مرگ ماهی 🖤
طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش! [بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام مرگ ماهی 🖤
کانال مرگ ماهی 🖤 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 98 045 مشترک است و جایگاه 171 را در دسته کتب و رتبه 3 237 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 98 045 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 02 اکتبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -3 289 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -121 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.67% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 15.93% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 2 616 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 15 621 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, امیرعاصف, معید, ریرا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“طوفان برای انتقام ماهی رو میدزده و صیغهاش میکنه تا بعد از تقاص پسگرفتن رهاش کنه
غافل از اینکه دخترک قراره تبدیل بشه به بزرگترین عذاب وجدانش!
[بنرهای تبلیغاتی تماما واقعی هستن]”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 03 اکتبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
| 2 | sticker.webp | 191 |
| 3 | - میگه نوک سینه هات سکسی نیستن آقای قاضی!
قاضی با وحشت و برگ ریخته بهم نگاه کرد و زیرلب گفت:
- حرمت جلسه رو رعایت کن خانم.
عزیز خانم کنار دستم نشسته بود و میخندید. من ولی عصبی بودم، اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم! از جام بلند شدم و تقریبا داد زدم:
- من اعتراض دارم آقای قاضی! این آقا فکر کرده خودش خیلی سکسی و جذابه؟ نگاه به قد بلندش نکن آقای قاضی! اونی که باید بزرگ باشه، کوچیکه!
قاضی زیرلب گفت:
- الله و اکبر.
ارس با اخم های در هم نگاهم میکرد و میدونستم از در که برم بیرون بهم رحم نمیکنه. منم که داشتم مثل سگ دروغ میگفتم و عزیز خانم با آرنج زد تو پهلوم و با خنده گفت:
- دروغ نگو، ما همه تو جشن ختنه سورون ارس بودیم! دیدیم جریان چیه و چه قدریه خاله جون! ارس همسن بابای من بود که ختنه اش کردیم.
کارد می زدی خون ارس در نمیومد. حالا بقیه هم داشتن میخندیدن که قاضی با چکشش رو میز کوبید و تشر زد:
- بشین خانم! این حرفا رو تموم کنید وگرنه بیرونتون میکنم.
من نشستم سر جام و منتظر واکنش ارس موندم! مثلِ سگ داشتم میترسیدم که یه وقت از همون جا خیز ور نداره و پاره ام نکنه که یهو گفت:
- من زنمو طلاق نمیدم! زن حامله رو چطور باید طلاق داد؟
پشمام ریختاااا! این مرتیکه چی میگفت من اصلا حامله نبودممم!
ارس عینکِ سکسیش رو رویِ بینیش جا به جا کرد و گفت:
- با اینکع اصلا دوست ندارم مسائل شخصیم رو بازگو کنم اما هفتهی پیش رابطه مراقبت نشده داشتیم! خانم قرص اورژانسی هم مصرف نکردن! بهتر نیست منتظر نتیجه بمونیم؟
از جام بلند شدمو داد زدم:
- چی میگی تو؟ آقا داره دروغ میگه، این اقا اصلا عقیمه، خودش قبل عروسی گفت، حامله چیه؟
ارس لبخند زد و گفت:
- دروغ گفتم! مثل خودت که گفتی هشتاد و پنجه و هفتاد تحویل دادی!
یعنی از وقاحتش جامه داشتم می دریدم که عزیز خشتک شلوارمو گرفت و گفت بچه بیا پایین سرمون درد گرفت!
حامله شدن چی بود اصلا این وسط؟! این مردک به من گفت اسپرماش مریض و افسرده ان که! داشتم تو هپروت بدبختی خودم غلط میزدم که قاضی گفت:
- جلسه رو به تعویق می اندازیم و اما در خصوص شکایت عدم تمکین آقا از خانم...
بعد یهو چشماش گرد شد و با تعجب دوباره متن رو خوند و سوال پرسید:
- خانم شما از آقا شکایت عدم تمکین داشتین؟
https://t.me/+JD5yMwtqvGA0ZGU0
https://t.me/+JD5yMwtqvGA0ZGU0
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
با نیش باز گفتم بله و ارس با چشم غره گفت:
- من آماده ام واسهی جبران آقای قاضی!
https://t.me/+JD5yMwtqvGA0ZGU0
قاضی سر تکون داد و گفت:
- دادگاه رو موکول میکنیم به وقتی که از نتیجهی آزمایش بارداری خانم مطلع بشیم!
