✧مرا برایخودمبخواه|همــتا✧
کانال بسته
﷽ و گاهی، زندگی، تمامِ زیباییاش را در قالبِ یک شخص به تو هدیه میدهد... به قلم همتا✍️ قرار داد چاپ ✔️ رمان های نویسنده 👇 @hamta_novels
نمایش بیشتر70 837
مشترکین
-15624 ساعت
+2967 روز
-5930 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '26
+6
در 2 کانالها
مه '26
+1 611
در 111 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+58
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+78
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+6 469
در 306 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+1 483
در 86 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+5 108
در 239 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+4 530
در 281 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+4 504
در 288 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+5 387
در 263 کانالها
Get PRO
اوت '25
+6 005
در 315 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+6 752
در 250 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+4 457
در 268 کانالها
Get PRO
مه '25
+5 046
در 268 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+8 173
در 327 کانالها
Get PRO
مارس '25
+9 557
در 320 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+7 502
در 317 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+6 424
در 280 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+7 977
در 326 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+7 081
در 274 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+4 724
در 197 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+6 880
در 315 کانالها
Get PRO
اوت '24
+8 158
در 306 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+8 991
در 343 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+4 969
در 260 کانالها
Get PRO
مه '24
+3 037
در 157 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+6 991
در 215 کانالها
Get PRO
مارس '24
+2 844
در 179 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+2 050
در 89 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+81
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+9
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+56
در 24 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+1 745
در 170 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+11
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+127
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+1 997
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+1 690
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+8 662
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 ژوئن | +6 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
پستهای کانال
چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky
| 2 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 2 152 |
| 3 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 2 082 |
| 4 | - اخه کی با بلوز شلوار میاد استخر که تو اومدی زن داداش؟
ساعتی پیش که خواهر شوهرم بهم گفت توی استخر مهمونی گرفتن، فکرشو نمیکردم منظورش مهمونی لختی باشه.
دستمو دور تنم پیچیدم.
- نمیدونستم...ببخشید.
با صورت عملی زیباش بهم زل زد و پوفی کشید.
- باشه بیا بریم بالا حالا، من یه ست دو تیکه دارم اندازت میشه، برای من کوچیکه.
دستمو گرفت و منو کشوند با خودش بالا، وارد اتاق صورتی دخترونش شدیم و درو بست.
از پشت بهش نگاه کردم
لباس یه تیکه ی سبز فسفری با یه پارچه که دور کمرش بود.
هیکلش خیلی قشنگ بود.
- درار لباساتو، بهت بدم تنت کنی.
لباسامو با خجالت دراوردم و با شورت و سوتینم موندم که بهم با تاسف گفت:
- دختر تو چرا اینقدر اسکلی؟ این لباس زیرا چین.
گلگلی؟ همینه داداشم افسردگی گرفته.
تحریکش نمیکنی.
مات بهش نگاه کردم، من تحریکش نمیکردم؟
اون شب اول آب پاکی روی دستم ریخت که نمیخواد باهام رابطه ی جنسی داشته باشه چون ازدواجمون سنتی بود.
- راستش...اقا سعید گفته منو به چشم همسری نمیبینه چون ازدواجمون سنتیه.
من یه عالمه لباس زیر توزی پوشیدم، نمیدونم شاید سرد باشه.
نفس کلافه ای کشید.
- بعدا درمورد سرد مزاجی داداشم حرف میزنیم. فعلا درار شورت و سوتینتو بدون لباس زیر باید بپوشی.
شورتمو با هجالت دراوردم و شورت لامبادای سفید رو پا کردم.
- من میرم تو سوتینشو ببند و بیا.
باشه ای گفتم و سوتینمو دراوردم، سینه هام خیلی بزرگ نبودن. سوتینی که کاپش مثلثی بود و کاملا بندی بود.
از شونه ردش کردم ولی پشتشو چطوری ببندم؟
صدای در که اومد گفتم:
- آبجی میبندی برام؟ سخته.
دستای گرم و کمی خشکی روی کمرم نشست که لب زدم:
- عمه جون شمایی؟
- نه، شوهر سرد مزاحته.
