fa
Feedback
Mary shop🎀

Mary shop🎀

رفتن به کانال در Telegram

نمایش بیشتر
486
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-87 روز
-2430 روز
جذب مشترکین
ژوئن '26
ژوئن '260
در 0 کانال‌ها
مه '26
+3
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+1
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+17
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+65
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+84
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+2
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+11
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+45
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+61
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+44
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+43
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+15
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+32
در 0 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+31
در 1 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+40
در 1 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+62
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+62
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+103
در 4 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+139
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+120
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+85
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+106
در 1 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+289
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+283
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+541
در 2 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+95
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+360
در 7 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
22 ژوئن0
21 ژوئن0
20 ژوئن0
19 ژوئن0
18 ژوئن0
17 ژوئن0
16 ژوئن0
15 ژوئن0
14 ژوئن0
13 ژوئن0
12 ژوئن0
11 ژوئن0
10 ژوئن0
09 ژوئن0
08 ژوئن0
07 ژوئن0
06 ژوئن0
05 ژوئن0
04 ژوئن0
03 ژوئن0
02 ژوئن0
01 ژوئن0
پست‌های کانال
Repost from N/a
✨🎁 پک ویژه روز مادر 🎁✨ مادر عزیزت را با یک هدیه خاص و زیبا خوشحال کن! 💖 این پک شیک شامل عطر، لوازم آرایش، رژ لب و هدیه‌های
✨🎁 پک ویژه روز مادر 🎁✨ مادر عزیزت را با یک هدیه خاص و زیبا خوشحال کن! 💖 این پک شیک شامل عطر، لوازم آرایش، رژ لب و هدیه‌های جذاب است که با بسته‌بندی بسیار زیبا آماده شده است. 🌸 🌷 مناسب برای هدیه روز مادر 💝 بسته‌بندی شیک و لاکچری ✨ کیفیت عالی و قیمت مناسب 🎀 هدیه‌ای خاص برای خاص‌ترین بانوی زندگی

2
دخترای خوش‌سلیقه‌ای که دنبال لباس‌های توری شیک هستن، این مدل‌ها برای شماست 🤍 برای خرید به آیدی @nicebeauty002 پیام بگزارید❤️
دخترای خوش‌سلیقه‌ای که دنبال لباس‌های توری شیک هستن، این مدل‌ها برای شماست 🤍 برای خرید به آیدی @nicebeauty002 پیام بگزارید❤️
6
3
🌸 به Mary Shop خوش آمدید 🌸 از همراهی شما خوشحالیم. 💖 در این کانال جدیدترین لباس‌ها مدل‌های شیک و ترند، تخفیف‌های ویژه و محصولات باکیفیت را با شما به اشتراک می‌گذاریم. ✨ کیفیت عالی ✨ قیمت مناسب ✨ ارسال مطمئن از حمایت و اعتماد شما سپاسگزاریم. 🤍 🌷 Mary Shop 🌷
57
4
مخور های عربی عجله کنید تعدادمحدود است قیمت ۱۵۰۰ افغانی+5
مخور های عربی عجله کنید تعدادمحدود است قیمت ۱۵۰۰ افغانی
75
5
دوستان به پیج انستاگرامی ما جوین شوید
دوستان به پیج انستاگرامی ما جوین شوید
137
6
انگشتر های دوگانه طرح عقاب ما هم رسید😍 رنگ ثابت😉 کیفیت بالا🥰 ترند انستا 🤩 بمب فروش 😘 با قابلیت کوچک و بزرگ شدن 😎
انگشتر های دوگانه طرح عقاب ما هم رسید😍 رنگ ثابت😉 کیفیت بالا🥰 ترند انستا 🤩 بمب فروش 😘 با قابلیت کوچک و بزرگ شدن 😎
106
7
🌹شنل کراپ و شلوار 💯💯جنس شاین 🌈رنگ بندی صورتی طوسی آبی 🧥همه رنگ ها زیری و شلوار سفید و سیاه 🧥سایز بندی مناسب 36/46👉 💯ت
