برمودا🔻
﷽ «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» https://t.me/+bheWOGehvfI5MGJk
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام برمودا🔻
کانال برمودا🔻 در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 18 107 مشترک است و جایگاه 4 567 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 18 296 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 18 107 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 26 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -526 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -12 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 1.88% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 7.30% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 341 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 1 322 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 13 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, وقت, دخترک, مرد, آیسا تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“﷽
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
https://t.me/+bheWOGehvfI5MGJk”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 27 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 ژوئن | 0 | |||
| 26 ژوئن | 0 | |||
| 25 ژوئن | 0 | |||
| 24 ژوئن | 0 | |||
| 23 ژوئن | 0 | |||
| 22 ژوئن | +1 | |||
| 21 ژوئن | 0 | |||
| 20 ژوئن | 0 | |||
| 19 ژوئن | 0 | |||
| 18 ژوئن | 0 | |||
| 17 ژوئن | 0 | |||
| 16 ژوئن | 0 | |||
| 15 ژوئن | 0 | |||
| 14 ژوئن | 0 | |||
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | 0 | |||
| 09 ژوئن | 0 | |||
| 08 ژوئن | 0 | |||
| 07 ژوئن | 0 | |||
| 06 ژوئن | 0 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | 0 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
| 2 | sticker.webp | 113 |
| 3 | -حامله نمیشه تا کی میخوای واسش صبر کنی پسر ؟
جان به لب میشوم.از در نیمه باز آقاجان را میبینم که باز به جان زندگیم افتاده.
-موهاتو ببین سفید شده تو الان بچهات باید مدرسه میرفت
بغض میکنم.حرف های علی یار هم انگار دلم را گرم نمیکند.
-شاید قسمت اینه من و پناه پدر و مادر نشیم
انگار مصر است تمام خواستههایش را آوار کند.
-پناه آره ولی تو نه...من نمیذارم...واست زن میگیرم که بچهاش بشه...
علییار نفسش را تند بیرون میدهد :
-پناه رو دوس دارم بابا...خیلیم دوسش دارم
-مگه گفتم دوسش نداشته باشه...بزار زنت باشه ولی یکیو داشته باش واسه تخم و ترکه
با دستهایش به اطراف اشاره میکند :
-تو که نمیخوای این همه دارایی و ملک من به خواهر و خواهرزادههات برسه
علی یار کلافهاست.دست رو شانهاش میگذارد.
-با پناه حرف بزن راضیش کن پسرم
بغضم بزرگتر میشود.آقاجان عصایش را برمیدارد میرود.شب علی یار کلافه از پشت در آغوشم میکشد و موهایم را بوسه میزند.
-پناه خانم نگاه کن منو...
برمیگردم.میخوام خودم را به نشنیدن بزنم.
-حرف بزنیم
دستانم را میگیرد.لبخندش غمگین است وقتی میگوید :
-موندم چرا خدا بهمون بچه نداد....
بغضم آب میشود و لب و چانهام میلرزد :
-شاید صبر کنیم بده
غم او هم بیشتر میشود.
-چقدر صبر هفت سال که صبر کردیم
سرم را زیر میاندازم.راست میگوید امید یه ایل منتطر وارث است و من ناامیدش کردم.
-میخوام ازت اجازه بگیرم
سرم را بالا میگیرم اشک تمام صورتم را خیس کرده .
-واسه زن گرفتن ؟
سر تکان میدهد.لبخند غمگینم مهر میشود به لب هایم.
-من راضیم
دستهایم را بوسه میزند :
-مطمینی ؟
سر تکان میدهم.پیشانیام را بوسه میزند اما دلم ناآرام را میشد التیام داد نه ؟
*
دست عروسش را میگیرد و صدای کل کشیدنها بلند میشود و من جان میدهم.
هیچکس حواسش به پناه بیچاره نیست.همه توجه ها سمت عروس و داماد است.
همه لبخند دارند حتی علی یاری که دلش به وصلت رضا نبود.
صدای عاقد را می شنوم.
-عروس خانم وکیلم ؟
همین که میخواهد.چیزی بگوید عق میزنم.بار سوم عاقد بیشتر.خانمجان بارتشر اخم میکند :
-وا پناه جان چرا مثل زنای حامله عق میزنی ؟
نیشخند آقاجان قلبم را زخم میزند وقتی به سمت سرویس میروم :
-خیالت راحت پناه تا ابد حامله نمیشه مگه فقط عقش شبیه زن حامله بشه
ساکم را جمع کردهبودم.باید میرفتم.همین امشب که شوهرم به حجله میرفت و من یادگارش را با خودم میبردم
https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0
https://t.me/+GMltZeC2xfRiZGI0
پارت اصلی❌❌
کپی ممنوع ❌❌❌❌ | 74 |
| 4 | - وقتی باهاش سک*س داشتی چیزای خوبم دم گوشت میگفت؟
موهای آبیم رو روی شونه ام ول دادم و رو به خواهرم با لوندی لب زدم:
- او تا دلت بخواد، قربون تک تک موهای سرم رفت و تا ناخن کوچیکه ی پامو پرستید.
