فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
رفتن به کانال در Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
نمایش بیشترإيران195 733دسته بندی مشخص نشده است
74
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
مراقب سقفهایی که میسازین، باشین. درسته که سقفها تعداد دفعات غیرقابلشمارشی ما رو در برابر تندبادهای سهمگین محافظت میکنن؛ اما همون بامی که ما رو ایمن نگه میداره، در مواردی میتونه جلوی رشد و صعودمون به مراتب عظمت رو بگیره. ارتفاع پناهگاهی که دور خودمون میسازیم باید به دقت کنترل بشه و دارای حد وسطی منطقی باشه.
چیزی که فهمیدم اینه که اکثر مردم، فارغ از سنشون، هیچ ایدهای ندارن که چه حرفی رو باید تو چه جمعی بزنن و چه جوکهایی رو به چه افرادی بگن و وقتی طرف مقابل -با دلیل موجه- ناراحت میشه، خودشون رو به موشمردگی و مظلومیت میزنن چون حتی تخم یه عذرخواهی ساده و اقرار به اشتباه رو ندارن.
هیچ چیز نگو. حتی کلمهای به زبون نیار چون ارتباطمون رو فانی میکنه. تو رو میبینم و میفهمم. کنار من مجبور نیستی داد بزنی تا شنیده بشی.
Repost from درویدوس
پس مصیبتها از راه میرسن و ما با مرزهای قوّتی که داریم، مواجه میشیم. زمین میخوریم و برداشتن حتی یک قدم دیگه، ناممکن به نظر میاد. و با این حال، به نحوی ادامه میدیم، که ما آدمها گوهری ویژه در کولهی کوچکمون داریم: شکلی از باور یا ایمان به چیزهایی که حتی نمیتونیم ببینیمشون. تصویری از یک مقصد مطلوب که در خیالمون ساختیم، با جزئیاتی بیشمار و نیرویی که از مرزهای تصور خارج میشه و همچون روحی روشن، دستهای سرگردان ما رو میگیره تا از جا بلند بشیم. خاک رو از لباس ما میتکونه و در گوش ما زمزمه میکنه: یک قدم دیگه، و کی میدونه؟ شاید برسیم.
پنجرهی اتاقم بازه و صدای چرخ خیاطی یکی از همسایهها میاد. عزیز دیره برو بخواب فردا یه فکری به حالش میکنی حالا.
Citizen_Soldier_Scarecrow_Official_Lyric_Video_LFTLCnDuSDs_140.mp36.12 MB
Repost from Night
میدونید چیه، احساس میکنم هر تصمیمی که میگیرم اشتباهه نمیدونم باید چیکار کنم، میترسم از اینکه اشتباه کنم و نتونم جبرانش کنم، هیچکسو ندارم کمکم کنه، و دلم میخواد این سالا بگذره ولی خب این سالا جزو زندگیمه و مثلا باید باید لذت ببرم ازشون. ته همه مشکلاتمم برمیگرده به ایرانی بودن، واقعا از پاسپورت و محل تولدم متنفرممم.
به شدت باور دارم که یه آدم رو دوباره پیدا نمیکنی؛ حتی توی خود اون آدم.
فعلاً من رو تحمل کنید تا این هفته بگذره. بعدش میتونم یکم بیشتر خودم باشم.
باورش سخته که سه چهار روز دیگه سگدو زدنم بالاخره -هرچند موقتاً- تموم میشه.
