کوچندهٔ اجباری
رفتن به کانال در Telegram
کوچندهی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml
نمایش بیشتر203
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
دست روی سرمان میکشی آقا تک تک
شاهد گفته ام این اشک دو چشم ترم است....
امام رضا جانم...💚🕊️
بعد مدتها یه سر زدم به پیج اینستام
دیدم قدیما چقدر حوصلهی این کارا رو داشتمااا 😶🌫و چقدر دلم تنگ شده 🫠
این بیسکو کیک تولد بیست سالگی هنر دست خودم بود🚶🏻♀️
ذوق رسیدن همهی خریدای نمایشگاه🙈😁
فقط بعضیاشون جاشون رو نیاوردن با خودشون☹️
الاناست که حکم اخراج خودم و کتابام از خونه صادر بشه🫣
Repost from 🏡خانه اهالی روایت انسان
🖤این صدای اذان صبح آنهاست پس از قتل عامی که در چادرهای رفح اتفاق افتاد...
اذانی گریان...
برای گشایش کار مردم مظلوم فلسطین و نابودی رژیم منحوس صهیونیستی دعای فرج بخوانیم...
#ازجانعزیزتر
🆔 @Revayate_ensan_home
دیگر عزیزانی که مشغول تدریس مکالمه (هر زبانی) هستن یا
در کسوت زبان آموزی بودن / هستن
هم اگر نکته ای دربارهی شیوه تدریس مکالمه دارن خوشحال میشم بشنوم😬
عزیزانی که کارشناسی، ادبیات عربی یا مترجمی عربی خوندن
اگر نکته و مسئلهی خاصی دربارهی واحد گفت و شنود به ذهنشون میرسه (اگر خوب بوده براشون چرا و اگر فایده نداشته چرا و هر تحلیل دیگه ای که دارن) دست یاری برسانند به من😬
کتاب ها جاشونو با خودشون میارن😬 (مثل بچهها که روزیشونو با خودشون میارن😂) این کتاب رژیسور که اینجوری فیکس رفت توی این جای خالی، جاش رو مدیون اهدای دو جلد کتاب در سه هفتهی پیش بود😁
Repost from N/a
چاپ جدید کتاب پس از بیست سال ۷۰۰ هزار تومن!! چاپ قبلی؟ ۳۲۰ هزار تومن. (هنوز موجوده اگه ندارید تا هست با تخفیف از سایتها بگیرید.) این فقط یکیشه تازه. اکثر کتابها دارن همینقدر مسخره دورازدسترس میشن. بعد باز بگید چرا وقتی کتاب نخونده داری انقدر کتاب میخری. چون در ایران زندگی میکنیم بزرگواران. :)))))
آدم وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها می رود!
آرزوهایش که محال شد
غرق می شود در خاطراتش...
میلان کوندرا
#مغز_نوشت
حالا به این فکر میکنم که
همیشه قرار نیست چیز جدیدی یاد بگیریم و در جادهی زندگی جلو برویم و آجر روی آجر دانستهها بگذاریم
گاهی هم توقفی اجباری داریم! برای مرور آموختهها....
#مغز_نوشت
سوال دوم این بود
آیا به تو چه ای که پارسال روی دیوار دلم نوشتم هنوز هم مقابل چشمانم هست؟ یا رویش را خاک گرفته؟
آیا میتوانم فکر نکنم به اینکه امتحان بود یا ابتلا؟ و از ماجرا بگذرم؟ نهایتا یکی دو ساعتی غصه و تمام؟ یا نه.... هنوز هم نقش کارشناس پرونده را برمیدارم و راه میفتم دنبال نشانههای ابتلا و یا امتحان و مدام کنکاش و....؟
بلدم صبور باشم و شاکر؟
#مغز_نوشت
عاشورای سال گذشته از مناع الخیر بودن نوشتم
از درسی که از واقعه عاشورا برداشته بودم.
دیروز خدا بیخبر مرا نشاند سر جلسهی امتحان! تا ببینیم درسم را خوب یاد گرفتم یا فراموش کرده ام؟
چیزی که در ظاهر به نظرم خیر بود ، به دیگری داده شده بود.
و او حالا با عذاب وجدان داشت برایم تعریف میکرد.
خندیدم. گفتم که برایش خوشحالم
اما
ذره بین دست گرفتم ببینم نکند دلم چروک شود؟ نکند نیم ساعت بعد با بیحوصلگی جوابش را بدهم؟ نکند رو برگردانم ازش بخاطر این اتفاق؟
اما این فقط سوال اول امتحان بود
تو به سیب زمینی سرخ کرده و کتلت توی دیس ناخونک میزنی، من به ماکارونی کامل دم نکشیده توی قابلمه
ما مثل هم نیستیم😬🚶🏻♀️
