درختنشین
رفتن به کانال در Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
نمایش بیشترإيران232 375دسته بندی مشخص نشده است
183
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
183
But I feel like everybody's got a lot to learn from Taylor swift, it's better way to do stuff to make things that will give people positive emotions rather than negative emotions and that's different from only ever talking about happy stuff, like not every Taylor Swift song is happy, you could talk about how messed up the world is but not be sort of driving people toward hopelessness because that's the easiest way to control them.
-Hank Green, from their YouTube channel
183
حداقلش اینه که تو این زندگی وقتهایی که حالم خوب نیست یه سری پناههای شخصی و پیوند نخورده با آدمهای دیگه دارم و همین کافی و امیدبخشه.
183
Haven't had a dream in a long time
See, the life I've had can make a good man bad
So, for once in my life, let me get what I want
Lord knows it would be the first time
183
من هیچ چیزی برای فهماندن خودم ندارم، چه بسا که خودم هم خودم را نمیفهمم. کلمات در پرتگاه مغزم سقوط میکنند و پژواکشان آنقدر در سرم زنگ میزند که معنای خود را از دست میدهند و به این میاندیشم که اصلا این چنین واژهای هم وجود دارد؟ اصلا من وجود دارم؟ به دستهایم نگاه میکنم، روزی چند بار به سراغ آینه میروم به صورتم دست میزنم، به چشمهایم زل میزنم تا باور کنم حقیقت دارم، وجود دارم. حس نمیکنم که دارم و گذشتهام دور و غریب بهنظر میآید و آیندهام ناممکن. مرگ را در دوقدمی خودم میبینم، هر روز، بیشتر از قبل. حس غریب و یقینی دارم که قرار است بمیرم، به زودی، و به جوانی نرسم. البته حسهایم هیچ وقت درست نیست، متاسفانه. زندانی ابدیت لحظه هستم. حال هیچوقت پایان نمیگیرد اما گذشتهها زود میگذرند و آینده هم دیر میآید. الان، حالا، اکنون، زمان دارد میکُشَتَم، اینکه نمیفهمم و گذرش را میفهمم دارد دیوانهام میکند، از هیچ چیز انسان بودن به اندازه درک زمان نفرت ندارم. انگار هستم ولی بیشتر نیستم. حس نمیکنم که هستم و قرار است که باشم و نمیدانی این حس باعث میشود احتمالات چه کارهای دیوانه باری بر مغزم بزند، از افکارم میترسم. و نمیدانی این حس، خوره چه بیخیالی و بیانگیزگی را بر جانت میاندازد که باعث میشود تنها یک گوشه بنشینی و منتظر آغوش مرگ باشی. کاش زمان چپه میشد، برمیگشتم، کودک میشدم، نوزاد و در آغوش مادرم میمردم. میخواهم از آدمها بپرسم آدم بودن چگونه است و آنها با جزئیات برایم بگویند تا یکایکشان را تقلید کنم، مثل حالا که دارم کارهای آدم بزرگها را تقلید میکنم، من همیشه تقلید میکردم از کودکی تا الان، تا شبیه آدمهای عادی شوم، چون به صورت خودکار نمیدانستم آدمهای عادی در هر موقعیت چه کار میکنند و چه حسی دارند، همیشه یک گوشه نشسته بودم و آدمها را نگاه میکردم و رفتارشان را به خاطر میسپردم. من همیشه آن سوم شخص نظاره کننده بودم، که سر و صدای محیط در برش گرفته، هیچ وقت با جمعی نبودم و در جمعی نبودم، نبودم. میدانی چه میگویم؟ انگار گروه ارکستی سراسرت باشد و تو در مغزت درحال ساخت قطعه خیالی خودت باشی چون در واقعیت پیانویی نداری. اخیرا حس میکنم در یک نمایشنامه هستم، از آن نمایشنامههای روسی که درد و فلاکت ازشان چکه میکند، با شخصیتهای عجیب و غریب از آنها که زشتی و بلاهتشان اعصابت را خرد میکند، مثل آن پیرهای کریهی که به هر چیز و ناچیزی میخندند، دلم میخواهد کلهام را به در دیوار بکوبم و مغزم متلاشی شود تا این صداها را دیگر نشنوم. و بله آن جوانک احمق که بود و نبودش فرقی ندارد هم منم. با امید و سادهلوحی احمقانه. دلم میخواهد ورقههای این نمایشنامه را تکه تکه کنم و با قلمم بر خطها خط بکشم، خط بکشم تا سیاه شود و تمام شخصیتها در سیاهی عمیق کشته شوند و سپس بسوزانمش و به آتشش زل بزنم. دستم را در آتش میبرم تا مطمئن شوم حقیقت دارم. همیشه به آخر که میرسم، حس میکنم حرفهای بیشتری دارم برای گفتن اما مغزم دیگر سکوت میکند، یک گیجی و منگی. و دست میکشم از ادامه، و با بیخیالی پستش میکنم، چون تنها میخواهم بعدها که میبینمش بفهمم که وجود داشتم. به قول هدایت برای سایه خودم مینویسم، بله، برای سایه خودم. البته اگر خودم یک سایه نیستم.
