fa
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

رفتن به کانال در Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

نمایش بیشتر
7 254
مشترکین
+424 ساعت
+167 روز
-7430 روز
آرشیو پست ها
تو بگو ماه کجاست؟ تو مرا خانه ببر….. دل من نابیناست. تو بگو آه چه طعمی دارد؟ تو بگو ابر چرا می بارد؟ باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟ سرو شیراز چرا آزاد است؟ بر لب خار چرا فریاد است؟ این چه شهری است؟همان جابلقاست ما کجا گمشده ایم؟ ته بن بست،چرا ناپیداست؟ تو بگو ماه کجاست؟تو مرا خانه ببر دل من نابیناست

❤️دکـــــــــلمه❤️ جان جانانم نزدیک به شیش هفت سالی از خواستنت می‌گذرد، اندوه و غبطه‌ی نداشتنت را شیش هفت سالی است که به کتف و کولم می‌کشم.. راستش را بخواهی دیگر کمرم خمیده شده. خم شده‌ام بر کاغذ و قلمم و نوشته‌ام! نوشته‌ام به قدری که می‌توانم نوشته‌هایم را به نشرهای مختلف بدهم تا اگر فرجی شود کتابم را چاپ کنند. اما نه! نمی‌خواهم کسی نوشته‌های کودکانه‌ام را بخواند. تو که خودت نوشته‌های کودکانه‌ام را خواندی، همت کردی و با دلِ من قدم‌زنان ماندی.. بیا و مرا یکبار دیگر به آغوش بکش. حسرت آغوشت را _که در قلبم می‌سوزد_ به جان خریده‌ام، اما تو بی‌خیال‌تر از هر وقت دیگری خاطراتمان را در این شهر رها کردی و رفتی. با خودت نگفتی شاید این عشق بر دلِ من سنگینی کند؟ فکر می‌کنم پروانه‌هایی که از پیله‌ی عشق بیرون زده‌اند را باید با قلب و مغزم بالا بیاورم. ولی باور کن جگرم می‌سوزد.. لامپ را روشن کن و حال مرا _که پیکرم را رها کرده‌ام_ بنگر، شاید در روشنایی تماشایی‌تر از قیرگونگی باشم. خودت خوب می‌دانی که دستانم عاطفه و احساس دارند، دلتنگ دستانت می‌شوند؛ حداقل دستانم را بیشتر از روحم لمس کن. اجازه بده اطرافیانم سخنانشان را همچون تیری به من پرتاب کنند، جگرم تکه و پاره شود و هر تکه‌اش به یک سوی جهان پرتاب شود؛ ولی دستانم را در دستانِ پر مهرت بگیر و پیکرم را به آغوشِ گرمت دعوت کن، من خواهانِ آغوشِ تو هستم. #میلاد_اقایی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🥀#باز_باران 🥀 باز باران …دیشب آمد بی ترانه …. بی بهانه سرزده آمد به شعرم …. گشت مهمان …. بی تعارف …. بی تکلف … خیلی ساده زمزمه میکرد بر لب شعر خود را …شعر باران باز باران …با ترانه …. با گهرهای فراوان ….. میزند بر سقف خانه …. گفتمش باران ولی آن کودک ده ساله اینک پیر گشته .. اینچنین باید بخوانی …. باز باران بی ترانه …. باز باران بی بهانه … پر ز اندوه شبانه …. پر ز غم های زمانه …. فارغ از آن شور و حال کودکانه … می چکد بر سقف خانه … یادم آید من که روزی کودکی پر جست و خیز و شاد بودم… فارغ از این ناخوشی های زمانه … کودکی آسوده و آزاد بودم …. نیست اما در من اینک آن نشاط و شور و حال نوجوانی ….. بر سرم اینک نشسته برف پیری …. خسته ام من دیگر از این زندگانی …. باز باران با ترانه … کو ترانه …کو نشاط عاشقانه این زمان پر گشته در هر کوی و برزن … شیون اندوهگین پر ز ناله …. آه و نفرین بر زمانه …. باز باران با ترانه می چکد بر سقف خانه …. خانه ام کو … خانه ات کو …. کو کجاست آن خانه که گویی تو در این قصه هایت … خانه ویران گشته از جبر زمانه … خانه را من یاد دارم خانه ای زیبا و کوچک … بود اما