️✨کــلبـہ دلـتنگی ســتاره️✨
رفتن به کانال در Telegram
✍️ ایــنجا، ڪـلمات حـ♡ـرف دل مـناند… نـوشـتـہ هـایی از ستـ✯ـارہ ، برای دلهـای شبـیـہ ستـ✯ـارہ
نمایش بیشتر1 843
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+147 روز
+8630 روز
آرشیو پست ها
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
این روزا بیشتر از همیشه به این جمله فکر میکنم؛
«هیچ چیز از هیچکس بعید نیست…»
جملهای که همیشه از شنیدنش فرار میکردم.
دلم نمیخواست باورش کنم.
دوست داشتم فکر کنم هنوز آدمایی هستن که فرق دارن،
که حرمت دل رو میفهمن،
که اگه تمام دنیا هم عوض بشه،
اونا عوض نمیشن.
آدمایی که بشه چشم بست و نترسید از شکستن، از جا موندن، از بیارزش شدن.
اما زندگی عجیبتر از چیزیه که فکر میکردم.
آدم یهجایی، یهوقتایی، ناخواسته بعضی جملهها رو زندگی میکنه،
و با گوشت و پوست و قلبش لمسشون میکنه.
و چه تلخه وقتی میفهمی هیچ چیز از هیچکس بعید نیست.
تلختر وقتی که اینو نه از یه غریبه،
نه از یه آدم معمولی،
بلکه از عزیزترین آدم زندگیت یاد بگیری.
از همونی که فکر میکردی با همه فرق داره.
همونی که براش هزار بار به دنیا پشت کردی،
چون مطمئن بودی شبیه هیچکس نیست.
همونی که باور داشتی حتی اگه همه آدمها زخمت بزنن،
اون مرهم میشه، نه زخم تازه.
ولی یه روز میفهمی آدمها،
حتی عزیزتریناشون،
میتونن همون کاری رو با دلت بکنن
که همیشه فکر میکردی هرگز ازشون برنمیاد.
میتونن همون حرفی رو بزنن که روحت رو بلرزونه،
همون رفتاری رو بکنن که شب تا صبح ذهنت رو درگیر کنه.
میتونن کاری کنن که بشینی و ساعتها فقط به این فکر کنی
که چطور ممکنه کسی که اینهمه دوستش داشتی،
اینهمه راحت قلبت رو نادیده بگیره.
و دردناکترین بخش ماجرا همینجاست؛
اینکه آدم فقط از رفتارشون نمیشکنه،
از فرو ریختن تصویری میشکنه
که سالها توی ذهنش ساخته بود.
از نابود شدن اعتمادی که با هزار امید و عشق ساخته شده بود.
از اینکه میفهمه امنیتی که کنارش حس میکرده،
شاید فقط خیال بوده.
بعضی حقیقتها خیلی دیر فهمیده میشن.
این روزا بیشتر از همیشه میفهمم
آدمها رو نمیشه مطلق دوست داشت.
نمیشه برای هیچکس قسم خورد که:
«اون هرگز…»
چون زندگی ثابت میکنه
هرگزها،
یه روز ممکنه اتفاق بیفتن.
و شاید بزرگ شدن همین باشه؛
اینکه بفهمی آدمها همیشه همونطوری که دوست داری نمیمونن.
اینکه یاد بگیری حتی از عزیزترین آدم زندگیت هم
انتظار معصوم بودن نداشته باشی.
چون آدمیزاد، آدمیزاده…
با ضعفهاش،
با تغییرهاش،
با بیرحمیهای ناگهانیش.
و شاید دردناکترین قسمتِ بعضی جملهها همین باشه؛
اینکه یه روز،
از یه جمله تبدیل میشن به زخم…
به حقیقتی که هر شب توی سرت تکرار میشه.
و فکر میکنم دردناکترین قسمتِ فهمیدنِ این جمله،
خودِ جمله نیست.
اینه که بعد از فهمیدنش،
دیگه مثل قبل نمیتونی دوست داشته باشی.
دیگه یه بخشی از قلبت همیشه محتاط میشه.
همیشه یه گوشهی ذهنت میترسه.
همیشه یه صدای آروم توی وجودت میگه:
«حواست باشه…
هیچ چیز از هیچکس بعید نیست.»
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️ سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ حــرف دلـــے ☆
اگه امکانش بود،
آب رو قبلِ خوردن میشستم…
اینقدری که دنیا
طعمِ کثیفِ اعتمادو تو گلوم جا گذاشته…!
