fa
Feedback
بَرگه‌ِهآیي‌اَز‌زِندِگي‌مَن🌿

بَرگه‌ِهآیي‌اَز‌زِندِگي‌مَن🌿

رفتن به کانال در Telegram

اینجا همه چی متعلق به منه و خوشحال میشم کپی نکنید:)🍃 شایدم روزی تبدیل به دیلی پزشکی شد🤷🏻‍♀️🥼🩺 ♡⁦✿♡⁦✿♡⁦✿♡⁦✿⁦ اینجا شناسمه👇🏻 @Permorbot اینم ناشناسمه👇🏻 http://t.me/HidenChat_Bot?start=1277983397 حالا هر کجا که راحتید میتونید باهام در ارتباط باشید👀

نمایش بیشتر
174
مشترکین
-224 ساعت
-77 روز
+1430 روز
آرشیو پست ها
واقعا شیمی خوندن حالمو خوب میکنه🙂‍↔️

واقعا شیمی خوندن حالمو خوب میکنه🙂‍↔️

https://t.me/sheetsofme/13499 خود فراهانی میگه اغلب که یادم رفته من ولی اولویت اول بزار رو تکالیفش

نه عزیزم من شیمی رو خودم میخونم منبعم هم خیلی سبز هستش🫴🏻

🔥بالاخره رسیدیم به چالش فولدری بزرگمون!🔥 این یکی از بزرگ‌ترین و هیجان‌انگیزترین چالش‌های فولدریه که قراره کلی جذب و رشد براتون داشته باشه! دیگه لازم نیست چنلتو با کلی چالش شلوغ کنی..👀
📢 تنها کاری که باید بکنی اینه:
همین پیام رو توی چنلت فوروارد کن توی فولدر اسپانسر ها جوین باش
از فوروارد پیام + جوین بودنت توی اسپانسرها اسکرین‌شات بگیر اسکرین‌شاتت رو به همراه لینک چنلت توی این گروه بفرست 🔗 [لینک گروه]
با شرکت تو این چالش، تو هم می‌تونی جزو کسایی باشی که توی رشد چنلشون یه جهش فوق‌العاده زدن!🤌🏼💖

اون یه نفر که به همه پستا ری‌اکت میده😭🫂

سلام سلام 👀 صبح روز تابستونیتون بخیر🌞 خب منم یواش یواش داره خوابم تنظیم میشه🙂‍↔️

یک روز عادی از سه سالگیم بود که اونموقع هرگز فکر نمیکردم که یه روزی پنج شخصیت داستان نباشن و من به سه نفرشون نزدیک باشم(:

از خواب بیدار میشدم صبحانه‌ام رو میخوردم و مامان موهامو شونه میکرد آماده میشدیم که بریم خونه مامان سهیلا. مهرانو میذاشتم نو کالسکه‌اش و خودمم یه لباس خوشگل تنم میکردم و میرفتم تو کوچه. اول خاله لیلا و مریم رو میدیدیم و یکم حرف میزدیم بعد مهری خانم و محسن رو شاید میدیدم و یه پشت چشمی به محسن نازک میکردم که مثلا من زورم از تو بیشتره بعد از سر کوچه رد میشدیم و طوبی خانم مثل همیشه داشت کوچه رو میشست. تا برسیم خونه مامان سهیلا کل همسایه‌ها هی منو میدیدن و بوسم میکردن(هر چقدر بگم بدم میومد کم گفتم)بعد مامان از عیسی خان یه خوراکی برام میگرفت می‌رسیدیم به مغازه حاج ممد که سر کوچه خاله زینبینا بود و حاج ممد کلی میوه بهم میداد، منم هی نگاه میکردم ببینم محمد و خاله زینب رد میشن یا نه. یکم بعد تر مغازه آقاجون بود بدو بدو میرفتم و میگفتم سلام آقاجون، آقا جونم عصاشو مینداخت دور گردنم و منو میکشید سمت خودش و بهم از این شکلاتای شونیز که جلد زرد رنگ داره میداد. یکم بالاتر کوچه مامان سهیلایینا بود و من بدو بدو میرفتم در میزدم تا مامان بیاد درو باز کنه. با لبخند درو باز میکرد و من سفت بغلش میکرد و میگفت خوش اومدی مامان جان...

۱۸ سال پیش این موقع آدم شادی بودم.

همتون از دم اکتین...

کاش همین امشب زندگیم تموم شه.

اینجوری شدم که میرم با بقیه حرف بزنم بعد فکر میکنم خیلی دارم حرف میزنم یه پیام معذرت خواهی میدم دیگه حرف نمیزنم🦦

طرف لفت میده بعد بهم پیام میده بر جوین شدن(: