fa
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

رفتن به کانال در Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

نمایش بیشتر
1 388
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
این نوشته من را یاد پدربزرگ جانم انداخت. دو سال آخر نوبتی حمامش میکردیم. یکبار که عموی بزرگم آمده بود حمامش دهد ماسک زده بود و دستکش دست کرده بود. پدربزرگ میگفت: دیگر او حمامم ندهد خوب بلد نیست، اما من می‌دانستم منظور پدر از نابلدی چیست... روحیات آدمها متفاوت است کار عمو برایم ملامتی نداشت، اما قلب پدر هم قابل درک بود...

گریه‌ امانش را بریده بود. حرف کسی برای بهبود حالش کارساز نبود. بریده بریده و با بغض تعریف میکرد که روز عید جاریش از لباس او در جمع ایراد گرفته و خورد شده است، با اینکه همسر همیشه همراهش حمایتش کرده و در جواب گفته انتخاب من است من دوست داشتم بپوشد، باز قلب سرد او را گرم نکرده بود. با شنیدن این ماجرا او خنده‌اش گرفته بود چراکه او بارها سیلی پدر، صورتش را برای حجاب گلگون کرده بود. با طعنه‌های عزیزانش خو گرفته و بارها از زیر تیغِ نگاه‌های متعجب و مسخره‌کننده رد شده بود. این حرف‌ها درنظرش در حد شوخی بیش نبود، اما ظرف وجودی آدم‌ها یکی نیست‌. چالش‌هر کس به اندازه طاقت اوست و همانند یک نمودار هر بار رشد می‌کند. باید به این موضوع واقف بود کسی که در مسیر غربت پا میگذارد در بیشتر مواقع برای دوام راه و توان برداشتن بار سنگین ایمان و دعوت، روحش باید وسعت پیدا کند؛ چرا که اگر وسعت نفس او با تکلیفش هم‌خوانی نکند این بار به منزل نمیرسد و با هزار کجی روبرو میشود. کسی که سیلی عزیزترین‌هایش را خورده به کرات در مقابل حرف‌های نیش‌دار بیگانه و نگاه جامعه واکسینه‌تر برای ادای رسالتش میشود؛ چرا که میداند الگوی راستین این مسیر اگر دشمنی قریش را متحمل شد قبل‌تر طرد شدن همخون‌هایش را کشیده بود. جانِ کلام اینکه؛ کسی که مسیر منتهی به بهشت را در پیش گرفته باید بداند این تاریخِ پر تکراریست بدون هیچ گونه استثنایی، که رهروان این مسیر باید قلب و جانشان جهت کمال از کوره ناملایمات دنیا بگذرد و شیرازه درهای رو به محبت دنیایشان کنده شود که همراه با سلاخی روحشان است. باید آماده شود برای به صحنه نشاندن ودیعه نهانش بر کرسی دنیا‌ و آن باری دیگر سیراب شدن دنیا از چشمه ایمان و معرفت است. بدانیم کمال بسته به قیمتش بهایش نیز متفاوت است و این بها معامله‌‌ای برای وسعت است. هستند آنهای که بهایشان سر دادن و یا در آتش افکنده شدن بود همانان که مقربین شدند. سود این معامله جایی دور نمی‌رود یا هدیه صبر بر مصائب امت تا دمیدن نور تجلی دوباره بر آن، یا آمادگی جهت پذیرفته شدن در بهشت.

همه برایمان پیش آمده، آسودگی بعد از ساعتها درد و مریضی؛ شبیه یک نسیم خنک که در ظهر تابستانی بر چهره‌ی عرق کرده‌ات می‌زود. یا آن خواب عمیق و کوتاه وسط زبانه‌های درد... یعنی آن آسودگی و آرامش اولین لحظه‌ی دیدار ورود به بهشت، بعد از سالهای رنج دنیا و انتظار قبر و سختی و خستگی روز قیامت، از چه جنسی است!؟ قطعا بدون وصف...

همیشه از مشورت دادن و جواب درد دل آدم‌های که نور معنویت قلبشان خاموش است، دچار هراس و سردرگمی می‌شوم. عزیز من بگو این کشتی بدون بادبانِ در حال غرق‌شدن را در این دریای پر تلاطم درونت، به سوی کدامین ساحل سوق دهم؟

قلمت نافذ و رنگین... الهی که این جمع در بهشت به جمع خوبان برسند، آمین 🤍

چگونه بود؟ ...شبیه قلب کوچک کودکی که محزون است برای بادبادکی که به خار گیر کرده...

