مرگ ماهی 🖤
طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام مرگ ماهی 🖤
کانال مرگ ماهی 🖤 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 95 038 مشترک است و جایگاه 169 را در دسته کتب و رتبه 3 216 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 95 038 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 256 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -145 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.64% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 14.77% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 506 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 14 036 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ریرا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه
غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش!
[بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 ژوئن | 0 | |||
| 26 ژوئن | 0 | |||
| 25 ژوئن | 0 | |||
| 24 ژوئن | 0 | |||
| 23 ژوئن | +1 | |||
| 22 ژوئن | +1 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | 0 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | 0 | |||
| 17 ژوئن | 0 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | 0 | |||
| 14 ژوئن | 0 | |||
| 13 ژوئن | +2 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | +765 | |||
| 10 ژوئن | +798 | |||
| 09 ژوئن | +28 | |||
| 08 ژوئن | +1 745 | |||
| 07 ژوئن | +601 | |||
| 06 ژوئن | +1 111 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | +2 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | +469 |
| 2 | متاهلا فروشگاه زناشویی میخواید؟🍆🙈
https://t.me/+tm9dLkZLTZgwM2E0 | 1 |
| 3 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 641 |
| 4 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 804 |
| 5 | -اقای دکتر...دستم به دامنت یجور پرده شو بدوز که نامزدش نفهمه عروسی بهمبخوره
روی تخت درازکشیدم وپاهام رو با خجالت بستم که دکتربا نگاه هیزی لای پاهام نشست
_پاهاتو باز کن کوچولو ...چجوری پرده تو زدی؟ با خودت ور رفتی؟
با خجالت سرم و پایین انداختم
_من...من...اونجام میسوخت همش
_مگه برای دوخت پردت نیومدی؟پس راستش و بهم بگو تا پرده تو خوب بدوزم نامزدت نفهمه
زیر چشمی به مامانم نگاه کردم دکتر پرده رو کشید
با هزار بدبختی پاهامو بازکردم و دکتر زبونش و روی تپل باد کرده م کشید و یواش گفت
_از این به بعد اونجات نبض زد با خودت ور نرو بیا من خوبت میکنم
سرمو باخجالت تکون دادم که پوزخندی زدوگفت
_اگهنامزدت بفهمه پلمپ نامزدش رو قبلا کس دیگه ایی واکرده چکار میکنه؟
چشمام هراسیده شد و باترس بهش زل زدم
_اگه میخوای بهش نگم بایدقبلش یه حالیم به من بدی کوچولو
قبل ازاینکه بخوام حرفی بزنم خودش و...🔞
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk
https://t.me/+3CoJRjD3X_E5YjJk | 6 530 |
| 6 | اردلان پاکمهر مافیای مخوفی که تو سفرش به دبی با یه کشتی نیمه غرق شده رو به رو میشه
حس ششم مرد اونو مجاب میکنه به سمت قایق بره و وقتی قایق رو نجات میدن متوجه یه دختر مو بلند و سفید رو میشه که درحال غرق شدن بوده اما هنوز نبض داره..
با ورود این دختر به عمارت مافیا..🔞
ژانر: #ددی_لیتل_گرل🍼 #مافیایی⛓ #صحنه_دار💦
https://t.me/+H2Y8ezQqpwlmNzk8
https://t.me/+H2Y8ezQqpwlmNzk8
لیتل گرلی که به خاطر فرار کردن تنبیه شده و فکر میکنه ددیش دوستش میخواد با رقصیدن دل ددیش رو بدست بیاره ولی نمیدونه که.....🔞💦
×به به چه لعبتی 🤤
با صدای هیز شیخ نگاهش رو برگردوند که با دختر کوچولو ی شیطونش اونم در حالی که داشت بین رقاص ها شیک میزد روبرو شد
لیتل کوچولو قوسی به کمرش داد و برگشت که با ددی اردلانش روبرو شد
_دد... هین
محکم چنگی به موهاش زد و با خودش سمت وسط سالن کشید....
https://t.me/+H2Y8ezQqpwlmNzk8
https://t.me/+H2Y8ezQqpwlmNzk8
لیتل گرلش رو وسط مهمونی لخت میکنه تا همه یه دور لمسش تا ادب بشه💦🔥🔞 | 4 491 |
| 7 | -صورتی و بکر ، بهترین چیزی بود که اون شب دیدم!