ابرویی بالا انداخت و نزدیکم شد، از پشت بندهای لباس سلطنتیم رو کشید که سینه هام از یقه اش زیادی بیرون زدن.
- ولی ایلا من شنیدم خیلی خشنه، از اوناس که غرور داره ناز نمیکشه.
حرفش عصبیم کرد، باهوش بود قطعا میفهمید درمورد رابطه با پسرعموی جذابم که قرار بود پادشاه بشه دروغ میگفتم.
این دروغمم فقط برای این بود که اون پخش کرده بود من جایی توی قصر ندارم و نحسم.
- هنوزم باورم نمیشه، داشتی بعد سال ها میومدی گفت از جلوی چشمش دورت کنیم وگرنه موهاتو میسوزونه و حالا تو یک هفته اینجایی و باهاش خوابیدی؟
به لکنت افتادم، موهام رو بسوزونه؟ اینقدر از من متنفر بود؟ نکنه توی انتقام گرفتن ازش زیاده روی کرده باشم.
خواهرم شونه ای به موهام زد و گفت:
- ولی حالا که خوبید مشکلی نیست، الانم برو بیرون همه میخوان ببیننت.
بی توجه به حرفش فقط از اتاق بیرون زدم که یهو جمعیت زیادی توی صورتم اومدن.
مادرم با صورت گلگون دم گوشم گفت:
- مادر بکارتت رو دادی به ولی عهد؟ حرکتت خوب نبود.
نفسم قطع شد که چندتا ندیمه گفتن:
- پس این سوگولی ولی عهده، خوشکله ولی اخه موهاش...
لبخندم جمع شد و غرورم پر کشید ولی لحظه ی اخر دستی دور کمرم حلقه شد،یه دست بزرگ و سنگین..
صدای پچ پچ مردونه و خش دار کنار گوشم نفس تو سینم حبس کرد.
- اخم نکن، بخند.
سوگولی پادشاه...دختری که انگشتمم بهش نخورده.
به خاطر دروغت امشب تنبیه می شی و خبری از قربون صدقه نیست،جیغت رو درمیارم...مو آبی!
نفس های داغش روی گوشم پخش میشه و لحن خشنش بدنم رو می لرزونه.
- بهت نگفتن سوگولی من نباید سینه هاش اینقدر تو چشم باشه؟می ریم تو اتاق،
لباستو درست می کنی و بعدش...
خودم توی تنت پارش می کنم!
نفسم با حرکت بعدیش رفت که....
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk
https://t.me/+euo1RuXAyM0wNThk | 20 |
| 5 | _بخاطر سکس به بچه استامینوفن دادی؟
بهتزده با لباس عروس روی تخت نشستم و تو موبایل جواب دادم
_ن...نه
تینا عصبی از پشت خط جواب داد
_ بخاطر شب زفافتون به بچهی شوهرت دارو دادی بخوابه مزاحمتون نشه!
از شدت بهت نمیتونستم دهن باز کنم
_دکترا میگن بچه مسموم شده آزمایش گرفتن
ارسلان تا شنید سریع حمله کرد سمت ماشینش نتونستیم جلوشو بگیریم داره میاد خونه
اشکم روی گونهام چکید
_هاوژین چطوره؟
_بهت میگم ارسلان داره میاد سراغت فرار کن
تو نگران بچهای؟
صدای گریه ام بالا رفت
_من کجا رو دارم برم؟
تنها کس من هاوژین و ارسلانن
با صدای کوبیده شدن در موبایل از دستم رها شد
ترسیده ایستادم
ارسلان داخل اومد
لباس دومادیش چروک و کرواتش باز شده بود
با چشمای به خون نشسته خیرهام شد که ناخوداگاه زمزمه کردم
_من.. هاوژین رو بزرگ کردم ارسلان
خار به دستش بره میمیرم
گرفته پچ زد
_بزرگ کردی؟
یا بهش نزدیک شدی که باباشو تور کنی؟
بغض کرده پچ زدم
_توروخدا حرفی نزن که بعدا نتونم ببخشمت
صداش سرد و عصبی بود
_ حتی شناسنامه هم نداشتی
معلوم نبود از زیر کدوم بته به عمل اومدی که بابات حاضر نشد واست شناسنامه بگیره
توئه حروم زاده که ننه بابا نداشتی و شبا تو خیابون میخوابیدی بچهی منو بزرگ کردی؟
صدای شکستن قلبمو میشنیدم اما ارسلان بس نمیکرد
_واسه کلفتی اومدی اما بچهی منو به خودت وابسته کردی
تو خوابم نمیدی عقدت کنم
که من...
