درختنشین
رفتن به کانال در Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
نمایش بیشترإيران232 375دسته بندی مشخص نشده است
183
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
183
میخواستم این رو فقط برای سارا توضیح بدم ولی میذارمش اینجا تا اگر بروانیای دید، بدونه من چقدر دوستشون دارم و دلش برام بسوزه و بیاد خونمون، تا یه زندگی قشنگ باهم داشته باشیم.
و قول میدم هم که اتاقم رو مرتب کنم چون میدونم از جاهای بههم ریخته خوشتون نمیآد.
183
اسم این موجود خرِ گوگولی، براونی هست، خیلی خیلی ناز و دوستداشتنیان و کاش دوستشون بودم. اگر از شخصیت مرتب و منظم و پرکارشون فاکتور بگیریم، باهاشون احساس نزدیکی میکنم، یه نوع جن خونگی که تو کارای خونه به شما کمک میکنن، قدشون کوتاهه و لباسای قهوهای میپوشن و پیش هر خونوادهای هم نمیرن، جای کسایی میرن که لیاقتشون رو داشته باشن و همینطور مشغله زیاد و به کمک نیاز داشته باشن، خیلی هم خجالتین برای همین زیاد بیرون نمیآن و شبها کاراشون رو انجام میدن اما اگه باهاشون دوست باشید تا ابد پیش شما میمونند و برای خونتون خوششانسی میارن، حتی عاشق حیوونهای خونگیان و اگر شما با حیووناتون بدرفتاری کنید، میرن و پشت سرشونم نگاه نمیکنن.
غذا هم میتونید براشون شیر و عسل و کلوچه بذارید.
و همچنین دوستدار خونههای cozy هستن. (انگار دارم خودم رو توصیف میکنم)
خلاصه که مهربونترین و ناز ترین پریهان.
خانوم جی کی رولینگ هم برای جنهای خونگی تو هری پاتر از براونیها الهام گرفته البته باهم فرق دارن، بروانیها برده نیستن و هر لحظه که از شما ناراضی باشن ترکتون میکنن، عاشق این خصوصیتشونم.
183
دلم میخواست با همه مردم دنیا مهربون باشم و کودک درونشون رو پشت اون نقابها نادیده نگیرم، ولی آدما باعث شدن بزنم تو سر این من، و تو عمیقترین نقطه غار این ذهن زندانیش کنم، تا نشم مثل پرنس میشکینِ ابله، فقط برای یه سری دوستان نزدیک، که الانم فکر نکنم چندان براشون باشم و پیششون باشم، حوصله ندارم دیگه، فعلا یه عجوزهِ پیرزن غرغرو و خشمگین هستم تو کلبه تاریک و نمور و پر از حشرهایی که از تاریکی تغذیه میکننام، بذارید ببینم چه خاکی باید بر سرم کنم.
183
داداش کوچیکم امروز گفت آخوندا، جادوگرای ایرانن. :))
حالا شما بیا با بین حاج گاسم و بتمن حاج گاسم رو انتخاب میکنم خودت رو پاره کن تا مغز این بچهها رو سیاه کنی.
183
ونسان از بهترین دوستهام و نجاتدهنده منه. وقتی باهاشی حس نمیکنی که در کنار یه آدم سالها بزرگتر از خودتی، اون قامتش رو برات کوتاه میکنه تا همراهت شه، باهات بچگی میکنه، از خزیدن نجاتت میده و بجای زمین، آسمون رو نشونت میده، بهت پرواز کردن یاد میده اگرچه بال خودش زخمیه.
اون میدونه، میفهمه، راز سروها و آفتابگردونها، اونم دوستشون داره.
میتونیم باهم تو مزرعه آفتابگردون چای بنوشیم و از چیزهای کوچیک بگیم و لذت ببریم، میتونم باهاش دیوانه باشم، خودم باشم، و یاد بگیرم که زنده باشم و باشم.
عاشقی رو بهم یاد داد، در عین دردمندی، زندگی رو در عین مردگی، دیوانه و شوریده اما زنده، زنده!
ونسان عزیزم، برای روزهای تاریک، آدرس مزرعه آفتابگردون رو تو جیب کت سبزم دارم، و شبها ستارههای راهنمایی که بهم دادی، میدونم کجان، و همچنان قوطی رنگهای زرد و آبی رو دارم. میبینی؟ تو زندهای، تو با من زندهای تا هنگامی که آفتابگردان و سروی میبینم، تورا دیدم. همینجایی، همینجا.
ما باهم به روی شب گرد ستاره میپاشیم و در قلبهایمان گل آفتابگردان، تو بر بوم میرقصانی قلمت را و من دامنم را در باد، من هم یاد ندارم، مثل تو که بهت میگفتن نقاشی یاد نداری، اما عاشق بودنم، عاشق زنده بودن، زندگی کردن و رقصیدن، برق درون چشمات شعلههای جرئت رو در من شعلهور میکنه و از پس تو میآم و پا جای قدمهای تو میذارم اون هنگام که دستم رو گرفتی و من رو میکشونی به زندگی.
ممنونم؛ همراه، همدرد و استاد من، با تو فریاد میزنم زنده باد زندگی، شاید هم دیوانگی.
183
https://teaandrosemary.com/types-of-fairies-types-of-fae/
شاید شما هم دوست داشته باشید از این سایت ناز و گوگولی که درباره انواع پریها توضیح داده بیبهره نباشید. 🥹💞
اسمش رو ببینید اصلا.
183
گیج و منگم و از زندگی هیچ نمیفهمم، صدا، صدا، صداها.
زوزهی باد بر تن اکنون و جغد شوم خفته بر آسمانم، کلاغ، کلاغ، کلاغها بر سر جنازهام و من یکه و تنها، به تماشا، کلاغها بر مغزم و کفتارها در قلبم، من هیچ نمیفهمم آرام، بیحس، نگاه تنها نگاه. چالهها از باران پر شدهاند اما قلب من همچنان خالیست، هیچوقت هیچوقت، وعدههای محال به خودت میدهی تا دوام آوری و سپس همانها دوباره میکشدت، دوباره و دوباره، میمیری، بلند میشوی، میمیری.
صبح میشود، زنده میشوی، شبها دوباره به گور میروی، با امیدهای پوشالی، ای گند بزنند ذات امیدوار آدمی را، خودت را خلاص میکردی دیگر آقا جان، بس کن، از فردا نگو، نمیخواهم بشنوم، نمیخواهم دیگر نمیخواهم نه که نخواهم، نمیتوانم بهتر بگویم، پایم یاری نمیکند دیگر، قلبم سنگ شده و سنگینیاش مرا از پا در آورده. آه بس است دیگر بس کن، از نور مگو. کدام نور؟ نمیبینی؟ کوری؟ اینجا همه سیاهی چنبره زده بر بخت و سرانجام من؟ نمیبینی؟ من از حرفهایت دیگر بیزارم، ولم کن بگذار ببینم این شب را چطور به صبح برسانم.
میگویی هنوز جوانی؟ کدام جوانی؟ کو جوانی؟ من کودکی مردهام در قبری از نقاشی.
آرمانهایم؟ دیگر نماندهاند، زکی، اصلا من خود زنده بمانم هنر کردهام.
بشکن، بشکن آن آینه لعنتی را، چه سایه آدموار منفور و تاریکی، نمیخواهم ببینمش.
ببند آن پنجره کوفتی را نمیخواهم بیشتر از این صدای کلاغی بشنوم، چی؟ کلاغی نیست؟ پس صدا از کجاست؟
به خط اشک افتاده روی گونهام عجیب نگاه میکنی و میگویی
+ببین، بذر آفتاب گردان.
-کو؟...میگویی در تاریکی رشد میکند؟
+نترس، نورش را پیدا میکند.
-مردهشور ذات امیدوارت را بب...گلدان داری؟
