مرگ ماهی 🖤
طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام مرگ ماهی 🖤
کانال مرگ ماهی 🖤 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 101 141 مشترک است و جایگاه 161 را در دسته کتب و رتبه 3 053 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 101 141 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 03 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -3 317 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -143 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.84% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 18.15% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 870 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 18 368 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ریرا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه
غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش!
[بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +1 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
| 2 | مُردم؟ یاحور وپریها زودتر از موعد اومدن پیشوازم.ولی نباید حوریها لخت باشن؟
-آقا جدی باشین. من وکیلتونم.
-آخه این انصافه؟ وکیل خوشگل میفرستن برای کسی که حکمش اعدامه تا آدم دلش نیاد راحت بمیره؟
دخترک پشت چشمی برایش نازک کرد که ویهان با لودگی گفت:
- کاش اتاق ملاقات خصوصی با تخت برام میگرفتی خانم وکیل... خداییش اینجوری بهتر انگیزه میگیرم...
با نگاهی پرشیطنت ادامه داد:
-من میکنمت بعد انگیزه میگیرم و یه دفاع جانانه از خودم میکنم... افتخارش هم مال تو!🤤😂
https://t.me/+yK60jHrNTvoxMTQ8
حکم اعدامش اومده اما عاشق موکلش میشه و…💔😭 #توصیهویژه | 3 384 |
| 3 | -میگی قَبِلتو یا همینجوری ببرمت تو تختم؟
کنج دیوار تو خودم جمع شدم و هنوز امید دارم که یکی نجاتم بده.
-گفته بودی من تو رو سرِ کِیف نمیارم! گفتی برات جذاب نیستم!
کمربندشو باز میکنه و میلرزم.
-اشتباه کردم گلبرگ!
-بهم خیانت کردی!
-اَه...باید تا صبح با تو چونه بزنم حالا!
یقهی لباسمو پر خشونت میکشه و دکمههاش با شدت پاره میشن. جیغ میزنم و بغضم میترکه:
-نکن...صیغه بخون...شاهرخ؟
بازوی لختمو نوازش میکنه و با حس پیروزی میگه:
-میخونم عزیزدلم!
https://t.me/+f9D9wPZtqhU2NWU0 | 1 003 |
| 4 | رون هاش پره، کمرش باریک... بیشرف چه سکسیه حاجی!
نامدار اخم آلود توپید
- سرت به کارت باشه نیومدیم اینجا چشم چرونی کنی سیبیل شریفی و چرب کردی دیگه
مهراد چشم از آن دخترک گرفت
لعنتی زیادی جذاب بود
حتی از پشت با آن که چهره اش را ندیده بودند
با لگد نامدار ناله کنان چشم از مقابلش گرفت
- زهرمار چته پام شکست. برگرد نگاش کن بابا... اوف!
نگاه نامدار به صورت او جدی و پوکر بود که مهراد نوشیدنی اش را بالا رفت
- خیالت تخت پسر بعد سه سال دیگه معلومه بازم برنده تویی!
کسی رقیبت نیست!
بنظرت بهم پا میده؟
نامدار انگشتانش را دور لیوان کریستال پیچانده و محتویات داخل لیوان را نگاه کرد
- کم دورت داری؟
مهراد پوف کشان جلو کشید
- مگه مثل تو خواجه م من؟
بابا سه سال دنبال اون دختره گشتی نیست دیگه بچسب به زندگی... یه زندگی با لباس قرمز
نامدار دندان بهم سایید
سه سال! سه سال زمین و زمان را دنبال دختری گشته بود که بی رحمی او از او گذشت
سه سال پیش دخترک را شکسته بود اما هنوز صدای گریه هایش در گوشش بود
- پشیمون میشی نامدار... من هیچوقت نمی بخشمت
و نامدار بخشش نمیخواست دخترک چشم زمردی اش را میخواست
- کجا غرق شدی نامدار... شروع شد
نگاه نامدار به سِن رفت
امسال باید این جایزه را میبرد
طرح هایش بهترین بودند
شریفی در حال حرف زدن بود
- ... با حضور گرم شما بریم سراغ اولین و برگزیده ترین طراح و طرح های این دوره جشنواره ی سراسری...