جلوِ من از اعتماد حرف نزنید…
من آدمایی رو دیدم
که قسم میخوردن «میمونن»
ولی حتی سایهشونم وقتِ تاریکی جا موند…
اعتماد،
همون گلولهایه
که خودت میسازی،
خودت میدی دستِ یکی،
بعد منتظر میمونی
کِی ماشه رو بکشه…!
بعضیا زخمت میزنن،
بعضیا درسِ عبرت میشن…
ولی اونایی که با اعتمادِ تو بازی میکنن،
دیگه هیچوقت از حافظه ات پاک نمیشن…!
بعضی زخما خوب میشن…
ولی زخمی که از اعتماد بخوری،
تا آخرِ عمر
وسطِ خندههات تیر میکشه…!
و بدون…
بدترین درد،
خنجرِ دشمن نیست…
لبخندِ کسیه
که فکر میکردی
پناهته…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ حــرف دلـــے ☆
اگه امکانش بود،
آب رو قبلِ خوردن میشستم…
اینقدری که دنیا
طعمِ کثیفِ اعتمادو تو گلوم جا گذاشته…!
جلوِ من از اعتماد حرف نزنید…
من آدمایی رو دیدم
که قسم میخوردن «میمونن»
ولی حتی سایهشونم وقتِ تاریکی جا موند…
اعتماد،
همون گلولهایه
که خودت میسازی،
خودت میدی دستِ یکی،
بعد منتظر میمونی
کِی ماشه رو بکشه…!
بعضیا زخمت میزنن،
بعضیا درسِ عبرت میشن…
ولی اونایی که با اعتمادِ تو بازی میکنن،
دیگه هیچوقت از حافظه ات پاک نمیشن…!
بعضی زخما خوب میشن…
ولی زخمی که از اعتماد بخوری،
تا آخرِ عمر
وسطِ خندههات تیر میکشه…!
و بدون…
بدترین درد،
خنجرِ دشمن نیست…
لبخندِ کسیه
که فکر میکردی
پناهته…
✯ ─ ✯ ─ ✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یادش به خیر…
بچگیها، هر وقت مامان میخواست برام قصه بگه، همیشه اولش با یه جمله شروع میکرد؛
«یکی بود، یکی نبود… غیر از خدا هیچکس نبود.»
و من هر بار وسط قصه، با همون کنجکاوی بچگانه میپرسیدم:
«مامان… یعنی چی یکی بود یکی نبود؟ غیر از خدا هیچکس نبود؟»
مامان لبخند میزد…
همون لبخند آروم و امنی که فقط مادرها بلدن.
بعد خیلی ساده میگفت:
«یعنی همه میان و میرن…
همه یه روزی ترکت میکنن…
ولی تنها کسی که همیشه میمونه، خداست.»
اون روزا نمیفهمیدم.
دلم باور نمیکرد آدمی که دوستش داری، بتونه یه روز نباشه.
مگه میشه یکی قولِ «همیشه» بده و خودش اولین نفری باشه که میره؟
بچه که باشی،فکر میکنی اگه کسی واقعاً دوستت داشته باشه، هیچوقت دلت رو نمیشکنه.
ولی بزرگ شدن، یعنی فهمیدنِ حقیقتهایی که دلت هیچوقت حاضر نبود قبولشون کنه.
وقتی تو اومدی توی زندگیم، برای اولین بار حس کردم شاید مامان اشتباه میکرد.
با خودم گفتم:
«این فرق داره…
این آدم، رفتنی نیست.»
فکر میکردم بعضی آدما قراره تا آخر بمونن.
بعضی نگاهها، بعضی صداها، بعضی دستها ،برای رفتن ساخته نشدن.
ولی تو هم رفتی…
و بدتر از رفتنت، این بود که قبلش، امیدِ موندن دادی.
حالا هر بار اون جمله توی سرم تکرار میشه، قلبم میگیره:
«یکی بود، یکی نبود… غیر از خدا هیچکس نبود.»
چقدر این جمله تلخه وقتی معنیش رو با تمام وجودت زندگی کرده باشی.
وقتی دیده باشی آدما چطور میتونن یه روز تمامِ دنیات باشن،
و روز بعد، جوری رفتار کنن انگار هیچوقت نبودی.
آدما عجیبن…
خیلی راحت میگن:
«به خدا دوستت دارم.»
«خدا شاهده بدون تو نمیتونم.»
اما همونا، یه روز کاری میکنن که تا مدتها نتونی خودتو از روی زمین جمع کنی.