محکم با مشت توی سر خودش کوبید
_من ِ احمق گول مظلوم بازیاتو بخورم
ناخواسته هق زدم
_نزن خودتو
منو بزن ارسلان
گردنم رو گرفت
_کثافت چطور دلت اومد بچه رو مسموم کنی؟
با گریه نالیدم
_سرما خورده بود
تب داشت.. یکم.. استامینوفن دادم
همیشه همین کارو میکنم
من مامانشم ارسلان
سیلی محکمش روی صورتم خیلی چیزارو مشخص کرد
مثلا اینکه من مادر بچهاش نه بلکه کلفتشونم
اینکه من لباس عروسم بپوشم بازم کسی به چشم خانم این خونه نگاهم نمیکنه
_بخاطر زیر شکمت بچهی منو مسموم کردی؟
سیلی بعدی رو کوبید و من به روزی فکر کردم که سامان بهم حمله کرده بود و این مرد قول داد هرگز دیگه قرار نیست اجازه بده کسی کتکم بزنه
_خواستی گریهی بچه مزاحم باز کردن لنگات نشه؟
روزی جلوی چشمم اومد که سامان بهم گفته بود هرزه و این مرد دندوناشو شکست
_بچهی من داشت میرفت تو کما بی شرف
با دهن خونی بچ زدم
_اون بچهی منم هست
ضربه بعدی سیلی نبود!
مشت بود
اونقدر محکم که نتونستم صدای جیغمو کنترل کنم
جابه جا شدن استخون بینیامو حس کردم و خون با شدت بیرون پاشید
_آخ خدا
بند لباس عروسمو کشید تا بازشه
صداش میلرزید
_آره خدا رو صدا کن چون جز اون کسی به دادت نمیرسه
یقهی لباس عروسمو گرفت و روی تخت پرتم کرد
ترسیده هق زدم
_ارسلان.. بینیم شکسته.. بسه
عصبی روی بدنم خیمه زد
_ بخاطر ابن بچمو فرستادی تو کما حرومزاده؟
بخاطر اینکه راحت بکنمت؟
بی جون ناله کردم و اون کمربندشو باز کرد
_جوری بکنم که تا آخر عمر از رابطه داشتن بیزار شی
#پارت_141
نفس زنان از روی بدن برهنهی دخترک بلند شد
خیلی وقت بود صدای گریه هاش قطع شده بود
شاید همون وقتی که مجبورش کرد به شکم بخوابه و برای اولین بار رابطه از پشت رو تجربه کنه!
یا قبلش که با بی رحمی پردشو زده بود
یا وقتی طوری سینهاش رو توی مشتش فشار داد که صدای التماسش به آسمون رفت
با حرص از روی تخت بلند شد و دخترک رو سمت خودش کشید
صورتش غرق خون بود ، سینه هاش کبود و بدنش پر از آثار ناخن و دندون شده بود
خوب میدونست بین پاهاشم لخته های خون و کبودی هست
_راضی شدی دلارای کوچولو؟
دخترک از بین چشمای نیمه بازش بی جون نگاش میکرد
توان جواب دادن نداشت
_قرار بود فردا ببرمت ماه عسل
اگر یک شب تحمل میکردی میتونستی امروز از شر بچم راحت شی برای یک هفته
ولی حالا..
با پوزخند ادامه داد
_فکر نکنم تا یک ماه بتونی بری دسشویی یا بشینی
سر دخترک رو با خشم رها کرد و برهنه از جا بلند شد
_خودتو جمع کن فاحشه
تا دادگاه طلاق نمیخوام ببینمت
دخترک از حال رفته بود
پوزخند زد وخواست سمت حمام بره که چشمش به گوشی افتاد
بی حوصله جواب تماس تینا رو داد
_چیه تینا؟ دوش بگیرم میام بیمارستان
تینا خوشحال خندید
_مژدگونی بده هاوژین بهوش اومد حالشم خوبه
ارسلان سر تکون داد
_بهش بگو بابایی تا دوساعت دیگه میاد
_تو رو نمیخواد!
فقط گریه میکنه میگه مامان دلارای
دندوناشو روی هم فشرد
_بگو مامان دلارای حرومیش مُرد!
تینا هل شده جواب داد
_جلوش نگی اینو دلش میشکنه!
منم خیلی بد حرف زدم باهاش
_گور باباش
_ساکت ازش عذرخواهی کن
دکتر آزمایش گرفت معلوم شده تو عروسی بچه یک قاشق باقالی پلو خورده
بخاطر حساسیتش به باقالی بود
تازه دکتر میگفت برید دست اونی که بهش استامینوفن داده رو ببوسید چون تبش رو آورده پایین تشنج نکرده
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8
https://t.me/+m4jd9Tr26SM3MmY8 | 25 |
| 6 | #پارتصدونه
- میشه من با خاله ازدباج تونم؟ خوشدل و مهلبونه، بگلشم نرمه! زن من باشه؟
لبم را با خجالت میگزم. ریز میخندم و زیر چشمی به استادم که همین یکروز پرستار بچهاش هستم، نگاه میکنم!
