قالب چند شعار کلیشه‌ای و یک نوستالوژی شیفته‌وارانه که از لای کتاب‌های جلد سفید بیرون آمده زنده است و راست هم او را به‌عنوان یکی از مقصران اصلی وضعیت کنونی که حالا آن‌را فتنه‌ی 57‌ی‌ها می‌خوانند از تاریخ احضار می‌شود. آن‌ها که از ماندگاری صمد عصبانی‌اند او را مروج خشونت، ترور و ایدئولوژی می‌خوانند و برای لجن‌مالی زندگی سراسر تعهد و مسئولیت او مسابقه می‌دهند، تا شاید این‌گونه از دست اسطوره‌اش خلاصی یابند. این موقعیت متناقض صمد است. از یک‌سو اسطوره‌ی پیرامون شخصیت وی او را زنده نگاه داشته و ماندگار کرده و از سوی دیگر صمد واقعی را از دسترس ما خارج کرده است. برای سوژه‌های انقلابی صمد با اسلحه و فدایی می‌یابد و برای سوژه‌های سرخورده لولوخورخوره‌ای است که بوی ترور می‌دهد که خود و نسلی از جوانان را قربانی یک ایدئولوژی منحط کرد و دست آخر توصیه می‌کنند کودکان را از کتاب‌های مضر او برحذر دارید! صمد وقتی مرد فقط 29 سال داشت و در این 29 سال نوشت، ترجمه کرد، پژوهش انجام داد، روزنامه‌نگار بود و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها معلم بود. حجم کارهایی که در این 29 سال انجام داده و تنوع حوزه‌هایی که به آن سر کشیده آن‌قدر گسترده است که نمی‌شود باور کرد که او همه‌ی این کارها را به تنهایی انجام داده است. ایدئولوژیک بود؟! بله! به شدت. داستان‌های کودکانه‌‌اش ضعیف بود؟! احتمالاً بعضی از آن‌ها ضعیف باشد. تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی‌اش نادرست بود؟! ممکن است. یک لحظه فکر کنید به 29 سالگی‌تان، به 29 سالگی‌مان! طبیعی است همه‌ی ما در 29 سالگی‌مان احتمالاً اشتباه داشته‌ایم، آثارمان ضعیف بوده و تحلیل‌‌هایمان نادرست. تازه با این فرض که در این عوالم باشیم. اگر از این زاویه‌ی بنگریم صمد در این سن خیلی جلوتر از همه‌ی ماهایی است که با اشتباهات و هیجانات جوانی درگیر بودیم. صمدی که در آن سن و سال و تقریباً هم‌زمان با پائولو فریره برزیلی با مسئله‌ی پداگوژی ستمدیدگان درگیر بود (کندوکاوی پیرامون مسایل تربیتی ایران)، صمدی در انتقادهایی که داشت اصیل و اورجینال بود حتی اگپر اشتباه می‌کرد که طبیعی بود، صمدی که فقط نقد نمی‌کرد بلکه در کنار آن به‌دنبال آلترناتیو هم برمی‌آمد و برای همین الفبای آموزش دوزبانه‌ی ترکی-فارسی نوشت. من از این صمد حرف می‌زنم. این صمد برای من نه آغاز دارد و نه پایان! این صمد به قول شاملو هیولای تعهد بود و کاش این هیولا هزار سر داشت به‌جای آن‌که یک سر داشت و هزار سودا و من از این صمد حرف می‌زنم که شاهکارش زندگی‌اش بود که کاش مرگ او اسطوره‌ی صمد این‌چنین بر وجوه زندگی پربار او سایه نمی‌انداخت. و من از این صمد حرف می‌زنم: ...مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم - که می‌شوم - مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد... @Sociogram2023

🖋 صمدی که نه آغاز داشت و نه پایان! ✅ صمد در آن زمان «فدای»ِ فدایی‌ها شد و حالا هم برای چپ در قالب چند شعار کلیشه‌ای و یک نوس
🖋 صمدی که نه آغاز داشت و نه پایان! ✅ صمد در آن زمان «فدای»ِ فدایی‌ها شد و حالا هم برای چپ در قالب چند شعار کلیشه‌ای و یک نوستالوژی شیفته‌وارانه که از لای کتاب‌های جلد سفید بیرون آمده زنده است و راست هم او را به‌عنوان یکی از مقصران اصلی وضعیت کنونی که حالا آن‌را فتنه‌ی 57‌ی‌ها می‌خوانند از تاریخ احضار می‌شود. آن‌ها که از ماندگاری صمد عصبانی‌اند او را مروج خشونت، ترور و ایدئولوژی می‌خوانند و برای لجن‌مالی زندگی سراسر تعهد و مسئولیت او مسابقه می‌دهند، تا شاید این‌گونه از دست اسطوره‌اش خلاصی یابند. @Sociogram2023

🖋 دولت وفاق ملی؛ خیلی دور، خیلی نزدیک! ✅ این یادداشت را در مورد دولت پزشکیان بر حول تحقق شعار وفاق ملی او نوشتم که در تازه‌ترین شماره مجله‌ی انجمن در تبریز چاپ شده است. در این‌ یادداشت نشان داده‌‌ام که چگونه عدم تعلیق و تعلیق پزشکیان در میان گفتمان‌های سیاسی مختلف در سپهر سیاسی ایران راه را برای پیروزی وی در انتخابات اخیر هموار کرد و این‌که چرا به تحقق شعار دولت وفاق ملی او خوش‌بین نیستم. @Sociogram2023