نشر اگر
رفتن به کانال در Telegram
963
مشترکین
+224 ساعت
+97 روز
+2030 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+8
در 3 کانالها
سپتامبر '26
+35
در 9 کانالها
Get PRO
اوت '26
+44
در 9 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+47
در 11 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+97
در 11 کانالها
Get PRO
مه '26
+70
در 9 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+8
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+36
در 7 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+6
در 7 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+24
در 5 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+58
در 17 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+10
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+4
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+12
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+29
در 7 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+22
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+11
در 4 کانالها
Get PRO
مارس '25
+16
در 10 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+12
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+2 342
در 4 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+28
در 7 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+22
در 12 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+191
در 10 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+144
در 8 کانالها
Get PRO
اوت '240
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+106
در 7 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 اکتبر | +1 | |||
| 04 اکتبر | +2 | |||
| 03 اکتبر | +4 | |||
| 02 اکتبر | +1 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
نشر اگر با همکاری کتابفروشی چشمه کارگر برگزار میکند:
گفتوگوی گروهی دربارهی کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند: روزنوشتهایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه»، نوشتهی علیاصغر سیدآبادی.
در این نشست آرمان امیری (نویسنده)، امیلی امرایی (مترجم و روزنامهنگار)، نسیم مرعشی (نویسنده) و محمود فرجامی (نویسنده و روزنامهنگار)، همراه با نویسندهی کتاب، دربارهی این اثر سخن میگویند.
جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶
کتابفروشی چشمه کارگر
خیابان کارگر شمالی، تقاطع بزرگراه گمنام، خیابان چهارم، پلاک ۲
ورود برای علاقهمندان آزاد است.
| 2 | چاپ سوم کتاب «سیاستی دیگر: خلق جهان مشترک ایرانی» نوشتهٔ محمدجواد غلامرضا کاشی، بهزودی از سوی نشر اگر منتشر میشود.
از خوانندگانی که با خواندن و معرفی این کتاب، همراه ما بودهاند و خواهند بود، سپاسگزاریم.
دکتر کاشی در این کتاب به امکان ساختن جهانی مشترک میان ایرانیان با باورها و شیوههای زندگی متفاوت میپردازد که در روابط روزمرهٔ مردم شکل میگیرد و تفاوتهای آنان را به رسمیت میشناسد. | 134 |
| 3 | دوست اندیشمند و دردآگاهم محمدجواد غلامرضاکاشی در «سیاستی دیگر: خلق جهان مشترک ایرانی» میکوشد نقطه عزیمت سیاست را جابهجا کند: از سیاست بهمثابه نزاع مدعیان قدرت و تصرف رأس هرم، به سیاست بهمثابه آشکارکردن و تقویت امکانهای باهمزیستن در متن زندگی روزمره. این جابهجایی، در زمانهای که بخش مهمی از زبان سیاسی ما همچنان دولتمحور و معطوف به تصرف قدرت است، واجد بصیرتی مهم است. کاشی میخواهد نشان دهد که «جوهر حیات سیاسی در نسبتهای همعرضی من و تو شکل میگیرد و سویههای عمودی همواره وجه ثانوی دارند» و «اگر جوهر سیاست قدرت است، قدرت در همان شبکه روابط همعرضی متولد میشود» (همان: ۱۰). دولت، قانون و نهاد از میان نمیروند، اما دیگر سرچشمه نخستین سیاست تلقی نمیشوند. استعاره محوری کتاب، «احداث خانه» است. سیاست از نظر کاشی باید از تجربه بیخانمانی انسان مدرن آغاز کند: «سیاست بهمثابه احداث خانه از نقطه عزیمت درد بیخانمانی آغاز میکند تا به یک فراخوان جمعی برای ساختن خانه بینجامد» (همان: ۲۳). این خانه قرار نیست بازگشت به کلی ازدسترفته یا احیای هویتی یکپارچه باشد. کاشی خود تأکید دارد که «جامعه مدرن تمامیتی ندارد تا بتواند متولی آن شود. تمامیت یک خواست است نه واقعیت» (همان: ۱۴۹). اهمیت کتاب در همین فاصلهگیری از سودای تمامیت است. اما پرسش انتقادی درست از همینجا آغاز میشود. اگر جامعه دیگر کلی یکپارچه نیست و اگر سیاست باید از کثرت جهانهای واقعی زندگی آغاز کند، چگونه از این کثرت به «جهان مشترک» میرسیم؟ آیا کافی است جهانهای متکثر موجود یکدیگر را به رسمیت بشناسند، از تعرض به قلمرو یکدیگر پرهیز کنند و قواعدی برای همزیستی بیابند؟ یا خلق جهان مشترک مستلزم گامی بیش از تنظیم روابط میان قلمروهایی است که هویت، منابع و مرزهایشان پیشاپیش شکل گرفته است؟ این تمایز برای فهم پروژه کاشی اساسی است. «سیاستِ همزیستیِ جهانهای موجود» در این نوشته تعبیری منفی برای تخطئه همزیستی نیست. همزیستی خود دستاوردی مهم است؛ بهویژه در جامعهای متکثر که وسوسه فروکاستن همه تفاوتها به یک هویت، حقیقت یا صورت زندگی واحد همواره میتواند بازگردد. مقصود از این تعبیر، تعیین یک حد نظری است: سیاستی که جهانهای اجتماعی موجود را به رسمیت میشناسد و میکوشد شرایطی فراهم آورد که آنها بدون حذف یکدیگر کنار هم باقی بمانند، اما خودِ صورتبندی این جهانها، نسبتهای قدرت میان آنها و قواعدی که قلمرو مشترک را میسازند کمتر در معرض دگرگونی قرار میدهد.