انگار اسم خدا برای بعضیا فقط یه قسم سادهست.
فقط کلمهای برای واقعیتر نشون دادنِ دروغهاشون.
و من همیشه با خودم فکر میکنم؛
چطور میشه اسم خدا رو آورد،
اما دلِ یه آدم رو اینقدر بیرحمانه شکست؟
بعضی رفتنها، فقط رفتن نیست.
یه چیزی رو توی آدم میکُشه.
اعتمادش رو…
آرامشش رو…
حتی اون بخش ساده و قشنگِ قلبش رو که هنوز بلد بود بیدلیل دوست داشته باشه.
ولی وسط تموم این خستگیها،
وسط تموم این دلشکستنها،
آدم تازه خدا رو میفهمه.
قربونِ خدای مهربونی برم…
که حتی وقتی تموم دلت رو خرج آدما میکنی و تهش خالی برمیگردی،
باز آغوشش برات بازه.
فقط اونه که وقتی از شدت درد، حتی خودتم خودتو دوست نداری، باز دوستت داره.
عجیبه…
خدا حرف نمیزنه،
ولی آروم میکنه.
دست نداره،
ولی دستت رو میگیره.
آغوش نداره،
ولی پناه میده.
حالا دیگه هر وقت میشنوم:
«یکی بود، یکی نبود… غیر از خدا هیچکس نبود.»
دلم میگیره…
اما تهِ دلم، یه آرامش غریبی هم هست.
چون حالا میدونم…
اگه یه روز همه برن،
باز یکی هست که هیچوقت نمیره؛
خدا…
تنها اسمی که هرچی بیشتر صداش میزنی،
کمتر احساس تنهایی میکنی
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
چه دوستی پاکی دارند کفش ها یکی گم شود دیگری محکوم به آوارگیست..!
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
خدایا…
ای که میگویند فرمانروای آسمانی
ای که نامت را گذاشتهاند
آخرین پناهِ دلهای شکسته
بیا کمی کنار ما بنشین
نه آن بالا، همینجا
میان این همه دردِ بیصدا
خدایا، میگویند تو عادلترینی
اما عدل، وقتی شکمها خالیست
وقتی دستها برای نان میلرزد
وقتی چشمها از شرم پایین میافتد
چه شکلیست؟
خدایا،
آیا هنوز میبینی؟
یا نگاهت از دیدن این همه زخم خسته شده؟
میبینی آدمهایی را که گرگ شدهاند
و گرگهایی که لباس آدم پوشیدهاند؟
میبینی حقیقت را که گوشهای افتاده
و دروغ را که بر تخت نشسته؟
خدایا،
از فقر خبر داری؟
از مادری که شب، گرسنه میخوابد
تا بچهاش سیر شود؟
از بیماری که پول نفس کشیدن ندارد؟
از دزدانی که قانون دارند
و بیگناهانی که محکوماند؟
خبرداری؟!
خدایا،
میدانی وجدانها کی مُردند؟
میدانی انسانیت کِی دفن شد؟
یا فقط صدای فاتحهها به گوشت میرسد
و اصل ماجرا گم شده؟
آزادی را دیدهای
که به نامش خنجر کشیدند؟
عشق را دیدهای
که قربانی هوس شد؟
راستی را دیدهای
که زیر چکمهی قدرت له شد؟
خدایا،
تو که ناخدای این کشتی هستی
چرا اینهمه ترک در بدنهاش افتاده؟
چرا هرچه پارو میزنیم
باز به گرداب نزدیکتر میشویم؟
از تشنگی روحها خبر داری؟
از آرزوهایی که قبل از شکفتن
خشک شدند؟
از طعم تلخ زندگی
که هر روز تلختر میشود؟
خدایا،
گوش داری؟
فریادها را میشنوی؟
نالههایی که شبها
از سقفها رد میشوند
و به آسمان میرسند؟
بوی خون،
بوی جنون،
بوی ترس و ناامیدی
آیا مشامت را نمیسوزاند؟
ما هنوز صدایت میزنیم
نه از سر ایمانِ بیدرد
بلکه از تهِ درماندگی
اگر قرار است سکوت کنی
لااقل بگو
تا بدانیم
به کدام سمت باید گریه کنیم…
به کدام سمت؟!
و با همهی این زخمها،
با همهی این سؤالهای بیجواب،
باز هم آخرِ راه
جز تو کسی را نداریم…
اگر امیدی مانده
از نام توست،
و اگر نفسی هنوز در سینهها جاریست
به لطف توست…
خدایا،
ما خستهایم، اما ناامید نه…
کمکمان کن،
دستِ این جهانِ زخمی را بگیر
و دلهای خاموشمان را
دوباره روشن کن.