من
بدبخت
شدممممممم
ارس منو میکشهههه😂😂😂
خب خب خب آماده باشید که قراره حسابی بخندییییین😂🤌❤️
https://t.me/+JD5yMwtqvGA0ZGU0 | 187 |
| 4 | #پارت349
پسر بودی میگفتم داری کمرتُ و خالی میکنی!
دِ دو ساعت داری تو اون حموم چه غلطی میکنی!؟
دستمو محکم میگیرم جلوی دهنم که صدای گریم بلند نشه
آقای نکیســا نگرانم شده بود...! دست روی شکمم میزارم هه زهی خیال باطل اون فقط نگران بچه ای ناخواستشه
وقتی صدایی ازم نمیشنوه عصبی میشه و محکم میکوبه به در حموم
_نزار سگ بشم ثمــر بیا این درو وا کن ببینم چیکار میکنی تو اون حموم که حتی صدای آبم نمیاد برا بچه ضرر داره
تمام سعیم رو میکنم تا صدام نلرزه و و با زهر خندی که تلخیش رو فقط خودم احساس میکنم لب میزنم
_ دارم ؛ دارم شیو میکنم بالاخره امشب تولد شوهرمه و شب خیلی مهمیم هست براش !
تو برو منم میام الان
نگاهی به نامه ای که از قبل نوشته و کنار وان گذاشته بودم میکنم و دستمو محکم تر روی دهانم فشار میدم
نامه ای که متنش ثابت میکرد من خودم خودکشی میکنم و شهیــار نکیســا و همسر اجباری من هیچ نقشی در اینکار نداره
دختری که سر یه اشتباه از خونه و خونواده خیلی راحت طرد شد
همه چیز رو تحمل میکردم ولی دیگه این آخری خارج از تحملم بود اینکه بخوام وایسم و ببینم امشب شهیــار به عشقش به دختر مورد علاقش اعتراف کنه هزار بار بدتر از مرگ بود
تیغ توی دستم رو محکم فشار میدم روی رگم و تماممم ...
خون با سرعت زیادی فواره میکنه
در به صدا درمیاد و شهیــار بازم سر و کلش پیدا میشه تلخ خندی میاد رو لبم !! هه این دم آخری چه مهربون شده بود
_ آرام دوساعت شد ! تو چه غلطی میکی اون تو ؟ من هزارتا کار دارم بیا بیرون
دلم میگه داری راحت میشی زبونم ولی
_می م میام
_ ثمـــر خوبی تو ! صدات چرا میلرزه
_ سرررده
ــ این در کوفتی رو باز میکنی یا بشکنم
دیگه چشمام داشت بسته میشد که به آرامی لب زدم
_ شـهیـــار
که همون لحظه فریاد بلنننندش رو بالا سرم حس میکنم
_ یاخداااا ثمـــــر
همه جا حرفشه این رمان بالاخره لینکشو یافتم براتون زود جوین شید که جای دیگه لینکش گیر نمیاد 🤩💥
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
این لینڪی که میبنید 👇😍😍😍
به جرعت میتونم بگم جزو بهترین رمان هاییه که من خودم توی تلگرام دنبال میکنم و عاشقشم 🤩🥹 خواستم به شما هم معرفیش کنم ولی نویسنده اش فقط یک ساعت فرصت داده بعد از اون لینکش باطل میشه ❌
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
#به_شدت_توصیه_میشه
#مخصوص_بزرگسالان🔞 | 85 |
| 5 | #Part147
_من دارم میرم کربلا مادر، کسی توی ساختمون نیست خوبیت نداره تنها بمونی حرف در میارن برات
نهال با غصه گفت
_ من که جایی ندارم برم بیبی
بیبی با مکث گفت
_ خونه شوهرت
نهال ناراحت گفت
_ شما که بهتر میدونی اون به زور از سر رفع تکلیف فقط منو عقد کرده علاقه ای بهم نداره
بیبی با آرامش لبخند زد
_ هرچی هم که باشه این مدت رو نگهت میداره... به هرحال زن رسمی و شرعیشی
روز بعد بیبی دخترک را به عمارت کیاشاه فرستاد و خود راهی کربلا شد
دخترک برای اولین بار پا در خانهای گذاشت که متعلق به همسر قانونیاش بود،
همسری که واضح گفته بود نمیخواهد ببیندش و علاقهای به او ندارد و از سر اجبار عقدش کرده است.
با قلبی ضربان گرفته وارد یکی از اتاق ها شد
آنقدر بزرگ بود که دست و پایش را گم میکرد
دخترک بیچاره که خبر نداشت اینجا اتاق کیاشاه است!