«خلق جهان مشترک» در معنای قویتر، مطالبه بیشتری دارد. در این سطح، جهان مشترک صرفا فضای خالی میان جهانهای ازپیشموجود نیست؛ خود باید حاصل فرایندی باشد که در آن نهفقط روابط میان جهانها، بلکه حدود آنها، مناسبات قدرت، شیوههای حضور و قواعد تعیین امر مشترک بتوانند موضوع منازعه و بازنگری قرار گیرند. جهان مشترک در این معنا محصول کنار هم قرارگرفتن جزایر نیست؛ فضایی است که میتواند هر یک از آنها را نیز تغییر دهد. پرسش این است که آیا میتوان جهان مشترک را چنان اندیشید که نه مستلزم همسانی باشد، نه زندگی را به حقیقتی مقدس بدل کند، نه اختلاف را نقص همزیستی بداند، نه جهانهای کوچک را در کلی فرادست حل کند و نه «مردم»، «زندگی»، «اجماع» یا «مقدورات» را از نقد مصون سازد. «جهان مشترک» اگر صرفا سازوکاری برای هماهنگی جهانهای موجود باشد، ممکن است امکان پرسش از خود آن جهانها و شرایط مشترک حضورشان را محدود کند. از اینرو مسئله نه انتخاب ساده میان منازعه و همزیستی، بلکه یافتن صورتی از همزیستی است که امکان دگرگونکردن خودِ شرایط همزیستی را نیز باز نگه دارد. پرسش راهنمای مقاله، بنابراین، چنین است: آیا «سیاستی دیگر» فقط راهی برای زیستن جهانهای متکثر در کنار یکدیگر پیشنهاد میکند، یا میتواند توضیح دهد چگونه از مواجهه همین جهانها، جهانی مشترک پدید میآید که نه به هیچیک از آنها فروکاستنی است و نه قواعدش یک بار برای همیشه تثبیت میشوند؟
متن کامل را اینجا بخوانید! | 199 |
| 4 | 📖📚🎗🤩🩷📖 📖
شهرکتاب مرکزی و نشر اگر برگزار میکنند:
دیدار و گفتوگو دربارهی کتاب «همنشینی با سرطان»؛ روایت رویارویی و رهایی
نوشته هادی خانیکی
✅با حضور:
شینا انصاری
جواد کاشی
اردشیر منصوری
علی نیکجو
هادی خانیکی
📆 چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵
⏰ ساعت ۱۷
📍شهرکتاب مرکزی
🆔 @bookcity_central 📚 | 123 |
| 5 | شهرکتاب مرکزی و نشر اگر برگزار میکنند:
دیدار و گفتوگو دربارهی کتاب «همنشینی با سرطان»؛ روایت رویارویی و رهایی
نوشته هادی خانیکی
با حضور:
شینا انصاری
جواد کاشی
اردشیر منصوری
علی نیکجو
هادی خانیکی
@Bookcitycc | 15 |
| 6 | 📖📚🎗🤩🩷📖 📖
شهرکتاب مرکزی و نشر اگر برگزار میکنند:
دیدار و گفتوگو دربارهی کتاب «همنشینی با سرطان»؛ روایت رویارویی و رهایی
نوشته هادی خانیکی
✅با حضور:
شینا انصاری
جواد کاشی
اردشیر منصوری
علی نیکجو
هادی خانیکی
📆 چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۵
⏰ ساعت ۱۷
📍شهرکتاب مرکزی
🆔 @bookcity_central 📚 | 1 |
| 7 | بدون متن... | 432 |
| 8 | داستان یک همکاری
تریش آمیچی
واقعاً افتخار میکنم که توانستهام بخشی از این گروه باشم. نیک، اگر صد سال نبود که تو را میشناختم و اگر لیلی را نمیشناختم، این ماجرا به این شکل شروع نمیشد.
کار کردن با گروهی که موضوع را کاملاً درک میکنند، تجربهٔ خاصی است. فکر میکنم نوعی نگاه مشترک به جهان داریم، اگر بخواهم از این اصطلاح نسبتاً کلیشهای استفاده کنم؛ این درک که باید وجه انسانی مشترکمان را پیدا کنیم. همانطور که سوباش در ابتدای برنامه گفت، باید بفهمیم همهٔ ما فقط آدمیم.
همانطور که یکی دیگر از دوستان، فکر میکنم میشل، گفت، دربارهٔ عددها حرف نمیزنیم. اینها کودکاند، آدماند؛ تکتک کسانی که درگیر این جنگها هستند. درست نمیفهمم چرا نمیتوانیم از این وضعیت عبور کنیم.
خیلی افسردهکننده است. پیدا کردن امید به آینده دشوار است، وقتی میدانیم چیزی از این جنگها به دست نمیآید، اما باز ادامه پیدا میکنند.
با این حال، بودن در جمع این آدمها و حرف زدن دربارهٔ این کتاب بسیار زیبا، که تاریخ و چشماندازهای ایران را هم نشان میدهد، تجربهٔ خیلی خاصی است.
کسی از من پرسید آیا فکر میکنم این کارها چیزی را تغییر میدهند. فکر میکنم اگر افراد بیشتری کتاب علی و کتابهایی از این دست را بخوانند، امیدی برای آینده داریم.
بهنظر من، این کتاب باید در همهٔ مدرسهها، در همهٔ کشورها، باشد. نسل بعد آیندهٔ ماست.
خواندنش آسان است. زیباست و مثل شعر نوشته شده. واقعاً مرا تحتتأثیر قرار داده است. اگر کسی هنوز متوجه نشده، من این کتاب را خیلی دوست دارم!