🌹شنل کراپ و شلوار 💯💯جنس شاین 🌈رنگ بندی صورتی طوسی آبی 🧥همه رنگ ها زیری و شلوار سفید و سیاه 🧥سایز بندی مناسب 36/46👉 💯تنخور کار بالا 💯
0
8
هر روز چند قسمت رمان پخش بشه ؟
0
9
الکساندر : « راستی تشیع جنازه پدر کایلین تموم شده ، کایلین هم توی قبرستون هستش ، گفتم که شاید بخوای بدونی » حرفی نزدم و الکساندر هم منتظر جوابی نموند و از اتاقم بیرون رفت. هه حتما الان توی بغل متیو درحال زار زدنه ، متیو هم که یک حرومزاده ی هوس باز به تمام عیار از خداشه . با فکر کردن به این موضوع فکم منقبض و مشتام گره شد . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 74 سریع پیراهن یقه اسکی مشکی و شلوار مشکیمو پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم . از عمارت خارج شدم و سوار یکی از ماشین هام که توی گاراژ بود شدم . نمی‌دونم مقصدم قرار بود کجا باشه اما فقط میدونستم هرجور شده باید متیو رو از کایلین دور کنم . اگه قراره کسی که میخوامش متعلق به من نباشه پس نباید مال یک حرومزاده ی دیگه ای باشه . پامو روی پدال گاز فشار دادم و با سرعت زیادی ادامه ی جاده رو طی کردم . ( ۲۰ دقیقه بعد ) کنار قبرستونی ای که الکساندر گفته بود که کایلین رو از اینجا دزدیده ماشین رو متوقف و خاموش کردم . آسمون تاریک و ابری شده بود و بارون درحال باریدن‌ بود. از ماشین پیاده شدم و به سمت قبرستونی رفتم . بعد از اینکه چندتا قدم برداشتم ، با دیدن صحنه ی رو به روم سرجام ایستادم . کایلین کنار قبر پدرش ، مادرش و برادرش که هر سه در کنار هم بودن نشسته بود . ( یک پیراهن یقه اسکی سفید ، شلوار سفید و یک کاپشن سفید بر تن داشت ) متیو کنارش ایستاده بود و فقط بهش خیره شده بود . دیدن این عوضی هربار اونم کنار کایلین خونمو به جوش میاورد . خود کنترلیم برای اینکه بلایی سرش نیارم هر لحظه کمتر و کمتر میشد . با اینکه ازشون دور بودم اما صداشون به گوشم می‌رسید . متیو : « کایلین‌ هوا خیلی سرده الان اگه بیشتر از این اینجا بمونی سرما میخوری » کایلین حرفی نزد متیو خواست دوباره چیزی بگه و به کایلین نزدیک‌تر بشه که کایلین با لحن بی روح که از ناتوانی دچار تزلزل شده بود گفت : « می‌خوام تنها باشم ، تو میتونی بری » متیو : « نه من کنارت ... » کایلین : «‌ میخوام تنها باشم » متیو : « درک میکنم اما چجوری میخوای برگردی » کایلین : « به یکی بادیگاردا میگم منو برسونه » متیو : « ... باشه هرجور راحتی ، مراقب خودت باش » کمی مکث کرد و با اکاره قدم برداشت و از قبرستون خارج شد و رفت . منم‌ بی حرکت زیر یک درخت فقط به کایلین زل زده بودم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 75 کایلین : فضای داخل قبرستون به غمی که درحال نابود کردن دلم بود میافزود . چراغ های ایستاده که در اطراف قبرستون وجود داشت ، نور ملایمی بر روی قبر خانوادم انداخته بود . بدون توجه به لباس و بدنم که زیر بارون خیس شده بود سرمو گذاشتم روی خاک قبر پدرم . توی این چند ساعت انقدری گریه کرده بودم که دیگه تقریبا اشکی برام باقی نمونده بود. مثل یک مرده ی متحرک شده بودم که حتی اگه زنده زنده آتیشش میزدن هم هیچ دردی احساس نمیکرد . با دستای لرزونم خاکی که روی پدرم ریخته بودن رو نوازش کردم . اشک بی صدا از چشمانم سرازیر میشد و روی گونه ام میغلتید و گاهی وارد دهانم و گاهی هم روی خاک نمناک که بوی بارون را جذب کرده بود می افتاد . کایلین : « تو هم سر قولت نموندی ... توهم بهم دروغ گفتی بابا ...گفته بودی هر وقت ناراحتم کنارمی پس الان کجایی؟ الان نه تنها که ناراحتم تنها هم هستم و به شدت به آغوشت نیاز دارم » تک تک کلمه هارو با لحنی شکسته و ناامید به زبونم میاوردم. لبم می‌لرزید و یک نیروی نامرئی ای انگار من رو برای حرف زدن بازمی‌داشت . پلک هامو برای چند ثانیه روی هم بستم و به صدای بارون که همانند اشک چشمانم می‌بارید گوش سپردم . با شنیدن صدای قدم هایی که درحال نزدیک شدن به من بود پلک هامو از هم گشودم . نگاهم اول روی کفش بعد روی زانو بعد روی کمر بعد روی گردن و بعد روی چهره او افتاد . گریسون بود ... مردی که عامل ۵۰٪ مرگ پدرم بود . نگاهم به صورت سرد و بی احساسش دوخته شد ، نگاهش یکم نرم شده بود اما هنوز هم شدت و تیزی قبل رو داشت. واقعا توانی برای بحث نداشتم پس فقط ساکت موندم .