گیج به متن پیام خیره شدم ، چی میگفت؟!
کمی صفحه رو بالا پایین کردم تا شاید پیامش رو پاک کنه اما خبری نبود!
ناگهان فیلمی برام از همون اکانت ناشناس ارسال شد.
سریع فیلم رو دانلود کردم و با شک و تردید بازش کردم.
با دیدن چیزی که میدیدم چشمام تا بزرگترین حد باز شد..
درست میدیدم؟!
این چی بود؟!
صدای گوشیم رو تا آخرین حد کم کردم تا مبدا صداش بیرون بره..
با دستایی لرزون نوشتم:
-ت..تو کی هستی؟! این فیلما رو از کجا اوردی؟!
پیامم فقط سین شد و جوابی نگرفتم ، تپش قلبم روی هزار رفته بود و داشتم نفس کم میاوردم..
بلاخره چیزی که ازش میترسیدم سرم اومده بود..
داشتم سکته میکردم..
بی طاقت دوباره پیام دادم:
-توروخدا بگید کی هستید؟ چرا به من پیام دادین؟ این فیلما..
بدون توجه به سوالام نوشت:
-میخوام دوباره ببینمش ، فیلم بفرست!
چی میگفت؟ داشتم از ترس میمردم.. دست و پام یه کرده بودن و حس میکردم قلبم میلرزه..
-لطفا پاکش کنین ، وگرنه مجبورم میشم ازتون شکایت کنم..
پیامم سین شد و بعد چند دقیقه وویسی برام اومد.
صدایی خمار و مردونه و بم ، که حتی با صداش هم خیس میکردی.
-مگه نگفتم فیلم بفرست کوچولو؟!
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8
https://t.me/+L2zHYorwgLdiNDA8 | 5 194 |
| 8 | -باز کن پاهاتو #سوراخ صورتیتو نشونم بده توله
با خجالت پاهاشو باز کرد که #ویبراتور رو روی سوراخ تنگ و صورتی دختر کوچولو گرفتم و با انگشت آروم مالیدمش.
-اههه...ددی..🥺🍓
یکم که #خیس شد،ویبراتور رو برداشتم و دیـ.ـلدو رو کردم توش که هق هقش اوج گرفت
-اخ..هق...دلده💦🍆
-هیشش...دخترای بد باید با دیـ.ـلدو توی نازشون #پوشک شن!
پاهاشو دادم بالا و پوشک رو زیرش انداختم.چند بار دیلـ.ـدو رو تو #بهشت کوچولوش تکون دادم و چسبای پوشک رو بستم.🧸🍫
#جیغی از درد کشید
تقلاهاش شروع شدن و زد زیر گریه
-هیششش!
-بابایی.. توروخدا.. لطفا... میسوزه🥺🍓
با چشمای خیسش بهم زل زد که آروم موهاشو کشیدم
-دختر خوبی باش توله کوچولو! #دردش یه لحظهست...الان تموم میشه، هیشش...🍑🍆
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
https://t.me/+FHMg8AH6aCI2ZjJk
#ددیلیتل🍼 #صحنهدار🔞💦 | 6 262 |
| 9 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 |
| 10 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 |
| 11 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 |
| 12 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 010 |
| 13 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت381 | 1 156 |
| 14 | - میتونم تا نوک سینتو ببینم و تا لای پات یه دور برم و بیام، این که سر و وضعیه؟
با دیدن دانا تو اتاق جیغی کشیدم و لباسو کشیدم روی خودم.
لخت بودم و این مرد منو دیده بود.
- تو خونه ی من چه غلطی میکنی؟ اشپزجدیدی؟ واسه چی لخت میگردی؟
آب دهنمو قورت دادم چقدر ترسناک و وحشت ناک بود، این همون نامزد من بود.
دانا اژگان...
پسر معروف دانشگاه.
بازومو گرفت و تکونم داد.
- هوی کری مگه؟
یا نکنه داشتی لاس و لوس میزدی با خودت که مچتو گرفتم.
با این حرفش دستشو پس زدم و رفتم عقب، من فقط لباس خوابی که بهم گفته بودن تنم بود.
من قرار بود امشب هم خوابش بشم...