- اوم... منم همیشه آرزو داشتم یه شوهر کوچولوی مهربون مثل شما داشته باشم!
بادی به غبغب میاندازد و با چشمان زیبایش دلبری میکند:
- دختلا توچولوان، نه پسلا!
آخ از ذهن جنسیتزدهی این بچه! لببرمیچینم:
- اگه زنت بشم باید باهام مهربون باشیا! بوسم کنی... نازم کنی...
سردار سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند... اما من میدانستم که چهار دانگ حواسش اینجا بود!
دایان روی زانوهایش بلند میشود تا گونهام را ببوسد:
- خوب شد؟ بازم میخوای؟
شیطنت میکنم... طرف دیگر صورتم را سمتش میگیرم:
- آره! تعادلمو از دست میدم، اینورم بوس کن.
یک ماچ آبدار روی طرف دیگر صورتم مینشاند...
از صدای بوسهاش سردار تکانی میخورد!
دستش را پشت گردن و روی پیشانیاش میکشد…
- علوسم؟ شبا هم پیشم میخوابی؟ بازم بوست تونم!
استاد گرجی با چهرهای گرگرفته به سمتمان میچرخد و تشر میزند:
- بسه دیگه دایان هیچی بهت نمیگم پررو میشی! وقتی الگوت اون عموی همهکارته همین میشه دیگه!
دایان چینی به بینیاش میاندازد:
- عمو میگه ازدباج نمیتنه، ولی من زن میخوام!
پدرش به نظر کاملا عصبانی میرسد. عرق ریز و درشت روی صورتش پیدا میشود...
- تو بیجا کردی! پاشو برو تو اتاقت! حرفای گنده گنده میزنه برای من!
دست زیر بازوی لاغر بچه میاندازد و بلندش میکند، بهتزده میگویم:
- چیکارش دارید؟
چشمان سرخش را به من میدوزد و میغرد:
- اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد!
سنگین نفس میکشد! با تحیر لب میزنم:
- وا! مگه چیه؟
اصلاً نمیتوانم بهت و حیرتم را پنهان کنم. یک شوخی و دل به دل بچه دادن را چرا انقدر بزرگ میکند؟
دایان چشمکی به رویام میزند:
- بیذا بابا بله، بوستم میتنم زن گشنگم.
صورتم از نگه داشتن لبخندم درد میگیرد و استاد گرجی شاکی صدایش میزند:
- دایان!
دایان هم حق به جانب میگوید:
- چیه؟ مگه خودت زن ندالی؟
گرجی عنق و پوکرفیس جوابش را میدهد:
- نخیر ندارم! پسر بدی نباش دایان، باید برم!
- ولی من زن میخوام!
قبل از اینکه پدر و پسر بیش از این باهم درگیر شوند، خودم را جلو میکشم و دست دایان را میگیرم:
- شما به کارتون برسید، ما باهم کنار میآییم.
نگاه سرخ و عصبیاش را به من میدوزد و میغرد:
- انقدر با پسرم لاس نزن!
نمیدانم بخندم یا بهم بربخورد! منطقش را نمیفهمم واقعا!
خیره و در سکوت نگاهش میکنم. دایان دستی برایش تکان میدهد:
- بای بای بابایی! من و زنمو تنها بذال!
بعد دست من را محکم میگیرد:
- زنم بیا بلیم ماشاژت بیدم. از بابام نالاحت نشو، خودش زن نداله حسودیش میشه!
صدای شلیک خندهی من و غرش خشمگین پدرش یکی میشود و خم میشوم برای بوسیدن گونههای تپل و سفیدش:
- شوهر جذابتر و مهربونتر از تو عمرا پیدا نمیکنم.
هنوز کمر راست نکردهام که دستی قوی و گرم دور کمرم حلقه میشود و صدای خشنش در گوشم میپیچد:
- بابای دایانم مهربون و جذابهها! تستش کن بدت نمیآد. دستاشم برای ماساژ بزرگتر از اون فسقلیه!
حرکت دستهایش روی کمرم، حرارت تنم بالا را میبرد و دایان پا روی زمین میکوبد:
- باباااا زنمو ندزد!
https://t.me/+D-b9tNJyOiJjZGE0
https://t.me/+D-b9tNJyOiJjZGE0
https://t.me/+D-b9tNJyOiJjZGE0
https://t.me/+D-b9tNJyOiJjZGE0
https://t.me/+D-b9tNJyOiJjZGE0
استادش دلش گیره، میخواست بچهاش و شاگرد کوچولوی دلبرشو باهم آشنا کنه که پسر پنج سالهاش زودتر دست به کار شد و زنشو قاپید🤪😂 | 83 |
| 7 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 266 |
| 8 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 59 |
| 9 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 93 |
| 10 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 103 |
| 11 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 120 |
| 12 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 116 |
| 13 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 117 |
| 14 | بدون متن... | 2 109 |
| 15 | " کاش من جای اون حوله بودم میپیچیدم دور تنت! "
احساس میکنم گوشهایم داغ میشود.