نیک، خیلی ممنون. علی، از تو هم ممنونم که به ما اعتماد کردی و این دستنویس خوب را در اختیارمان گذاشتی. از خانوادهات هم ممنونم که این تجربه را با ما شریک شدند و امروز برایمان ترجمه کردند.
نمیدانم ماجرا را میدانید یا نه. از زمانی شروع شد که لیلی دستنویس را از علی گرفت. ما زیاد در واتساپ صحبت میکنیم. او میگفت: «دوستی دارم که نویسندهٔ کودک است و حالا این روایت دیگر را نوشته.» بعد اشتباه بزرگش این بود که گفت فایل را دارد!
فکر میکنم دفعهٔ پیش این داستان را شنیدهاید. گفتم: «میشود بخوانمش؟ از علی میپرسی که اشکالی ندارد؟»
گفت: «نه، مشکلی نیست.»
فقط به عنوان کتاب رسیده بودم که کاملاً جذب شدم. شروع کردم به خواندن. بعد داشتم برای نیک و چند نفر دیگر از گروهی که با هم روی یک کتاب کودک کار میکردیم، ایمیل مینوشتم. ایمیل آمادهٔ ارسال بود، اما به لیلی زنگ زدم و گفتم: «اشکالی ندارد؟ این خیلی خوب است؛ روایت فوقالعادهای است. میتوانم آن را با بقیهٔ گروه کتاب کودکمان به اشتراک بگذارم؟»
گفت: «بله.»
گفتم: «نه، نه، باید اول از علی بپرسی.»
برای من رعایت این مراحل و مطمئن شدن از اینکه همه کاملاً موافقاند، خیلی مهم است. او گفت: «مشکلی نیست.»
پس فرستادم و ظرف دوازده ساعت نیک جواب داد: «این فوقالعاده است. فکر میکنم شاید بخواهم منتشرش کنم.»
دوازده ساعت بعد دوباره تماس گرفت و گفت: «قطعاً میخواهم منتشرش کنم. میتوانیم با لیلی صحبت کنیم؟»
از آنجا تا وقتی کار تمام شد، شش یا هفت هفته طول کشید. باورکردنی نبود. نیک، الکس، پل و بقیهٔ گروه در تمام این مدت مشغول کار بودند. همه در جریان کار قرار داشتند و ارتباطها فوقالعاده بود. کار با مشارکت همه پیش رفت و همانطور که گفتم، بودن در این جمع برایم افتخار بزرگی بود.
جالب بود که وقتی نسخهٔ نهایی را دیدم، به لیلی گفتم: «اسم من اینجاست! اسم من اینجا چه کار میکند؟»
این هم کاملاً غیرمنتظره بود. من فقط آدمها را به هم معرفی کرده بودم.
کتاب زیبایی است و دوستش دارم. ممنون، علی. اگر علی نبود، هیچکدام از ما اینجا نبودیم. موضوع خیلی ساده است؛ کتابی نبود، جلسهای هم نبود. | 401 |
| 9 | شوخطبعی در مصیبت
الکساندر مور، ویراستار کتاب
وقتی نویسنده اینجاست، همه میخواهند با خود او صحبت کنند، نه با کسی که دور اثر هنری، یا هرچه اسمش را بگذاریم، قاب گذاشته است. با این حال، میخواهم از تجربهٔ خودم در کار با این متن بگویم.
فکر میکنم ماه مارس بود که نیک با من تماس گرفت و گفت: «دارم به انتشار این کتاب فکر میکنم. دربارهٔ جنگ در تهران است.» آن زمان، موضوع در خبرها و تلویزیون کاملاً تازه بود. نخستین فکرم این بود: «اوه، نه! نمیدانم فکر خوبی باشد یا نه.»
بسیاری از کتابهای نیک را ویرایش کردهام و همه لحنی سبک و شوخ دارند. البته در پس این لحن، جدیتی هم هست، اما نیک مسیر و موضوع مشخصی داشت و نگران بودم کارش بیش از حد سیاسی شود. کاملاً اشتباه میکردم.
وقتی سرانجام دستنویس به دستم رسید، موضوع فوراً روشن شد. همانطور که تریش گفت، گرمای کلمات و شوخطبعی در برابر آنهمه مصیبت و خشونت بیمعنا باعث شد خیلی زود در متن غرق شوم.
فکر میکنم بیشتر حاضران اینجا در لینکلن خواندن کتاب را شروع کردهاند، اما هنوز آن را تمام نکردهاند. گمان میکنم شما هم همین تجربه را خواهید داشت: وقتی شروع کنید، کنار گذاشتنش سخت میشود.
بهعنوان ویراستار، به این افتخار میکنم که نسبتاً خوب و منظم کار میکنم و پروژهها را سریع پیش میبرم. تریش، نیک و من، همراه با بقیهٔ گروه، کتاب را در مدت بسیار کوتاهی آماده کردیم. بخش بزرگی از این سرعت به پاسخگویی حرفهای علی به پرسشها و نکتههای ما مربوط بود. بابت آن ممنونم.
کار به این دلیل هم سریع پیش رفت که متن خوبی در اختیار داشتیم. بیشتر به کلمات شکل میدادم و جای آنها را تنظیم میکردم و متن به ویرایش زبانی عمیقی نیاز نداشت. علی نویسندهٔ ماهری است و این مهارت بهشکلی شگفتانگیز به متن انگلیسی هم منتقل شده بود. از نگاه من، کاری که روی متن انجام دادم بیشتر شبیه آراستن آن بود؛ همان قاب گذاشتن دور اثر که گفتم.
