fa
Feedback
بهاره منفرد

بهاره منفرد

رفتن به کانال در Telegram

تنها جایی که می‌نویسم و علایقم را به اشتراک می‌گذارم. استفاده از متن‌ها و نوشته‌های من، تنها با ذکر نام و منبع مجاز می‌باشد.

نمایش بیشتر
1 412
مشترکین
+7324 ساعت
+1877 روز
+32030 روز
آرشیو پست ها
«زمان همه‌چیز را با خود می‌برد، جز آنچه عمیقا در قلب ما ریشه دوانده است.» t.me/BaharehMonfared

- می‌دونی... فقط عشقه که گره‌ها رو باز می‌کنه. عشق همون چیزی است که در این موقعیت ما به اون نیاز داریم. فقط عشقه که می‌تونه به زندگی ارزش زندگی کردن بده... - بله درسته... البته در جایی که عقل نباشه عشق هم نمی‌تونه وجود داشته باشه! - چی...؟ فکر نمی‌کنی برعکس گفتی؟! منظورت اینه که عقل فقط جاهایی می‌تونه باشه که عشق وجود داره؛ درسته؟ - بله... انگار برعکس گفتم! به هر حال ما از این لحظه از هم جدا نخواهیم شد. از همون روز اول که دیدمت می‌دونستم که حسابت از بقیه جداست. راستی... شنیدم که طبع شعر هم داری. می‌دونی، الان که خوب نگاهت می‌کنم به زیبایی یک فرشته هستی. اگه فقط بتونی از خانواده‌ات فاصله بگیری و کمی مستقل‌تر باشی، مطمئنم که بدون تردید عاشقت می‌شم. - در یک جامعه دموکراتیک همه افراد مستقل هستند! #کوبو_آبه 📚 تجاوز قانونی t.me/BaharehMonfared

داستانی از من با عنوان «گلی از جنس پرسلان» در تازه‌ترین شماره از مجله «گچ‌پژ» به چاپ رسید. فایل نسخه الکترونیکی را می‌توانید از پست بالا دریافت کنید. t.me/BaharehMonfared

🔹 هفتمین شماره فصلنامه ادبی گچ‌پَژ نوشتن علیه سکوت شماره‌ای که پس از ماه‌ها تلاش، گفت‌وگو، بازنویسی و همراهیِ نویسندگان و هنرمندان، اکنون پیش روی شماست. 📖 شماره ۷ | بهار ۱۴۰۵ نسخه الکترونیکی | ۹۵ صفحه در این شماره می‌خوانید: ▫️ گفت‌وگوی ویژه با داوود سوران ▫️ پرونده ویژه: نوشتن علیه سکوت ▫️ پژوهش ▫️ جستار ▫️ ادبیات جهان ▫️ شعر ▫️ داستان ▫️ گالری تصاویر — گچ‌پَژ رسانه‌ای مستقل است و ادامه‌ی این مسیر، با همراهی شما معنا پیدا می‌کند. از شما خواهشمندیم برای حفظ حقوق نویسندگان، مترجمان و تمامی دست‌اندرکاران این شماره، در صورت تمایل به معرفیِ فصلنامه، فایل را از طریق کانال رسمی گچ‌پَژ برای دیگران ارسال یا معرفی کنید. با سپاس تحریریه فصلنامه ادبی گچ‌پَژ 📍 Telegram | Instagram @gachpazh_magazine

هرکسی غرق در داستانِ خود... t.me/BaharehMonfared

«همه‌چیز واقعی به نظر می‌رسید... تا اینکه اولین کارت افتاد.» t.me/BaharehMonfared

بچه که بودم، فکر می‌کردم آدم‌بزرگ‌ها موجودات عجیبی هستند؛ ساعت‌ها کنار هم می‌نشینند و چای می‌خورند. مدام درباره قبض‌ها، خرید، مهمانی و اخبار تلویزیون حرف می‌زنند، اما از کنار واضح‌ترین چیزها بی‌تفاوت می‌گذرند؛ مثلا مردی که همان گوشه ایستاده و دارد لبخند می‌زند. گاهی وسط حرف‌های مامان، نگاهم می‌رفت سمت او و بی‌اختیار می‌خندیدم. مامان می‌پرسید: «باز چی شده؟ آقای پیرهن لیمویی؟! #بهاره_منفرد از سری یادداشت‌های پراکنده t.me/BaharehMonfared