آریامهر کیانی، به طور قطع یک دخترباز تمام عیار بود!
و تقصیر خودم بود که وقتی پرسید:
" داری چیکار میکنی؟ "
برایش نوشته بودم:
" تازه از حمام اومدم. چطور؟ "
و حالا او میخواست به جای حوله، دور تنِ من بپیچد!
با شرم میخندم.
دکمهی ضبط را میزنم و صدا پر میکنم.
میخندم و آرام میگویم:
- سطح لاستون ده از دهه! ولی جناب کیانی... انگار شما قوانین دوستی و رفاقتو نمیدونی!
حالا او دارد برایم صدا پر می کند و من هزارباره به خودم لعنت می فرستم.
نباید جوابش را میدادم!
مطمئن بودم اگر صدای بم و رگدارش را این ساعت از شب، بشنوم دوباره هوایی میشوم.
هوایی تنش...
بیست سال رفیق بودیم و یک شب، در کلبهی مه گرفته درون جنگل، از رفاقت فراتر رفتیم...
و آن شب، تنهایمان بیپوشش یکدیگر را لمس کرد و من هنوز با یادآوری بدن گرم و عضلات تراشیدهی محکمش و آن همآغوشی...
نفسم را صداداربیرون میفرستم.
ویسش را باز میکنم و صدایش درون اتاق می پیچد:
- قوانین دوستی و رفاقت چیه خانم قوامی؟ شما برامون توضیح بده!
داشت تکه میانداخت.
چون من از ترسِ از دست دادنِ آریامهر، صبحی که از کلبه به تهران برمیگشتیم گفته بودم فراموش کنیم هرچه پیش آمد و همچنان رفیق بمانیم!
میدانستم آریامهر و دخترهای رنگارنگی که مهمان تخت خوابش میشوند، یک بار بیشتر روی او را نمیبینند و من از ترس، پیش دستی کرده بودم!
آریامهر برای من رفیق فوق العاده امنی بود اما در جایگاه دوست پسر، به شدت پسرِ بدی بود!
سلطان دل شکستن!
سلطان رها کردنِ دخترانِ عاشق پیشه...
و من نمیخواستم رها شوم!
برایش ویس میفرستم:
- رفیقا باهم لاس نمیزنن!
احساس میکردم صدایش گرفته بود وقتی که گفت:
- رفیقا باهم نمیخوابن پاییز!
جوابش را نمیدهم.
راست میگفت.
ولی من باید چه کار میکردم که عاشق و شیدایش شده بودم؟
نه می تواستم رفیقش بمانم و نه توان ترک شدن از سوی او را داشتم!
تلفنم زنگ میخورد.
آریامهر بود.
مردد تماس را وصل میکنم و صدایش خشدارتر از همیشه در تلفن میپیچد.
مردانه و در گلو میخندد:
- حتی دیگه جوابمم نمیدی!
- قرار شد فراموش کنیم هر اتفاقی که افتاد...
- تو فراموش کردی؟
سکوت میکنم.
و او خبری میگوید:
- نکردی!
البته که فراموش نکرده بودم!
هنوز با یادآوری آن شب درون جنگلِ باران خورده و همآغوشی با آریامهر، تپش قلبم بالا میرفت.
او دوباره خشدار می خندد.
- قرار نبود تو بشی تاوان همه کارهایی که کردم... بین این همه آدم... تو نباید مثل خودم سرم میآوردی پاییز!
حرف نمیزنم که او نسخ لب میزند:
- شش ماهه.
گیج میپرسم:
- شش ماهه چی؟
رک میگوید:
- شیش ماهه که با هیچکس نخوابیدم! دقیقا از وقتی برگشتیم تهران...
جا میخورم.
یادم بود یکبار یکی از دوستان مشترکمان با شوخی گفته بود آریامهر اوج ریاضت کشیدنش یک هفته باشد که آن هم به قدری بد اخلاق و وحشی میشود که کسی جرئت ندارد نزدیکش شود.
و حالا او میگفت شش ماه است با کسی نخوابیده!
میدانستم راست میگفت.
پسرِ بدی بود اما به من هیچوقت دروغ نمیگفت!
و شش ماه خالی بودن تخت خواب آریامهر یعنی اوضاع خیلی عجیب و غریب بود!
مات لب میزنم:
- چرا؟
- چون تو بودی... و من هنوز انقدر پست و عوضی نشدم که وقتی با یکی دیگه میرم توی تخت، تو رو تصور کنم!
