کازابلانکا
رفتن به کانال در Telegram
458
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
458
بزرگ ترین نقطه ضعفِ دنیا اینه که بفهمن دوسشون داری، پس من از عالم متنفرم، عالمِ من؟ همان تو.
458
بیم آن داشتم که زیاد با تو سخن بگویم، مبادا خسته شوی، و بیم آن داشتم که سکوت کنم؛ مبادا گمان کنی که دیگر برای قلبم مهم نیستی، اما انتظار این نبود که دیگر مال من نباشی!
458
بی محابا دیدگانَش را تقدیم پسرکِ شیرین مقابلش کرد، گویی خورشید چشمانِ او بوسه بر نگاه سرد و خسته اش میزد، بنگاه خورشید تصمیم به غروب گرفت، قلب لرزید؛
به راستی روحش در مقابل آن پریزاد خوش رُخ سجده کنان عبادت میکرد، بی طاقت دستی به گیسوان ابریشمی معشوقه اش برد وُ همانند تار های گیتار، نوازش میکرد طوری که نجوای صدایش را در مغز خود میشنید،
دلبرانه نگاهش را بین آن دو الماسِ ارغوانی، که حریص ترَش میکرد، چرخاند؛ نفس عمیقی کشید... با اهمی گلویی صاف کرد، بزاق دهانَش را با صدا قورت داد گَه گاه با نگاهانِ سنگینَش لبانِ معشوق را شکار میکرد
آهسته لب به سخن باز نمود:
-عجیب است!
کسی توانسته دلِ این شیطانِ خموش را رام کند!!!
تو دین منی، این دین را نه تنها میپذیرم، بلکه با تمام وجود میپرَستَمش...
زبان به لکنت سر به فرو داشت...
-در مقابلت... ناتوانم.... ناتوان....ناتوانم دزیره ی من).
دزیره به افکاره دیوانه وار مغز خود خاتمه داد
قدمی به جلو وا داشت، دستانش را بر صورت اغواگر فرد مقابلش قاب کرد، چشمانشِ را در ان دو کهکشان غرق کرد
+من الان چَشم به نقاشیِ خدا دوخته ام؟ یا به انعکاسِ ماه؟
- سکوت کرد...
دزیره لب به لب دل داده اش نهاد
+ ژنرالِ من... گر ناتوانی، من دیوانه ام).
458
یک سیب افتاد و جهان از قانون جاذبه باخبر شدند ، میلیون ها جسد افتاد ولی بشر معنی انسانیت را درک نکرد