هینی کشیدم و سمتش چرخیدم، سعید بود.
کیف پزشکیش دستش بود و خسته نگاهم میکرد.
- اقا...سعید.
- بیا ببندمش بری استخر، بدو.
منو کشید سمتش ولی سوتین کامل افتاد و سینه هام در معرض دیدش قرار گرفتن.
لعنتی زیر لب گفت.
- من تحریک نمیشم؟ کفتم کم سنی، بی تجربه ای. بذارم بهم علاقه مند شی بعدش کم کم امادت کنم بعد تو به خواهرم میگی من مشکل دارم؟
- ببخش...خودش پرسید.
نگاهم که روی خشتکش نشست قرمز شدم، تحریک شده بود.
- همین جا میخوام داشته باشمت، سفت و سخت.
بعدش بری توی جکوزی، نظرته؟
مهلت نداد حرف بزنم، منو چسبوند به خوذش و لپ باسنمو فشار داد توی دستش.
- روانیم کردی توی خونه، هروقت میری حموم نگات میکنم.
لباش روی نرمی سینم نشست که صدای در اومد.
- زن داداش، اماده شدی؟
- نمیاد آبجی، کارش دارم.
https://t.me/+pTLgMM4H2NwwZTM0
https://t.me/+pTLgMM4H2NwwZTM0
❌دکتر جذاب، کسی که زنش ۱۵ سال ازش کوچیک تره تصمیم میگیره فعلا با زنش نخوابه ولی هر شب تحریک میشه تا این که توی مهمونی صبرش تموم میشه و...😈🙈 | 4 881 |
| 5 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 4 369 |
| 6 | - اخه کی با بلوز شلوار میاد استخر که تو اومدی زن داداش؟
ساعتی پیش که خواهر شوهرم بهم گفت توی استخر مهمونی گرفتن، فکرشو نمیکردم منظورش مهمونی لختی باشه.
دستمو دور تنم پیچیدم.
- نمیدونستم...ببخشید.
با صورت عملی زیباش بهم زل زد و پوفی کشید.
- باشه بیا بریم بالا حالا، من یه ست دو تیکه دارم اندازت میشه، برای من کوچیکه.
دستمو گرفت و منو کشوند با خودش بالا، وارد اتاق صورتی دخترونش شدیم و درو بست.
از پشت بهش نگاه کردم
لباس یه تیکه ی سبز فسفری با یه پارچه که دور کمرش بود.
هیکلش خیلی قشنگ بود.
- درار لباساتو، بهت بدم تنت کنی.
لباسامو با خجالت دراوردم و با شورت و سوتینم موندم که بهم با تاسف گفت:
- دختر تو چرا اینقدر اسکلی؟ این لباس زیرا چین.
گلگلی؟ همینه داداشم افسردگی گرفته.
تحریکش نمیکنی.
مات بهش نگاه کردم، من تحریکش نمیکردم؟
اون شب اول آب پاکی روی دستم ریخت که نمیخواد باهام رابطه ی جنسی داشته باشه چون ازدواجمون سنتی بود.
- راستش...اقا سعید گفته منو به چشم همسری نمیبینه چون ازدواجمون سنتیه.
من یه عالمه لباس زیر توزی پوشیدم، نمیدونم شاید سرد باشه.
نفس کلافه ای کشید.
- بعدا درمورد سرد مزاجی داداشم حرف میزنیم. فعلا درار شورت و سوتینتو بدون لباس زیر باید بپوشی.
شورتمو با هجالت دراوردم و شورت لامبادای سفید رو پا کردم.
- من میرم تو سوتینشو ببند و بیا.
باشه ای گفتم و سوتینمو دراوردم، سینه هام خیلی بزرگ نبودن. سوتینی که کاپش مثلثی بود و کاملا بندی بود.
از شونه ردش کردم ولی پشتشو چطوری ببندم؟
صدای در که اومد گفتم:
- آبجی میبندی برام؟ سخته.