عبادتهای شب، به شکل دیگری عزیزند. سکون شب، شبیه آرامش یافتن یک جان تب‌دار است و چیزی که در آن رخ میدهد آنگار واقعی‌تر است. خواندن آن نماز وتر بعد از شلوغی خانه در آن کنج امن همیشه بعد از دعوت فریبنده دنیا که تمام روز، زورش را زده و هزار رجز برای دعوت و مبارزه سروده، با آن تمدید باور آخر شب همان دو آیه آخر بقره خنثی می‌شود. هنوز که خواب تماماً تو را مغلوب نکرده، آرام آیات سوره ملک را زمزمه میکنی. دوباره یادت می‌آورد که هدف مرگ و زندگی، آزمودن و انتخاب بهترین‌هاست. به آسمان و آفرینش آن چشم بدوز که چگونه برای زینت و راندن شیاطین مزین شده. و بعد از این سیر، عذاب کافران را یادت می‌آورد بعد از بارها انذار و فرستادن هشدار‌های بی‌سود. یادت می‌آورد که چگونه زمین را برایت رام کرد که در آن از هر رزقی که نیاز است بیابی. اما با این وجود چگونه از حاصب آسمانی و در هم فرورفتن زمین ایمن شده‌اید؟! دعوتت می‌دهد به نگریستی بصیرانه به مانند دیدن بال‌زدن پرندگان بر فراز‌های دور بدون رنج و‌محنت، آیا از خود درباره‌ای قدرت پرواز پرسیده‌ای؟ می‌گوید تا فراموش نکنی هر آنچه بهر‌ه‌ی توست از دست و‌ چشم و‌ گوش امانت است و امان از ما آدم‌های فراموش‌کار و ناسپاس. آیات آخر را می‌خوانی؛ «و بزودی همه خواهند دانست که در گمراهی و که در هدایت است...» بله... مصحفت را ببند حال که دلت ارام گرفته و به ماوای خود برگشته. میخوانی آن بزرگترین آیه و به حرمتش نگهبانی تا خود صبح بر بالینت. دستانت را باز میکنی این خسته‌های از رنج روز آمده را و بر آن معوذتین می‌خوانی تا سه شوند و تمام جانت را متبرک با نسیم و نوازش آن میکنی. حال چشمان سنگینت قصد خواب کرده‌اند و به آرامی زمزمه می‌کنی؛ بسمک اللهم اموت و احیاء. و می‌سپاری خود را به کسی که مرگ و زندگیت در اراده اوست، پس آسوده بخواب. چشمانت را می‌بندی و روحت سبک است چنانِ پَری سپید در هوا. یاالله! جز باتو، کجا می‌توان میان این همه آشوب، اینقدر آرامش پیدا کرد تا برای فردای زندگی دوباره بپاخیزی. #شب