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
خدایا…
ای که میگویند فرمانروای آسمانی
ای که نامت را گذاشتهاند
آخرین پناهِ دلهای شکسته
بیا کمی کنار ما بنشین
نه آن بالا، همینجا
میان این همه دردِ بیصدا
خدایا، میگویند تو عادلترینی
اما عدل، وقتی شکمها خالیست
وقتی دستها برای نان میلرزد
وقتی چشمها از شرم پایین میافتد
چه شکلیست؟
خدایا،
آیا هنوز میبینی؟
یا نگاهت از دیدن این همه زخم خسته شده؟
میبینی آدمهایی را که گرگ شدهاند
و گرگهایی که لباس آدم پوشیدهاند؟
میبینی حقیقت را که گوشهای افتاده
و دروغ را که بر تخت نشسته؟
خدایا،
از فقر خبر داری؟
از مادری که شب، گرسنه میخوابد
تا بچهاش سیر شود؟
از بیماری که پول نفس کشیدن ندارد؟
از دزدانی که قانون دارند
و بیگناهانی که محکوماند؟
خبرداری؟!
خدایا،
میدانی وجدانها کی مُردند؟
میدانی انسانیت کِی دفن شد؟
یا فقط صدای فاتحهها به گوشت میرسد
و اصل ماجرا گم شده؟
آزادی را دیدهای
که به نامش خنجر کشیدند؟
عشق را دیدهای
که قربانی هوس شد؟
راستی را دیدهای
که زیر چکمهی قدرت له شد؟
خدایا،
تو که ناخدای این کشتی هستی
چرا اینهمه ترک در بدنهاش افتاده؟
چرا هرچه پارو میزنیم
باز به گرداب نزدیکتر میشویم؟
از تشنگی روحها خبر داری؟
از آرزوهایی که قبل از شکفتن
خشک شدند؟
از طعم تلخ زندگی
که هر روز تلختر میشود؟
خدایا،
گوش داری؟
فریادها را میشنوی؟
نالههایی که شبها
از سقفها رد میشوند
و به آسمان میرسند؟
بوی خون،
بوی جنون،
بوی ترس و ناامیدی
آیا مشامت را نمیسوزاند؟
ما هنوز صدایت میزنیم
نه از سر ایمانِ بیدرد
بلکه از تهِ درماندگی
اگر قرار است سکوت کنی
لااقل بگو
تا بدانیم
به کدام سمت باید گریه کنیم…
به کدام سمت؟!
و با همهی این زخمها،
با همهی این سؤالهای بیجواب،
باز هم آخرِ راه
جز تو کسی را نداریم…
اگر امیدی مانده
از نام توست،
و اگر نفسی هنوز در سینهها جاریست
به لطف توست…
خدایا،
ما خستهایم، اما ناامید نه…
کمکمان کن،
دستِ این جهانِ زخمی را بگیر
و دلهای خاموشمان را
دوباره روشن کن.
✍️سـ✯ـتاره
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
یه وقتایی حس میکنم:
بیشتر از سنم دیدم…
بیشتر از عمرم شکستم…
بیشتر از اونکه باید، فکر کردم…
زود بزرگ شدم…
و خیلی زود دارم پیر میشم…
یه وقتایی انگار یه خستگیِ عمیق
نشسته تهِ استخونهام،
یه خستگی که نه با خواب میره،
نه با گریه کم میشه،
نه حتی با حرف زدن، سبک میشه…
یه جور خستگی که
آدم رو از خودش هم دور میکنه،
از همون «خودِ قبلی»
که سادهتر میخندید،
بیدلیل خوشحال میشد،
و هنوز بلد نبود دنیا
چقدر میتونه بیرحم باشه…
یه وقتایی دلم میگیره
برای اون نسخهی قدیمیِ خودم،
برای دلی که زود نمیشکست،
برای اعتمادی که اینقدر راحت
تبدیل به ترس نمیشد…
من یاد گرفتم
حرفام رو قورت بدم،
احساسم رو پنهون کنم،
و وانمود کنم همهچی خوبه،
حتی وقتی از درون
تیکهتیکه شدم…
یاد گرفتم تکیه نکنم،
چون هر تکیهگاهی
یه روزی یا خسته میشه یا میره…
یاد گرفتم وابسته نشم،
چون دل کندن
سختتر از اونیه که فکرشو میکردم…
کاش کمتر میفهمیدم،
کاش کمتر دل میبستم،
کاش بعضی آدما
هیچوقت وارد زندگیم نمیشدن،
یا حداقل
اینقدر عمیق ازم رد نمیشدن…
دنیا برام
خیلی زود جدی شد،
خیلی زود واقعی شد،
و من…
خیلی زود فهمیدم
همهی قصهها پایان قشنگ ندارن…
ولی با همهی اینا،
یه چیزی هنوز هست…
یه تیکهی کوچیک از امید،
که لجبازانه زنده مونده،
مثل یه ستارهی دور،
که توی تاریکی گم شده،
ولی هنوز
داره میدرخشه…
یه حسی که نمیذاره کامل خاموش بشم،
نمیذاره تسلیمِ این همه تاریکی بشم…
شاید هنوزم
یه جایی توی همین دنیا،
یه حالِ خوبِ ساده
منتظر منه…
و تا اون روز،
من ادامه میدم…
با همین دلِ خسته،
با همین زخمهای پنهون،
با همین امید کمرنگ…
که هنوز،
خیلی آروم…
توی دلم نفس میکشه…
و شاید همین،
برای تموم نشدنم کافیه… 🖤
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
لطفا...!