پر ز عشق و الفت و مهر و محبت … خانه اینک خالی از مهر پدر گشته برایم … مادر اما …آخ مادر مادرم خم گشته اینک پشت چون دالی ز درد این زمانه … چهره زیبای مادر … پر ز چین و پر چروک از غصه های این زمانه … چشم باران خیس شد از شرم و چون قطره ز چشم خود چکید … لیک با خود این چنین میگفت باران … باز باران بی ترانه… باز باران بی بهانه … باز باران بی نوای عاشقانه … سعید عرفانی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🖤دکلـــمه🖤 دلم گرفته انقدر که شاید حتی تصورشو نتونی بکنی انقدر که نمیتونم خودمو نگه دارم همش گریه میکنم و زار میزنم نه واسه تو نه واسه کس دیکه واسه تنهایی هام دلم گرفته واسه اینکه یه نفرم یکی ، یکه و تنها واسه اینکه خودمم واسه اینکه درد دلمو فقط به دلم میگم و خودم واسه اینکه پیدا نکردم گوشی رو که بشنوه حرفای دلمو گفتی یکی بهتر از تو رو پیدا کردم میخوام برم یاد اون لحظه‌ای افتادم که به هزار تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم اما امشب به دلم میگم آروم بگیر دلم تنگ نشو براش مگه نشنیدی جمله‌ی آخرشو چیزی بینمون نبوده این حرف آخرش بود بعضیا گریه نمیکنن اما از چشماشون معلومه که اشکی به بزرگی سکوت به گوشه ی چشمشون به کمین نشسته هر چی که بینمون بوده همش حلالت باشه دلی که بریدی نگاهی که دزدیدی احساسی که پژمردی دستایی که گرفتی صدایی که شبها باهاش آروم خوابیدی به جز یه چیزی لرز دلم از اولین نگاهت حرومت باشه لحضه‌ای که منو به گناه عادت دادی و رفتی دانلود دکلمه جدید مرتضی سرمدی به نام تمومش کن آهای با تواما با خودتم که رفتی هنوز دوستت دارم مثل اون پسر کوری که خبر نداشت ماهی قرمزش مرده و هر روز غذا براش میریخت خدایا خدایا کم آوردم خدایا کم آوردم تو لیست آدمات نگاه بکن اشتباه شده حتما اسم من ایوب نیستا بهش گفتم نرو من دوستت دارم گفت میرم منم دوسش دارم انقدر دلمو شکستن که روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم راستی امروز موهامو تراشیدم مویی که دست تو توش کشیده نشه بودنش بیهودس میخوامش چیکار شکسته ام میفهمی به انتهای بودنم رسیدم اما اشک نمیریزم پنهون شدم پشت لبخندی ک خیلی درد میکنه خدایا دستامو زدم زیر چونم مات و مبهوت نگات میکنم طلبکار نیستما اما مشتاقم بدونم ته غصه چه میکنی با من خدایا میدونی تک به تک افرادی ک درد دل منو گوش میدن موهاشون سفید میشه بیا و تمومش کن به اسم اعظمت بریدم خدا بریدم تمومش کن #مرتضــی سرمــدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

به نام خواهر❤️ به هر طرف زندگیم که نگاه میکنم جات خالیه؛ اصلا تو که نیستی انگار دنیا برام به اخر رسیده.. خونمون چقد تورو کم داره جیگر گوشه ی من .. وقتی بودی همه چی خوب بود دونفره هامون؛ قهر و اشتی هامون؛ درد دل کردنمون؛ کاش شب قبل رفتنت خیلی بغلت میکردم خیلی میبوسیدمت ؛ خیلی نگات میکردم؛ نمیدونستم قراره به این زودی تنهام بذاری تو که دیدی چقدر تنهام؛ تنهاترم کردی!؟ سهم من بعد رفتنت شد یه عالمه خاطره؛ شد دیدن جای خالیت؛ عطر تنت که هنوزتوی اتاقت هست؛ اتاقی که همش از تو به یادگاری مونده... راستی عزیز قلبم حالا که پر زذی و رفتی سلام منو به مامان بابا برسون؛ بگو هیچ کسو ندارم همدم تنهاییام باشه.... بگو دلم براشون خیلی تنگ شده.. انقدر این دلتنگی زیاده که با هیچی جبران نمیشه خواهر عزبزم خیلی زود رفتی تو وقت شکوفه دادنت بود نه چیدن و پرپر شدنت.. دلم آتیش میگیره وقتایی که میرم تو اتاقت؛ لباسات؛ وسایلت؛ عکسات نگاه میکنم و جز زجه زدن کاری ازم برنمیاد یه مشت خاطره تلخ هر شب به سراغم میاد و دست میذاره تو حلقم که همه چیو بالا بیارم غم نبودن تو و مامان و بابامون منو از پا دراورده .... اما عزیزم درسته من ندارمت ولی جات خوبه؛ پیش مامانمونی؛ خیالم راحته مامان مراقبته دردت بجونم همه دردات تموم شد و اروم خوابیدی.... خونه ی جدیدت مبارکت باشه قلب خواهر💔 اما قول بده دلتنگم نذاری به خواب شبای من سر بزن ... #سپیده_زاهدی ‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

خـون مـی‌چـکـد از دیده و دلدار نـیـامـد آن مـونـسِ جـان، مـحـرمِ اسـرار نـیـامـد در حـسـرتِ یک لحـظه تمـاشای نـگاهش عـمـرم بـه ســر آمـد ، گـلِ گـلـزار نـیـامـد بـیـدادِ رقـیـبـان و جـفـای فـلـک این بود کــز جــورِ زمـان،  آن بـتِ  عـیـار نـیـامـد افـسـوس که دربـازیِ ایـن چـرخِ سـتمـگر نـوبـت بـه مــنِ خـسـتـه و بـیمـار نـیـامـد یـک عمـر دویـدم به سـراپـای خـطِ عـشق اشـکم بـه رخ آمـیخت و غـمخوار نـیـامـد یـعـقوب‌صـفـت مـانده‌ام انـدر غـمِ کـنعان بــوی  خـوشــی از  پـیـرهـنِ  یـار نـیـامـد فـریـاد کـه ایـن سـیـنـهٔ پـردرد و غـم‌آلـود مـُرد از غـم وآن هـمـدمِ غـمخـوار نـیـامـد ای وای برآن قصه که پایانِ خوشی نیست افـسـانـه بـه سـر رفـت و مددکـار نـیـامـد شـد سـقـفِ فـلک تـیره ز تـاریـکیِ بـخـتـم یـک روز سپـیـد از  پـسِ ایـن  تـار نـیـامـد سـوزِ دلِ مـا را  نـشـنـیـد آن مـهِ بـی‌ مـهـر رفـت  و  بـه  سـراغِ  مـنِ  تـب‌دار نـیـامـد جـانش بـه لـب آمـد «سعید»از غمِ هجران افــتـاد بـه خـاک و بـه سـرش  یـار نـیـامـد #سید_سعید_سادات 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎙️ دکلمه: حال دلمان خوب نیست... حالِ دلمان خوب نیست... اما گاهی، به اجبارِ زندگی، لبخند می‌زنیم و می‌گوییم: «خوبم...» نه برای اینکه واقعا خوبیم، برای اینکه دیگران نپرسند «چی شده؟» که مجبور نباشیم زخم‌های کهنه را دوباره باز کنیم. ما آدم‌های عجیبی شدیم... با چشمانی خسته، با دل‌هایی پر از فریاد، اما لب‌هایی بسته، که به جای درد، واژه‌ی «خوبم» را تمرین می‌کنند. خوبیِ ما، نقابی‌ست زیبا بر چهره‌ی خسته‌ی روح‌مان. هر روز صبح، مقابل آینه لبخند می‌زنیم، درحالی‌که تهِ چشم‌هایمان پر از اشک‌های نریخته است. به همه می‌گوییم حال‌مان خوب است، اما شب که می‌رسد، دل‌مان را جمع می‌کنیم، در سکوتِ اتاق، در آغوشِ تنهایی‌مان گریه می‌کنیم. کسی نمی‌فهمد… که پشت همین «خوبم»‌ها، دنیایی از بی‌تابی، دلتنگی، و خستگی پنهان شده. کسی نمی‌فهمد، که گاهی، آدم فقط می‌خواهد یکی بگوید: «می‌دانم، تو واقعاً خوب نیستی… ولی من کنارتم.» اما کسی نمی‌گوید... و ما یاد گرفتیم خودمان را بغل کنیم، خودمان تسکین دهیم، و خودمان به خودمان بگوییم: صبور باش، فردا شاید بهتر شود… حالِ دلمان خوب نیست، اما هنوز ایستاده‌ایم، با امیدی کوچک در دل، که شاید روزی، بی‌هیچ اجبار و دروغی بگوییم: "خوبم… و این بار واقعاً خوبم." #مهتاب 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