عبادتهای شب، به شکل دیگری عزیزند. سکون شب، شبیه آرامش یافتن یک جان تب‌دار است و چیزی که در آن رخ میدهد آنگار واقعی‌تر است. خواندن آن نماز وتر بعد از شلوغی خانه در آن کنج امن همیشه بعد از دعوت فریبنده دنیا که تمام روز، زورش را زده و هزار رجز برای دعوت و مبارزه سروده، با آن تمدید باور آخر شب همان دو آیه آخر بقره خنثی می‌شود. هنوز که خواب تماماً تو را مغلوب نکرده، آرام آیات سوره ملک را زمزمه میکنی. دوباره یادت می‌آورد که هدف مرگ و زندگی، آزمودن و انتخاب بهترین‌هاست. به آسمان و آفرینش آن چشم بدوز که چگونه برای زینت و راندن شیاطین مزین شده. و بعد از این سیر، عذاب کافران را یادت می‌آورد بعد از بارها انذار و فرستادن هشدار‌های بی‌سود. یادت می‌آورد که چگونه زمین را برایت رام کرد که در آن از هر رزقی که نیاز است بیابی. اما با این وجود چگونه از حاصب آسمانی و در هم فرورفتن زمین ایمن شده‌اید؟! دعوتت می‌دهد به نگریستی بصیرانه به مانند دیدن بال‌زدن پرندگان بر فراز‌های دور بدون رنج و‌محنت، آیا از خود درباره‌ای قدرت پرواز پرسیده‌ای؟ می‌گوید تا فراموش نکنی هر آنچه بهر‌ه‌ی توست از دست و‌ چشم و‌ گوش امانت است و امان از ما آدم‌های فراموش‌کار و ناسپاس. آیات آخر را می‌خوانی؛ «و بزودی همه خواهند دانست که در گمراهی و که در هدایت است...» بله... مصحفت را ببند حال که دلت ارام گرفته و به ماوای خود برگشته. میخوانی آن بزرگترین آیه و به حرمتش نگهبانی تا خود صبح بر بالینت. دستانت را باز میکنی این خسته‌های از رنج روز آمده را و بر آن معوذتین می‌خوانی تا سه شوند و تمام جانت را متبرک از نسیم و نوازش آن میکنی. حال چشمانت سنگینت قصد خواب کرده‌اند و به آرامی زمزمه می‌کنی؛ بسمک اللهم اموت و احیاء. و می‌سپاری خود را به کسی مرگ و زندگیت در اراده اوست و این نهایت آسودگیست. چشمانت را می‌بندی و روحت سبک است چنانِ پَری سپید در هوا. یاالله! جز باتو، کجا می‌توان میان این همه آشوب، اینقدر آرامش پیدا کرد و برای فردای زندگی دوباره بپاخیزی.

photo content

این همه سال به نجیبی تلگرام وفادار بودم حتی یبارم اینستا وصل نکردم. هنوز بخاطر قضیه استوری نبخشیدمش که الان باز شده نقل مجلس😕

اینقدر حالم خوبه دارم یه عدسی تند میخورم و از بحثی که در کانال‌ها راه افتاده اصلا حالیم نیست. اها راستی عدسی با سنگکه. جاتون سبز🌱

باران می‌بارد، آرام و نجیب. پنجره را باز کرده و در حین تماشای این زیبایی فکر میکنم... زیر لب با آسمان حرف میزنم... و یکی یکی یاد عزیزانم در خاطرم زنده میشود و با دعا نامشان را به باران یاد می‌دهم. با نفسی عمیق بوی باران را به تک‌تک سلول‌های خشک و رنج‌دیده‌ی قلبم می‌رسانم. به کف خشن کوچه زیر نور کم‌جان تیر برق زل میزنم که امشب مهربان‌‌تر از همیشه بغل برای باران گشوده. نمیدانم چرا خیالم پی آن شب را گرفته، شبی مثل امشب؛ که باران نه بر دستانم که بر خاک فراموش شده‌ی قبرم می‌بارد. و چه خوشبخت باشم اگر در دعای آن دقائق عزیزی باشم منی که دیگر از اجابت حین باران محروم شده‌ام. #باران

اثرظلم محال است به ظالم نرسد، ناله پیش قبل هدف، از پشت کمان میخیزد. #منقول

امروز را دریاب؛ این فرصت زندگی را. همین توفیق نفس‌کشیدن، دیدن و شنیدن‌. با خود مرور کن هدف آمدن و سرانجام رفتنت را، تویی که تنهایی‌ و تاریکی رحم را پشت سر گذاشتی و حال، فکر چاره برای ظلمت قبری که هر ثانیه به آن نزدیک‌تر میشوی. امروز را قدر بدان که بسیار زود میرسد فردایی که به دیر‌شدن معروف است. #یادآوری

می‌گویند مرد فلج و کوری بود که مدام ورد زبانش این بود: اللهم لک الحمد و لک الشکر... شخصی از کنارش رد شد و طعنه‌دار گفت: اخر تو که بهر‌ه‌ای از نعمت نداری برای چه حمد و شکر!؟ مرد روشن‌دل در جوابش گفت: شکر و حمد میخواهد که در مصیبتم نه معصیت...