قلبم یک ضربان جا میاندازد و خفه صدایش میزنم:
- آریامهر...
این حجم از رک گوییاش دیوانهام میکرد.
صدای زنگ خانه بلند میشود.
گیج نگاهم را به سالن میدوزم
ساعت دوازده شب بود و من با یک حوله ی نیم وجبی سفید دور تنم، نشسته بودم.
استرس به جانم میافتد که چه کسی نصف شب زنگ در خانهمان را زده اما هنوز شدت افکارم بالا نگرفته بود که آریامهر لب میزند:
- پشت درم پاییز... پنج دقیقه منتظر می مونم... اگه درو باز کنی... یعنی همه حرفات توی کلبه مزخرف بود و تو هم حست مثل منه... تو هم منو میخوای! بعد از پنج دقیقه اما یه طوری میرم که دیگه هیچوقت اسمم هم به گوشت نخوره چون من آدم رفاقت کردن با تو نیستم دختر!
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0
https://t.me/+aDiJf3Hu1RQyYTE0 | 458 |
| 16 | .
-امشب نمیتونم بیام پیشت پدرسوخته انقد کرم نریز. زنم شک میکنه...!
داداش به دوست خوشگلم سلام برسون. زنتم خواستی خودم میپیچونم بری پیش عشقت...
صدای جیغ شادی سپیده از آن طرف خط بلند بود که بهزاد دستپاچه تلفن را قطع کرد.
-نمیگی میاد میشنوه؟
عطیه بی توجه میخندید.
-ول کن اون مشنگ و ...میگم اگه با دوستم خوابیدی برو یه تست زگیل تناسلی بده ولی خان داداش...!
گلی سبزی به دست پشت در اتاق خشک شد. درست میشنید؟
بهزاد غرید.
-خفه شو عطی! میگم یه وقت میاد میشنوه . حوصله ی زرزرش و ندارم.
عطیه ریز ریز خندید.
-رفته سبزی بخره بیاد واسه مامان آش مریض بپزه. بابا زنت تو باقالیاست. عشق حمالی کشتتش...
احساس میکرد قلبش فاصله ای تا توقف کامل نداشته باشد. سر و تنش را بیشتر به در نزدیک کرد. حتما اشتباه میشنید.
-بیشرف پدر سوخته انقد عرق ریخت تو خیکم سیاه مست شدم نفهمیدم چی شد دیگه . چشم باز کردم دیدم لخت خوابیده تو بغلم...
عطیه رسما قهقهه میزد.
-اون پدر سوخته کارش و بلده ...خیلی وقته عاشقت شده بابا. فقط میترسید چون زن داری پا ندی بهش.
صدای ناله نفرینی از دورتر به گوشش رسید.
-تو خیر نمیبینی عطیه به امام حسین . واسه داداشت دوستت و جور کردی؟ واسه داداش زن و بچه دارت...
عطیه صدایش را بالا کشید.
-بچه رو کی زایید...؟ داداش خودت زاییدی نکنه...
صدا نزدیک تر شد.
-داره دوا درمون میکنه بی مادر...
بهزاد عصبی نعره کشید.
-ولم کن حاج خانم سر جدت. دختره رو به زور کردی به لنگ ما. زنه اون؟ از زن بودن فقط بلده پیاز داغ بگیره ...
عطیه غرغر میکرد
-والا به خدا. هزار دفعه بهش گفتم زن داداش بیا بریم باشگاه ما...یکم به خودت برس. آرایش کن لباس خوب بپوش...اگه این کارارو نمیکرد که یکی مثل سپیده قاپ داداشم و نمیدزدید.
بسته ی سبزی را روی جاکفشی گذاشت و بی اختیار نگاهی به خودش انداخت.
لباس های قدیمش هیچ کدام به اندازه اش نبود. وقتی عزم خرید داشت از ناچاری یکی از لباس های مادر شوهرش را پوشیده بود.
-حالا آنقدر نعره بکشید تا بیاد بشنوه مثل مته بره رو اعصاب من...
مادرش ناله کرد.
-چقدرم که تو واست مهمه بی مادر...
-نه نیست. مهم نیست. اصلا به تخمم..نمیخوامش بابا نمیخوامش. شبا که بغلم میخوابه بوی گه پیاز داغ میزنه زیر بینیم اصلا رغبت نمیکنم دست بهش بزنم.
-داداش طلاقش و بده همین سپیده رو بگیرم واست اصلا. هم به شکمت میرسه هم به زیر شکمت...
مادرش جیغ کشید
-خفه شو بی حیا ...! از گیس سفید من شرمت نمیشه از داداشت حیا کنه.
-داداشم با دوستم خوابیده مامان. از چیش حیا کنم. سپیده زنگ زد آمارش و داد. داداش به این بگو میخوای طلاقش بدی ولی...