هم خواب مردی که قبل نامزدی باید طعم منو میچشید تا قبولم میکرد.
اینم از رسوماتی بود که باید تحمل میکردم.
برای عمل بابام.
آب دهنمو قورت دادم که نگاه وحشی و جسورشو دقیق تر دوخت بهم.
- لالی؟ قیافت اشناست تو دانشگاه دیدمت نه؟
اروم سرمو واسش تکون دادم.
- هم کلاسی بودیم.
- هم کلاسیم چرا باید لخت تو اتاق من باشه با یه لا تور؟ چیه اشانتیون ذاشتنت؟ گمشو بیرون.
بازومو گرفت و هلم داد بیرون که همون موقع مامانش اومد داخل.
با دیدنمون گل از گلش شکفت.
- ماشاالله دیدین همو؟
چه قدر میاین به هم.
دانا خسته لب زد:
- مامان ایدا کو؟ نامزد من کوش ها؟ مگه قرار نبود امشب اینجا باشه.
یکم با غصه نگاهش کردم.
ایدا قرار بود زنش بشه ولی رفت، من موندم.
قبول کردم بشم زنش.
مامانش یهم گفت اگه یه بچه عین خودم بیارم یه عالمه پول میده بهم.
یه بچه ی چشم خاکستری و موی فر.
- قربون قد و بالات، ایدا نشد. یه قشنگشو اوردم.
- چیه که بیاری ننه؟ عروسک جنسیه؟
اشکمو پس زدم و اروم لباسمو چنگ زدم که برم، فکر میکردم عروسی سنتی خوبس باشه.
مامانش نگران شد.
الکی که نبود، تموم نوه هاشون زشت میشدن، ژن غریبه ها قالب بود.
من قشنگ بودم. عین عروسکا.
منو میخواست.
- نه پسرم، مردم چی میگن.
که نوه هام زشتن، همینو باید بگیری.
این دختر عالیه خوشکله.
- مادر مگه خرید فروشه؟
ما محرم نیستیم ولی این دختره تا ته لاپاشو دیدم من.
چیه؟
از کجا جمعش کردی.
بغضم سنگین تر شد
ایدا گفته بود، گفته بود بیشعورخ و چون توی کما بود مردونگی نداره
به خاطر همین ردم میکرد میدونم.
من خر نبودم که.
نتونتسم جلوی دهنمو بگیرم.
- مردونگی نداشتتو گردنم ننداز اقای اژگان.
شنیدم رفتی کما اونجات کلا خراب شده
بگو نمیتونم.
نگو نمیخوام.
تنه ای بهش زدم که دو طرف باسنمو گرفت و منو چسبوند به بین پاش.
با احساس سفتیش هوش اژ سرم پرید.
- بچه جون، این مردونگی نیست؟
فشارش داد که از درشتیش هینی کشیدم.
- زیرم میمیری امشب، مامان برو.
۹ ماه دیگه یه ۳ قولو میدم، چشم خاکستری.
مامانش با لبخند رفت و....
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0
https://t.me/+mGxpbuE92Vs4MzA0 | 1 805 |
| 15 | #پارت_451
- با لباس مجلسی شورت گلگلی؟ خطش پیداست.
با حرفی که بهم زد لبمو گاز گرفتم.
- واقعا؟ اخه شورت کرمی پام کردم معلوم نشه. خیلی معلومه؟
دختر خاله ی ارس چرخی دورم زد و نوچ نوچی کرد.
- کرمی پات کردی و گل دار، گل های روی شورتت قشنگ چشمک میزنن.
برو عوضش کن.
ساکت توی اتاقه.
ارس بدش نمید از اینا پات میکنی؟
یکم زنونگی داشته باش.
نگاه مات زدم روش بالا اومد که دستمو گرفت و فشرد.
- من نگرانتم عین خواهری برام.
یکم زنونه باش.
سکسی باش...عطر تحریک کننده بزن. اصلا خودم میخرم برات
دوست ندارم زندگیت بپاشه.
شوهر منو بیین، تا روزی سه دور باهام نخوابه ولش نمیکنم
شیرشو مکیدم.
بی توجه به سمت اتاق مشترکم با ارس رفتم.