میخواست دوش بگیرد،
وان را آماده کرد و همین که خواست از حمام بیرون برود سینه به سینه مردی شد
وحشت زده دستش را روی قلبش گذاشت
چند روز از آمدنش به این عمارت میگذشت اما امروز اولین بار بود مستقیم با او برخورد میکرد
مبهوت مانده بود
این مرد حتی از نزدیک هم بشدت جذاب بود
تمام این چندروز تمام سعیش را کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد اما اینبار از دستش در رفته بود
به سختی نگاهش را از قامت ورزیده و بالاتنه برهنه اش گرفت و لب زد
_ ب..ببخشید داشتم میرفتم بیرون
کیاشاه نگاهش را روی صورت دخترک چرخاند
ناخوادگاه خیرهاش مانده بود
چهره معصومی داشت و چند روزی بود در عمارت میدیدش...
خدمتکار جدید بود؟
نهال خجالت زده از نگاه خیره مرد تکانی خورد و ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشت
داشت خفه میشد
قلبش پر سروصدا میکوبید
میخواست به اتاقش پناه ببرد که فرناز، دختر سرایدار عمارت سمتش آمد و گفت
_ نهال میشه از توی انباری یه بسته نخود بیاری؟ من پام درد میکنه نمیتونم راه برم
نهال بی خبر از همه جا قبول کرد و سمت انباری رفت
مشغول گشتن میان جعبه های مختلف بود اما بنظر نمیرسید آنجا اصلا مواد غذایی نگهداری شود
دقایقی بعد در انبار باز شد و فرناز با سروصدا گفت
_ دیدید گفتم دزد عمارت این دختر بود
اون جعبه هارو دزدیده
نهال گیج و حيران نگاهشان کرد و کیاشاه عصبی جلو آمد
دخترکی که خیال میکرد معصوم است تو زرد از آب در آمده بود
نهال گیج گفت
_ من.. متوجه منظورت نمیشم فرناز، چه جعبه هایی؟ من که کاری نکردم
کیاشاه اما به دخترک بیچاره امان نداد
رو به دو تن از آدم هایش توپید
_ بندازینش جلو سگا
امروز هنوز غذا نخوردن حسابی گرسنهن..
اگه چیزی ازش موند دربارش تصمیم میگیرم
فرناز با پیروزی لبخند زد
از این دختر خوشش نمیآمد
این چند روز متوجه نگاه های خیره کیاشاه خان به روی او شده بود و داشت از حسادت میمرد
کیاشاه نماند تا التماس های دخترک را بشنود و بیاهمیت سمت ساختمان رفت
نهال را در قفس سگ های وحشی کیاشاه انداختند و ساعتی بعد سروکله بیبی که تازه از کربلا رسیده بود پیدا شد
همان دم هم سراغ نهال را گرفته بود
کیاشاه با عصبانیت جواب داد
_ دستت درد نکنه بیبی، یه دختر دزد فرستادی تو خونم
بیبی متعجب گفت
_ چی میگی مادر دزد چیه؟
با کی هستی؟
کیاشاه کفری گفت
_ همون دختری که قبل رفتنت فرستاده بودی خونم،
از انبار دزدی میکرده امروز مچش رو گرفتن
عاطفه خواهر کیاشاه سر تکان داد
_ تو هم نامردیش نکردی انداختیش تو قفس سگای وحشیت داداش.
طفلک دوساعت جیغ میزد و التماس میکرد الآن دیگه چند دقیقست صداش هم در نمیاد
بیبی شوکه و سراسیمه روی گونه اش کوبید
دست و پایش میلرزید
_ چ...چیکار کردی تو پسر؟ چیکار کردی...
همان موقع سروکله یکی از نگهبانها هم پیدا شد
_ آقا فیلم دوربین ساختمون پشتی رو چک کردیم، معلوم شد دزد اصلی دختر سرایدار بوده
بیبی توی سر کوبان از جا بلند شد و با گریه نالید
_ خیر نبینی پسر چیکار کردی؟
اون دختر امانت دستت بود ... زنت بود... زنتو انداختی تو قفس سگات؟
https://t.me/+pDnQZmj5RZplZmNk
https://t.me/+pDnQZmj5RZplZmNk | 97 |
| 6 | - خواهرت از تو سر تره
سینه هاش درشت تره
خوشگل تره
بغلی تره و.......
خواهرتو میخوام!
