معشوقه جناب پاریس.
رفتن به کانال در Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
نمایش بیشتر265
مشترکین
+124 ساعت
+47 روز
+5130 روز
آرشیو پست ها
خط باریکی که روی آن راه رفتم، برای دور ماندن از نفرت
برای از دست دادن غم، برای به چنگ آوردن آرزو
و با طمع، سقوط کردم.
وقتی که شاعری ذوق شعر گفتن را از دست میدهد
هنگامی که نقاش بوم های آویخته بر دیوار را با کاغذ می پوشاند
آن وقت که نویسنده نمی تواند قلم را در دست نگه دارد
آن هنگام که نوازنده نمی تواند سمفونی نوت های نواخته شده
را شنونده باشد..
من همان عجزم.
مهم نیست چند بار به عقب برمیگردی
مهم نیست چند بار می بینی دوباره تو نقطه صفری
بالاخره متوجه میشی که زمان کمکت میکنه
حتی اگه پاهات رو قطع می کنه تو بهایی برای از یاد بردن رو پرداخت کردی
واحد پول این سرزمین زمانیه که حکم فرشته مرگ رو داره.
تنهایی به دوش کشیدن خوب یادم داد که باید بگذری اینجا همه چیز از روی اجباره
از نفس کشیدن تا زندگی کردن.
انگار نویسنده کتاب رو نصفه ول کرده باشه
تو میدونی که هرچیزی که تا الان خوندی دیگه ادامه پیدا نمی کنه
پس فقط بهش به عنوان یه تجربه نا تموم نگاه می کنی
خودتو جمع و جور می کنی و کتاب بعدی رو انتخاب می کنی
از فکر شخصیت هایی که باهاشون زندگی کردی بیرون میای و به دنیای جدیدی برای زندگی کردن میری
تمام چیزی که اهمیت داره اینه که دیالوگ های تکراری هیچوقت همون داستان قبلی رو نمیسازن
جلد کتاب رو خراب نکن، داستان تو جور دیگه ای نوشته میشه.
قبرم را به من پس دهید، پتو و قهوه ام را نیز کنار بگذارید
من آمده ام تا مرگ را ببوسم.