توی دلم به حرفش پوزخند زدم، اخه اون اصلا میدید؟
درو با حرص باز کردم و بی توجه به اطراف یا حرص لباس کوتاه سفیدمو رو دراوردم.
زیر لب با خودم حرف زدم:
- به من میگه زنونگی کن.
برای کی؟
شورتمو پایین اوردم و لخت لخت ایستادم، درحالی که سمت چمدون میرفتم غرغر کردم:
- روزی سه راند؟
هه. آقا فکر کنم از پس یکی بر نیاد، انگار خاجه اس.
عطر سکسی بزنم؟ اون تو فاصله ی صد متری من می ایسته.
دستمو رو پام گذاشتم.
- اینقدر سرده منم سرد کرده، حتی دیگه با خودم ور نمیرم.
شورت توری سفیدمو چنگ زدم و پام کردم.
چرخیدم تا پیراهنمو بردارم که با دیدن ارس لم داده روی تخت هینی کشیدم.
با دیدنم نگاهش سرتاپام چرخید.
سریع دستمو رو ناحیه های خصوصیم گذاشتم که نیشخندی بهم زد.
- که من خاجه ام درسته و زنم جلوی خودم اعتراف میکنه خودشو میماله؟
نکنه فکر کردی دختر شاه و پری؟
زوری گرفتمت.
ناراحت و بغض کرده عقب رفتم.
- نکنه ب اون فضول خانم گفتی نمیکنمت؟ اشکال نداره.
میکنمت تا اگه ازت پرسید واقعیتو بگی.
سمتم یورش اورد و پیراهنو پرت کرد، انگشتاش لای پارچه ی توری لباس زیرم رفتن و با یه حرکت جرش داد که...
https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk
https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk
https://t.me/+zZfkUm8q3oQ1ZWZk
اسمش اَرس تهرانیه ، مالک کلی ملک و املاک تو بهترین نقطه از تهرانِ ... اما نمیدونم چطور وقتی یک روز به کمک نیاز داشتم خدا اونو سر راهم قرار میده ، اون مرد قصدش فقط کمک به من بود اما من نتونستم افسار دل نامردم رو به دست بگیرم عاشقش شدم ...میگه بهم حسی نداره اما همش روم غیرتی میشه و یقه جر میده برام ،،، منم نامردی نمیکنم و از هر راهی که شده دیوونش میکنم تا از غیرتی شدنش لذت ببرم اما یک شب وقتی که مردونگیش رو زیر سوال میبرم ارس خان جذاب دیوونه میشه و ...
#عاشقانه_ای_نفس_گیر 😱❤️🔥😭 | 515 |
| 16 | _کی موقع خودکشی سیب زمینی کبابی میخوره؟
دو ساعته میخوای بپری
صدای نیشخند در گلوی کسی
دخترک با هیع ترسیدهای به عقب چرخید
با دیدن هیکل پهنی که در تاریکی روی سنگ بزرگی نشسته بود..
_کـ..ی هستین؟ ندیدمتون
یک سیب زمینی دیگر را برداشت. از کنار آتش
_نمیخورین؟ اگر ببرنم جهنم که بهم غذا نمیدن
تکه موی طلاییاش را با بغض پشت گوشش داد
_از آدمای خان فرار کردم. همین صبـ..ح خانُم جان قاشق داغ گذاشت رو دستم تا فرار نکنم
چشم ریز کرد که با نور آتش توانست تصویر محوی از مرد ببیند
شاید حدود 38 تا 40 سال
حتی نشستهاش هم قد بلند بود
روی لبهی صخره بودند
چانه لرزاند
_چون حرف میزنـ..م نمیخورین؟ کلی جون کندم تا آتیش درست کنم
مرد بیحرف تکیه زد به سنگ بزرگ پشتش
دخترک وراج
شاید 16 سال سن داشت
دوباره صدای دخترک.. اما اینبار پر ذوق
_میخواین پیپتون و با آتیش روشن کنم؟
قبل از اینکه چیزی بگوید خودش پیپ را قاپید
_شبیه پیپِ خانِ
بینی بالا کشید
_اگر مثل بیخونه ها روی صخره نَشِسته بودین میگفتم خانین. خبر دارین؟ آبجی ته تغاری خان از اون مریضی بدا گرفته. خان خیلی زمین و کاشونه داره. بردتش فرنگ. شفا گرفته اما خاله رقیه میگه کلهش تاس و کچل شده