از اولم میخواستمش ولی تورو زوری انداختن بهم.
راضیش کن زنم بشه .......
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk
ـ مزخرف نگو!
بند سر خورده ی لباس خواب حریر رو روی شونم بالا کشید و بوسه ی ای به گردی سر شونم زد که شونمو پایین کشیدم و زیر گوشم خمار پچ زد:
ـ ثمین رو بیار تو تختم دلین.......اگه بیاریش تو زندگی بی نیازت میکنم......
میذارم بری، برای همیشه همونجایی که همیشه دلت میخواست....هوممم؟
مات زده سرمو سمتش برگردوندم و با دیدن نگاه تیره و مصممش کیش و مات شدم.
چطور میتونست؟!!
هنوز یک ساعتم از رابطه ی پر از شور و خواستنی که باهام داشت نگذشته بود......
ازم خواهرمو میخواست؟!!!
..... من نـــــــه خواهرم......
صدایی که تو سرم میپیچید مثل ناقوس مرگ بود.
هر تابی که موهای بلندم دور انگشتاش بازی میخورد طنابی بود که مستقیما دور گلوم پیچ میخورد و منو تا مرز خفگی میکشوند.
ـ بســـــــــــــه
حتی داد بلندمم بی جون بود.......
من تو بغل مردی رقص خورده بودم که اسم شوهرمو به یدک میکشید و اینطور بعد از یه هم آغوشی داغ توی بغل لختش منو بین حصار دستاش درآورده بود و از خواستن خواهرم حرف میزد؟!!!
توی تخت خوابمون از نیاز و شهوت و خواستن خواهرم حرف میزد و منو به آتیش میکشوند؟
ـ دنـ.....بال چی هستی؟
ـ ثمینو میخوام.....جای ناله های تو باید ناله های سکسی و داغ خواهرت وقتی زیر تنم از شدت نیاز به خودش میلزه باید تو این اتاق بپیچه..........
دروغ میگفت.........
میخواست به تماشای خاکستر من بشینه..... دلینی که حتی تو اوج خواستن هم هیچوقت هواخواهی نداشت........هیچوقت نههههه
نه به اندازه ی ثمین
ثمینی که شوهرم با افتخار اسمشو توی تختمون به دهن میاورد و با لذت تصویر شهوانی خواهرمو تو ذهنش تداعی میکرد و اینطور از ریشه منو به آتیش میکشید.
ـ چرا؟
نه لرزیده بودم نه هق زده بودم.
همه چیز تحت کنترلم بود تا قبل از شنیدن دلیلش و بعد از اون...........
ـ چون عاشقشم.......کسی که از اولین روز میخواستمش ثمین بود، اگه بابات بیخود سنگ ننداخته بود ثمین الان جای تو تو بغلم بود.......
البته با تو هم بهم خوشگذشت ولی تا همینجا!
مردک عیاش پست فطرت!
حق نداری گریه کنی دلین.......حق ندارییییییی
هشدار جنگی بود که بر علیه خودم اعلان کرده بودم.
برای مردی که منو تبدیل به دستماییه ی خوشگذرانی و بل هوسی خودش کرده بود نباید اشک میریختم حتی یک قطره، همین شد که دستشو از روی تنم پس زدم و از کنارش بلند شدم.
پر تفریح نگاهم میکرد اما من با کینه بهش چشم دوختم خواهرمو میخواست؟
بهش میبخشیدم اما خنجرو درست از جایی فرو میکردم که به خاک بشینه.......
ـ ثمین همین امشب توی تختته............
منم تو بغل برادرت شبمو صبح میکنم!
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk | 219 |
| 7 | _ بچه من تا حالا جشن تولد نداشته!
تا حالا دریا رو ندیده، تا حالا شهربازی نرفته
البرز با چشمای به خون نشسته پچ زد
_ تقصیر کی بود؟ کی با شکم حامله خودشو گم و گور کرد؟ نامردِ بیمعرفت
تلخ پوزخند زدم، نیومده بودم برای شنیدن این حرفا!
میتونستم بگم میموندم تا هوو سرم بیاری؟ تا خانوادت دست روم بلند کنن؟ تا تحقیراتو بشنوم؟ میتونستم اما نگفتم! نگفتم چون برای چیز دیگه برگشته بودم!