بهزاد غر میزد.
-ببند دهنت و دیگه. طلاقش بدم واسه چی؟ اون که سرش تو کتاب آشپزی و قرمه و قیمه شه...تو دهنت و باز نکنی از کجا میخواد بفهمه اصلا...
صدا به در نزدیک میشد. میفهمید که بهزاد به در نزدیک شده است . خم شد و بسته ی سبزی را از روی جاکفشی برداشت. باید وانمود میکرد تازه رسیده است . باید فرصتی میداشت تا وسایلش را جمع کند و بعد شوهرش را برای همیشه برای دوست خواهر شوهرش بگذارد.
-داداش سپیده پیام داده میگه داداشت قرمز دوست داره یا زرد؟ فک کنم امشب میخواد برات بپوشه...
به جای جواب در با شتاب باز شد و بهزاد با دیدنش پشت در سر جا خشکید.
-سلام عزیزم. تو کی اومدی؟
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
https://t.me/+1iFjZcQ6FyJjNDg0
#پارت👆 | 188 |
| 17 | #پارت405
- شب سال تحویله پس زنت کو عمه جان؟
عمه خانوم متعجب سوال پرسیده بود که معید سمت خواهرش چرخید
- آیه کجاست مائده؟
مائده لاقید شانه بالا انداخت
- خونه دیگه... مگه قرار بود کجا باشه داداش؟
ناباور اخم هایش در هم رفته بود
- یعنی چی خونه؟ مگه قرار نبود همه باهم بیاید...
عمه خانوم بین حرفش رفت
- خودت کجا بودی که خانومتو نیاوری پسرجان؟
خودش؟ خودش خانواده ی خاله خانومش را آورده بود اما...
- باتوام زبون نفهم کجا سر خرو کج کردی؟! میگم
آیه رو چرا نیاوردید؟
لعنتی... عصبانی بود باورش نمیشد از صبح تا به الان نفهمیده بود دخترک را با خودشان نیاورده اند...
- چیشده مادر؟ چرا داد می زنی؟
کجا می آورد اون دختره رو! ما آبرو داریما...
من گفتم نیاد. موند خونه... ننداختیمش که کوچه!
تک خند معید عصبی بود
- زن منو از خونه ی خودش بندازید بیرون؟ چی میگی حاج خانوم! مگه من نگفتم باهم بیاید؟
مادرش به صحرای کربلا زد
- معید! به خداوندی خدا قسم بخوای طرف اون دختره باشی شیرمو حلالت نمیکنم. اون دختر قاتل بابات کجا بیاد بشینه جلو چشمم هان؟
کم دلم خونه که اسمش تو شناسنامه ی بچمه؟
بعد تعطیلات طلاقش میدی بره گمشه... آینه ی دق من خون بهاییشو نخواستم... همین نازی... حرف زدم با خالت اینا راضین... عین دسته ی گله دختره... معلومه بهت بی میلم نیست.
مات مانده بود. پس تمام این خوش خدمتی هایی که مادرش مجبورش می کرد انجام دهد بخاطر نازی بود...
که زنش را طلاق بدهد و او را بگیرد.
با برداشتن سوییچ مادرش از بازویش گرفت
- کجا معید؟ به خدا اگه بذارم بری... منه پیرزن و بکش بعد برو... چند ماهه مجبور شدم با اون قاتل...
معید غرید:
- بابای حرومیش قاتله نه خودش!
مادرش به سینه اش کوبید
- دختره جادوت کرده... یادت رفته بابای اون باعث شد بدبختی بکشیم. من کم مادری کردم برات؟ اگه آقات بود...
نفس زدن های مادرش و غش کردن هایش نمایش بود اما معید را ماندنی کرده بود
کمی بعد همه دور سفره ی هفت سین جمع شده بودند که با ترکیدن توپ گوشی اش زنگ خورد
دخترک بود
- سلام خوبی؟ عیدت مبارک!
صدای گرفته اش قلب معید را می فشرد که غرید:
- نمی دونستم نیاوردنت فردا برمیگردم خودم خونه!
دخترک آرام بود. آرام و تنها... بعد مردن پدرش تنها شده بود و فقط معید را داشت که دیگر انگار نداشت
- معید، عزیزم عیدت مبارک...
صدای نازی را خوب می شناخت. مادر معید گفته بود در همین سفر قرار بود نامزد شوند و دخترک...
- م...من مزاحم نشم سفر خوش بگذره زنگ زده بودم عید و بهت تبریک بگم، سال خوبی داشته باشی...
آرزوی سال خوب کرده بود برای معید بدون خودش و نمی دانست که این سال بدترین سال زندگی معید قرار بود باشد وقتی ثانیه به ثانیه اش را دنبال او می گشت...
