درختنشین
رفتن به کانال در Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
نمایش بیشترإيران232 375دسته بندی مشخص نشده است
183
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
183
جای مردان سیاست بنشانید درخت
که هوا تازه شود
به خدا ایمان آرید
به خدایی که به ما بیلچه داد
تا بکاریم نهال آلو
صندلی داد که رویش بنشینیم
و به آواز قمر گوش دهیم
به خدایی که سماور را
از عدم تا لب ایوان آورد
و به پیچک فرمود:
نرده را زیبا کن
-سهراب سپهری
183
کاش کتاب میخواندی و گربهای را دوست میداشتی،
شاید انقدر دنیا را آلوده نمیکردی...
-ساعت بزرگ
183
معضل همین است، در این زندگانی دیگر چیزی نیست تا عشق مرا برانگیزد، من باید عاشق باشم تا زنده باشم، بی عشق در زبالهدان زندگی میمیرم.
183
Repost from N/a
+1
Bookshop
شرلوک کتاب های کارآگاهی زیادی مینویسه ،کتاب های کمیاب و با ارزش ، اون دنبال کتابخونه ایی بود که کتاب هاش رو آونجا منتشر کنه تا اینکه چشماش کتاب فروشی قدیمی و کوچیک تورو میبینه و وارد مغازت میشه
@Treesarefriend
183
یه روزی ماگم رو پر از چای میکنم، به گلهام آب میدم، پرده رو میکشم کنار تا بهشون نور بخوره، و کتاب شازده کوچولوم و شور زندگیم و دایناسورم رو تو کولهپشتی موردعلاقم میذارم، حواسم باشه عینکم رو هم یادم نره با یه دفتر و مداد، پتوسم هم برمیدارم؛
بعد با اولین پرواز قاصدکها خودم رو بهشون میبندم و برای همیشه از اینجا میرم، اونموقع اگر میتونستم مثل هرماینی خودم رو از خاطر همه آدمها پاک کنم، خیلی خوب میشد.
183
Repost from ویولنیست کشتی تایتانیک
من خیلی وقته که دیگه دوست خوبی نیستم. خیلی وقته که دیگه پیامهای دیگران رو زود سین نمیکنم و جواب نمیدم(گاهی اوقات به هفتهها میرسه). خیلی وقته که برای بیرون رفتن با اکثر آدمها مشتاق و سرزنده نیستم و دلم میخواد تنها بمونم. خیلی وقته که نمیتونم بیشتر از یک مدتی پشت تلفن صحبت کنم. خیلی وقته که مثل قبل هدیه نمیخرم و سعی نمیکنم خوشحالشون کنم. خیلی وقته که نمیتونم آدمها رو از نظر احساسی ساپورت کنم و راحت به حرفهاشون گوش بدم. من خیلی وقته که دوست خوبی نیستم. من خیلی وقته که خودم نیستم. وقتی تو یک جمعیام، با وجود تمام عشقم، دلم میخواد زودتر اونجا رو ترک کنم تا برم و ادامه سریالم رو ببینم. احساس میکنم تنها افرادی که پیششون درک متقابل وجود داره، کاراکترهای سریالن. آدم درستی برای روابط عاشقانه نیستم و تا طرف رو بیچاره نکنم که "تو چرا از من خوشت میاد در حالی که من هیچ ویژگیای ندارم؟" ولکن نیستم. بنا بر تراماهای قبلی هر کسی که از راه میرسه رو نیومده میفرستم که بره. دائما خستهم. گاهی نمیخوام تظاهر به اوکی بودن بکنم و فقط از پنجره ماشین به بیرون خیره بشم. میخوام گاهی بذارم قضاوتگرِ درونم درباره هر کسی که خواست قضاوت کنه بدون اینکه احساس گناه یا عذابوجدان داشته باشم. دلم میخواد آدم امن دیگران باشم در حالی که دیگه بلد نیستم این کار رو بکنم.
در کنار تمام اینها، دلم میخواد از صرفا بودن و آدم بودن لذت ببرم. برام مهم نباشه چه احساس منفیای دارم، فکر نکنم که این رفتارم خوشاینده یا نه، صادقانه نظر منفیم رو بیان کنم، از هر کسی که خوشم نیومد یعنی نمیاد و بیخیال پیدا کردن دلیلی برای نظر برعکسش بشم؛ من فکر میکنم آدم بودن یعنی همین و درستش یعنی وارد نکردن مقدار زیادی از فشار به روی خودت. همینه که هست.
183
در این حین بیاید با صدای آقای مدقالچی ماشین زمان رو راه بندازیم و به قشنگترین دوران سفر کنیم، جایی که ماریلا کلوچه میپزه و تو گرین گیبلز بهاره و آنه میتونه خودش رو به عنوان ملکه بهار تصور کنه و با باد بهاری و شاخههای سبز کنار پنجرش برقصه.
183
Repost from بهار سلام میرساند و میگوید متاسف نیست.
+عزیزم تو یه چیزی مثل شبکه خبری میخوای دروغگو،سرگرم کننده و همیشه حاوی اخبار دست اول درحالیکه من یک شبکه چهار آرام بی حاشیه ام.
183
ای وای، یکی از خوشگلترین آدمهای جزیره پرنس ادوارد پا به اینجا گذاشته. 😭
اون صندلی سبز کنار پنجرهای که لب طاقچش مجموعه آن شرلی و گل شمعدونی گذاشتم برای شماست، بشین و از خودت پذیرایی کن لطفا، الان میام.
183
Repost from پرنسس کانسوئِلا بناناهَمیک
باشه، مفهوم سیاهچاله و سفیدچاله و کرمچاله و مادهتاریک و تاریخ زمان موهومی و گرانش و نسبیت و کوانتوم و ثابت کیهانی و تغییر رفتار فوتونها خارج از دید ناظر و گربهی شرودینگر و نظریه ریسمان و اصل عدم قطعیت و E=mc² و جهانهای موازی و زنجیرهی هستهای رو تا حدودی فهمیدم.
ولی روابط خیلی آدما باهمدیگه توی دانشگاه و محلکار و... رو دیگه اصلا نمیفهمم.