البته کار بخشهای کمهیجانتری هم داشت؛ از جمله بررسی جنبههای حقوقی بعضی اظهارنظرها و رضایت کسانی که نظر داده بودند. میخواستم مطمئن شوم مطلب افتراآمیزی یا چیزی که یکی از اعضای گروه را به دردسر بیندازد، در کتاب نباشد.
چنین چیزی نبود. کتاب روایت خوبی از زندگی روزمره در برابر نابودی دردناک و بیمعنای جان آدمها، منابع، ساختمانها، جامعه و فرهنگ است.
حرفهای علی را در پاسخ به پرسش «چطور امید پیدا میکنید؟» خیلی دوست داشتم. این فکر را دوست دارم که ما امید داریم چون امید هست؛ چون میشود پیدایش کرد و به آن چنگ زد. کتاب این فکر را بهخوبی نشان میدهد.
وارد جزئیات ریز ویرایش نمیشوم، چون فکر نمیکنم کسی بخواهد دربارهٔ آنها بشنود، اما اگر پرسشی داشته باشید، خوشحال میشوم پاسخ بدهم.
فکر میکنم همینجا صحبت را تمام کنم. دوستان آنلاین که کتاب را خواندهاند، میدانند از چه حرف میزنم؛ دوستان حاضر در سالن هم بهزودی خواهند دانست | 381 |
| 10 | خواندنش آسان است. زیباست و مثل شعر نوشته شده. واقعاً مرا تحتتأثیر قرار داده است. اگر کسی هنوز متوجه نشده، من این کتاب را خیلی دوست دارم!
نیک، خیلی ممنون. علی، از تو هم ممنونم که به ما اعتماد کردی و این دستنویس خوب را در اختیارمان گذاشتی. از خانوادهات هم ممنونم که این تجربه را با ما شریک شدند و امروز برایمان ترجمه کردند.
نمیدانم ماجرا را میدانید یا نه. از زمانی شروع شد که لیلی دستنویس را از علی گرفت. ما زیاد در واتساپ صحبت میکنیم. او میگفت: «دوستی دارم که نویسندهٔ کودک است و حالا این روایت دیگر را نوشته.» بعد اشتباه بزرگش این بود که گفت فایل را دارد!
فکر میکنم دفعهٔ پیش این داستان را شنیدهاید. گفتم: «میشود بخوانمش؟ از علی میپرسی که اشکالی ندارد؟»
گفت: «نه، مشکلی نیست.»
فقط به عنوان کتاب رسیده بودم که کاملاً جذب شدم. شروع کردم به خواندن. بعد داشتم برای نیک و چند نفر دیگر از گروهی که با هم روی یک کتاب کودک کار میکردیم، ایمیل مینوشتم. ایمیل آمادهٔ ارسال بود، اما به لیلی زنگ زدم و گفتم: «اشکالی ندارد؟ این خیلی خوب است؛ روایت فوقالعادهای است. میتوانم آن را با بقیهٔ گروه کتاب کودکمان به اشتراک بگذارم؟»
گفت: «بله.»
گفتم: «نه، نه، باید اول از علی بپرسی.»
برای من رعایت این مراحل و مطمئن شدن از اینکه همه کاملاً موافقاند، خیلی مهم است. او گفت: «مشکلی نیست.»
پس فرستادم و ظرف دوازده ساعت نیک جواب داد: «این فوقالعاده است. فکر میکنم شاید بخواهم منتشرش کنم.»
دوازده ساعت بعد دوباره تماس گرفت و گفت: «قطعاً میخواهم منتشرش کنم. میتوانیم با لیلی صحبت کنیم؟»
از آنجا تا وقتی کار تمام شد، شش یا هفت هفته طول کشید. باورکردنی نبود. نیک، الکس، پل و بقیهٔ گروه در تمام این مدت مشغول کار بودند. همه در جریان کار قرار داشتند و ارتباطها فوقالعاده بود. کار با مشارکت همه پیش رفت و همانطور که گفتم، بودن در این جمع برایم افتخار بزرگی بود.
جالب بود که وقتی نسخهٔ نهایی را دیدم، به لیلی گفتم: «اسم من اینجاست! اسم من اینجا چه کار میکند؟»
این هم کاملاً غیرمنتظره بود. من فقط آدمها را به هم معرفی کرده بودم.
کتاب زیبایی است و دوستش دارم. ممنون، علی. اگر علی نبود، هیچکدام از ما اینجا نبودیم. موضوع خیلی ساده است؛ کتابی نبود، جلسهای هم نبود. | 1 |
| 11 | دو یادداشت کوتاه درباره
وقتی گنجشکها مضطرب میشوند
عصر چهارشنبه گروهی در شهر لینکلن انگلستان به دعوت انتشارات ان او پی گردآمدند تا درباره نسخهی انگلیسی کتاب « وقتی گنجشکها مضطرب میشوند: روزنوشتههایی از تهران در جنگ ۴۰ روزه» نوشتهی علیاصغر سیدآبادی گفتوگو کنند. در این نشست چند تن از نویسندگان شناخته شدهی انگلیسی و آمریکایی نیز حضور داشتند که برخی به صورت آنلاین حضور داشتند.
شوخطبعی در مصیبت
الکساندر مور، ویراستار کتاب
وقتی نویسنده اینجاست، همه میخواهند با خود او صحبت کنند، نه با کسی که دور اثر هنری، یا هرچه اسمش را بگذاریم، قاب گذاشته است. با این حال، میخواهم از تجربهٔ خودم در کار با این متن بگویم.