مواظب دلها باشید
چون هیچ دکتری در دنیا
توانایی درمان یک دل شکسته را ندارد ...
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
لطفا...!
مواظب دلها باشید
چون هیچ دکتری در دنیا
توانایی درمان یک دل شکسته را ندارد ...
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
و عشق، شیرینترین تلخی دنیاست؛
مزهای که نه با گذر زمان کمرنگ میشه
و نه با فراموشی از بین میره.
نه اونقدر تلخه که بتونی انکارش کنی،
نه اونقدر شیرینه که بیهیچ ترسی توش غرق بشی.
یه چیزیه بین خواستن و درد،
بین نگه داشتن و رها کردن.
عشق شبیه قصهای نیست که آخرش رو ندونی؛
بیشتر شبیه یه کتابه که از همون صفحهی اول، تهِ دلت میفهمی قراره یه جاهایی توش بشکنی،
یه جاهایی از خودت بگذری،
ولی بازم صفحه به صفحه میری جلو
آروم، دقیق،
با دستایی که گاهی میلرزن،
انگار دنبال همون لحظه ای هستی که قراره بیشتر از همه درد داشته باشه.
میدونی؟
دل موجود عجیبیه،
عجیبتر از هر چیزی که بشه با منطق توضیحش داد.
نه با حساب جلو میره،
نه با دلیل وایمیسته،
نه به تجربه وفادار میمونه.
گاهی بیهیچ منطقی، فقط انتخاب میکنه بمونه…
حتی وقتی هیچچیز به نفعش نیست.
عشق همیشه حضور نیست؛
گاهی یه جور موندن توی نداشتنه.
یه نبودنی که انقدر تکرار میشه تا تبدیل میشه به بخشی از روزمرگیات…
مثل زخمی که دیگه خون نمیاد،
دیگه دیده نمیشه،
ولی بعضی شبا، تو یه سکوت، بیدلیل، عمیق و ترسناک تو رو میسوزونه تا مرز فرو ریختن .
عشق آدم رو عوض میکنه…
نه یهدفعه، نه با سر و صدا،
آروم، لایهلایه.
یه چیزهایی رو ازت میگیره،
یه چیزهایی رو نشونت میده که قبلش حتی نمیدونستی توی وجودت هست.
آخرش هم نمیمونه، حداقل نه همیشه…
ولی کاری که باید رو میکنه.
ازت رد میشه، اما یه رد عمیق جا میذاره ،ردی که با هیچچیزی پاک نمیشه.
و عشق، همون شیرینترین تلخی دنیاست؛
چیزی که اگه زمان برگرده عقب،
احتمالاً بازم انتخابش میکنی…
با اینکه این بار دقیقتر میدونی قراره کجای دلت بلرزه.
و شاید حقیقت همین باشه؛
قندِ روزهای تلخت،
یه روز میشه نمکِ روی زخمهات.
مرهمِ زخمهات،
آرومآروم میشه دلیلِ اشکهات.
و اون چیزی که قرار بود دوای دردت باشه،
آخرش…
میشه بزرگترین دردت .
و این آخر قصه ای است که هیچ وقت کامل تمام نمی شود.
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
و عشق، شیرینترین تلخی دنیاست؛
مزهای که نه با گذر زمان کمرنگ میشه
و نه با فراموشی از بین میره.