صدای قدم‌های مهمان عزیزی به گوش می‌رسد. عزیزی که آوازه نامش، مسرت بخش قلب و سبک‌بالی روح را به همراه دارد. مهمانی مهربان و در عین حال جدی و قانون‌مند. چون دوستی دلسوز همراهیت میکند و به مانند استادی کاربلد درْست می‌دهد. مرحمتی دارد که شاه و گدا را در سفره‌اش راه داده، که هر کس به وسعت خود از آن برگیرد. رمضان خوش بیایی، که همه چشم انتظار ضیافت الهی‌ات هستیم. بیا که اشک‌هایمان منتظرند که در سحرگاه‌های راز آلودت به شکرانه نعمت و ندامت پیشکش شوند. و تمناهای دور و درازمان به وقت ملکوت افطار به دیدار بیایند. بیا که صدای مناره و محراب جانی دوباره بگیرد تا همچون نسیمی بهاری خواب و غفلت زمستانه را از سر قلبمان واکند. کاش آن عطرِ دل‌انگیزِ دشت‌های بهشت را که با خود داری، بر سینه‌یِ سجاده‌یمان بپاشی تا به وقت هر نماز عهد دیرینه را از نو با دوست گره بزنیم. ای ماه قرآن بیا تا قلب‌مان با بارقه‌های وحی آشتیِ دوباره کند و پای تعلیم‌های همیشه تازه‌اش رسم بندگی را دوباره مرور کنیم. و من به رسمِ هر سال مشتاقانه جلوی پنجره منتظرتم تا تو بیایی چشم‌مان روشن ای ماهِ ماه... اللهم بلغنا رمضان #رمضان

پنجشنبه است. آخرین کلاس هفتگی مسجد، که مربوط به بچه‌هاست تمام شده و همه رفته‌اند. درها را چند قفل کرده و پیاده به سمت خانه روانه میشوم. به اول صبح فکر میکنم؛ به حرفهای قبل شروع سیره‌خوانی با دختران نوجوانم. با توفیق اجباریِ قطع اینترنت، موفق شدم کتاب کد‌بلال رو که مدتی بو دانلود کرده بودم بخوانم. کتابی که کل این هفته‌ها ذهن و فکرم را تصاحب کرده‌بود. چند هفته پیش بود در سیره، جریان بلال را خواندیم و با دلی پرغم و تشویق برانگیز، نوای احد احد‌هایش را که در مسجد کوچک و قدیمی‌مان طنین انداخت را با گوش‌جان شنیدیم. کاش موفق شده باشم، آن حس درونی و وجدم را برایشان ترسیم کنم. برایشان گفتم: امروز و تا خود ابد، صخره‌ها در مقابل ما قدم علم کرده‌اند و هر روز سنگینی سنگ‌مان بیشتر میشود. فکر نکنید امیه‌های زمان روزی تمام میشوند یا دیگر زنجیری بند نمی‌کند و فکر برده‌داری سر آمده. امروز تمام شما کونتاهایی هستید که با زنجیر‌های نرم و شلاق‌های زنیتی در صدد این‌اند؛ هویت شما را بگیرند. ما را همان برده‌های دیروز می‌پندارند، اما چنان ماهرانه که شکی به دل راه ندهی. امروز سنگ‌ها در سختی نفس و با سنگینی شهوت و در رنگ‌ونگار لذت عرضه میشوند. اگر تا دیروز بر سینه‌ها گذاشته میشدند، امروز در چشم و قلب‌ها جاساز میشوند، که حتی متوجه سنگینی و خفگی باور و اخلاق و‌ فرهنگ و تمدنت نشوی. چبسا تو را قهرمان آزادی و برابری یا حتی رهایی از تعصب و جهالت هم بخوانند، غافل از آنکه تو را در بی‌خبریت به زنجیر کشیده‌اند. تویی که قهرمان توخالی خوانده میشوی، در اصل همان سیزیف مجازات شده‌ای در بیهودگی و دور از معنا و هویت. نمی‌دانم کی به خانه رسیدم؛ اینبار کلید را به منزله‌ی باز‌کردن در می‌چرخانم. از پله‌ها که بالا می‌روم، به چهره‌ی تک‌تک دخترانم فکر میکنم به سنگ و صخره‌های سنگین و‌بی‌رحمی که همیشه هست و نگرانم بابت انتخابی از روی آگاهی که خود باید تعیین کنند؛ سیزیف باشند یا بلال. #دخترانم #روزنوشت

صبور باش، که بزودی خیری که در غمت نهان است را ملاقات میکنی...

نشان بعضی از دوست داشتن‌ها، دعاست...

بسیار جائز اهمیت است، که اختلاف بدهی و طبیعی زوجین در حصار روابط آنها بماند و بقول شما محیط و برنامه‌ی خانواده را مختل نکند که بچه‌ها آسیب نبینند.