عصبی جلو اومد و چونمو چنگ زد
_ خوبه که جلوی محضر گیرت انداختم، عقدم که شدی تو تخت تسویه حساب میکنیم
به خوش خیالیش پوزخند زدم و هم زمان صدای آرش، برادر بزرگترش تو فضا پیچید
_ دستتو بکش برادر! زن من قرار نیست بیاد تو تختت!
https://t.me/+8tFY6xJm-ZNlM2Fk | 489 |
| 8 | من کارو اَم، پنج سالمه!
بابامو هیچوقت ندیدم... خاله معصومه میگفت مامانت خونبس بوده
داییت عموتو کشته و مامانت همدستش بوده
مامان میگه بابا یه روزی از سفر میاد
بابا ولی هیچوقت سفر نرفته!
بابا اصلا نمیدونه من وجود دارم
میدونید کِی میفهمه؟ وقتی تو پارت ۹ مامانم دیگه تحمل نداره و خودشو زیر ماشینی پرت میکنه که نمیدونه بابا رانندشه!
مامان میخواد بمیره... تا حداقل زرینکوبا منو به عنوان نوه قبول کنن و من خوشبختشم
غافل ازینکه کسی که زیرش میگیره البرز زرین کوبه، شوهرِ سابق آهو ناصری مقدم، و پدرِ کارو زرین کوب!
این داستان از زبون مامانه! درست از روز تصادف👇🔞
https://t.me/+8tFY6xJm-ZNlM2Fk | 2 |
| 9 | اردوان تیــمـورتـاش! 🔥♨️
مالک بی قید و بند منطقهی بزرگی از اراضی و باغهای زاگرس نشینان..
کسی که باد بدون اجازهی اون از منطقهاش عبور نمی کنه.
برای عقد برادرش مجبور میشه از گرجستان برگرده ایران، اما درست روز برگشتنش برادرش به قتل می رسه
حالا اون مونده، شعله ی انتقامش و نامزد برادری که خانوادهاش قاتل اونن! ❌🚫
https://t.me/+TxtQXm7s0HA4ZjI0 | 295 |
| 10 | اردوان تیــمـورتـاش! 🔥♨️
مالک بی قید و بند منطقهی بزرگی از اراضی و باغهای زاگرس نشینان..
کسی که باد بدون اجازهی اون از منطقهاش عبور نمی کنه.
برای عقد برادرش مجبور میشه از گرجستان برگرده ایران، اما درست روز برگشتنش برادرش به قتل می رسه
حالا اون مونده، شعله ی انتقامش و نامزد برادری که خانوادهاش قاتل اونن! ❌🚫
https://t.me/+TxtQXm7s0HA4ZjI0 | 491 |
| 11 | اردوان تیــمـورتـاش! 🔥♨️
مالک بی قید و بند منطقهی بزرگی از اراضی و باغهای زاگرس نشینان..
کسی که باد بدون اجازهی اون از منطقهاش عبور نمی کنه.
برای عقد برادرش مجبور میشه از گرجستان برگرده ایران، اما درست روز برگشتنش برادرش به قتل می رسه
حالا اون مونده، شعله ی انتقامش و نامزد برادری که خانوادهاش قاتل اونن! ❌🚫
https://t.me/+TxtQXm7s0HA4ZjI0 | 775 |
| 12 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420
مردی سیاهپوش ، شبیه به مجسمه کنار در ایستاده و به روبرو خیره بود | 1 219 |
| 13 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420
مردی سیاهپوش ، شبیه به مجسمه کنار در ایستاده و به روبرو خیره بود | 344 |
| 14 | sticker.webp | 3 616 |
| 15 | - ساقدوش عروسم تو باش نیکا!
قلبم شکست!
خاله لبخند زد و گفت:
- همیشه دوست داشتم تو عین دخترم تو عروسی پسرام ساقدوش باشی!
من؟!
من عاشق پسر کوچکترش بودم چطور میتوانستم ساقذوش او باشم؟
بغض گلومو گرفت اما لبخند زدم و گفتم:
- باشه خاله....
قلبم درد میکرد...
صدای ارمان امد اما تلخ گفت:
- لاژم نکرده...
قلب من باز شکست اما برای کسی اهمیت نداشت.
خاله گفت:
- چته ارمان؟
ارمان در جواب ابراز علاقه ام قبل از خواستگاری گفته بود « من با تو عه بچه یتیم سر راهی؟ بلند پروازی چقد! همینکه تو خونمون زندگی کردی این همه سال و ننداختیمت بیرون خداتو شکر کن!»
گفت:
- زن من خودش ساقدوش داره خواهراش هستن! از پیشنهادت ممنون!
اخم کرد...