نه اونقدر تلخه که بتونی انکارش کنی،
نه اونقدر شیرینه که بیهیچ ترسی توش غرق بشی.
یه چیزیه بین خواستن و درد،
بین نگه داشتن و رها کردن.
عشق شبیه قصهای نیست که آخرش رو ندونی؛
بیشتر شبیه یه کتابه که از همون صفحهی اول، تهِ دلت میفهمی قراره یه جاهایی توش بشکنی،
یه جاهایی از خودت بگذری،
ولی بازم صفحه به صفحه میری جلو
آروم، دقیق،
با دستایی که گاهی میلرزن،
انگار دنبال همون لحظه ای هستی که قراره بیشتر از همه درد داشته باشه.
میدونی؟
دل موجود عجیبیه،
عجیبتر از هر چیزی که بشه با منطق توضیحش داد.
نه با حساب جلو میره،
نه با دلیل وایمیسته،
نه به تجربه وفادار میمونه.
گاهی بیهیچ منطقی، فقط انتخاب میکنه بمونه…
حتی وقتی هیچچیز به نفعش نیست.
عشق همیشه حضور نیست؛
گاهی یه جور موندن توی نداشتنه.
یه نبودنی که انقدر تکرار میشه تا تبدیل میشه به بخشی از روزمرگیات…
مثل زخمی که دیگه خون نمیاد،
دیگه دیده نمیشه،
ولی بعضی شبا، تو یه سکوت، بیدلیل، عمیق و ترسناک تو رو میسوزونه تا مرز فرو ریختن .
عشق آدم رو عوض میکنه…
نه یهدفعه، نه با سر و صدا،
آروم، لایهلایه.
یه چیزهایی رو ازت میگیره،
یه چیزهایی رو نشونت میده که قبلش حتی نمیدونستی توی وجودت هست.
آخرش هم نمیمونه، حداقل نه همیشه…
ولی کاری که باید رو میکنه.
ازت رد میشه، اما یه رد عمیق جا میذاره ،ردی که با هیچچیزی پاک نمیشه.
و عشق، همون شیرینترین تلخی دنیاست؛
چیزی که اگه زمان برگرده عقب،
احتمالاً بازم انتخابش میکنی…
با اینکه این بار دقیقتر میدونی قراره کجای دلت بلرزه.
و شاید حقیقت همین باشه؛
قندِ روزهای تلخت،
یه روز میشه نمکِ روی زخمهات.
مرهمِ زخمهات،
آرومآروم میشه دلیلِ اشکهات.
و اون چیزی که قرار بود دوای دردت باشه،
آخرش…
میشه بزرگترین دردت .
و این آخر قصه ای است که هیچ وقت کامل تمام نمی شود.
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
غمگینم....
مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم،
که لبخندش،
دیگران را میگریاند....🖤💔
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
غمگینم....
مثل عکسی در اعلامیه ی ترحیم،
که لبخندش،
دیگران را میگریاند....🖤💔
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
به نظر من هیچ نوع عشق و دوست داشتنی خطرناکتر از تظاهر نیست.
اصلاً شاید بدترین نوع دروغ همینه…
اینکه به یکی بگی دوستش داری، ولی ته دلت خبری نباشه.
شیطان با همهی شیطانصفتیاش، جهنم رو به جون خرید، ولی تظاهر نکرد که آدم رو دوست داره. حداقل یه جا صادق بود، چیزی رو که نبود نشون نداد.
اما ما آدما…
خیلی راحت این کارو میکنیم.
راحت ادای علاقه رو درمیاریم، ادای توجه، ادای دوست داشتن.
به قول بهتاش، برای خیانت هزار تا راه هست، ولی هیچکدوم کثیفتر از این نیست که ادای دوست داشتن رو دربیاری.
چون اون لحظه دیگه فقط یه دروغ ساده نیست…
داری با دل یکی بازی میکنی.
واقعاً چرا وقتی یه چیزی یا یکی برامون هیجان داره، سریع اسمش رو میذاریم «دوست داشتن»؟
چرا هر حس خوبی رو با عشق قاطی میکنیم؟
هیجان میاد و میره.
یه مدت حالتو خوب میکنه، بعد آروم آروم فروکش میکنه.
ولی دوست داشتن اگه واقعی باشه، اینجوری یهو تموم نمیشه.