#پارتواقعی
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk
https://t.me/+z-HTcRA61GczM2Vk | 190 |
| 18 | #پارت_725
- نمیخوای زن بگیری داداش؟ ۳۷ سالته این سالار واست نمیمونه ها.
پشت دیوار پناه گرفتم.
- این چرندیات چیه میگی؟ بذار کارمومو بکنیم.
- فراز باید نیازتو تخلیه کنی، میدونی اگه رابطه نداشته باشی سرطان میگیری؟
با شنیدن این حرفش هینی کشیدم، توی کلاس علوم درموردش خونده بودیم، که نیاز برطرف نشه بدن آسیب میبینه
بغض کردم...
طفلکیا تخم مرغای فراز جونم.
صدای نفس کلافش اومد همونی که وقتی اذیتش میکردم انجامش میداد.
- نمیخوام سامان.
هیچ نیازی ندارم.
- داداش میدونم احساس مسئولیت به ماهور داری ولی توام انسانی.
باید برسی به خودت.
حالا زن نه. یه زید سکسی بیار دیگه.
اتفاقا سراغ دارم.
نمیدونم چرا با این حرفش احساس کردم قلبم خالی شد.
یه دوست دختر برای فراز جونم.
- نه. ماهور کوچیکه سامان، سال دیگه که بره دانشگاه شهر دیگه میفرستمش بعدش با خیال راحت زن میگیرم.
اونم میره تو همون شهر.
خونه میخرم براش...
من برم؟
میخواست از دست من خلاص بشه.
اشکام دونه دونه روی گونم چکید همش به خاطر نیازش بود.
- چه بچه ای، بزرگه از دوست دختر من ممه هاش بزرگ تره و..
با صدای فریاد بلندش وسط گریه هینی کشیدم.
- گل بگیر دهنتو سامان. گمشو برو بیرون نمیخوام دکور صورتتو بیارم پایین، گشموو
یکم بعدش صدای کوبیده شدن در اومد، دستمو روی سینه هام گذاشتم.
راست میگفت، من ۱۸ سالم بود و بالغ.
پس...
چرا منو نمیخواست؟
آروم رفتم توی اتاقش که دیدم روی میز خم شده و نفس های بلند میکشه.
- فراز جونم، منو میخوای بفرستی کدوم شهر؟
- شمال، همون جایی که دوس داشتی.
- ولی من...میخوام پیش خودت بمونم.
سمتش رفتم و بغلش کردم از جلو، احساس سفتی کردم ولی اهمیت ندادم.
- تو باید بری ماهور پیش من نباید بمونی.
- چرا برم ها؟ توضیح بده. میخوای منو از سرت باز کنی زید بیازی اینجا نیازتو رفع کنه.
خب برو تو دست شویی نیازتو برطرف کن.
عصبی بازوهامو گرفت و منو از خودش جدا کرد، با خشم تکونی به تنم داد.
- این چیه؟ نگاهش کن ماهور.
نگاهمو بردم پایین و با دیدن خشتک باد کردش هینی کشیدم. این برای من بود؟
برای من تحریک شده؟
- میفهمی دارم مریض میشم؟ نمیتونم راحت بخوابم.
هی بغلم میکنی تا شبش درد میکشم. تو باید بری ماهور. باید بری که منم به زندگیم برسم.
ولم کرد ولی این بار من بازوشو گرفتم...
- بذار خودم راحتت کنم فراز، من بالغ شدم...
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
من ماهورم ، ماهور مُشـــرف عاشق کسی شدم که قیمم بود مرد ۳۷ ساله جذابی که سرپرستی منو به عهده داشت ، سالها پیش وقتی عشقمو بهش اعتراف کردم اون گذاشت و رفت تا مثلا این عشق از سرم بیوفته ، اما حالا که با خبر تجاوز ناموفق پسر ناپدریم به من دیوونه شده و برگشته نمیتونه ولم کنه منو به خونه اش میبره و 💦...
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
https://t.me/+q-PNyAQGXAs1ZTJk
#مناسببزرگسال❌ | 470 |
| 19 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 109 |
| 20 | گلبرگ!
دختری که با قلبی پر از امید و عشق، راهیِ خونهی بخت میشه، اما همون روز عقد، پسر خاله ش، شاهرخ، با تلخی بهش میگه: دلم با تو نیست.اما این تازه اولِ ماجراست! وقتی انتقامِ شاهرخ استارت میخوره، با زنی فریبنده به گلبرگ خیانت میکنه و حقارت، مهمونِ روزهای گلبرگ میشه. گلبرگِ دلشکسته، وقتی دیگه تابِ این همه بیحرمتی رو نداره، تصمیم به جدایی میگیره. ولی آیا پایانِ داستان همینجاست؟ یا نقطه سر خط، شروعِ قصهی تازهای برای گلبرگ خواهد بود؟🔥🔥🌪
https://t.me/+I-Ov2t8QQ3Q3MTY0 | 74 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