تلفن زنگ خورد و من برای اینکه نزنم زیر گریه از جا بلند شدم. تلفن را برداشتم و ارس سلام نکرده گفت:
- مامان؟ امشب برمیگردم. ارمانو بفرست دنبالم به نیکا نگو میخوام سورپرایز شه. همه چی اماده است؟ فرداشب ازش خواستگاری میکنما...
https://t.me/+R6Ykkh6NOKxjYzVk
https://t.me/+R6Ykkh6NOKxjYzVk
https://t.me/+R6Ykkh6NOKxjYzVk
https://t.me/+R6Ykkh6NOKxjYzVk | 1 928 |
| 16 | #پارت349
پسر بودی میگفتم داری کمرتُ و خالی میکنی!
دِ دو ساعت داری تو اون حموم چه غلطی میکنی!؟
دستمو محکم میگیرم جلوی دهنم که صدای گریم بلند نشه
آقای نکیســا نگرانم شده بود...! دست روی شکمم میزارم هه زهی خیال باطل اون فقط نگران بچه ای ناخواستشه
وقتی صدایی ازم نمیشنوه عصبی میشه و محکم میکوبه به در حموم
_نزار سگ بشم ثمــر بیا این درو وا کن ببینم چیکار میکنی تو اون حموم که حتی صدای آبم نمیاد برا بچه ضرر داره
تمام سعیم رو میکنم تا صدام نلرزه و و با زهر خندی که تلخیش رو فقط خودم احساس میکنم لب میزنم
_ دارم ؛ دارم شیو میکنم بالاخره امشب تولد شوهرمه و شب خیلی مهمیم هست براش !
تو برو منم میام الان
نگاهی به نامه ای که از قبل نوشته و کنار وان گذاشته بودم میکنم و دستمو محکم تر روی دهانم فشار میدم
نامه ای که متنش ثابت میکرد من خودم خودکشی میکنم و شهیــار نکیســا و همسر اجباری من هیچ نقشی در اینکار نداره
دختری که سر یه اشتباه از خونه و خونواده خیلی راحت طرد شد
همه چیز رو تحمل میکردم ولی دیگه این آخری خارج از تحملم بود اینکه بخوام وایسم و ببینم امشب شهیــار به عشقش به دختر مورد علاقش اعتراف کنه هزار بار بدتر از مرگ بود
تیغ توی دستم رو محکم فشار میدم روی رگم و تماممم ...
خون با سرعت زیادی فواره میکنه
در به صدا درمیاد و شهیــار بازم سر و کلش پیدا میشه تلخ خندی میاد رو لبم !! هه این دم آخری چه مهربون شده بود
_ آرام دوساعت شد ! تو چه غلطی میکی اون تو ؟ من هزارتا کار دارم بیا بیرون
دلم میگه داری راحت میشی زبونم ولی
_می م میام
_ ثمـــر خوبی تو ! صدات چرا میلرزه
_ سرررده
ــ این در کوفتی رو باز میکنی یا بشکنم
دیگه چشمام داشت بسته میشد که به آرامی لب زدم
_ شـهیـــار
که همون لحظه فریاد بلنننندش رو بالا سرم حس میکنم
_ یاخداااا ثمـــــر
همه جا حرفشه این رمان بالاخره لینکشو یافتم براتون زود جوین شید که جای دیگه لینکش گیر نمیاد 🤩💥
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
این لینڪی که میبنید 👇😍😍😍
به جرعت میتونم بگم جزو بهترین رمان هاییه که من خودم توی تلگرام دنبال میکنم و عاشقشم 🤩🥹 خواستم به شما هم معرفیش کنم ولی نویسنده اش فقط یک ساعت فرصت داده بعد از اون لینکش باطل میشه ❌
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
https://t.me/+HZfcEXfPaQo2MmFk
#به_شدت_توصیه_میشه
#مخصوص_بزرگسالان🔞 | 705 |
| 17 | #Part147
_من دارم میرم کربلا مادر، کسی توی ساختمون نیست خوبیت نداره تنها بمونی حرف در میارن برات
نهال با غصه گفت
_ من که جایی ندارم برم بیبی
بیبی با مکث گفت
_ خونه شوهرت
نهال ناراحت گفت
_ شما که بهتر میدونی اون به زور از سر رفع تکلیف فقط منو عقد کرده علاقه ای بهم نداره
بیبی با آرامش لبخند زد
_ هرچی هم که باشه این مدت رو نگهت میداره... به هرحال زن رسمی و شرعیشی
روز بعد بیبی دخترک را به عمارت کیاشاه فرستاد و خود راهی کربلا شد
دخترک برای اولین بار پا در خانهای گذاشت که متعلق به همسر قانونیاش بود،
همسری که واضح گفته بود نمیخواهد ببیندش و علاقهای به او ندارد و از سر اجبار عقدش کرده است.