دستای گرم و کمی خشکی روی کمرم نشست که لب زدم:
- عمه جون شمایی؟
- نه، شوهر سرد مزاحته.
هینی کشیدم و سمتش چرخیدم، سعید بود.
کیف پزشکیش دستش بود و خسته نگاهم میکرد.
- اقا...سعید.
- بیا ببندمش بری استخر، بدو.
منو کشید سمتش ولی سوتین کامل افتاد و سینه هام در معرض دیدش قرار گرفتن.
لعنتی زیر لب گفت.
- من تحریک نمیشم؟ کفتم کم سنی، بی تجربه ای. بذارم بهم علاقه مند شی بعدش کم کم امادت کنم بعد تو به خواهرم میگی من مشکل دارم؟
- ببخش...خودش پرسید.
نگاهم که روی خشتکش نشست قرمز شدم، تحریک شده بود.
- همین جا میخوام داشته باشمت، سفت و سخت.
بعدش بری توی جکوزی، نظرته؟
مهلت نداد حرف بزنم، منو چسبوند به خوذش و لپ باسنمو فشار داد توی دستش.
- روانیم کردی توی خونه، هروقت میری حموم نگات میکنم.
لباش روی نرمی سینم نشست که صدای در اومد.
- زن داداش، اماده شدی؟
- نمیاد آبجی، کارش دارم.
https://t.me/+pTLgMM4H2NwwZTM0
https://t.me/+pTLgMM4H2NwwZTM0
❌دکتر جذاب، کسی که زنش ۱۵ سال ازش کوچیک تره تصمیم میگیره فعلا با زنش نخوابه ولی هر شب تحریک میشه تا این که توی مهمونی صبرش تموم میشه و...😈🙈 | 3 540 |
| 7 | *-دلم پفک می خواد، میشه برام بخری
مرد پوزخند زد:
-زن که نگرفتم بچه قنداق انداختن تو دامنم بیا برات بخرم نخورده از دنیا نری.
دست دخترک را کشید و با دنبال خود کشاند
بسته پفک را خرید و در صورتش پرت کرد که دخترک بغض کرد.
-بگیر گدا گشنه...
دخترک با ان شکم ۸ ماهه اش از شدت غم سرش به دوران افتاد. پفک را روی زمین انداخت. دلش خیلی میخواست اما...
با صدای لرزان لب زد:
-من...من..فقط ویار کردم....عزیز گفت هر چی خواستم به شما بگم...ببخشید دیگه نمیگم.
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
دختره حاملهس ویار کرده شوهرش همش تحقیرش میکنه ولی...🥺😭* | 9 046 |
| 8 | _انصافه شوهرم دکتر باشه و درد قلبم و خوب نکنه
مردانه تو گلو خندید
_درد قلبت با چی خوب میشه جون دلم
_بهم خیلی بی توجه شدی سعید
روی موهام و بوسید
_توجهی زیادیمم که دوست نداری آخه قربونت برم
_کی گفته دوست ندارم؟
نگاهش رنگ شیطنت گرفت
_یعنی میگی بریم بالا تو اتاق خواب
سرخ شده مشت به سینهش کوبیدم
_جان شوخی کردم الان قلبت و خوب می کنم
صورتم و بوسه بارون کرد و...
https://t.me/+pTLgMM4H2NwwZTM0
عاشقانه_متاهلی❤️🔥😍 | 1 929 |
| 9 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 968 |
| 10 | - مگه دستم بهت نرسه نبات؛ تیکه بزرگت گوشته!
با دو ازش فاصله گرفتم و چشمکی زدم.
-میخوای چیکار کنی مثلا؟ روی شلوارت چایی ریختم ...طوری نشده که! برو خداروشکر کن پاهات از کار نیوفتاده ...
دنبالم دویید تا بالاخره نفس کم اورد و باز براش کری خوندم:
هی پیرمرد ...نبینم خسته بشی! میخوای بیام واست فوتش کنم یا برات پماد سوختگی بزنم؟
با جیغ روی مبل درازم کرد و از پشت بهم قفل شد.
فکر بدی هم نیست ...