یک بوسه به ما از آن ، لبهات بدهکاری ای مرگ تو معشوقِ ، این حال گرفتاری از عشق چه میدانی ، از ما تو چه میخواهی یک حس ترک خورده ، یا یک تل از آواری ؟ ما پیلهٔ تنهایی از عشق نمی خواهیم پرواز نمی گیریم از بستر بیماری سرتاسر این دنیا ، در صد گره از  آیا ؛ اما شده و حبسش در ما شده تکراری ابریم که با طعنه هر لحظه پریشانیم رعدیم  وَ بی باران در غرشِ اجباری در جسم تب آلودش فریاد کشید آن شمع پروانه که می سوزد ، خاکستریم انگاری قلب از تپشش افتاد، ماسیده به رگها خون ماییم و شب و مرگ و ، این گریه و بیزاری در حسرت آزادی بر شانه ی خود باریم چون پیچک خشکیده در سینهٔ دیواری تن خسته در این راهِ پرخاطره لنگانیم از حوصله لبریزیم از این غم رگباری رویا شده شادی ها در بغض گلوگیری افتاده به دردیم و درگیر خودآزاری برخیز و در آغوشت آهسته بکش ای مرگ این نیمهٔ جان ها را بی رنجِ پرستاری پرپر شدن "پونه" داغی به دل ما کرد یک بوسه به ما از آن لبهات بدهکاری #افسانه_احمدی_پونه 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

تو بگو چگونه چشمانم بارانی نباشد؟ وقتی که آسمان قلبم در نبودت ابریست‌ و مدام بهانه‌ی تو را میگیرد. تو بگو چگونه با خیالت زندگی نکنم؟ وقتی شب از درد دلتنگی به خود میپیچم و کافیست خاطراتت را مرور کنم تا لبخندی شیرین بر لبانم جاری شود. تو بگو چگونه قلبم برای تو پرواز نکند؟ وقتی که با عشق خود کبوتر قلبم را جلد خود کردی و با آوردن نامت چنان به سینه‌ام میکوبد که گویی میخواهد درب قفس را بشکند. تو بگو چگونه رویای تو را نداشته باشم؟ وقتی که هر لحظه زیر سقف شیفتگی‌هایم تو می پیچی و میدانم با تو خوشبخت‌ترین مرد جهان می‌شوم. تو بگو چگونه تو را پنهان کنم؟ وقتی رایحه ی خوش خیالت در واژه واژه‌ی شعرهایم پیچیده است و هرچه مینویسم از تو و تو و تو است. تو بگو چگونه دلخوشی‌ام نباشی؟ وقتی میدانم بدون تو روزگارم بی هیچ امیدی ، برای لحظه‌ای شادی میگذرد و اما حضورت میتواند حال دلم را شاد کند. تو بگو چگونه در حسرت آغوشت نباشم؟ وقتی میدانم سرمای تنم در آغوش سوزانت ، داغ می شود و بوسه‌هایت یخبندان دلم را آب میکند. #شهاب       ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟ وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستم‌دیده ز من پرس کاندوه دل سوختگان، سوخته داند دیوانه گرش پند دهی کار نبندد ور بند نهی سلسله در هم گسلاند ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری در آتش سوزنده صبوری که تواند هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند سلطان خیالت شبی آرام نگیرد تا بر سر صبر من مسکین ندواند شیرین ننماید به دهانش شکر وصل آن را که فلک زهر جدایی نچشاند گر بار دگر دامن کامی به کف آرم تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند ترسم که نمانم من از این رنج دریغا کاندر دل من حسرت روی تو بماند قاصد رود از پارس به کشتی به خراسان گر چشم من اندر عقبش سیل براند فریاد که گر جور فراق تو نویسم فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند زنهار که خون می‌چکد از گفتهٔ سعدی هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند #سعدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