فکر میکنم ماه مارس بود که نیک با من تماس گرفت و گفت: «دارم به انتشار این کتاب فکر میکنم. دربارهٔ جنگ در تهران است.» آن زمان، موضوع در خبرها و تلویزیون کاملاً تازه بود. نخستین فکرم این بود: «اوه، نه! نمیدانم فکر خوبی باشد یا نه.»
بسیاری از کتابهای نیک را ویرایش کردهام و همه لحنی سبک و شوخ دارند. البته در پس این لحن، جدیتی هم هست، اما نیک مسیر و موضوع مشخصی داشت و نگران بودم کارش بیش از حد سیاسی شود. کاملاً اشتباه میکردم.
وقتی سرانجام دستنویس به دستم رسید، موضوع فوراً روشن شد. همانطور که تریش گفت، گرمای کلمات و شوخطبعی در برابر آنهمه مصیبت و خشونت بیمعنا باعث شد خیلی زود در متن غرق شوم.
فکر میکنم بیشتر حاضران اینجا در لینکلن خواندن کتاب را شروع کردهاند، اما هنوز آن را تمام نکردهاند. گمان میکنم شما هم همین تجربه را خواهید داشت: وقتی شروع کنید، کنار گذاشتنش سخت میشود.
بهعنوان ویراستار، به این افتخار میکنم که نسبتاً خوب و منظم کار میکنم و پروژهها را سریع پیش میبرم. تریش، نیک و من، همراه با بقیهٔ گروه، کتاب را در مدت بسیار کوتاهی آماده کردیم. بخش بزرگی از این سرعت به پاسخگویی حرفهای علی به پرسشها و نکتههای ما مربوط بود. بابت آن ممنونم.
کار به این دلیل هم سریع پیش رفت که متن خوبی در اختیار داشتیم. بیشتر به کلمات شکل میدادم و جای آنها را تنظیم میکردم و متن به ویرایش زبانی عمیقی نیاز نداشت. علی نویسندهٔ ماهری است و این مهارت بهشکلی شگفتانگیز به متن انگلیسی هم منتقل شده بود. از نگاه من، کاری که روی متن انجام دادم بیشتر شبیه آراستن آن بود؛ همان قاب گذاشتن دور اثر که گفتم.
البته کار بخشهای کمهیجانتری هم داشت؛ از جمله بررسی جنبههای حقوقی بعضی اظهارنظرها و رضایت کسانی که نظر داده بودند. میخواستم مطمئن شوم مطلب افتراآمیزی یا چیزی که یکی از اعضای گروه را به دردسر بیندازد، در کتاب نباشد.
چنین چیزی نبود. کتاب روایت خوبی از زندگی روزمره در برابر نابودی دردناک و بیمعنای جان آدمها، منابع، ساختمانها، جامعه و فرهنگ است.
حرفهای علی را در پاسخ به پرسش «چطور امید پیدا میکنید؟» خیلی دوست داشتم. این فکر را دوست دارم که ما امید داریم چون امید هست؛ چون میشود پیدایش کرد و به آن چنگ زد. کتاب این فکر را بهخوبی نشان میدهد.
وارد جزئیات ریز ویرایش نمیشوم، چون فکر نمیکنم کسی بخواهد دربارهٔ آنها بشنود، اما اگر پرسشی داشته باشید، خوشحال میشوم پاسخ بدهم.
فکر میکنم همینجا صحبت را تمام کنم. دوستان آنلاین که کتاب را خواندهاند، میدانند از چه حرف میزنم؛ دوستان حاضر در سالن هم بهزودی خواهند دانست.
داستان یک همکاری
تریش آمیچی
واقعاً افتخار میکنم که توانستهام بخشی از این گروه باشم. نیک، اگر صد سال نبود که تو را میشناختم و اگر لیلی را نمیشناختم، این ماجرا به این شکل شروع نمیشد.
کار کردن با گروهی که موضوع را کاملاً درک میکنند، تجربهٔ خاصی است. فکر میکنم نوعی نگاه مشترک به جهان داریم، اگر بخواهم از این اصطلاح نسبتاً کلیشهای استفاده کنم؛ این درک که باید وجه انسانی مشترکمان را پیدا کنیم. همانطور که سوباش در ابتدای برنامه گفت، باید بفهمیم همهٔ ما فقط آدمیم.
همانطور که یکی دیگر از دوستان، فکر میکنم میشل، گفت، دربارهٔ عددها حرف نمیزنیم. اینها کودکاند، آدماند؛ تکتک کسانی که درگیر این جنگها هستند. درست نمیفهمم چرا نمیتوانیم از این وضعیت عبور کنیم.
خیلی افسردهکننده است. پیدا کردن امید به آینده دشوار است، وقتی میدانیم چیزی از این جنگها به دست نمیآید، اما باز ادامه پیدا میکنند.
با این حال، بودن در جمع این آدمها و حرف زدن دربارهٔ این کتاب بسیار زیبا، که تاریخ و چشماندازهای ایران را هم نشان میدهد، تجربهٔ خیلی خاصی است.
کسی از من پرسید آیا فکر میکنم این کارها چیزی را تغییر میدهند. فکر میکنم اگر افراد بیشتری کتاب علی و کتابهایی از این دست را بخوانند، امیدی برای آینده داریم.