با قلبی ضربان گرفته وارد یکی از اتاق ها شد
آنقدر بزرگ بود که دست و پایش را گم میکرد
دخترک بیچاره که خبر نداشت اینجا اتاق کیاشاه است!
میخواست دوش بگیرد،
وان را آماده کرد و همین که خواست از حمام بیرون برود سینه به سینه مردی شد
وحشت زده دستش را روی قلبش گذاشت
چند روز از آمدنش به این عمارت میگذشت اما امروز اولین بار بود مستقیم با او برخورد میکرد
مبهوت مانده بود
این مرد حتی از نزدیک هم بشدت جذاب بود
تمام این چندروز تمام سعیش را کرده بود تا هیچ برخوردی با او نداشته باشد اما اینبار از دستش در رفته بود
به سختی نگاهش را از قامت ورزیده و بالاتنه برهنه اش گرفت و لب زد
_ ب..ببخشید داشتم میرفتم بیرون
کیاشاه نگاهش را روی صورت دخترک چرخاند
ناخوادگاه خیرهاش مانده بود
چهره معصومی داشت و چند روزی بود در عمارت میدیدش...
خدمتکار جدید بود؟
نهال خجالت زده از نگاه خیره مرد تکانی خورد و ثانیه ای بعد پا به فرار گذاشت
داشت خفه میشد
قلبش پر سروصدا میکوبید
میخواست به اتاقش پناه ببرد که فرناز، دختر سرایدار عمارت سمتش آمد و گفت
_ نهال میشه از توی انباری یه بسته نخود بیاری؟ من پام درد میکنه نمیتونم راه برم
نهال بی خبر از همه جا قبول کرد و سمت انباری رفت
مشغول گشتن میان جعبه های مختلف بود اما بنظر نمیرسید آنجا اصلا مواد غذایی نگهداری شود
دقایقی بعد در انبار باز شد و فرناز با سروصدا گفت
_ دیدید گفتم دزد عمارت این دختر بود
اون جعبه هارو دزدیده
نهال گیج و حيران نگاهشان کرد و کیاشاه عصبی جلو آمد
دخترکی که خیال میکرد معصوم است تو زرد از آب در آمده بود
نهال گیج گفت
_ من.. متوجه منظورت نمیشم فرناز، چه جعبه هایی؟ من که کاری نکردم
کیاشاه اما به دخترک بیچاره امان نداد
رو به دو تن از آدم هایش توپید
_ بندازینش جلو سگا
امروز هنوز غذا نخوردن حسابی گرسنهن..
اگه چیزی ازش موند دربارش تصمیم میگیرم
فرناز با پیروزی لبخند زد
از این دختر خوشش نمیآمد
این چند روز متوجه نگاه های خیره کیاشاه خان به روی او شده بود و داشت از حسادت میمرد
کیاشاه نماند تا التماس های دخترک را بشنود و بیاهمیت سمت ساختمان رفت
نهال را در قفس سگ های وحشی کیاشاه انداختند و ساعتی بعد سروکله بیبی که تازه از کربلا رسیده بود پیدا شد
همان دم هم سراغ نهال را گرفته بود
کیاشاه با عصبانیت جواب داد
_ دستت درد نکنه بیبی، یه دختر دزد فرستادی تو خونم
بیبی متعجب گفت
_ چی میگی مادر دزد چیه؟
با کی هستی؟
کیاشاه کفری گفت
_ همون دختری که قبل رفتنت فرستاده بودی خونم،
از انبار دزدی میکرده امروز مچش رو گرفتن
عاطفه خواهر کیاشاه سر تکان داد
_ تو هم نامردیش نکردی انداختیش تو قفس سگای وحشیت داداش.
طفلک دوساعت جیغ میزد و التماس میکرد الآن دیگه چند دقیقست صداش هم در نمیاد
بیبی شوکه و سراسیمه روی گونه اش کوبید
دست و پایش میلرزید
_ چ...چیکار کردی تو پسر؟ چیکار کردی...