لعنت به خاطرها که جیگرمو آتیش میزنه دلم برای خودم  خیلی تنگ شده برای زمانی که تنها قهر کردنم واسه چند دقيقه بود برای زمانی که تنها دلخوریم کم باد شدنه توپم بود ولی الان انقدر دلخور و دلتنگم انقدر دلم رو شکستن که ناامیدم شدم از آدمها و زندگی از زنده‌ بودم که توی دنیا هیچکس هواسش بهم نبود چقدر بهم زخم زدن چقدر حقم رو خوردن که دلم میخواد تمام بشه این زندگی که هیچکس جز خودم از گریه‌های خاموشم و غم‌های پنهونم و دردهام خبر نداره که بند بند استخونام درد میکنن جوری شدم که دیگه هیچ ترسی ز هیچی ندارم ‏مرگ رویاهام رو آرزوهام رو با چشمم دیدم دیگه از چه چیزی بترسم از مرگ بترسم.، که خنده دار شده برام تنها آرزوم توی زندگی فقط مرگ شده باورکنین که دلی نمونده واسه دل بستن قلبم رو با سنگِ زدن و شکستن همونایی که ادعای عشق و عاشقی میکردن همونایی که فقط بلدن با کلمات بازی کنن همونایی که میگفتن اگه نباشی میمیرم اما من مُردم و اونا رفتن پی زندگیشون خدایا این سوختن اصلا عادلانه نیست سوختن توی آتیشی که حقم نبود اگه عاشقی و زندگی گناه بود پس چرا مِهر و محبت رو درون ماها کاشتی که خیلی ها باعث شدن مُهر سکوت بزنم روی لبام و روی قلبم بنویسم ورود ممنوع این چه دنیایه که نفس کشیدن برام سخت شده فریادهام به سکوت تبدیل شد و سکوت‌هام به سردردهای شدید ولی من خودم به خودم ضربه زندم که بزرگ‌ترین حماقت زندگیم اونجایی بود که با احساساتت زندگی کردم و خیلی ضربه خوردم و حسرت یه زندگی سالم و خوب تا ابد موند به دلم من خسته نیستم فقط حوصله‌ام سر رفته از این‌ همه شب بیداری‌ از این‌ همه منتظر موندن و جوابی نگرفتن نه من اصلا خسته نیستم خسته هم نشدم از خاطراتی که خیال رفتن ندارن دلمم برای خودم تنگ نشده با هیچکسی هم قهر نیستم فقط دیگه با کسی حرفی ندارم چون هضم یه آدم جدید یه درد دیگه برام غیر قابل تحمل شده میدونین آدم وقتی تمامش رو از دست بده دیگه خود به‌ خود به یه موجودی دیگه تبدیل میشه ، دیگه حوصله‌ی توضیح نداره ، و نه اشتیاقی برای یه آدم جدید و درد دیگه ترجیح میده که خودش با خودش بیشتر رفیق باشه همین لطفا شما مثل من نباشین #مهــدی_محمـــودی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🔥 #شعر 🔥 قربانگاه عشق نیزه داران را خبر کن چونکه سر آماده است از بـــرای پـرکشیـدن  بـال و پــر آماده است نیـزه و شمشیر و سنگ و تیــر می بـارد اگر سینه ای غمگین و خسته چون سپر اماده است گلفــروشی در بیــابــان بــلا گل میفـروخت یک به یک هفتاده دو قرص قمر آماده است خــارهای این بیـابـان هــم شهادت میدهند دختری دردانه بر خوف و خطر آماده است جنس دلهاتــان مگر از سنگ بــاشد ظالمان  بر شما دنیـا پرستان سیم و زر آماده است تیــر از چله رهــا شد زیـر لب آهستــه گفت هــم پـدر هــم حنجــر نــاز پسر آماده است میرود با پای خود بر سوی قربانگاه عشق مشتری بر ناز او صاحب نظر آماده است باغ تشنه غنچه تشنه باغبان لب تشنه تر تا که سیرابش کند با چشم تر آماده است مــاه را بــا اختـرانـش بــر اسارت میبـرند لحظه لحظه بیکسی در این سفر آماده است افتخـار نـوکــری دارد بـه دل سنگ صبـور روز محشر تـا کنی بـر او نظر آمـاده است #جوادالماسی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎇 #دکلمه 🎇 خودش از دلم باخبر است از جایگاهش  در زندگی ام باخبر است میداند تمام دلخوشی ام است در این دنیای بی سر وته شیرینی روزهای تلخم است ..