بهنظر من، این کتاب باید در همهٔ مدرسهها، در همهٔ کشورها، باشد. نسل بعد آیندهٔ ماست. | 1 |
| 12 | بدون متن... | 175 |
| 13 | میخواستم خلبان جت جنگی شوم
سخنانم در نشست کتاب « وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» در مرکز بینالمللی صلح لینکلن- انگلستان
دیشب نزدیک به دو ساعت در نشستی در شهر لینکلن انگلستان دربارهٔ کتاب «وقتی گنجشکها مضطرب میشوند» گفتوگو کردیم. من و تعدادی از شرکتکنندگان از آمریکا، آلمان، استرالیا، کانادا و شهرهای دیگر انگلستان بهصورت آنلاین حضور داشتیم و جمعی هم در مرکز بینالمللی صلح در لینکلن گرد آمده بودند.
سوباش چلیایا، مدیر مرکز صلح لینکلن، در سخنانی کوتاه به حاضران خوشامد گفت. او از شنیدن تجربههای مردم عادی در جنگ صحبت کرد؛ از خانوادههایی که پشت آمارها و خبرهای جنگ، میکوشند زندگی روزمرهشان را ادامه بدهند. سپس نیک اوون، مدیر نشر اناوپی و برگزارکنندهٔ نشست، اجرای برنامه را بر عهده داشت ، پس از مقدمهای کوتاه از من خواست صحبت کنم.
من متنی کوتاه خواندم و بعد نوبت به پرسش و پاسخ رسید که بسیار جذاب بود. دختر عزیزم کار ترجمه را انجام میداد.
صحبتهای خودم را در یک پست و پرسش و پاسخها را در پستی دیگر تقدیم میکنم.
میخواستم خلبان جت جنگی شوم
وقتی کودکی دبستانی بودم، دوست داشتم خلبان جت جنگی شوم. در سال ۱۳۵۹، صدام حسین، دیکتاتور وقت عراق، به کشور ما حمله کرد و بخشی از آن را گرفت. من نهساله بودم و هنوز دوست داشتم خلبان جت جنگی شوم. حالا برای این آرزو دلیل محکمتری هم داشتم.
جنگ ادامه پیدا کرد. در آذر ۱۳۶۵، وقتی پانزدهساله بودم، شناسنامهام را دستکاری کردم و سنم را به هجده سال رساندم تا بتوانم داوطلبانه به جبهه بروم. دستکاری را آنقدر تمیز انجام داده بودم که کسی متوجه نشد.
هنوز میخواستم خلبان جت جنگی شوم!
پس از آموزش نظامی، به خط مقدم در شلمچه رفتم. شلمچه نزدیک خرمشهر و آبادان بود و تا اهواز، که زندگی در آن جریان عادیتری داشت، حدود دو ساعت راه بود.
معمولاً هفتهای یک روز مرخصی میگرفتم و به اهواز میرفتم. کتابی میخریدم، به سینما میرفتم، بستنی خنکی میخوردم و غروب کنار رود کارون قدم میزدم. بعد به خط مقدم برمیگشتم.
کتابهای درسیام را در سنگرهای خاکی میخواندم، بهخصوص وقت نگهبانی که تنها بودم.
یک روز برای مرخصی در اهواز بودم و هنوز میخواستم خلبان جت جنگی شوم. هواپیماهای عراقی برای بمباران آمدند. جلوی بیمارستان بزرگی بودم. همراه جمعیت هراسان از این سو به آن سو میدویدم و بمبهایی را که فرو میریختند میدیدم. سرانجام خسته شدم. روی زمین نشستم، به دیوار تکیه دادم و منتظر ماندم تا ترکشی به من بخورد. آن روزها به چنین مرگی «شهادت» میگفتیم.
در همان حال، مردی را دیدم که بهسوی بیمارستان میدوید. کودکی در آغوش داشت و خون از پاهای کودک میچکید. وقتی از کنارم گذشت، از پشت سر نگاهشان کردم. صورت آن کودک بهطرز عجیبی شبیه برادر یکسالهام بود.
آن بمباران مرا نکشت، اما آرزوی خلبان شدن را در من کشت و دفن کرد. آن سال چند بار کابوس دیدم. در خواب، همان صحنه تکرار میشد؛ فقط کودک زخمی، برادر من بود. از خلبان جت جنگی شدن بیزار شدم.
سالها بود آن کابوس را ندیده بودم. تابستان ۱۴۰۴ دوباره به سراغم آمد؛ بعد در دیماه ۱۴۰۴ و بار دیگر در اسفندماه همان سال.
همان روزها، بهطور اتفاقی، نوشتن روزانه را شروع کردم. اول در پاسخ به مهربانی و احوالپرسی دوستانم در فیسبوک مینوشتم. - که با هزینهی گزاف دقایقی به آن وصل میشدم-
نوشتهها کمکم شکل خودشان را پیدا کردند. آنچه در کشورم میگذشت، تجربهٔ خودم و پرسشها و نگرانیهای دوستانم در گوشهوکنار جهان، به آنها شکل میداد.
این کتاب حاصل همان روزها و شبهاست. نوشتنش بخش زیادی از وقتم را میگرفت و فکر کردن به آن، جای کابوسها را پر میکرد. گاهی همزمان با شنیدن صدای موشکها، پهپادها و هواپیماها مینوشتم.
بعضی از مردم به تحربه و البته با دقت، صدای ریزپرندهها، موشکها، انفجارها، پدافند خودی و جنگندههای مهاجم را از هم تشخیص میدادند. من از میان آن همه صدای گوناگون، فقط دو صدا را میشناختم؛ همان دو صدایی که از نوجوانی در خاطرم مانده بود.
صدای پدافند خودی و صدای جتهای جنگی که رو به روی آن بیمارستان شنیده بودم و تسلیم مرگ شده بودم.