0
10
: عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 71 پرستار ها میخواستن پدرمو ببرن اما من طوری بهش چسبیده بودم که انگار میخواستم روح و بدنم باهاش یکی بشه . ناگهان دستای گرمیو روی شونه ام حس کردم که منو آروم به طرف خودش کشوند. سرم رو به سمتش چرخوندم که متیو سرمو گذاشت روی قفسه سینه ش و چونه ش رو گذاشت بالای سرم. بدنم می‌لرزید و سست شده بود ، یاد قبلا افتاده بودم که اینطوری بغلم میکرد . چشمامو بستم و سعی کردم هرچی غم و ناراحتی که توی وجودم زبانه می‌کشید رو با گریه کردن از خودم دور کنم اما این کار با توجه به سختی هایی که کشیدم تا ابد طول می‌کشید. متیو : « هیششش...من اینجام جوجه » داستان از زبون گریسون : با دیدن صحنه رو به روم که کایلین بغل متیو هستش و طوری توی آغوشش احساس راحتی می‌کنه که انگار تنها کسی که واسش مونده اونه ، قلبم فشرده و مشت هام گره شد اما ... اینبار مثل دفعه های قبل قرار نبود بهش حمله کنم . با چشمای خمار و ناامید به کایلین خیره شدم . موهای فرفریش ، پوست سفیدش ، بینی عروسکیش ، لب های صورتیش ، مژه های بلندش ، گونه های گلگونش و .... همه ی اینارو برای آخرین بار به خاطرم سپردم و بعد از بیمارستان رفتم بیرون . سوار ماشین شدم و الکساندر از اینه نگاهی متعجب بهم انداخت . گریسون : « بریم » الکساندر : « پس ... » گریسون : « همچی تموم شد » بعد از چند ثانیه ماشینو روشن کرد و به راه افتادیم . حس عجیبی داشتم که قابل توصیف نبود ، حسی که بعد از خانوادم هیچوقت تجربش نکرده بودم . ( ۱۰ دقیقه بعد ) به عمارت رسیدیم و منم بدون توجه به نگاه های متعجب ماریا و بقیه خدمتکارها ( از نبودن کایلین ) به اتاقم رفتم . روی لبه ی تختم نشستم و با کلافگی دستی به صورتم کشیدم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 72 درحالی که غرق در افکار پیچیده ام بودم حالم بدتر و بدتر میشد. من بلاخره به خواستم رسیده بودم اما چرا نگاه های کایلین از یادم نمیرفت ؟ چرا هرآن به رفتار هاش و کارهاش فکر میکردم ؟ گریسون تو هیولایی هستی که همه ازش میترسن همه تورو به عنوان یک مرد سنگدل میشناسن پس چرا ؟ ... چرا الان داری به این چرندیات فکر میکنی؟ چرا با دیدن اشک های کایلین عذاب وجدان گرفتی؟ لعنتی چرا وقتی که کایلین توی بغل اون متیوی عوضی بود انگار قلبت درحال سوختن بود؟ این کلمه ها و جملات درحال خوردن مغزم بودن واقعا الان به یه کسی نیاز داشتم که آرومم کنه ، چیزی که با دیدن چهرهش و لمس کردنش بتونم تموم عصبانیت و سردرگمی ای که مثل خوره به جونم افتاده بود رو از خودم دور کنم . اما اون کسی که من میخوام نیستش ، الان پیشم نیست ، حتی از من متنفره ! پس از گذشت چند دقیقه از جام بلند شدم و به سمت حموم رفتم . شاید اگه یه دوش آب گرم می‌گرفتم حالم بهتر میشد و حدأقل میتونستم برای نیم ساعت هم که شده یکمی از اعماق افکارم دور بشم. وارد حموم شدمو شیر آب رو باز کردم و زیر دوش ایستادم. کم کم بخاری که حاصل از آب گرم بود فضای حموم را پر کرد . بدون هیچ حرکتی فقط زیر دوش آب ایستادم و به اتفاقات گذشته تا به امروز فکر کردم . انقدری متوجه گذر زمان نبودم که صدای در حموم باعث شد که به خودم بیام . الکساندر : « گریسون ... گریسون صدامو می شنوی ؟ » با لحنی که آمیخته از خستگی ، بی‌حالی و بی احساسی بود گفتم : « الکساندر برو الان حوصله ندارم ، فوق فوقش نیم ساعته که تو حمومم » الکساندر : « تو الان به گفته ی ماریا ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه ای میشه که اون داخلی » از حرفش کمی تعجب کردم و نگاهی به پنجره انداختم که هوای بیرون تاریک شده بود. عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 73 دستی به موهام کشیدم و شیر آب رو خاموش کردم . یک حوله سفید گرفتم و دور کمرم پیچوندم و از حموم بیرون رفتم . الکساندر اونجا کنار تختم وایساده بود و به من خیره شده بود . نگاهش طوری بود که انگار سعی میکرد حس و حالم رو بفهمه . با بی حوصلگی نیم نگاه های بهش انداختم . گریسون : « چیه؟ » الکساندر : « اولین باره که اینطوری می‌بینمت گریسون » حرفی نزدم . الکساندر : « چرا گذاشتی که کایلین همونجا بمونه؟! » گریسون : « نمی‌خوام اسمشو بشنوم » ( گریسون درحالی که پیراهنش رو میپوشید گفت ) الکساندر : « نمیخوای بشنوی چون نمیتونی که بشنوی ، چون اگه بشنوی دوباره فاز غم میگیری » گریسون : « مزخرف نگو الکساندر » چشمای الکساندر کمی نرم شد . الکساندر : « مطمئنی که بیخیالش شدی؟ » گریسون : « من به هدفم رسیدم ، قرار بود گابریلو نابود کنم که بلاخره این اتفاق افتاد ، الآنم دلیلی برای اینکه اون دخترو اینجا نگه دارم ندارم » الکساندر : « باشه ، حالا که اینطور میگی منم بیشتر از این سوال نمیپرسم » گریسون : « پس برو » الکساندر سرش رو به نشانه تأیید بالا پایین کرد و به سمت در اتاق رفت اما دوباره به سمت من چرخید .