خودش میداند؛ میداند اگر لحظه ای نباشد ؛ لحظه ای زنده نمی مانم؛ تمام میشوم؛ بی قید و شرط ... خودش میداند که با آن چشمان سیاهش زندگی ام را رنگی کرده است خودش میداند آواز و طنین صدایش التیام بخش تمام غصه هایم است میداند شاهرگم شده است ؛ مگر میشود قید شاهرگم را بزنم؟ اگر بزنم میمیرم خودش میداند تسلی خاطر دل غم زده ی من شده است .. میداند. اشاره ای کند؛ لبی تر کند ؛ جانم را پیشکشش میکنم خودش میداند شبهای بدون حضورش  سنگینی تنهایی کمرم را خم میکند؛ خودش میداند ماه آسمانم است میداند تمدید  دم و بازدم هایم به بودنش در کنارم بستگی دارد همه ی این هارا میداند ..... ولی بازهم با دلم ناسازگاری میکند؛ بادلم نامهربانی میکند خودش میداند خنده اش روح تازه من است اخمش؛ اشک من است همه چیز را میداند.. اما سنگ به شیشه ی احساسم میزند.. تیغ تیز بر جانم میزند ؛ زنجیر دور گلویم میبندد.. میداند و زخم میزند .. میداند و دل میشکند.. میداند و دوستم ندارد. اما من جای هردویمان دوستش دارم تب کند میمیرم؛ خار به چشمانش برود زمین و آسمان را برهم میدوزم خودش میداند جایش را کسی نمی تواند پر کند؛ خودش میداند دل از من برده است و دل نداده..... میداند و نگاهم نمیکند؛ میداند و در آغوشم نمیگیرد ... کم حوصله است ؛ اما تمامش را به جانم میخرم تا ثانیه ایی خنده بر صورتش باشد.. عاشقش میمانم تا روزی که  عاشقم شود؛ دلبری هایم را ببینید ؛ حرف هایم را بشنود و چشمانم را ببینید که در انتظارش باریدند..... ای که از دلم خبر نداری باخبر باش که دل خانه ی توست.. ✍️#سپیده_زاهدی ‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

#شعر ❤ رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به‌جز گریز برایم نمانده بود این عشقِ آتشینِ پُر از دردِ بی‌امید در وادیِ گناه و جنونم کشانده بود رفتم، که داغِ بوسه‌ی پُر حسرتِ تو را با اشک‌های دیده ز لب شست‌وشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود عشقِ من و نیازِ تو و سوز و سازِ ما از پرده‌ی خموشی و ظلمت، چو نورِ صبح بیرون فتاده بود به یک‌باره رازِ ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشکِ گرم در لابه‌لایِ دامنِ شب‌رنگِ زندگی رفتم، که در سیاهیِ یک گورِ بی‌نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگِ زندگی من از دو چشمِ روشن و گریان گریختم از خنده‌های وحشیِ توفان گریختم از بسترِ وصال به آغوشِ سردِ هجر آزرده از ملامتِ وجدان گریختم ای سینه در حرارتِ سوزانِ خود بسوز دیگر سراغِ شعله‌ی آتش ز من مگیر می‌خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنجِ قفس بسته و اسیر روحی مشوّشم که شبی بی خبر ز خویش در دامنِ سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده‌ها و پشیمان ز گفته‌ها دیدم که لایقِ تو و عشقِ تو نیستم -فروغ فرخزاد 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401 ‌‌