در جنگ ۴۰ روزه با شنیدن صدایشان بلافاصله یاد آن خاطره می افتادم، کابوسم زنده میشد و به یاد میآوردم که زمانی دوست داشتم خلبان جتهای جنگنده شوم، اما حالا دیگر دوست ندارم! | 139 |
| 14 | سفر نظریهها
🔺چاپ دوم کتاب سفر نظریهها اخیرا به همت نشر اگر منتشر شده و میتوانید آن را از کتابفروشیها یا به صورت آنلاین تهیه کنید.
عباس کاظمی
@varijkazemi
@ieCDS | 192 |
| 15 | بدون متن... | 724 |
| 16 | اطلاعیه ناشر
پیامبری برای ایران نوین: زندگی فکری و معنوی حسین کاظمزاده ایرانشهر
نوشته عطا انزلی- پژوهشگر و استاد مطالعات دین
حسین کاظمزاده ایرانشهر را ما با تأثیرش در شکلگیری ملیگرایی رضاشاهی میشناسیم، اما وجوه کمتر شناختهشدهاش از او شخصیتی شگفتانگیز برای مطالعه ساخته است که از یک سو یکی از مهمترین بنیانگذاران ملیگرایی جدید است و از سوی دیگر به عرفان حلقه راه میبرد.
عطا انزلی، پژوهشگر تاریخ اندیشه و استاد مطالعات دین در کالج میدلبری، با کاوش در زندگی پرفرازونشیب و تحولات فکری و معنوی او، در کتاب «پیامبری برای ایران نوین: زندگی فکری و معنوی حسین کاظمزاده ایرانشهر» به سراغ هر دو وجه این شخصیت رفته است. نشر اگر بهزودی این کتاب را در ۲۱۲ صفحه منتشر میکند.
ایرانشهر و ملیگرایی رضاشاهی
ایرانشهر از چهرههای حلقهٔ روشنفکران ایرانی در برلن بود. نام او با مجلهٔ «ایرانشهر» و بحثهایی دربارهٔ هویت ایرانی، تاریخ، آموزشوپرورش و آیندهٔ کشور گره خورده است. اندیشههای او در سالهایی شکل گرفت که روشنفکران ایرانی به دنبال تعریف تازهای از ملت و راهی برای ساختن ایران نو بودند؛ اندیشههایی که شناخت آنها برای فهم ملیگرایی دورهٔ رضاشاه اهمیت دارد.
این کتاب به ایرانشهر تنها بهعنوان یکی از مروجان ملیگرایی نگاه نمیکند. انزلی از خلال پرسشهایش هم نقش او در شکلگیری ملیگرایی جدید را روشنتر میکند و هم فاصلهٔ میان دورههای مختلف زندگیاش را.
راهی که به عرفان رسید
وجه دیگر زندگی ایرانشهر کمتر شناخته شده است. او بهتدریج به عرفان و باطنگرایی گرایش یافت و بخش بزرگی از سالهای بعدی زندگیاش را صرف نوشتن و آموزش در این زمینه کرد و برای خودش در اروپا شهرتی دست و پا کرد و مریدانی یافت. برای شناخت او باید دید این گرایش چه نسبتی با اندیشههای ملیگرایانهٔ پیشینش داشت و آیا نگاهش به ایران و جهان را تغییر داد.
در کتاب، تجربهای از پیادهروی روزانهٔ ایرانشهر در بوستانی در برلن روایت میشود. به گفتهٔ خود او، در آن روز صدای شکوه و نالهٔ علفی هرز را شنید و احساس کرد نیاز به محبت از همهٔ ذرات وجودش برمیخیزد.
چرا این کتاب را منتشر میکنیم؟
وقتی از ایرانشهر سخن میگوییم، معمولاً یکی از دو تصویر پیش چشم ماست: روشنفکر ملیگرای حلقهٔ برلن یا آموزگار عرفانی که سالهای بعد زندگیاش را صرف جستوجوهای معنوی کرد. کتاب انزلی امکان میدهد این دو تصویر را در امتداد یک زندگی ببینیم و دربارهٔ نسبت آنها پرسش کنیم.
افزون بر این، کتاب بر اسنادی دست اول از آرشیو خصوصی خانوادهٔ کاظمزاده ایرانشهر مثل دفتر خاطرات روزانه، دستنوشتههای منتشرنشده، نامههای شخصی و اسناد تحصیلی و اداری او تکیه دارد. این مدارک در کنار نوشتههای منتشرشدهٔ ایرانشهر، امکان میدهند زندگی او را در دورههای مختلف دنبال کنیم و به رابطهٔ میان تجربههای شخصی و اندیشههایش نزدیکتر شویم.
این کتاب در خلال تکنگاری درباره یک شخصیت مهم به دورهای از تاریخ ایران میپردازد که در سرگذشت و سرنوشت معاصر ما ایرانیان تاثیری عمیق داشته و به رغم انتشار گزارشها و تحقیقات بسیار، کماکان نیازمند بیشتر دانستن درباره آن هستیم.
دربارهٔ عطا انزلی
عطا انزلی استاد مطالعات دین در کالج میدلبری است. پژوهشهای او به تاریخ عرفان و تصوف، تاریخ مفاهیم دینی و دگرگونی اندیشهٔ دینی در ایران میپردازد.
کتاب پیشین او، عرفان در ایران: ریشههای صفوی یک مفهوم مدرن، در سال ۲۰۱۷ به زبان انگلیسی منتشر شد. انزلی در آن کتاب، دگرگونی جایگاه تصوف در ایران صفوی و پدیدارشدن عرفان بهعنوان شیوهای دیگر برای سخنگفتن از تجربهٔ معنوی را بررسی میکند. پژوهش او دربارهٔ ایرانشهر ادامهٔ همین علاقه به تاریخ عرفان است. انزلی پیشتر در مقالهای دربارهٔ ایرانشهر، مسیر اندیشهٔ او را از ملیگرایی به عرفان جهانوطنی بررسی کرده بود.