0
11
یک ساعتی گذشته بود و منم کنار تخت کایلین نشسته بودم و پرستارهاهم دم به دقیقه میومدنو فشار خون و ضربان قلبش و... رو چک میکردن و یک سری آمپول به سرم تزریق میکردن . منم توی این یک ساعت دستشو توی دستم نگه داشتم و فقط بهش خیره شده بودم ، گاهی اوقات هم موهاشو نوازش میکردم . هعی گریسون با خودت چیکار می‌کنی ؟ مگه همین تو نبودی که میخواستی این دختر و پدرشو نابود کنی ؟ مگه تو نبودی که از بچگی فقط با فکر اینکه از خانوادشون انتقام بگیری بزرگ شدی ؟ مگه تو نبودی که تا همین یک ساعت پیش این دختررو به التماس و گریه کردن انداختی ؟ پس چرا الان طوری رفتار می‌کنی که این دختر برات مهمه ؟ توی افکار آشفته ام غرق شده بودم که از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم که به برم یه لیوان آب بخورم . ( چند دقیقه بعد ) کایلین : با احساس درد خفیفی که توی قلبم ایجاد شده بود پلک هامو با اکاره از هم گشودم . به آرومی توی جام نشستم و پس از گذشت چند ثانیه اتفاق های چند ساعت پیش مثل یک فیلم توی ذهنم پخش شد . اشک توی چشمام که از ترس و نگرانی گشاد شده بود حلقه زد. سریع از روی تخت پایین اومدم که توسط یه چیزی دستم کشیده شد . انژوکت از دستم جدا و خون از ناحیه رگم جاری شده بود. بدون هیچ توجهی به وضعیت دستم با قدم های لرزون به سمت در رفتم . کل اتاق دور سرم درحال چرخش بود و بغضه توی گلوم نفس کشیدن رو برام سخت تر میکرد . اشک مانند رودی بی انتها از چشمام سرازیر میشد و صورتم رو خیس کرده بود . در اتاقمو باز کردمو توی راهرو رفتم و با لحنی ناتوان و پر از غم فریاد زدم : « پدرم ... پدرم کجاس؟ می‌خوام پدرمو ببینم » توجه همه‌ی آدمایی که اونجا بودن به من جلب شد که یکی از پرستارا که قبلاً هم وقتی پدرمو به بیمارستان آورده بودیم دیده بودمش به سمتم اومد انگار که منو میشناخت. دستشو روی شونه ام گذاشت و بهم کمک کرد که تعادلمو حفظ کنم . پرستار : « خانم لطفا آروم باشید ... » کایلین : « پدرم کجاس ؟ » پرستار : « متأسفم که اینو میگم اما پدرتون فوت شده » با شنیدن این کلمه اونم برای بار دوم ، قلبم به هزار تیکه تبدیل شد. عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 70 سرم رو با ناباوری تکون دادم و با لحن سردرگم و شکسته گفتم : « نه .. نه نه امکان نداره » دو کلمه آخر رو طوری فریاد زدم که پرستار از جاش پرید . صدای گریه و هق هقم شدت یافت و توی کل راهرو پیچید. بیشتر از این نتونستم خودمو کنترل کنم و روی زمین افتادم متیو که از اون سمت منو دید سریع دوید و اومد پیشم. دستاشو گذاشت زیر شونه ام و سعی کرد منو بلند کنه اما من انقدری ناتوان بودم که انگار همه ی سلول های مخچه م از کار افتاده بودن . صورتم خیس شده بود و دستام می‌لرزید ، قلبم انقدر درد داشت که انگار با یک خنجر به طور متعدد بهش ضربه زدند. گریسون وقتی از در بیمارستان اومد داخل و منو توی اون وضعیت دید لیوان آب از دستش پایین افتاد . سریع به سمتم اومد و متیو رو هول داد و کنارش زد و خودشو در موقعیتی که متیو داشت جایگزین کرد تموم توانمو جمع کردم و به سختی از جام بلند شدم . میدونستم اتاق پدرم کجاعه پس خواستم برم و ببینمش که چندتا پرستار درحال حمل کردن یک تخت چرخ دار به همراه یک آدم که با پارچه سفیدی که روش پوشونده بود بودند. با دیدن وضعیت رو به روم توی جام خشکم زد . کایلین : « بابا... » سریع به سمت تخت دویدم که پرستار ها متوقف شدند. با دستای یخ زده و لرزونم پارچه سفید رو کنار دادم که چهره بی روح و کبود پدرم برام نمایان شد . ناگهان طوفانی از خاطرات به ذهنم هجوم آورد ، خاطراتی که حاضر بودم برای دوباره تجربه کردنشون جونمم بدم ، خاطراتی که فقط یک خاطره موندن و هیچوقت هیچوقت قرار نبود دوباره به واقعیت تبدیل بشن . دستمو آروم دراز کردم و صورت پدرم رو نوازش کردم . سرمو گذاشتم روی قفسه سینش و چشمامو بستم که اشک برای بار هزارم از چشمام سرازیر شد . کایلین : « بابا خواهش میکنم ترکم نکن ... بابا من بدون تو چیکار کنم ؟ از این به بعد کی موهامو نوازش کنه ؟ کی منو دخترم صدا کنه ؟ کی قربون صدقم بره ؟ کی با لجبازیم کنار بیاد ؟ کی دلیل زندگی کردنم باشه ؟ .... بابا من نمیتونم ...بابا بخدا هیچ توانی برام نمونده ... بدون تو چجوری به زندگیم ادامه بدم ؟ ... بابا مگه قول ندادی که مثل مامان و داداش ترکم نمیکنی ؟ » کلمه به کلمه ی حرفام رو با لحن شکسته و ناامید به زبون آورده بودم ، قلبم خون و احساس میکردم تموم وجودم درحال نابود شدن بود.