🎀 #دکلمه 🎀 دیشب رفتم خونه نیره اینا تا حرف زدم بغضش گرفت معلوم نبود چش بود دختره دیوونه مگه جن دیدی که ترسیدی  بغض کردی آخه چند سالی  بود ازم خبر نداشت نیره دخترعممه خیلی دوسش دارم از همون بچگی آره خیلی دوسش داشتم ازش خواستگاری کردم بهم جواب رد داد من از همون موقع پیرشدم افسرده شدم صورتم شاید خندون باشه ولی دلم پر ازغمه الان شوهر کرده چندتا بچم داره تا میبینمش دلم هری می‌ریزه پایین ولی همیشه سعی کردم به روش نیارم ولی بغضش برای چی بود؟ آها فکر کنم مامانم قصه دیوونه شدنمو از دوریش تعریف کرده گفته که من  خیلی وقته قرص آبی خورشدم چون دوریش قلبمو روحمو جسممو داغون کرد ولی از وقتی شوهر کرده خدایی براش آرزو موفقیت کردم خوشحالم که شوهرش آدم خوبیه بچه های خوبی هم داره ولی این دل لاکردا مگه حالیشه نفهمه بیشعور تا میبینتش آتیش میگیره وقتی میخواد نیره بره یا من از پیشش برم تاپ تاپ میزنه مگه می‌تونه دل بکنه ازش اینقدر چندروز پیشا گریه کردم آخه باز دیدمش بازم از پیشم رفت ... در کل عشق زجر کشیدنشم قشنگه هی نیره تو خوشحالی توخوبی منم خوبم چون کنار خونوادت حالت خوبه من حسود نیستما،بخدا ،فقط همیشه حسرت داشتنتو داشتم وای بغض لعنتی باز اومد دارم خفه میشم کاش میشد یه روز بگم نیر یادم تورو فراموش چون یادت منو می‌بره از هوش ... #مجیدتقوی✍️ بهمن ۴۰۳ ‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌠 #دکلمه 🌠 آخرش را برایت بگویم فوق فوقش تو رفته ای من نشسته ام همینجا روی همین صندلی خاطره مرور می کنم چند روز را به کلافگیه ترک عادت می گذارنم چند شب بیخواب میشوم چند عصر دلگیر را پیاده قدم میزنم چند بار هم حماقت می کنم و یک پیغام دلم برایت تنگ شده می فرستم بدترین حالتش را برایت میگویم تو جواب نمیدهی و من چند روز دیگر را هم به شماتت خودم میگذارنم... یک روزهایی هم فکر انتقام میزند به سرم این در و آن دری هم میزنم و چند روز بعدش از این خشم ها هم خسته می شوم... مدتی بعد عصر یک روز معمولی مینشینم توی کافه ای وسط شهر منتظر قرار ملاقاتی ام با کسی که نمی شناسمش می آید.. هم را می بینیم و من تمام مدت در حال مقایسه کردن تو با او به خودم برای این ملاقات بیهوده بد و بیراه می گویم ملاقات را تا آنجا که بغضم نترکد کوتاه می کنم... پشت دستم را داغ می کنم که دیگر از این بیهوده کاری ها نکنم... چند روز بعد هم که میگذرد یک ماهی می شود که رفته ای... و به چشم برهم زدنی که دروغ است، بلکه به جان کندنی سخت این یک ماه میشود دو ماه... ماه سوم من بدبین ترین و سرد ترین آدم شهرم... ماه چهارم منطقی ترم و حادثه عشق نافرجام فقط گاهی نیشی میزند بر دلم و میرود... ماه پنجم در قابل پیش بینی ترین حالت، تو برمیگردی... من کمی هیجان دارم و کمی دلخورم... قول ها و وعده ها و اشتباه کردم ها و قدرت را ندانستم ها و جبران می کنم ها هم می شود زیر نویس این برگشتن... بدترین حالتش این است که قبول کنم دوباره با هم باشیم... بهترین حالتش این است که دلم را محکم بگیرم لای دستهایم، گرمش کنم و محتاطانه مراقبش باشم تا دوباره نشکند... بدترین حالتش را انتخاب می کنند بعضی ها بهترین حالتش را انتخاب می کنند بعضی ها من اما با تمام دودلی ها آخرش را برایت گفتم... جز آنکه بگویم در واقع بینانه ترین حالت بالاخره بعدهااا وقتی تنهایی حسابی دمار دل آدم را درآورد یک نفر پیدا میشود که جای تو را که نه اما یک گوشه قلبم را بگیرد... حالا تو حساب کن ببین می ارزد که بلاتکلیف بیایی و بلاتکلیف بروی؟ #پریسا_زابلی_پور ‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💢 #شعر 💢 ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم با خرابات آشناییم از خرد بیگانه‌ایم خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمع‌وار هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه‌ایم اهل دانش را درین گفتار با ما کار نیست عاقلان را کی زیان دارد که ما دیوانه‌ایم گر چه قومی را صلاح و نیکنامی ظاهرست ما به قلاشی و رندی در جهان افسانه‌ایم اندرین راه ار بدانی هر دو بر یک جاده‌ایم واندرین کوی ارببینی هر دو از یک خانه‌ایم خلق می‌گویند جاه و فضل در فرزانگیست گو مباش اینها که ما رندان نافرزانه‌ایم عیب تست ار چشم گوهر بین نداری ورنه ما هر یک اندر بحر معنی گوهر یکدانه‌ایم از بیابان عدم دی آمده فردا شده کمتر از عیشی یک امشب کاندرین کاشانه‌ایم سعدیا گر بادهٔ صافیت باید باز گو ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه‌ایم -سعدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🔥 #دکلمه 🔥 ای کاش می توانستم بنویسم برایت.... از تمام آن راهی که رفتم بی تو ، خسته ام.....! ای کاش می توانستم به تو بگویم که با تو هم، تنها تمام ِ این مسیر را عبور کردم.... ای کاش می توانستم بنویسم و برایت ارسال کنم که چقدر خسته ام‌‌..... که چقدر ترسیده ام....! که چقدر قلبم پر از خراش هائیست که خوب نمی شود‌‌.... درها و دیوارها با من حرف می زنند .... می گویند دیوانه شده ام که با خود حرف می زنم... آنها نمی دانند تو چه کرده ای با من ... اما شاهدین من دیواریست که به آن مشت می کوبیدم‌‌‌‌‌‌‌.... درهایست که محکم به روی خود می بستم‌... من تمام درها را بسته بودم ، زبانم را به روی همه ...... ای کاش می توانستم بگویم چه بر من گذشت .... چه سقوط ِترسناکی بود این تنهایی‌..... تو آنجا نبودی .... تو من را که لبه ی پرتگاه ایستاده بودم به زمین انداختی.... زمینی سرد ... زمینی خشک.... زمینی پر از سنگ.... سنگهایی که تو به سمت من بارها نشانه رفته بودی.... تمامش بر زمین بود.... نشانه های تو اینجا هم با من حرف می زنند.... هر تکه سنگ ؛ زخمیست که با من تاابد زندگی می کند.... هیچ نمی دانند انها ... که چگونه تنها در اوج ناباوری،  در اوج اعتمادی دوباره ، در اوج خستگی‌.... سقوط کردم ! من افتادم ...‌ حتی به تماشا ناایستاد ! حتی دستهایش را بالا نیاورد.... او تاابد دشمن ِ من و من تاابد چون سایه ای در لحظه هایش خواهم بود... #شیماماهانی ‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♨️ #شعر ♨️ من همان نایم که گر خوش بشنوی شــرح دردم با تو گوید مثنـوی با لب دمسـاز خود جفـت آمدم گفتنی، بشنـو که در گفت آمدم من همان جامم که گفت آن غمگسار با دل خونیــن، لب خنــدان بیار من خمُـش کردم خـروش چنـگ را گرچه صد زخم است این دلتنگ را من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی‌دانست و خود را می‌ستود من همی کنـدم نه تیشه! کــوه را عشـق شیـرین می‌کند انـــدوه را در رخ لیـــلی نمــــودم خویش را سوختـم مجنـون خـام اندیش را می‌ گِرستـم در دلش با درد دوست او گمـان می‌کرد اشک چشـم اوست گرجهان از عشق سرگشته‌ست و مست جان مست عشق بر من عاشق است ناز اینجا می‌نهـد روی نیـــاز گر دلی داری بیا اینجا ببـــاز ... #هوشنگ_ابتهاج ‌‌🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401