183
من زن، دختر، پسر یا مرد نمیخواهم باشم، میخواهم تنها آدم باشم و باور کن این دو یکی نیست.
183
از دیشب تا الان بالغ بر سی بار تکرارش کردم، این غم از لحن محمود درویش در حال شعر خوندن هم قلبم رو سنگینتر میکنه.
میگه میترسم روزی بمیرم و تو را نبینم.
من هم همینطور، میترسم روزی بمیرم و تو را نبینم «ئازادی».
183
حس میکنم که یه آدم بند انگشتی هستم، ازونایی که مامان برام کتاب داستانش رو گرفت، و تو بچگی همیشه آرزو داشتم که باشم، اما الان هستم، به یه نحو دیگه. تو دنیای کوچیک خودم با دایره آدمهای خیلی کوچیک. یک زندگی کوچیک و تجربههای کوچیک.
فقط امیدوارم بخاطر این نباشه که تو دنیای کوچیک خودم غرق شدم و از دنیاهای بزرگتر غافل شدم، شایدم بخاطر اینه که از دنیاها و چیزهای بزرگتر و والاتر، «اندکی» آگاهم؟ برای همینه که حس کوچیک بودن میکنم؟ فکر کنم.
این خیلی جالب، امیدبخش و ترسناک نیست که «چیزهایی هست که نمیدانیم که نمیدانیم!»؟
کشف این دنیاهای بزرگ خیلی هیجان انگیز و ماجراجویانه بهنظر میاد و من آلیسی که تو حالت کوچیک باقی مونده.
183
Unpredictable as weather
She's as flighty as a feather
She's a darling!
She's a demon!
She's a lamb!
She'd out pester any pest
Drive a hornet from its nest
She can throw a whirling dervish out of whirl
She is gentle, she is wild
She's a riddle, she's a child
She's a headache! She's an angel
183
The snowdrop flower meaning has a long history of symbolism. In the language flower meanings, it has several different meanings and is said to symbolize hope, consolation, and new beginnings. This is likely due to the fact that they are among the first flowers to bloom in the spring, after a long and cold winter. The snowdrop's ability to push through the snow and bloom despite the harsh conditions is seen as a symbol of resilience and perseverance.
The history of snowdrop flowers dates back to ancient times. The ancient Greeks and Romans used snowdrops for medicinal purposes, and they were also popular in medieval gardens. In the Middle Ages, snowdrops were associated with the Virgin Mary and were often planted in churchyards. Snowdrops were also believed to have the power to ward off evil spirits and were sometimes worn as amulets for protection.
Snowdrop flower symbolism also dates back to a Moldovan legend in which the snowdrop flower was created in a battle between the Lady Spring and Winter Witch. In this fifth for the reign over the Earth, Lady Spring pricked her finger and the snow beneath it melted and created a gentle Snowdrop flower. This announced her reign over the world.
During the Victorian era, snowdrops became extremely popular and were often used in floral arrangements and as decorations. They were also used in the language of flowers, with the meaning of snowdrop flowers being hope and purity.