آخه دیگه با اون حجم چایی داغ فکر کنم باید پاهتو قطع کنیم ...درمان اثری نداره! دیگه نباید روش سرمایه گذاری کنی ...
گلوم رو ف.شار محکم داد که عاجزانه مشتی به مبل زدم و باز زبون درازی کردم:
ولی نگران نباش؛ علم خیلی پیشرفت کرده ...میدم برات نوشو بسازن.
_ من تورو آدمت میکنم، وزهی نیم وجبی ...!
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
این همه درخواست رمان طنز داشتید اینم طنززززز😂😂😂 | 970 |
| 11 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 1 689 |
| 12 | - مگه دستم بهت نرسه نبات؛ تیکه بزرگت گوشته!
با دو ازش فاصله گرفتم و چشمکی زدم.
-میخوای چیکار کنی مثلا؟ روی شلوارت چایی ریختم ...طوری نشده که! برو خداروشکر کن پاهات از کار نیوفتاده ...
دنبالم دویید تا بالاخره نفس کم اورد و باز براش کری خوندم:
هی پیرمرد ...نبینم خسته بشی! میخوای بیام واست فوتش کنم یا برات پماد سوختگی بزنم؟
با جیغ روی مبل درازم کرد و از پشت بهم قفل شد.
فکر بدی هم نیست ...
آخه دیگه با اون حجم چایی داغ فکر کنم باید پاهتو قطع کنیم ...درمان اثری نداره! دیگه نباید روش سرمایه گذاری کنی ...
گلوم رو ف.شار محکم داد که عاجزانه مشتی به مبل زدم و باز زبون درازی کردم:
ولی نگران نباش؛ علم خیلی پیشرفت کرده ...میدم برات نوشو بسازن.
_ من تورو آدمت میکنم، وزهی نیم وجبی ...!
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
این همه درخواست رمان طنز داشتید اینم طنززززز😂😂😂 | 1 372 |
| 13 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 2 458 |
| 14 | _ ممههات رو بمالم؟
طنین هینی کشید و اطرافش را نگاه کرد.
_ وای فرهادِ بیحیا این چه حرفیه، زشته.
_ خب نامزدمی. دلم میخوادددد.
طنین سرخ شده کمی یقهی تاپ را پایین کشید.
_ فقط میشه نگاه کنی.
تا طنین به خودش بجنبد، فرهاد تاپ رو تا زیر سینهاش کشید و خیره به سینههای درشت و سفیدش لب زد.
_ من کورم، باید با لب و دستام بفهمم چی به چیه.🫣🤤
https://t.me/+A7Yyvd0wYvs1NGZk
فرهاد بعد از چند سال به دختر عموش رسیده و در اولین فرصت یه لقمهاش میکنه💦❌ | 2 214 |
| 15 | - مگه دستم بهت نرسه نبات؛ تیکه بزرگت گوشته!
با دو ازش فاصله گرفتم و چشمکی زدم.
-میخوای چیکار کنی مثلا؟ روی شلوارت چایی ریختم ...طوری نشده که! برو خداروشکر کن پاهات از کار نیوفتاده ...
دنبالم دویید تا بالاخره نفس کم اورد و باز براش کری خوندم:
هی پیرمرد ...نبینم خسته بشی! میخوای بیام واست فوتش کنم یا برات پماد سوختگی بزنم؟
با جیغ روی مبل درازم کرد و از پشت بهم قفل شد.
فکر بدی هم نیست ...
آخه دیگه با اون حجم چایی داغ فکر کنم باید پاهتو قطع کنیم ...درمان اثری نداره! دیگه نباید روش سرمایه گذاری کنی ...
گلوم رو ف.شار محکم داد که عاجزانه مشتی به مبل زدم و باز زبون درازی کردم:
ولی نگران نباش؛ علم خیلی پیشرفت کرده ...میدم برات نوشو بسازن.
_ من تورو آدمت میکنم، وزهی نیم وجبی ...!