0
12
یک لحظه احساس کردم موجی از آرامش وجودمو فرا گرفت اما نه ... نه گریسون بیخیال نبود. گریسون : « هرکس هستش گمشه بره » الکساندر از پشت در گفت : « یه خبر خیلی فوریه » گریسون : « من یه کاری فوری تر دارم » الکساندر : « راجب همون موضوعیه که بهم گفته بودی خیلی مهمه » گریسون صورتش رو از روی گردنم کنار کشید و به در نگاهی انداخت . یک نگاهی که خیلی سخت میتونستم تشخیص بدم توش چه چیز هایی آشکاره . دوباره نگاهش به بدنم و بعد به چشمام دوخته شد . گریسون : « خودتو جمع کن » از حالت خوابیده به حالت نشسته در اومدم و تیشرتمو که رسمأ جر خورده بود رو روی تن تقریباً لختم گذاشتم . گونه هام خیس بود و اشک بی صدا از چشمام سرازیر میشد ، این اولین بار بود که یه مرد که چه عرض کنم یه نر باهام اینکارو کرده بود و راستیش حس بدبخت بودن بهم دست داد. از روی تخت بلند شد و تیشرتشو تنش کرد و از اتاق خارج شد . یعنی چه موضوعی بود که گریسون با شنیدنش بیخیال من شد؟! میترسیدم موضوع راجب پدرم یا متیو باشه پس سریع یک تیشرت آبی از کمدم گرفتم و تنم کردم . در اتاقمو آروم باز کردم و با قدم های آروم و محتاطانه به سمت پله ها رفتم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 67 گریسون با کلافگی دستی به صورتش کشید . گریسون : « الان چجوری به دخترش بگم ؟ کایلین اگه بفهمه خونه رو می‌زاره رو سرش » یعنی چی ؟ منظورشون من بودم ؟ چی بود که من بخاطرش قرار بود انقدر عصبانی بشم؟ کایلین : « دارید راجب چی حرف می‌زنین؟ » گریسون و الکساندر یک زمان به سمت من برگشتن . کم کم ترس توی وجودم درحال ریشه کشیدن بود . از پله ها پایین اومدم و به گریسون نزدیک شدم و با لحن بلندتری گفتم : « راجب چی حرف می‌زنین؟ » گریسون : « کایلین آروم باش » کایلین : « یعنی چی آروم باشم ؟ پدرم چیزیش شده ؟ بلایی سرش اومده ؟ » گریسون کمی مکث کرد و بعد با لحن آهسته ای گفت : « پدرت... » کایلین : « پدرم چی ؟ گریسون پدرم چی ؟ چیکارش کردی؟» گریسون : « من کاری نکردمش » کایلین : « خب پس چرا لال شدی ؟ پدرم چی ؟ » گریسون : « پدرت ... پدرت ... مرد » حرفاش مثل پوتکی بر سرم فرود اومد ، گویا قلبم باشنیدن کلمه ی آخرش توسط دو دست نیرومند فشرده شد و در آخر درد مانند خنجری بر قلبم فرود اومد . توی جام یخ زدم و بدنم سست شد ، احساس میکردم دنیای دور و اطرافم درحال نابود شدن بود و سایه های سیاهی مردمک چشمام رو در بر می گرفتن. یک صدای گوش خراشی رو شنیدم انگار که یک نفر بدون هیچ درنگی دستشو روی یک دکمه ی زنگ فشار میداد . تعادلمو از دست دادم اما تا قبل از اینکه بیفتم دستای گریسون دور کمرم حلقه شد و منو محکم به سمت خودش کشید و مانع افتادنم به روی زمین شد . روی زمین نشست و سرمو گذاشت روی پاهاش و چندتا به صورتم زد و با لحن نگران و بلندی گفت : « کایلین ... کایلین بیدار شو » برعکس لحن بلندش انگار صداش از ته چاه به گوشم می‌رسید . دیگه چیزی نفهمیدم که چشمام بسته شدن و تاریکی مطلق ... عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 68 گریسون : میدونستم با شنیدن این خبر حالش بد میشه پس برای هر واکنشی ازش آماده بودم . چند بار به صورتش زدم اما نه کایلین بهوش نمیومد ، احساس کردم که قلبم توسط یک رذیله درحال فشرده شدن هستش اما چرا؟ چرا وقتی کایلین چیزیش میشه یه تیکه از قلبمم همراهش نابود میشه ؟ یک دستمو گذاشتم زیر زانوهاش و یک دست دیگمو گذاشتم زیر کمرش و بغلش کردم . گریسون : « باید ببریمش بیمارستان » الکساندر سریع توی پارکینگ رفت و در ماشین و برام باز کرد که منم کایلین رو گذاشتم روی صندلی عقب و خودمم کنارش نشستم . الکساندر هم سوار ماشین شد و به راه افتادیم . گریسون : « سریعتر برو » سر کایلینو گذاشتم روی شونه ام و دستای سرد و کبودش رو توی دست گرمم گرفتم ، نگاهم به سمت صورت رنگ پریده و بی روحش رفت ، لباش از شوکی که بهش وارد شده بود خشک شده بود. برای اولین بار دلم براش سوخت ، برای اولین بار بابت کاری که کرده بودم عذاب وجدان گرفتم. ( ۷ دقیقه بعد ) به بیمارستان رسیدیم و منم دوباره بغلش کردم و بردمش توی بیمارستان . گریسون : « توی این خراب شده دکتر نیست ؟ » یک دکتر از اون طرف به سمتم دوید . دکتر : « چیشده آقا ؟ » گریسون : « خبر خیلی بدی شنید برای همین از حال رفت و بیهوش شد » دکتر : « بله بزاریدش روی اون تخت » گریسون : « اتاق vip واسش حاضر کنید » دکتر تعجب کرد : « اگه یه سرم بهش وصل کنیم حالشون خوب میشه مطمئنید اتاق vip حاضر کنیم ؟ » گریسون : « زنیکه کاری که گفتمو انجام بده تا این بیمارستانو رو سرتون خراب نکردم » دکتر : « ب ب ... بله » دکتر به سمت اتاق vip راهنماییم کرد و منم کایلین رو گذاشتم روی تخت و ملحفه رو کشیدم روی تنش . دستمو با اکاره دراز کردم و موهای فرفری نارنیجشو آروم نوازش کردم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 69
0
13
گریسون : « سختی های که کشیدی در برابر چیزایی که من تجربه کردم همشون بچه بازیه پس از حدت نگذر و دهنتو ببند ، زیادی بهت خوبی کردم زبونت دراز شد الانم تا قبل از اینکه اون متیوی حرومزاده و اون پدر عوضیتو نکشتم سریع سوار ماشین شو » واقعا دیگه توانی برای بحث نداشتم ، میدونستم که حتی اگه به پاش بیفتمو التماسش کنم بازم حرف خودشو میزنه . کایلین : « دیر یا زود کاری میکنم که از نگه داشتن من توی اون عمارت خراب شده پشیمون بشی گریسون » به سمت ماشینش رفتم که الکساندر در رو برام باز کرد و منم بدون توجه بهش سوار شدم که گریسون هم چند ثانیه بعد سوار ماشین شد و کنارم نشست . ( تا جایی که میشد از هم فاصله داشتن ) الکساندر هم روی صندلی راننده نشست و ماشین رو روشن کرد و شروع به حرکت کردیم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 64 به محض اینکه به عمارت رسیدیم سریع دستگیره در رو کشیدم اما باز نشد ، نگاه کلافه و عصبانی ای به گریسون انداختم . کایلین : « در لعنتیو چرا قفل کردی ؟ » گریسون : « خبر دیوونه بازیاتو داشتم محض احتیاط قفل کردم که کار احمقانه ای انجام ندی » کایلین : « به نظرم واسه تو که خوبه ، اگه بمیرم هم تو به انتقامت می‌رسی و هم من از دست تو و این زندگی مزخرف خلاص میشم » گریسون : «خفه شو تا یکی نخوابوندم توی دهنت » کایلین : « درو باز کن » گریسون : « الکساندر » با کلیک کردن روی یک دکمه الکساندر قفل در رو باز کرد که منم سریع در رو باز کردم و پیاده شدم . درو یه جوری محکم پشت سرم کوبیدم که حتی خودمم از جام پریدم . کایلین : « عوضی روانی » وارد عمارت شدم و بدون توجه به نگاه ها و زمزمه های خدمتکار ها فقط به سمت اتاقم رفتم. با شنیدن صدای بلند و جدی گریسون برای چند لحظه سرجام میخکوب شدم اما دوباره بدون توجه به حرفش قدم برداشتم . گریسون : « کایلین وایسا » سریع وارد اتاقم شدم و دوباره تموم عصبانیتم رو جمع کردم و با یک نیروی محکمی در رو پشت سرم بستم و قفل کردم . صدای کوبیدن مشت های گره کرده گریسون به در مثل صدای زلزله به گوش می‌رسید . گریسون : « کایلین دارم با زبون خوش میگم درو باز کن ، وقتی که خودم درو شکوندم کاری میکنم که به گوه خوردن بیفتی » کایلین : « گمشو برو هر غلطی میخوای بکن » گریسون : « خودت خواستی کایلین خودت خواستی که بخوام مثل یه عوضی روانی واقعی باهات رفتار کنم » راستیتش توی اعماق وجودم یکم احساس ترس ریشه کشیده بود اما عصبانیت بابت کاری که با پدرم کرد قدرتمندتر و شعله ور تر از هر حسی بود که داشتم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 65 برای چند لحظه هیچ صدایی به گوشم نرسید اما یهو در با یک نیروی طوفانی باز شد . از ترس چند قدم به عقب