برنده ی اول ما...
نامدار دکمه ی کتش را بسته و از روی صندلی برخاست
اسم او قرار بود خوانده شود معلوم بود دیگر اما...
- سرکار خانم ناظمی... یاس ناظمی...
صدای تشویق ها بالا رفته و نگاه نامدار مات دختری مانده بود که با لباس سرخ رنگ از پله های سن بالا میرفت
او یاس بود!
چند قدم جلو رفته بود که مهراد دستش را گرفت
- الان نه نامدار...
شریفی جایزه را داده و دخترک خیره در چشمان او جایزه را گرفت
جایزه ی نامدار را... گفته بود نمی بخشد!
- این حرومی شریفی چه غلطی کرد اون پول و از حلقومش میکشم بیرون
مهراد حرص میخورد و نامدار منتظر بود که با دیدن دخترک سمتش پاتند کرد
- یاس!
یک نفر قبل نامدار رسیده بود به دخترک
مردی که رقیب نامدار بود و دستش حلقه دور کمر یاس
- تبریک میگم عزیزم
دخترک نرم در آغوش فرهاد فرو رفته و نامدار رگ های شقیقه اش بیرون زده بود
دخترک گفته بود او را نمی بخشد و این تازه شروعش بود
https://t.me/+nbmiik86tW8wN2Q0
https://t.me/+nbmiik86tW8wN2Q0
دختره واسه انتقام برگشته🔥🔥🔥 | 423 |
| 5 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 605 |
| 6 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 |
| 7 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 |
| 8 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 519 |
| 9 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 |
| 10 | - توله سگ سینه زن خودمه!
آیهان با نق نق چنگی به دست هومان زد و گفت:
- می می... ماما... می می...
خندیدم و سینه م رو خواستم دهن آیهان بذارم که هومان مانع شد و گفت:
- چرا مال منو میدی این بچه بخوره؟
سینه م سفت چسبیده بود و ول نمی کرد، آیهان هم با اخم به دستش چنگ می زد.
- می می... می می...
هومان عصبی غرید:
- پدرسوخته یا میذاری منم بخورم یا حق نداری از سینه زن من شیر بخوری.
کلافه هومان پس زدم و گفتم:
- دیوونه م کردید، بذار بچه شیر بخوره.
اما انگار بچه شده بود و ول کن نبود.
- نمیخوام چرا این شیر بخوره من نخورم؟ یا بمنم میدی یا آیهانم نمیخوره.
کلافه اون سینه م رو از لباس زیرم درآوردم و لب زدم:
- بیا اینم برا تو.
چشم های هومان برق زد، سرخم کرد که آیهان با لگد زد به صورتش.
- می می... می می..
هومان عصبی گفت:
- یعنی چی؟ چرا نمیذاره منم بخورم؟!
آیهان پاش رو با زور زدن به سینه چپم رسوند و راستی رو به دهن گرفت.
قیافه حرصی هومان دیدنی بود، خندیدم و گفتم:
- به بچه خودتم حسودی میکنی؟
دست به سینه نشست و گفت:
- زود بهش شیر بده بخوابه که تا صبح باهات کار دارم!
https://t.me/+Zv-gR0dXC-02N2E0
https://t.me/+Zv-gR0dXC-02N2E0
https://t.me/+Zv-gR0dXC-02N2E0
بین پدرو پسر سر سینه دعواست 🙊🤣 | 6 627 |
| 11 | 🏳🌈⃟•پنـــاهم بــاش •
#part_1
-چی میخوای دختر کوچولوی حـ.شریِ من!؟
سینهی مامی رو میخوای ؟
دخترک تند تند سرش رو بالا و پایین کرد
این حرکت که بابِ میل زن نبود با خشم غرید :
-قبل از اینکه اون زبونت رو دور گردنت نپیچوندم بهتره درست جوابم رو بدی !
-میخوام مامی، لطفا ...
لبخند خبیثانهای زد و دستش را از سوراخِ داغِ دخترک بیرون کشید
-باشه دختر قشنگم ؛ باشه
در یک حرکت موهای دخترک رو در دست گرفت و کشید و با خشونت دستش را وارد دهانش کرد و با سرعت عقب و جلو کرد ...
