سبز آسمونی، آبی چمنی!
رفتن به کانال در Telegram
"بیشباهت به آنچه که میشناختی." . http://t.me/HidenChat_Bot?start=6564921101
نمایش بیشتر860
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
اگر فقط یکبار دیگه فرصت عاشق شدن داشته باشم، امیدوارم این عشق، عشق قشنگی باشه؛ بدون اینکه آسیب بزنه به آدم. تهش موجب تشکیل یه خانواده بشه، یه چیز قشنگ بشه، یه چیز آرامشداری بشه… امیدوارم تهش قشنگ بشه.
میدونی، تا حالا شده دلت واسه چیزی تنگ بشه که هنوز پیش روته؟ الان انگار تمام دنیا رو ریختن توی سینهام و فقط دلم میخواد یه گوشه بشینم و زار زار گریه کنم. این دقیقا همون حسیه که به بچههای پایه نهمم دارم.
هر بار که به این فکر میکنم که سال دیگه تو این مدرسه نیستن، انگار دارم یه تیکه از وجودم رو از دست میدم. دلم واسه بوسههای آتنا، واسه شیطنتهای مهتا، واسه بغلهای مهشید واسه چتریهای نامنظم سُلما، گیتار زدن های سلما، موهای بلند عاطفه و و و و تنگ شده با اینکه هنوز دارم میبینمشون.
ترس از اون روزی که دیگه مثل الان زنگ تفریح که میشه کل بچه های نهمم دورم حلقه نزنن یا دیگه نباشن تا برام خط چشم بکشن یا دیگه بهم نگن چقدر امروز خوشگل شدین و دیگه این هیاهو و این لبخندها رو نداشته باشم، تمام وجودم رو میگیره. آخه چطور میشه با این همه عشق و این همه خاطره، تنها موند و فقط گفت خداحافظ؟
تو زندگیتون آدمایی هستن که بهتون میگن دوستتون دارن ولی آدمایی هستن که نشون میدن دوستتون دارن...
اینارو باهم اشتباه نگیرید.
ولی چقدر خوبه که شغلم رو دارم. احساس میکنم این تنها چیزیه که مالِ خودِ خودمه هر اتفاقی هم که بیفته، حالم با این بچهها خوب میشه. چقدر خوبه که میتونم اذیتشون کنم، باهاشون شوخی کنم، بغلشون کنم و سنگ صبورشون باشم.
میدونی هیچوقت هیچکس نمیتونه منو زمین بزنه و توی افسردگی مطلق غرقم کنه چون هرچقدرم شرایط سخت باشه، من بازم این احمقهای بامزه رو دارم.
امروز یک لحظه به معنای واقعی“ نتونستن” رسیدم. برای اولین بار، از این حجم از فشار و کار، نه تنها لذت نبردم، که فقط کلافگی مونده و سردرد و بغض.