همان موقع سروکله یکی از نگهبانها هم پیدا شد
_ آقا فیلم دوربین ساختمون پشتی رو چک کردیم، معلوم شد دزد اصلی دختر سرایدار بوده
بیبی توی سر کوبان از جا بلند شد و با گریه نالید
_ خیر نبینی پسر چیکار کردی؟
اون دختر امانت دستت بود ... زنت بود... زنتو انداختی تو قفس سگات؟
https://t.me/+pDnQZmj5RZplZmNk
https://t.me/+pDnQZmj5RZplZmNk | 819 |
| 18 | - خواهرت از تو سر تره
سینه هاش درشت تره
خوشگل تره
بغلی تره و.......
خواهرتو میخوام!
از اولم میخواستمش ولی تورو زوری انداختن بهم.
راضیش کن زنم بشه .......
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk
ـ مزخرف نگو!
بند سر خورده ی لباس خواب حریر رو روی شونم بالا کشید و بوسه ی ای به گردی سر شونم زد که شونمو پایین کشیدم و زیر گوشم خمار پچ زد:
ـ ثمین رو بیار تو تختم دلین.......اگه بیاریش تو زندگی بی نیازت میکنم......
میذارم بری، برای همیشه همونجایی که همیشه دلت میخواست....هوممم؟
مات زده سرمو سمتش برگردوندم و با دیدن نگاه تیره و مصممش کیش و مات شدم.
چطور میتونست؟!!
هنوز یک ساعتم از رابطه ی پر از شور و خواستنی که باهام داشت نگذشته بود......
ازم خواهرمو میخواست؟!!!
..... من نـــــــه خواهرم......
صدایی که تو سرم میپیچید مثل ناقوس مرگ بود.
هر تابی که موهای بلندم دور انگشتاش بازی میخورد طنابی بود که مستقیما دور گلوم پیچ میخورد و منو تا مرز خفگی میکشوند.
ـ بســـــــــــــه
حتی داد بلندمم بی جون بود.......
من تو بغل مردی رقص خورده بودم که اسم شوهرمو به یدک میکشید و اینطور بعد از یه هم آغوشی داغ توی بغل لختش منو بین حصار دستاش درآورده بود و از خواستن خواهرم حرف میزد؟!!!
توی تخت خوابمون از نیاز و شهوت و خواستن خواهرم حرف میزد و منو به آتیش میکشوند؟
ـ دنـ.....بال چی هستی؟
ـ ثمینو میخوام.....جای ناله های تو باید ناله های سکسی و داغ خواهرت وقتی زیر تنم از شدت نیاز به خودش میلزه باید تو این اتاق بپیچه..........
دروغ میگفت.........
میخواست به تماشای خاکستر من بشینه..... دلینی که حتی تو اوج خواستن هم هیچوقت هواخواهی نداشت........هیچوقت نههههه
نه به اندازه ی ثمین
ثمینی که شوهرم با افتخار اسمشو توی تختمون به دهن میاورد و با لذت تصویر شهوانی خواهرمو تو ذهنش تداعی میکرد و اینطور از ریشه منو به آتیش میکشید.
ـ چرا؟
نه لرزیده بودم نه هق زده بودم.
همه چیز تحت کنترلم بود تا قبل از شنیدن دلیلش و بعد از اون...........
ـ چون عاشقشم.......کسی که از اولین روز میخواستمش ثمین بود، اگه بابات بیخود سنگ ننداخته بود ثمین الان جای تو تو بغلم بود.......
البته با تو هم بهم خوشگذشت ولی تا همینجا!
مردک عیاش پست فطرت!
حق نداری گریه کنی دلین.......حق ندارییییییی
هشدار جنگی بود که بر علیه خودم اعلان کرده بودم.
برای مردی که منو تبدیل به دستماییه ی خوشگذرانی و بل هوسی خودش کرده بود نباید اشک میریختم حتی یک قطره، همین شد که دستشو از روی تنم پس زدم و از کنارش بلند شدم.
پر تفریح نگاهم میکرد اما من با کینه بهش چشم دوختم خواهرمو میخواست؟
بهش میبخشیدم اما خنجرو درست از جایی فرو میکردم که به خاک بشینه.......
ـ ثمین همین امشب توی تختته............
منم تو بغل برادرت شبمو صبح میکنم!
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk
https://t.me/+1Hkao5eKkv9kMDlk | 1 481 |
| 19 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420
مردی سیاهپوش ، شبیه به مجسمه کنار در ایستاده و به روبرو خیره بود | 777 |
| 20 | مــــــرگــــ مــــاهیــــــــ🐠 #پارت420
مردی سیاهپوش ، شبیه به مجسمه کنار در ایستاده و به روبرو خیره بود | 616 |