تیز به زمردی های دخترک نگاه کرد
اما دخترک بیخبر، با لبخند پیپ روشن را دستش داد
_روشنش کردم. قبل از پریدن از صخره حداقل یه ثواب بردم
قبل از اینکه به پیپ پک بزند.. غرش در گلویش
_بپر تا زبونت سرت و به باد نداده
دخترک با چشمان اشکی خندید
_سیب زمینیمو بخورم میپرم
بیتفاوت به وراجی های دخترک دود پیپ را از دهانش بیرون داد
آمده بود تا آرام شود
گردنش نبض گرفت. پر غیض
پک محکم دیگری
باید همان فرنگ میماندند
اینجا حالیشان نمیشد چرا باز درد دارد.. ماهرخ 15 سالهاش
بازهم صدای پر ذوق دخترک وراج
_اهل شهرین؟ لباساتون خیلی نو نواره. شرمم میشه از بدبختیام بگم براتون. اما میگم. چند روزه نامه هایی که به یکی میدادم به دستش نمیرسه
دخترک خودش را جلو کشید
سرش را از پایین کج کرد تا واضح تر صورت خشک مرد را ببیند
نگاه تیرهی مرد که در سکوت سمت صورتش چرخید دوباره لبانش کش آمد
_نمیاین باهم از صخره بپریم؟
کل سیب زمینی را به یکباره در دهان کوچکش جا کرد
_شما گندهاین ترسم کم میشه. فکر کنم اون کسیام که بهش نامه میدادم مثل شما گنده بود. یه بار از پشت دیدمش. اگر اینجا بود خودکشی نمیکردم
با دهان پر سیب زمینی دیگری برداشت
ایلیا کام محکمی از پیپ گرفت
بیتوجه به او
نصف حرف های دخترک را نمیشنید
_میخوان موهام و بِبرن برای ماهرخ
چشمان ایلیا تیز به سمت نیم رخ دخترک پایین رفت
پربغض داشت پوست سیب زمینی را میکَند
پس.. این دختر همان سلیطهی ریز معروف بود
همان دختری که.. ماهرخ با دیدن موهای طلاییِ تا زانویش، پرحسرت تا دو روز لب به غذا نزده بود
_موهام تنها چیزیه که شبیه مامان خورشیدمه
نگاهش سمت موهای دخترک رفت
خود او گفته بود موهای آن دختر را برای ماهرخ...
قطره اشک دخترک:
_دیروز زنای روستا به زور نشوندنم توی دیگ آب جوش. خیلی قُل میزد
با همان سر پایین هق زد:
_هرچـ..ی جیغ زدم نذاشتن بیام بیرون. میگفتن چون دست نامحر..م به اونجـ.ام خورده باید تمیز شه
هق هقش اوج گرفت:
_اگر بپرم دیگه نیستم که اگر آقا برگشت روستا بهش بگم چیکارم کردن. 14 تا نامه بهش دا..دم. جواب هیچکدوم و نداد. اما وقتی تو یکیش بهش گفتم کس و کار ندارم و تو روستا بهم تجاوز کردن، فردا صبحش جنازهی اون مردی که بهم تجا..وز کرده بود و وسط میدون روستا آویزون دیدیم. میدونم که اون گفت بکشنش
دود پیپ از بینی و دهان ایلیا بیرون جهید
نگاهش خیره مانده بود
به موهای دخترک
به جای حرف های دخترک صدای گریه های ماهرخ در گوشش میپیچید
وقتی اولین بار سر بیمویش را در آینه..
بدون آنکه نگاه تاریکش از دخترک بگیرد.. پیپش را پرت کرد. در آتش
_برگرد. موهات و ببافم به آتیش نگیره
دخترک مطیع و با ذوق تنش را برگرداند:
_آخرین بار مامان خورشیدم موهام و بافت
موهای نرم دخترک را در دست بزرگش جمع کرد
_اون آقاعه که بهش نامه میدم میدونین کیه؟ همیشه کلی التماس نوچه هاش میکنم تا غذایی که براش درست میکنم و ببرن براش
ایلیا چاقوی جیبیاش را از جیب پالتوی بلندش بیرون کشید
_از 9 سالگی صیغهشم اما هم و ندیدیم. نوچه هاش و برای مراقبتم میفرسته. برگرده روستا میگم بهتون تحفه بده
بدون آنکه ذرهای نگاهش نرم شود
چاقو را زیر موهای دخترک گذاشت و..