دستش که آغشته به آبِ دخترک بود به ته گلوی دخترک برخورد میکرد و میخواست عوق بزند ...
ولی میدانست با این حرکت مجازاتی سخت در انتظارش است !او برای صاحبش دخترک بدی نبود !
همانطور که دستش را درون دهان دخترک حرکت میداد همزمان دست دیگرش را سمت پایین سوق داد...
و به پایین تنه دختر رساند و بدون ملایمت تند تند درون سوراخِ تنگِ دخترک نازش عقب جلو میکرد
بعد از دقایقی با آهِ بلندی ار*ضا شد!
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh
https://t.me/+cp418O6cuj0xOGFh | 2 816 |
| 12 | رو صندلی جا به جا شدم و د-یلدوی خاردار کلفت با قدرت بیشتری تو بهشتم لرزید و گشادم کرد🔞
دوربینا همه شون روشن بودن سعی کردم طبیعی باشم با تُن صدایی محکم خبرو خوندم
شورتم هرلحظه خیس تر می شد نوک س-ینه هام از رو لباس تو برنامه تلوزیونی کامل مشخص بودن
ضبط که تموم شد بی جون رو صندلی افتادم
سناتور با نیشخند همه رو مرخص کرد و سمتم اومد
_ خوب بود دارلینگ بزار ببینم بهشت کوچولوت چقد خیس شده👅
صندلی رو چرخوند و جلوی پام زانو زد
دامن کوتاهم کامل خیس شده بود
دیل-دوی بزرگ از رو شورتم کامل مشخص بود و همزمان داشت تپل مو و شو-رت توری مو جر می داد❌
سرعت لرزشش که بیشتر شد جیغ زدم و ار-ضا شدم
آبم زمینو خیس کرد
سناتور با نیشخند کنترل دیلدو ویب--راتوری رو انداخت رو میز
آستین هاشو بالا زد
نفس زنون نالیدم : استخدام...شدم!؟
خم شد روم لباس مو جر داد سی-نه های تپلم افتادن بیرون
یکی شونو چنگ زد و همزمان انگشت شو رو ته دی--لدو گذاشت
بیشتر هولش داد تو بهشتم و جیغ کشیدم
_ این دیلد-وعه نصف منم نیست دارلا باید حسابی تپلی تو گشاد کنم
شونه های پهن شو چنگ زدم
: باید برم اهههه سروییسسس اوممم اههههه
بسههه فشار ندهههه آهههه
خیلی بزرگهههه اوممم کلفته اهههههه💦
دی-لدو انقد دراز بود که احساس می کردم رسیده به گلوم
خارهای بزرگش تپل مو قلقلک می دادن
صدای پاره شدن ش-ورت مو شنیدم
_ می خوام نشونت بدم یه ار-ضا شدن درست حسابی چجوریه کوچولو
دی-لدو رو چنگ زد و کشید بیرون
از حس خالی شدن بهشتم ناله کردم
ولی به ثانیه نکشید دوباره کل شو تو بهشتم جا کرد
صدای جیغ بلندم تو سالن پر از دوربین پیچید
_ چه حسی داره پدر بهترین دوستت داره با دیلدو تپلی تو جر میده هوم؟🔞
چندتا سیلی محکم رو سینه های تپلم کوبید و سرعت تلم-به های دی-لدو رو بیشتر کرد
_ خیلی تنگی دارلا ولی باید یاد بگیری چطور هیولامو تو تپلیت جا کنی
دیل-دوی خیسو کشید بیرون و شلوارشو دراورد
شوکه به آ...لت بزرگ و کلفتش خیره شدم
واقعا هیولایی بود واسه خودش💦
موهای سرخ مو چنگ زد و غرید
_ سا-کش بزن خوب خیسش کن که قراره تپلی تنگ تو پر کنه
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
دارلا خبرنگار کله خراب و س-کسی که همش به دستو پای آدمای قدرتمند می پیچه و فضولی می کنه❌
همین فضولی ام باعث می شه گیر بیوفته و واسه نجات جونش مجبور می شه خودشو جای همخوابه سناتور مارکوس جا بزنه
ولی خبر نداره اولین سک-سش قراره با یه هیولای س-کس باش🔞
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk
https://t.me/+0B0QZwMl5jFiMjJk | 3 331 |
| 13 | -بابایی دل و باز تون ...سلدمه
از سرخی صورت دخترکم دلم میخواست زار بزنم
محکم به در عمارت شوهرم کوبیدم تا دلش به حال من و دخترکم بسوزه و بازش کنه
+تو رو خدا در و باز کن بچه داره یخ میزنه
هوا سرده...بلوچ به بچه رحم کن
-بابایی منو دوست نداله؟
-دوست دارم قربونت برم
فقط در قفل شده کلیدش و پیدا نمیکنه
دوباره به در کوبیدم.