پس چرا خیلی وقتا، درست وقتی اون هیجان میخوابه، حسِ «دوست داشتن» هم کمکم از بین میره؟
چرا یکی که یه روز برامون همهچیز بوده، کمکم تبدیل میشه به یه آدم معمولی…
بعدشم فقط یه خاطره؟
شاید چون از اولش دوست داشتنی در کار نبوده.
شاید فقط حالِ خوبش رو دوست داشتیم، نه خودش رو.
شاید عاشق توجهی شده بودیم که میگرفتیم، نه آدمی که اون توجه رو میداد.
و این وسط، تظاهر کار خودشو میکنه.
آروم، بیصدا، ولی عمیق.
یه جوری که نه خودت میفهمی از کِی شروع شد، نه اون میفهمه دقیقاً کِی تموم شد.
تظاهر امید میده، ولی واقعی نیست.
وابستگی میاره، ولی ریشه نداره.
حرف از موندن میزنه، ولی موندنی در کار نیست.
و شاید بدترین قسمتش اینه که آخرش یکی میمونه با کلی حس واقعی… برای چیزی که از اول واقعی نبوده.
کاش یاد بگیریم فرق هیجان و دوست داشتن رو بفهمیم.
کاش اگه حسی نداریم، اداشو درنیاریم.
کاش قبل از اینکه دل یکی رو درگیر کنیم، با خودمون صادق باشیم.
چون بعضی زخما از نبودن عشق نیست…
از اینه که یکی وانمود کرده بوده که هست.
و دردناکتر از همه اینه که یه روز میفهمی، تو برای یه «نقش» واقعی بودی، نه برای یک آدم.
آره..
همین قدر تلخ.
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
امروز هم باز بین قضاوتها گذشت؛
ولی چیزی که بیشتر از همه تو ذهنم موند،
اون لحظههایی بود که نقابها یکییکی کنار رفتن.
همیشه دلم میخواد تصویری که از آدما تو ذهنم ساختم،
همونقدر قشنگ و سالم بمونه…
کاش هیچوقت واقعیت نیاد خرابش کنه.
کاش آدما همونطوری باشن که فکر میکنیم،
یا حداقل خیلی باهاش فرق نداشته باشن.
ولی حقیقت اینه که
وقتی چهرهی واقعی آدما رو میبینی،
دیگه نمیتونی مثل قبل بهشون نگاه کنی.
یه چیزی ته دلت عوض میشه،
یه حسی که قبلاً داشتی، کمکم کمرنگ میشه…
نه اینکه یهدفعه از بین بره،
ولی دیگه اون حسِ قبلی نیست.
امروز اینو بیشتر از همیشه فهمیدم؛
بعضی شناختها، هرچقدر هم دیر،
بالاخره یه روز خودشون رو نشون میدن.
و با خودشون یه بیداری میارن،
که هم یهکم تلخه، هم لازمه.
با همهی اینا،
بین این همه قضاوت و حرف،
یه فکر هی تو سرم میچرخه:
اینکه ما هیچکدوم قاضی واقعی نیستیم.
شاید امروز خیلیا همدیگه رو قضاوت کردن،
خیلیا حرف زدن،
ولی آخرش یه قضاوت هست که از همه بالاتره.
قاضیِ مطلق، خداست…
همونی که نیتها رو میبینه،
حقیقتها رو میدونه،
و چیزی از نگاهش پنهون نمیمونه.
شاید همین فکره که یه ذره آرومم میکنه؛
اینکه اگه چیزی ناعادلانه گفته شد،
اگه حقیقت یهجا زیر قضاوتها گم شد،
بازم جایی هست که همهچیز درست دیده میشه.