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
این همه درخواست رمان طنز داشتید اینم طنززززز😂😂😂 | 2 218 |
| 16 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 4 864 |
| 17 | _ ممههات رو بمالم؟
طنین هینی کشید و اطرافش را نگاه کرد.
_ وای فرهادِ بیحیا این چه حرفیه، زشته.
_ خب نامزدمی. دلم میخوادددد.
طنین سرخ شده کمی یقهی تاپ را پایین کشید.
_ فقط میشه نگاه کنی.
تا طنین به خودش بجنبد، فرهاد تاپ رو تا زیر سینهاش کشید و خیره به سینههای درشت و سفیدش لب زد.
_ من کورم، باید با لب و دستام بفهمم چی به چیه.🫣🤤
https://t.me/+A7Yyvd0wYvs1NGZk
فرهاد بعد از چند سال به دختر عموش رسیده و در اولین فرصت یه لقمهاش میکنه💦❌ | 4 309 |
| 18 | - مگه دستم بهت نرسه نبات؛ تیکه بزرگت گوشته!
با دو ازش فاصله گرفتم و چشمکی زدم.
-میخوای چیکار کنی مثلا؟ روی شلوارت چایی ریختم ...طوری نشده که! برو خداروشکر کن پاهات از کار نیوفتاده ...
دنبالم دویید تا بالاخره نفس کم اورد و باز براش کری خوندم:
هی پیرمرد ...نبینم خسته بشی! میخوای بیام واست فوتش کنم یا برات پماد سوختگی بزنم؟
با جیغ روی مبل درازم کرد و از پشت بهم قفل شد.
فکر بدی هم نیست ...
آخه دیگه با اون حجم چایی داغ فکر کنم باید پاهتو قطع کنیم ...درمان اثری نداره! دیگه نباید روش سرمایه گذاری کنی ...
گلوم رو ف.شار محکم داد که عاجزانه مشتی به مبل زدم و باز زبون درازی کردم:
ولی نگران نباش؛ علم خیلی پیشرفت کرده ...میدم برات نوشو بسازن.
_ من تورو آدمت میکنم، وزهی نیم وجبی ...!
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
این همه درخواست رمان طنز داشتید اینم طنززززز😂😂😂 | 4 260 |
| 19 | - مگه دستم بهت نرسه نبات؛ تیکه بزرگت گوشته!
با دو ازش فاصله گرفتم و چشمکی زدم.
-میخوای چیکار کنی مثلا؟ روی شلوارت چایی ریختم ...طوری نشده که! برو خداروشکر کن پاهات از کار نیوفتاده ...
دنبالم دویید تا بالاخره نفس کم اورد و باز براش کری خوندم:
هی پیرمرد ...نبینم خسته بشی! میخوای بیام واست فوتش کنم یا برات پماد سوختگی بزنم؟
با جیغ روی مبل درازم کرد و از پشت بهم قفل شد.
فکر بدی هم نیست ...
آخه دیگه با اون حجم چایی داغ فکر کنم باید پاهتو قطع کنیم ...درمان اثری نداره! دیگه نباید روش سرمایه گذاری کنی ...
گلوم رو ف.شار محکم داد که عاجزانه مشتی به مبل زدم و باز زبون درازی کردم:
ولی نگران نباش؛ علم خیلی پیشرفت کرده ...میدم برات نوشو بسازن.
_ من تورو آدمت میکنم، وزهی نیم وجبی ...!
https://t.me/+n6pv8UcWMxZiMzk0
این همه درخواست رمان طنز داشتید اینم طنززززز😂😂😂 | 1 |
| 20 | چند سال پیش زن و بچم رو توی تصادف از دست دادم!
تمام وقتم رو صرفِ وکالت کردم.
اما به خودم که اومدم دیدم مامانم من رو نشونده سر سفرهی عقد با یک دختر ریزه میزه و بامزه!
سها خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به خونه و زندگیم رنگ داد.
اول فکر میگردم فقط به دستپختش عادت کردم ولی .....
ولی یک روز که برای اردوی دانشگاهی رفت و ...
https://t.me/+mEkMTznX9XNhZDky | 2 140 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
