بَرگهِهآیياَززِندِگيمَن🌿
Ir al canal en Telegram
اینجا همه چی متعلق به منه و خوشحال میشم کپی نکنید:)🍃 شایدم روزی تبدیل به دیلی پزشکی شد🤷🏻♀️🥼🩺 ♡✿♡✿♡✿♡✿ اینجا شناسمه👇🏻 @Permorbot اینم ناشناسمه👇🏻 http://t.me/HidenChat_Bot?start=1277983397 حالا هر کجا که راحتید میتونید باهام در ارتباط باشید👀
Mostrar más174
Suscriptores
-224 horas
-57 días
+1530 días
Archivo de publicaciones
Repost from 𝗖𝗔𝗥𝗢𝗧𝗜𝗗 | کاروتید
🔥بالاخره رسیدیم به چالش فولدری بزرگمون!🔥
این یکی از بزرگترین و هیجانانگیزترین چالشهای فولدریه که قراره کلی جذب و رشد براتون داشته باشه!
دیگه لازم نیست چنلتو با کلی چالش شلوغ کنی..👀
📢 تنها کاری که باید بکنی اینه:همین پیام رو توی چنلت فوروارد کن توی فولدر اسپانسر ها جوین باش
از فوروارد پیام + جوین بودنت توی اسپانسرها اسکرینشات بگیر اسکرینشاتت رو به همراه لینک چنلت توی این گروه بفرست 🔗 [لینک گروه]
با شرکت تو این چالش، تو هم میتونی جزو کسایی باشی که توی رشد چنلشون یه جهش فوقالعاده زدن!🤌🏼💖سلام سلام 👀
صبح روز تابستونیتون بخیر🌞
خب منم یواش یواش داره خوابم تنظیم میشه🙂↔️
یک روز عادی از سه سالگیم بود که اونموقع هرگز فکر نمیکردم که یه روزی پنج شخصیت داستان نباشن و من به سه نفرشون نزدیک باشم(:
از خواب بیدار میشدم صبحانهام رو میخوردم و مامان موهامو شونه میکرد آماده میشدیم که بریم خونه مامان سهیلا.
مهرانو میذاشتم نو کالسکهاش و خودمم یه لباس خوشگل تنم میکردم و میرفتم تو کوچه.
اول خاله لیلا و مریم رو میدیدیم و یکم حرف میزدیم بعد مهری خانم و محسن رو شاید میدیدم و یه پشت چشمی به محسن نازک میکردم که مثلا من زورم از تو بیشتره بعد از سر کوچه رد میشدیم و طوبی خانم مثل همیشه داشت کوچه رو میشست.
تا برسیم خونه مامان سهیلا کل همسایهها هی منو میدیدن و بوسم میکردن(هر چقدر بگم بدم میومد کم گفتم)بعد مامان از عیسی خان یه خوراکی برام میگرفت میرسیدیم به مغازه حاج ممد که سر کوچه خاله زینبینا بود و حاج ممد کلی میوه بهم میداد، منم هی نگاه میکردم ببینم محمد و خاله زینب رد میشن یا نه.
یکم بعد تر مغازه آقاجون بود بدو بدو میرفتم و میگفتم سلام آقاجون، آقا جونم عصاشو مینداخت دور گردنم و منو میکشید سمت خودش و بهم از این شکلاتای شونیز که جلد زرد رنگ داره میداد.
یکم بالاتر کوچه مامان سهیلایینا بود و من بدو بدو میرفتم در میزدم تا مامان بیاد درو باز کنه.
با لبخند درو باز میکرد و من سفت بغلش میکرد و میگفت خوش اومدی مامان جان...
اینجوری شدم که میرم با بقیه حرف بزنم بعد فکر میکنم خیلی دارم حرف میزنم یه پیام معذرت خواهی میدم دیگه حرف نمیزنم🦦
