فیلسوف مرده
رفتن به کانال در Telegram
چون «فلسفه تمرین مرگ است.» مخزن موسیقی: @TheDeadPlaylist آرشیو: @DeadPhilosopherArchive
نمایش بیشتر1 228
مشترکین
+324 ساعت
+717 روز
+12930 روز
آرشیو پست ها
1 227
Unpopular opinion:
امتیاز دادن به فیلم و کتاب و کلاً آثار هنری بسیار فعالیت عجیبیه و نمیفهمم چجوری انقدر در جامعهی امروزی عادی شده. چجوری میتونیم به کتابها از ۱ تا ۵ عددی بدیم؟ چجوری میتونیم به فیلمی از ۱ تا ۱۰ امتیازی بدیم؟ عجیبه، نیست؟ میشه ساعتها راجعبهشون حرف زد یا صرفاً در یک کلام گفت خوشم اومد یا خوشم نیومد اما اینکه با اعداد مواجهشون میکنیم، بسیار عجیبه.
Change my mind.
1 227
+5
خب، بالاخره برگمن دیدم. فکر میکنم از جای درستی هم شروع کردم. تیکههای محبوبم وقتی بود که آیزاک خواب میدید، خیرهکننده بودن. البته یکی از دیالوگهایی که تا ابد تو ذهنم میمونه اونجاییه که ماریان و آیزاک تو ماشینن، آیزاک میگه خوابهای عجیبی میبینم، انگار باید چیزی به خودم بگم که تو بیداری نمیخوام بشنوم. ماریان میپرسه چی باید بگی و آیزاک جواب میده که مردهم با اینکه هنوز زندهم. به نظرم دیالوگها بسیار بوسیدنی بودن ولی این یکی همون لحظه هم به نظرم رسید هرگز فراموشم نمیشه.
Wild Strawberries (1957)
[Ingmar Bergman]
#دفترخاطراتسینما
1 227
اولین کتاب ایشیگورو بود که خوندم و با اینکه اکثر از این کتاب خوششون نمیآد، من مجذوبش شدم. اولین باری بود که ایدهی رباتها برام ترسناک نبود. کلارا شخصیت مهمی برام شد، طوری که نگاهم به تکنولوژی تغییر کرد؛ با خودم گفتم نمیتونم متعصبانه و یکطرفه به قضیه نگاه کنم، شاید بشه در آیندهای که اصولاً سرد و ماشینی به تصویر کشیده شده، رگههای انسانیت رو دید و چه بسا این رگهها حتی پررنگتر هم به نظر برسن.
1 227
کلارا و خورشید ایشیگورو رو فیلمش رو ساختن. جنا اورتگا نقش کلارا رو بازی میکنه. لزوماً از تریلرش بدم نیومد ولی چرا انقدر... پیرن؟ من اشتباه یادمه؟ کلارا و دختره بچه بودن، نه؟
1 227
نمیدونم، دلم برای این چالشهای تلگرامی تنگ شده بود. حس میکنم از بعد جنگ خیلی از این چالشها به چشمم نخورده، الآن دارم فوروارد میکنم.
1 227
Repost from 𝖿𝗈𝗋𝖾𝗌𝗍 𝗅𝗂𝖻𝗋𝖺𝗋𝗒𖥧
ᝰ𝑪𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆
forward this message and i’ll tell you which fictional character would relate to you the most.-from any book, movie, or series.
1 227
خب امروز آخرین روزه. دست نگه داشتم و میخواستم راجعبه داستان پاییز فکر کنم، میخواستم ببینم مشکل از کجاست. مینوشتم و مینوشتم اما مطمئن بودم یه جای کار ایراد داره. اصولاً سه تا احتمال وجود داره و از اونجایی که آرمینا پشتصحنه درست بهشون اشاره کرد، در قالب دیالوگ خودش بهتون میگم.
اولین گزینه اینه که چون قضیه برام سخت شده، دارم جا میزنم و باید مقاومت کنم. آرمینا اینجوری گفت «نویسندهی حرفهای بودن یه وقتایی نوشتن توی شرایطیه که لزوماً حال نمیکنی ولی باید پروژه رو تموم کنی.»
دومین احتمال اینه که داستانم برای الآن نیست، یعنی شاید باید بذارمش کنار و بعداً بنویسم. به قول آرمینا «یه وقتایی هم هست یهو میفهمی اون داستان برای اون زمان نیست. شاید نویسندهی حرفهای در اصل کسیه که بتونه تفاوت این دو تا رو تشخیص بده. زمانی برای رها کردن و زمانی برای جنگیدن.»
سومین حالتی هم هست و اونم اینه که اصلاً داستان درست نیست و باید شجاعتش رو داشته باشم و کامل بذارمش کنار.
تا آخر خرداد به خودم فرصت دادم بهش فکر کنم و ببینم کدوم یکی از احتمالات برای داستان صدق میکنه و خوشبختانه فکر میکنم به جواب رسیدم. اما از اونجایی که من بندهی دقیقهی نودم، میخوام تا آخر امروز بازم بهش فکر کنم، بالاپایینش کنم. آخرش بهتون میگم چه انتخابی کردم.
1 227
Repost from N/a
آدم با خودش میگه چطور بعد از تمام شدن این حجم از زندگانی، زیبایی و خوبی دنیا به سادگی متوقف نشد. بعد از کشتهشدن خوبی، چرا زمین تکه تکه نشد. خورشید نَمُرد.
1 227
Repost from دو دیوار و چندین گنجشک
استاد کیایی میگفت:« بزرگترین هدیهٔ ادبیات به منِ خواننده و استاد، یک نسبینگری شیرین بود برای درک آدمها، فهمیدن احساساتشون و جای اونها قراردادنِ خودم. اهمیت دادن از طریقِ نسبینگری.»🤍🌳
1 227
اینجای مصاحبهی سوزان سانتاگ که دربارهی اهمیت داستانها صحبت میکنه رو خیلی دوست دارم و به نظرم خیلی درست و مهمه.
1 227
Repost from N/a
໒᪲ 🩰🎭
⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝
𝓕orward this message to your channel, and I'll tell you what 𝓜ovie you are.
⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝
Limit : be join
1 227
Repost from N/a
+2
سلام این کوچک نیاز به خانوادهی مهربون و مسئولیتپذیر داره. تو بندرعباسه و برای شرایط نگهداریش به آیدی زیر پیغام بدید 💙.
@ne7jam
1 227
+8
شاید اگه ادیتهاش رو طی سالیان اینور و اونور نمیدیدم، تجربهی تازهتری میشد اما برام زیادی آشنا بود و تا حدودی تکراری. دوست دارم فکر کنم داستان همینجا تموم شده، همین پایان به نظرم درسته و شاید هرگز نرم سراغ دو تا فیلم بعدی. آنچه تو ذهنم موند صحنهی قبرستون بود؛ اینکه دختره میگفت اون کسایی که دیگران از مرگشون باخبر نشدن، انگار هرگز نمردن. گاهی اوقات دیالوگهاشون تکراری نبود چون که ادیت ازش دیده بودم بلکه چون حرفهایی بوده که گفتم یا شنیدم. نوستالژی عجیبی داشت.
Before Sunrise
[Richard Linklater]
#دفترخاطراتسینما
1 227
خب دیگه این پروژهی بازگشت به سینما رو براش هشتگ زدم و نظرم رو هم زیرشون مینویسم. بریم ببینیم خاطرات از سینما به کجا میرسه.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