دخترکم کنار در کز کرده و میلرزید
بمیرم برات که بابات دختر نمیخواد و ما رو بیرون کرده
دوباره به در کوبیدم:
-بلوچ...بچه گناه داره فقط اون و راه بده
داره یخ میزنه
چند ثانیه بعد در باز شد و مرد بی رحم من با اون تیله های مشکی جلوی در وایساد
-به درک...توله حرومزادتم مثل خودت سگ جونه
گمشو برو نازنین داره میاد
نمیخوام تو رو اینجا ببینه
با هق هق گفتم:
-نامرد ...این بچه خودتم هست
چجوری دلت میاد
بچه داره یخ میرنه
-منکه گفتم دختر نمیخوام بندازش
خودت نگهش داشتی
-بابایی مامانم و دعبا نتون
من سلدم نیست
کاکاهو هم نمیخوام
فقط مامانم و نزن
با پیچیدن عطر گرون قیمتی توی مشامم سرم رو بالا گرفتم و به معشوقه شوهرم نگاه کردم که دستش رو دور گردن بلوچ انداخت و لب هاش رو جلوی من بوسید
با دیدنم صورتش از چندش جمع شد و گفت:
-عزیزم...این هرزه که هنوز اینجاست؟
بلوچ لگدی به پهلوم کوبید و داد زد:
-مگه نگفتم گمشو برو اینجا نبینمت ؟...
لگد بعدی رو که زد دخترکم باهام روی زمین افتاد.
دستش رو گرفتم و سرم رو با غصه تکون دادم:
-ما میریم بلوچ خان
ولی یروزی میای و التماس میکنی که ببخشمت اما اون روز منو و دخترم تو رو نمیخوایم
-هری...حرومزاده تم بردار ببر
-بابای بد...دیگه دوست ندالم
اون روز دست دخترکم رو گرفتم و رفتم اما نمیدونستم که بعد از رفتنم....
https://t.me/+DnSuJ1DaHMQ3ODQ8
https://t.me/+DnSuJ1DaHMQ3ODQ8
https://t.me/+DnSuJ1DaHMQ3ODQ8
https://t.me/+DnSuJ1DaHMQ3ODQ8
https://t.me/+DnSuJ1DaHMQ3ODQ8 | 5 748 |
| 14 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 |
| 15 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 |
| 16 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 554 |
| 17 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 489 |
| 18 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 751 |
| 19 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت409
چاقو پایین آمد و معراج | 1 016 |
| 20 | #پست۱
#صمتشرر
#ریحانه_نیاکام
-به خدا این کاری رو که می خوای بکنی بی رحمی محضه داداش.... بفهم که طرف مقابلت یه بچه اس....اصلا از کجا می دونی اونی که دنبالشی،باشه....؟!!
نگاه تیزی بهش می کنم و حساب می برد که ساکت می شود ولی هنوز همان جا ایستاده بود....!!!
-از اینجا برو و تو مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت نکن....!!!
او جای من نبود،....
اصلا هیچ کس جای من نبود تا بفهمد در چه اتشی دست و پا می زنم...؟!!
بلند می شوم تا او هم برود ولی دست بردار نیست....
حتما باید برایش خط و نشان می کشیدم تا حساب کار بیشتر دستش بیاید....!!!
رو به رویم می ایستد.
نگاهش پر از اشک است و نگرانی...