برداشتم و به پنجره نزدیک تر شدم . گریسون با قدم های استوار و چهره ای که از عصبانیت درحال جوشیدن بود بدون هیچ تردیدی بهم نزدیک شد . خواستم پنجره رو باز کنم و برم توی بالکن که گویا زودتر از من عمل کرد و دستاش محکم شونه ام رو گرفت و باعث ایجاد درد شدیدی شد . بدون اینکه مجالی برای واکنش بهم بده منو روی تخت هلم داد . انقدر محکم هولم داده بود که برای یک لحظه انگار قلبم اومده بود توی دهنم . روم خیمه زد و دستش روی گردنم فرود اومد ‌ خواستم دهنمو برای حرف زدن باز کنم که لباشو روی لبام فشار داد . چشمام از تعجب و ترس گشاد شد . خواستم از خودم دورش کنم اما حتی یک اینچ هم ازم فاصله نمی‌گرفت که هیچ‌ بلکه بیشتر بهم نزدیک میشد و بدنشو به بدنم میمالوند. واقعا حالم داشت بد میشد و حتی نمی‌تونستم نفس بکشم اما اون لبامو جوری میمکید و گاز می‌گرفت که مزه خون رو توی دهنم احساس کردم ‌. با تموم قدرتی که داشتم برای رهایی از چنگش تقلا کردم اما فایده ای نداشت . لبشو از روی لبم جدا کرد و به سمت گوشم برد که تند تند نفس کشیدم . گاز کوچیکی از لاله ی گوشم گرفت و بعد با لحن خشنی زمزمه کرد : « الان عوضی روانی واقعی رو بهت نشون میدم » تیشرت مشکی مردونه اش که به عضله های شکمش چسبیده بود رو از تنش در آورد . کایلین : « معذرت می‌خوام ، توروخدا ولم کن ازت خواهش میکنم » گریسون : « برای گوه خوردن دیره پرنسس » پیراهنشو کنار انداخت و هیکل عضلانی و بزرگش رو نمایان کرد . با یک حرکت دستشو به سمت تیشرت توی تنم برد و پارش کرد . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 66 تیشرت از تنم پاره شده بود و فقط با یک سوتین مشکی جلوش بودم . قلبم جوری تند میزد که انگار دنبال یک راه فرار از قفسه سینه ام بود . نگاه گریسون روی بالا تنه ی نیمه برهنم خیره مونده بود که پوزخندی زد و سرشو به سمت گردنم برد و شروع کرد به مکیدن پوست گردنم . جیغ کشیدم و هولش دادم که هیچ تکونی نخورد. دوتا دستامو با یک دستش گرفت و بالای سرم سنجاق کرد . همینطوری هی پوست گردنم رو گاز می‌گرفت و پایین تر میومد که ناگهان صدای در زدن به گوشم رسید .
0
14
عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 61 داستان از زبون نویسنده : الکساندر با دیدن اینکه متیو کایلینو توی آغوشش گرفته بود گوشیشو از جیبش در آورد و ازشون عکس گرفت و واسه ی گریسون فرستاد . داستان از زبون کایلین : حدود ۲ ساعتی توی راهرو منتظر بودیم که دکتر از اتاق بیرون اومد ، ماهم سریع از جامون بلند شدیم و به سمتش رفتیم . کایلین : « خانم دکتر حالش چطوره ؟ چه اتفاقی واسش افتاده ؟ » دکتر : « خانم آندرسون خیلی وقته که ایشون دچار تومور مغذی شدن و این تومور تقریبا هر روز چند برابر از روز قبلش بیشتر میشه و اگه همین وضع ادامه پیدا کنه آقای گابریل تا ۱ هفته آینده بیشتر زنده نمی‌مونن ، الانم حدود یک ساعتی طول می‌کشه که به هوش بیان ، ما همه ی تلاشمون رو میکنیم اما احتمال اینکه بیشتر از یک هفته زنده بمونن تقریبا ۳۰٪ هستش » دکتر رفت و منم مات و مبهوت فقط به یک نقطه از دیوار خیره شده بودم. با شنیدن حرفاش انگار قلبم زیر یک شئ بزرگ در حال خورد شدن بود و ذره ذره ی امیدی که توی دلم وجود داشت خاکستر شد. متیو خواست نزدیک بشه و بغلم کنه که صدای آشنای گریسون باعث شد متوقف بشه . گریسون : « دستت بهش بخوره تا منم مادرتو به عذات بنشونم » یقه ی متیو رو گرفت و اونو محکم به دیوار کوبوند گریسون : « دو دقیقه چشممو دور دیدی بعد انقدر دل و جراتت زیاد شد که دستتو می‌زاری روی چیزی که مال منه عوضی ؟ » توی حال خودم بودم طوریکه صدای اطرافم رو انگار از ته چاه میشنیدم . اشک توی چشمام حلقه زد و منم مات و مبهوت مثل یک مرده ی متحرک با قدم های لرزون از بیمارستان خارج شدم و سوار اولین تاکسی که دیدم شدم . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 62 تا قبل از اینکه تاکسی شروع به حرکت بکنه در باز شد . گریسون با چهره ای جدی و لحنی که جایی برای بحث باقی نمیزاشت گفت : « پیاده شو » فقط نگاهمو به مرد دوختمو گفتم : « آقا لطفاً حرکت کنید » راننده تاکسی : « خانم تا درو نبندن نمیتونیم حرکت کنیم » گریسون : « کایلین بیا پایین حوصله بحث ندارم » از تاکسی پیدا شدم و محکم شونه مو به شونه اش زدمو از کنارش رد شدم و بعد از اینکه چندتا قدم برداشتم مچ دستم توسط کسی کشیده شد. معلومه گریسون بود ، مثل بختک افتاده بود به جونم و ولم نمی‌کرد ، به غیر از اون کی میتونه انقدر باعث عذابم بشه ؟ به غیر از اون کی می‌تونست خودسر هرکاری که میخواد انجام بده !؟ تقلا کردم که مچ دستمو از دستش بکشم بیرون اما هیچ فایده ای نداشت . مشتامو گره کردم و محکم هلش دادم که دقیقا برخلاف انتظارم دستمو محکم تر گرفت طوری که مطمئن بودم الان کبود میشه . منو محکم به سمت خودش کشوند که تنم به تنش برخورد کرد . دیگه صبرم لبریز شده بود . دیگه نمی‌تونستم جلوی اشکامو بگیرم ، دیگه نمیتونستم همه چیز رو توی قلبم نگه دارم ، دیگه نمی‌تونستم بی صدا با آشوب توی دلم کنار بیام ، دیگه نمی‌تونستم دربرابر این همه سختی و عذاب ساکت بمونم . تموم توانمو جمع کردم و محکم هلش دادم که دو سه قدم عقب رفت. با صدایی که آمیخته از غم ، درد ، نفرت و خستگی داشت فریاد زدم طوری که بعضی از نگاه ها به من معطوف شد . کایلین : « بسته دیگه ، خسته شدم ازت ، کی میخوای ولم کنی هان ؟ ذره ای خوشی که توی زندگیم بود رو نابود کردی ، بخاطر اون انتقام مسخرت من هر روزم رو با ترس و اشک سپری میکنم ، میگی پدرم خانوادتو نابود کرد و باعث شد از بچگی بدون محبت بزرگ بشی هان ؟ اما من چی ؟ منم مثل تو توی بچگی مادرم رو از دست دادم ، وقتی تازه با مرگش کنار اومده بودم داداشمم از دست دادم و اما الان...الان پدرمم فقط تا یک هفته زندس ، بخاطر کی ؟ بخاطر توی عوضی ، بخاطر هیولای سنگدلی مثل تو ... » اشک از چشمام سرازیر شد و هق هقی از دهنم خارج شد ، شونه هام از خود کنترلی می‌لرزید و گونه هام خیس و گلگون شده بودند . عشق_در_سایه_انتقام🖤🩸 پارت 63 پس از چند ثانیه دوباره با صدای لرزون و شکسته گفتم : « اگه میخوای انتقامتو بگیری من حاضرم جونمو بدم ، حاضرم ازت التماس کنم که منو بکشی اما نمیتونم یک لحظه دیگه کنارت بمونم ، کنار تویی که باعث شدی دلخوشی که بخاطر وجود پدرم داشتم از بین بره » گریسون نیشخندی زد و بعد با لحن تمسخر آمیزی گفت : « تموم شد ؟ » منتظر جواب نموند . گریسون : « این اشک های تمساح برای من کار نمیکنه ، تا وقتی که من بخوام باید پیشم بمونی ، مهم نیس که چی میگی مهم اینه که من چی میخوام درضمن من باعث مرگ داداشت یا مادرت نبودم که منو مقصر میدونی ، الآنم سوار ماشین شو » کایلین : « هیولایی مثل تو هیچوقت ارزش دوست داشته شدن رو نداره گریسون ، امیدوارم یه روزی خودتم مثل من اینطوری عذاب بکشی »
0
15
کفش هرمس رسید تعداد محدود😍 قیمت 250+1
کفش هرمس رسید تعداد محدود😍 قیمت 250
0
16
کرلی مو، یعنی زیباییِ طبیعی و بدون دردسر ✨💗 با فرکننده موی بدون حرارت، بدون آسیب و فقط با یه روش ساده، موهاتو به فرهای خوش‌ح+2
کرلی مو، یعنی زیباییِ طبیعی و بدون دردسر ✨💗 با فرکننده موی بدون حرارت، بدون آسیب و فقط با یه روش ساده، موهاتو به فرهای خوش‌حالت و جذاب تبدیل کن 🤍 کافیه بپیچی، صبر کنی… و با یه استایل رویایی بیدار شی 🌸
0
17
ست مردانه برای مردان خاص پسند و شیک پوش🤤 نشانی از وقار و شخصیت😍 رنگ ثابت😎 جنس اصلی🤩 ‌ دارای ساعت ، دستبند و لاکت🥰 مگه دا+1
ست مردانه برای مردان خاص پسند و شیک پوش🤤 نشانی از وقار و شخصیت😍 رنگ ثابت😎 جنس اصلی🤩 ‌ دارای ساعت ، دستبند و لاکت🥰 مگه داریم انقد خوشگل؟😕
0