لحن پرذوق دخترک:
_نمیدونه موهای منو برای خواهرش میخوان. خان و میگم
ایلیا.. خشکش زد
این دختر.. صیغهی او بود؟
_اون فقط باهام مهربونـ... آخ
آخ پردرد دخترک
ایلیا سریع سر خم کرد
نفس میان سینهی پهنش گره خورد
همراه موهای دخترک
رگ گردن دخترک را هم با چاقو..
ادامه👇
https://t.me/+w-knZlcOAMhiMzdk
❌پارت رمان❌ | 818 |
| 17 | - وقتی باهاش سک*س داشتی چیزای خوبم دم گوشت میگفت؟
موهای آبیم رو روی شونه ام ول دادم و رو به خواهرم با لوندی لب زدم:
- او تا دلت بخواد، قربون تک تک موهای سرم رفت و تا ناخن کوچیکه ی پامو پرستید.
ابرویی بالا انداخت و نزدیکم شد، از پشت بندهای لباس سلطنتیم رو کشید که سینه هام از یقه اش زیادی بیرون زدن.
- ولی ایلا من شنیدم خیلی خشنه، از اوناس که غرور داره ناز نمیکشه.
حرفش عصبیم کرد، باهوش بود قطعا میفهمید درمورد رابطه با پسرعموی جذابم که قرار بود پادشاه بشه دروغ میگفتم.
این دروغمم فقط برای این بود که اون پخش کرده بود من جایی توی قصر ندارم و نحسم.
- هنوزم باورم نمیشه، داشتی بعد سال ها میومدی گفت از جلوی چشمش دورت کنیم وگرنه موهاتو میسوزونه و حالا تو یک هفته اینجایی و باهاش خوابیدی؟
به لکنت افتادم، موهام رو بسوزونه؟ اینقدر از من متنفر بود؟ نکنه توی انتقام گرفتن ازش زیاده روی کرده باشم.
خواهرم شونه ای به موهام زد و گفت:
- ولی حالا که خوبید مشکلی نیست، الانم برو بیرون همه میخوان ببیننت.
بی توجه به حرفش فقط از اتاق بیرون زدم که یهو جمعیت زیادی توی صورتم اومدن.
مادرم با صورت گلگون دم گوشم گفت:
- مادر بکارتت رو دادی به ولی عهد؟ حرکتت خوب نبود.
نفسم قطع شد که چندتا ندیمه گفتن:
- پس این سوگولی ولی عهده، خوشکله ولی اخه موهاش...
لبخندم جمع شد و غرورم پر کشید ولی لحظه ی اخر دستی دور کمرم حلقه شد،یه دست بزرگ و سنگین..
صدای پچ پچ مردونه و خش دار کنار گوشم نفس تو سینم حبس کرد.
- اخم نکن، بخند.
سوگولی پادشاه...دختری که انگشتمم بهش نخورده.
به خاطر دروغت امشب تنبیه می شی و خبری از قربون صدقه نیست،جیغت رو درمیارم...مو آبی!
نفس های داغش روی گوشم پخش میشه و لحن خشنش بدنم رو می لرزونه.
- بهت نگفتن سوگولی من نباید سینه هاش اینقدر تو چشم باشه؟می ریم تو اتاق،
لباستو درست می کنی و بعدش...
خودم توی تنت پارش می کنم!
نفسم با حرکت بعدیش رفت که....
https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8
https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8
https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8
https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8
https://t.me/+ZaXwZHqUgaZhZDE8 | 1 718 |
| 18 | متاهلا فروشگاه زناشویی میخواید؟🍆🙈
https://t.me/+tm9dLkZLTZgwM2E0 | 729 |
| 19 | متاهلا فروشگاه زناشویی میخواید؟🍆🙈
https://t.me/+tm9dLkZLTZgwM2E0 | 560 |
| 20 | متاهلا فروشگاه زناشویی میخواید؟🍆🙈
https://t.me/+tm9dLkZLTZgwM2E0 | 502 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