-نکن داداش.... نکن قربون شکل ماهت برم.... به خدا من نگرانتم....!!! اه یه بچه رو به جون نخر...!!!!
دست در جیبم می برم و بی خیال نگاهش می کنم.
می داند تا تلافی نکنم آرام نمی شوم باز حرف می زند...
خواهر کوچکم زیادی احساسی بود درست نقطه مقابل من...!!!!
-سرت تو کار خودت باشه و تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه دخالت نکن.... برو قبل از اینکه از اینجا بیرونت کنم....!!!
ماتش می برد.
-آذر....؟!!
نامم را چند بار زیر لب تکرار می کند باز هم توجهی نمی کنم چون قرار نیست از تصمیمم کوتاه بیایم...!!!
دنبال سیگارم می گردم ولی پیدایش نمی کنم.
من در غم نبود شیرین سالهاست حال خوبی ندارم ومنتظر همچین روزی بودم و به دنبال باعث و بانی اش حال آرزو از من می خواهد عقب بکشم... چه توقع بیجایی داشت....؟!
نمی رود.
-اذر... داداش.... قربونت برم.... دلت میاد....؟! اصلا نگاه عکس اون دختره کردی....؟! به خدا خیلی مظلومه....!!! اصلا هر کاری دوست داری با باباش بکن ولی دست از سر دختره بردار....!!! تو اینطور ادمی نیس.....
انقدر عصبانی ام و خشم تو وجودم قل قل می مرد که بدتر با حرف هایش اتشم می زند و با فریادی حرفش را قطع می کنم....
-ساکت شو ارزو....ساکت شو.... گفتم تو دخالت نکن.... حرف تو گوشت نمیره.....؟!
بعد ناگهان منفجر می شوم که حتی رگ بادکرده گردنم را هم حس می کنم....
-من اون مرتیکه و دخترش رو به خاک سیاه میشونم مخصوصا برای همون بچه ای که میگی نقشه ها دارم....!!! کاری می کنم که مرگ بشه آرزوش....!!!
دهان آرزو باز می ماند.
دست جلوی دهانش میگیرد و ناباور نگاهم می کند...
اشک هایش می چکد.
خواهرک دیوانه احساسی من.... برای یک مشت احمق گریه می کند...!
قدمی سمت میز کارم بر می دارد.
عکس های به قول خودش ان دختر بچه را بر می دارد و بار دیگر می نگرد.
لبش را می گزد...
نمی خواهم شاهد دیدن اشک هایش باشم و بهش پشت می کنم.
داشتم برنامه هایم را توی ذهنم مرور می کردم که صدای آرزو خط می کشد روی آنها....
-نمی دونم از کی اینقدر سنگدل شدی اما این بچه خیلی خوشگله... حیفه آذر ببین معلومه خیلی ساده اس....دلم می سوزه داداش اما باشه دیگه هیچی نمیگم چون می دونم یه روزی پشیمون میشی....!!!! ولی اینو بدون که حتی خود شیرین هم راضی نیست....!!!
حرف آخرش تا عمق جانم را می سوزاند...
سمتش بر میگردم و صدایم بالا می رود.
-وقتی شیرین روی دستای من مرد حیف نبود....؟! صورت خوشگلش حیف نبود.... به خدا که حیف بود آرزو ولی سهم خاک شد....!!!
دوباره فوران می کنم...
-یه آدم باید به کجا برسه تا دست به خودکشی بزنه، هان....؟! اون مرد باعث مرگ شیرین شده و تاوانش رو هم دخترش میده....!!!
با چیزی که به فکرم می رسد کمی آرام تر می شوم...
نیشخند می زنم....
-باید شاهد مرگ دخترش باشه....!!!
ارزو دست روی دهانش می گذارد و چشمانش درشت می شود...
اینکه فکر کند چقدر بیشرف و بی وجدان شدم برایم اهمیتی نداشت....!!!
اون مرتیکه حرومزاده باید خوار و ذلیل می شد و دخترش را رسوای عالم می کردم.... .به صورت مظلومش هرزه می امد....؟!
https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0
https://t.me/+EspAsOW82GY1MDY0 | 3 826 |