امروز گذشت،
با همهی تلخیِ کنار رفتن نقابها،
با همهی سنگینیِ فهمیدن بعضی چیزا…
و من موندم با یه حس عجیب:
یهکم دلتنگ اون تصویرای قشنگی که از آدما داشتم،
و یهکم نزدیکتر به حقیقتی که دیگه نمیتونم نادیدهش بگیرم
و شاید آخرش همین بماند؛
اینکه قضاوتِ آدمها میگذرد،
اما حقیقت… در سکوتِ نگاهِ خدا، همیشه بینقص میماند،
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
تا حالا شده پناهت، بیپناهت کنه؟
تا حالا شده آدمِ همیشه آرومت، یهدفعه از زندگی به هم بریزه؟
شده دنیای کوچیکِ رنگی و قشنگت، یهشبه سیاه بشه؟
شده آسمون دلت، که پر از ستاره بود، خالی و تاریک بشه؟
شده آدم امن زندگیت، ناامن بشه؟
شده کسی که دلیل لبخندات بود، بشه دلیل اشکات؟
شده قندِ روزای تلخت، بشه نمک روی زخمت؟
شده دوای دردت، خودش بشه درد… دلیل درد؟
شده اونقدر اشک بریزی که دیگه اشکی نمونه؟
چشات بسوزه، ولی اشکی نیاد… فقط یه سنگینی بمونه توی سینهات؟
شده یهدفعه غم چنگ بندازه به دلت، محکم… جوری که نفس کشیدن هم سخت بشه؟
شده حس کنی حتی خدا هم دیگه دوستت نداره؟
بمونی با یه عالمه سؤال بیجواب…
که چرا؟
چی شد؟
کِی اینجوری شد؟
چرا دنیای قشنگم اینقدر زود سیاه شد؟
شده حس کنی پَر داشتی… ولی یکی یکی کندنشون؟
شده حس کنی هنوز زندهای… ولی دیگه زندگی نمیکنی؟
شده بین اینهمه آدم، بیشتر از همیشه تنها باشی؟
حرفت رو هیچکس نفهمه… حتی اونی که فکر میکردی همیشه میفهمه؟
شده دلت یه آغوش بخواد…
نه برای حرف زدن، نه برای توضیح دادن…
فقط برای اینکه یه لحظه آروم بگیری؟
شده از خودت بپرسی:
من کجای راهو اشتباه رفتم؟
چرا سهم من از این دنیا این شد؟
و بدتر از همه…
شده جواب هیچکدوم از این سؤالا رو پیدا نکنی…
و فقط بمونی…
با یه دل خسته، یه ذهن شلوغ، و یه سکوتِ بلند؟
و آخرش…
فقط یه سؤال بمونه رو لبات…
و آخرِ این همه «شده…»، فقط یه «چرا» میمونه…
خدایا…
چرا کاری کردی که فکر کنم…حتی تو هم دیگه دوسم نداری
چرا…
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
☆ دلـنــوشــتــ✍️ـــღ ☆
هیچوقت فکرشم نمیکردم بزرگ شدن اینهمه دلگیر باشه.
فکر نمیکردم یه روزی برسه که زندگی طعم قهوه بگیره؛ همونقدر تلخ، همونقدر تیره… همونقدر سنگین.
همیشه فکر میکردم بزرگ شدن یعنی رسیدن، یعنی آزاد شدن، یعنی ساختن رویاهایی که سالها تو سرم بودن…
ولی حالا بیشتر شبیه گم شدنه.
گم شدن بین یه عالمه راهی که هیچکدومشون حال دلت رو خوب نمیکنن.
باورم نمیشد زندگی اینقدر با غم جور دربیاد…
اینقدر که تنها دلخوشی آدم بشه گذر زمان.
اینکه فقط صبر کنی روزا بگذرن، شبا تموم بشن، شاید فردا یه ذره سبکتر نفس بکشی.
اینکه هی به این در و اون در بزنی، فقط برای اینکه حال دلت یه کم بهتر شه، یه ذره رنگ برگرده به روزات، یه لبخند کوچیک دوباره معنی پیدا کنه.
و حالا من…
یه جوونم که انگار زودتر از وقتش پیر شده.
خسته از این تکرارای بیپایان، از این روزمرگیهایی که یواشیواش آدمو خالی میکنن.
افسردگی شده نزدیکترین چیزی که میتونم خودمو باهاش تعریف کنم…
یه چیزی که بیاجازه اومده و انگار قصد رفتن هم نداره.
هر شب که میخوابم، بیشتر از هر آرزویی، دلم میخواد برگردم…
برگردم به کودکی.
به همون روزایی که بزرگترین درد زندگیم، زخم زانوهام بود.
زخمی که میسوخت، ولی ساده بود… قابل فهم بود…
و از همه مهمتر، خوب میشد.
کاش میشد دوباره همون بچه شد…
با یه دل کوچیک که غما توش جا نمیشدن، با یه خنده که دلیل نمیخواست، با یه امیدی که راحت از بین نمیرفت.
ولی حالا… فقط مینویسم.
شاید نوشتن تنها راهیه که هنوز یه تیکههایی از منو زنده نگه داشته.
همین...
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
✍️سـ✯ـتاره
➩✰♥️✰⇇
🤌🌹@setarehss
از لحاظ روحی مثل اون بچه ایم که سرکلاس بغض کرده و الکی رفته زیر میز دنبال مداد میگرده .!
➩✰❤️✰⇇
💞🌹@setarehss
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