و بعضی آدم‌ها، حتی از دور هم «خانه» می‌مانند. #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

داستان ما داستان انتظاری ابدی‌ست؛ قصه ماندن پشت دیوار بلند زمان، میان سال‌هایی که کش می‌آیند و حسرتی که با رویای "بهشت" و بغض دلتنگی فرو می‌دهیم. #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

Somewhere Else - Lavender Sky, Silent City.flac23.38 MB

تجربه باید به من می‌آموخت (البته اگر هیچ‌گاه به کسی آموخته باشد) که عاشقی یک نفرین است. مانند نفرین‌هایی که در قصه‌ها می‌خوانیم و علیه‌اش کاری نمی‌شود کرد و فقط باید صبر کنی تا افسونش پایان گیرد. #مارسل_پروست t.me/BaharehMonfared

«هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد؛ فقط بعد از آن روز هیچ‌چیز مثل قبل نشد.» #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

مامان می‌گفت شب مثل یه پتوی بزرگ، دنیا رو می‌پوشونه تا خوابش ببره. اما من شبا می‌ترسم چشمامو ببندم، چون وقتی شب میاد، صداها بیشتر می‌شن. دیروز دیدم که پنجره‌مون شکست. نه با توپ، نه با سنگ، یه نوری اومد که صدای بلندی داشت، داغ و قرمز بود و بعدش فقط خاک ریخت روی عروسکم، روی مامان، روی «فردا». من هنوزم معنی جنگ رو نمی‌دونم، اما فهمیدم وقتی همه گریه می‌کنن و کسی نمی‌گه «آروم باش»، اون اسمش جنگه. دیگه بازی نمی‌کنم. فقط یه گوشه می‌شینم کنار دیواری که هنوز سایه مامان افتاده روش و گوش می‌دم به صدای باد، به صدای شکمِ خالی، به نفس‌هام که هروقت جیغ اون نور قرمز توی آسمون می‌پیچه، تند می‌شن. مامان گفته بود فردا می‌ریم خرید، اما فردا نیومد. شاید راهو گم کرده، شایدم نمی‌خواد بیاد جایی که همه ازش می‌ترسن. فقط اگه فردا اومد، بگید با خودش نون بیاره و یه خواب خوب که توش هیچ مادری زیر خاک نخوابیده باشه. #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

مازیار -- ایران ایران.mp36.47 MB

ابرها با دست‌های یخ‌زده‌شان سقف دنیا را پایین می‌کشند و پرنده‌ای که باید می‌خواند، خاموش نشسته در سایه‌ نفس‌های بخارآلودِ صبح. در خیابان کفش‌ها عجله دارند، آدم‌ها نه. شنبه است، آغازی که بیشتر شبیه ادامه‌ بی‌خوابی‌ست با طعم قهوه‌ای سرد و خاطره‌ای نیمه‌جان از دیروز. اما هنوز... در لابه‌لای این خاکستری بی‌رحم، نوری کم‌جان پشت شیشه می‌لرزد شاید، فقط شاید شعری در دل این هوا نفس می‌کشد. #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

«او» همیشه بود. وقتی مامان موهایم را می‌بافت و با عجله بند کفش‌هایم را گره می‌زد تا دیر به مهمانی نرسیم، او کنار در می‌ایستاد و نگاهم می‌کرد. وقتی توی جاده‌های شمال خوابم می‌برد و صدای لاستیک‌های ماشین روی آسفالت خیس کش می‌آمد، او کنار پنجره می‌نشست و بیرون را تماشا می‌کرد. وقتی توی حیاط خانه مادربزرگ دنبال گربه‌ها می‌دویدم، حضورش را پشت سرم حس می‌کردم؛ آرام و بی‌صدا، مثل سایه‌. هیچ‌وقت با من بازی نمی‌کرد، اما همیشه هم‌بازی من بود! #بهاره_منفرد t.me/BaharehMonfared

آدم‌ها می‌روند، اما سقوطِ بعد از رفتنشان تا ابد ادامه دارد... t.me/BaharehMonfared

و جنگ همان واژه تلخ وسیاهی است که جز مرگ و ویرانی ارمغانی به‌همراه ندارد؛ همان‌قدر پوچ، همان‌قدر سیاه. #بهاره_منفرد 📚مجموعه داستان انتهای فردا t.me/BaharehMonfared

Melanie C - Never Be The Same Again.flac35.63 MB