برای نقد و گفتوگو دربارهٔ کتاب
نشر اگر از دانشجویان علوم انسانی، بویژه سیاست، جامعهشناسی، و تاریخ، پژوهشگران، انجمنهای علمی و علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران و روزنامهنگاران برای مشارکت در گفتوگو دربارهٔ کتاب دعوت میکند. نسخههایی از کتاب برای روزنامهنگاران و منتقدان در نظر گرفته شده و تخفیف ویژه برای باشگاهها و گروههای کتابخوانی در نظر گرفته شده است.
برای دریافت نسخهٔ روزنامهنگاران و منتقدان، تهیهٔ کتاب با تخفیف گروهی یا هماهنگی نشست نقد و بررسی و گفتوگو با نویسنده، میتوانید با نشر اگر در تماس باشید. | 941 |
| 17 | چاپ دوم «بهترین داستانهای ژاپنی»
«بهترین داستانهای ژاپنی» را جی روبین، مترجم شناختهشدهی آثار موراکامی، برای نشر پنگوئن گردآوری کرده است؛ مجموعهای که بیش از یک قرن داستاننویسی ژاپن را پیش چشم خواننده میگذارد. از ناتسومه سوسهکی، ریونوسوکه آکوتاگاوا، یاسوناری کاواباتا و یوکیو میشیما تا هاروکی موراکامی، بانانا یوشیموتو، یوکو اوگاوا و نویسندگانی که بسیاری از ما هنوز فرصت آشنایی با آنها را نداشتهایم.
جذابیت کتاب فقط در فهرست نویسندگانش نیست. داستانها کنار هم، چیزی شبیه تاریخ ژاپن از دریچهی ادبیات میسازند: مواجههی ژاپن و غرب، جهان ساموراییها و وفاداری، رابطهی زنان و مردان، طبیعت و خاطره، زندگی مدرن و موقعیتهای نامعقول، وحشت، جنگ، بمباران اتمی هیروشیما، زلزلهی کوبه و سرانجام زلزله و سونامی ۲۰۱۱ و انفجار نیروگاه هستهای.
مقدمهی هاروکی موراکامی با عنوان «از هاراکیری تا گداخت هستهای» یکی از خواندنیترین بخشهای کتاب است.
حالا «بهترین داستانهای ژاپنی» به چاپ دوم رسیده است. | 213 |
| 18 | چاپ دوم «همرنگی با جماعت» منتشر شد.
این کتاب برای همین حالای ما مناسب است؛ وقتی گروههای مختلف از ما میخواهند همرنگ جماعتِ خودشان شویم. گاهی حتی پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشیم، باید موضعمان را اعلام کنیم. مخالفت با جمعی که به آن تعلق داریم آسان نیست و مستقل ماندن دشوار شده است.
کاس سانستین در این کتاب میپرسد چرا از دیگران پیروی میکنیم. به گفتهی او، گاهی رفتار دیگران را نشانهای از درست بودن یک نظر میگیریم؛ گاهی هم میدانیم که مخالفیم، اما برای حفظ جایگاهمان در جمع سکوت میکنیم. کتاب با نمونهها و پژوهشهای تجربی نشان میدهد این پیروی چگونه به شکلگیری موجهای اجتماعی میانجامد و چرا گفتوگو میان افراد همنظر، گاهی بهجای بازتر کردن دیدگاهشان، آنها را به مواضع تندتر میرساند.
سانستین همراهی با دیگران را همیشه نادرست نمیداند. پرسش کتاب این است که چه وقت از روی آگاهی همراه میشویم و چه وقت، با وجود تردید یا دانستههای خودمان، فقط از جمع پیروی میکنیم.
«همرنگی با جماعت» نوشتهی کاس سانستین، با ترجمهی بهروز گرانپایه، در نشر اگر به چاپ دوم رسیده است. | 1 |
| 19 | چاپ دوم «همرنگی با جماعت» منتشر شد.
این کتاب برای همین حالای ما مناسب است؛ وقتی گروههای مختلف از ما میخواهند همرنگ جماعتِ خودشان شویم. گاهی حتی پیش از آنکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشیم، باید موضعمان را اعلام کنیم. مخالفت با جمعی که به آن تعلق داریم آسان نیست و مستقل ماندن دشوار شده است.
کاس سانستین در این کتاب میپرسد چرا از دیگران پیروی میکنیم. به گفتهی او، گاهی رفتار دیگران را نشانهای از درست بودن یک نظر میگیریم؛ گاهی هم میدانیم که مخالفیم، اما برای حفظ جایگاهمان در جمع سکوت میکنیم. کتاب با نمونهها و پژوهشهای تجربی نشان میدهد این پیروی چگونه به شکلگیری موجهای اجتماعی میانجامد و چرا گفتوگو میان افراد همنظر، گاهی بهجای بازتر کردن دیدگاهشان، آنها را به مواضع تندتر میرساند.
سانستین همراهی با دیگران را همیشه نادرست نمیداند. پرسش کتاب این است که چه وقت از روی آگاهی همراه میشویم و چه وقت، با وجود تردید یا دانستههای خودمان، فقط از جمع پیروی میکنیم.
«همرنگی با جماعت» نوشتهی کاس سانستین، با ترجمهی بهروز گرانپایه، در نشر اگر به چاپ دوم رسیده است. | 1 |
| 20 | بدون متن... | 861 |
