کوچندهٔ اجباری
رفتن به کانال در Telegram
کوچندهی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml
نمایش بیشتر203
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
غروب گفتم شاید غذا از بیرون بگیرم حالم بهتر شه و مغزم افتاد رو دور بهانه گیری از شام خونه اما هرچی اسنپ رو بالا پایین کردم میلم به چیزی نرفت. تو همین حین به خواهرجان خبر یه اردویی رو دادن که خیلی خوشحالش کرد. خیلی. بهش گفتم کاش یه خبر انقدر خوب هم این روزا به من میرسید. خوشحالم برات.
سعی کردم منم دلمو خوش کنم به اتفاقی که آخر شب همون ذوقمم کور شد. حس کردم دیگه دلم روحم روانم هر چی ، مثل یه حلزون رفت تو صدفش. انگار راه حل بهتر رو در این دید که مدتی رو بیاحساس فقط بگذرونه، تا ترک نخوره که این روزها نازک تر از اونه که تحمل این چیزها رو داشته باشه...
#مغز_نوشت
#مغز_نوشت
از هفته پیش منتظر این شنبه بودم. فکر میکردم از اون شنبههاست که آخجون! همه چیز رو طبق برنامه پیش میبرم و انرژی میگیرم برا ادامهی هفته و...
اما صبح با خواب موندن و از دست دادن کلاس ورزش و شنیدن صدای سرزنشگر درون که چرا دوتا آلارم نذاشتی شروع شد. همون صبح تصمیم گرفتم حالا که یه هفته کلاس ورزش تعطیله از فردا هرجوری شده یک ساعت میرم پیاده روی. آقای برادر آخر شب که خواب بودیم بلیط پیدا کرده بود و رفته بود کربلا. بهش غبطه خوردم نه بخاطر کربلا که رزقه و من نداشتم و تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ، بیشتر بخاطر این فراغ بالی که داره و من بعد از همون تابستون کنکور کارشناسی دیگه تجربه ش نکردم. این روزا وسط حرفای روزمره مدام یه چیزی یادم میاد و بهش میگم که از این فرصت بهتر استفاده کنه نه مثل من! لپ تاپ رو که روشن کردم غمی که از هفته پیش ندیده گرفته بودمش بالاخره منو شکست داد. چه ارتباطی بهم داشتن؟ نمیدونم. هرچی بود فرمون رو دست گرفت که اول یه قسمت سریال ببینم بعد مقاله بخونم! البته که بیفایده بود. مثل همهی کارهای دیگهای که از هفته پیش انجام دادم و بهتر نشدم. از همون روزی که درگیر مقایسهی غلط خودم با کسی شدم و احساس بیکفایتی سرتاپامو گرفت و بعد راه رو باز کرد برای همهی احساسات منفی دیگه. از اون روز همش فکر میکنم هیچ دستاورد مفیدی تا این سن نداشتم! نه درس خوندن نه سرکار رفتن نه این همه کتاب خوندن و کلاس شرکت کردن و.... هیچ هیچ. تو ترازوی ارزشگذاری یه میلیگرم هم نمیارزن انگار و الانم هر چی میدوم باز به چیزی نمیرسم و مدام عقبم. بقیه آدما هم گاهی اینطوری میشن؟ چی کار میکنن؟ بعد از سریال یه صوت از یکی از دورههای آموزشی عقب مونده رو گوش دادم بلکه موتورم روشن بشه برای شروع کارا. تازه میخواستم استارت بخورم برا کار اصلی که گوشیم زنگ خورد. از دانشگاه تهران بود و ماجرای ناتمام دریافت گواهی موقت. و بعد از ده دقیقه تماس تلفنی که خدا خیر بده آقای علیمردانی رو که دیگه کاری نمونده برای کمک به پرونده من نکرده باشه، قرار شد به سه جای دیگه زنگ بزنم برای یه تیک ساده تو سیستم و این پروسه دو ساعتی از من وقت گرفت. هرچند پاسخگو هم نبودن و موکول شد به فردا اما من از استرس، فاصله بین تماس ها کاری نمیتونستم بکنم جز الکی تو اینترنت چرخیدن. میخواستم بازم مغلوب کمالگرایی بشم که خب امروز از دست رفت و بیخیال و ظهر شد ایشالا از فردا اما نذاشتم. راحت تر از قبل شکستش دادم. تو راه برگردوندن خواهر جان از کلاس ورزش روتینهایی رو که میشد ، انجام دادم. مثل خوندن سه صفحه قرآن و زیارت عاشورا و یه صوت از یه دوره آموزشی و...
تو یکی از ایستگاههای خط ۶ که آنتن و اینترنتم برگشت ، خبر ازدواج یه دوست ندیدهای رو دیدم که خوشحالم کرد و از اون بیشتر خلاقیتش در دادن این خبر و متنی که تو کانالش گذاشته بود. راستش از اون آدمایی بود که همیشه دوست داشتم بدونم با چه جور آدمی ازدواج میکنه و واقعا کنجکاو شدم. ادامه مسیر هم به شنیدن پلی لیست پاییز ۴۰۱ گذشت. نمیدونم چرا این روزا اینقدر دلتنگم و روحم مدام تو خاطرات پاییز ۴۰۱ پرسه میزنه. شایدم میدونم و دارم انکار میکنم. شاید این آخرین مرحله کنده شدن روحم از چیزیه که به اون پاییز مربوطه و از دستش دادم. آخرین تقلاهای روحم برای وصل موندن حتی به خاطراتش. روان آدمی عجیبه. در عین عمیقترین زخمهایی که خورده میتونه دلتنگ همون چاقوی باعث زخم باشه! گفتم زخم یادم افتاد در جهت افزایش سلامتی باید اقدامی درمانی رو انجام بدم که ازش میترسم. اونقدر که خجالت نکشیدم و دو هفته پیش در آستانه ۲۴ سالگی به دکتر گفتم میترسم و خندید و گفت از این؟ و حالا مدام دارم پشت گوش میندازمش. اینطوری نمیشه باید با یه ترفندی خودمو مجبور کنم انجامش بدم.
عصر شنیدم کسی برداشتی از شخصیتم داشته که ۱۸۰ درجه برعکس واقعیت منه و نمیدونم چه احساسی رو بعدش تجربه کردم. باید بگردم اسمشو پیدا کنم. ولی هرچی بود خوب نبود. آخر شب هم که کسی سنم رو متولد ۶۷ حدس زد باز همون حس اومد سراغم...!
این مدت تو مجلات علمی رشته که دنبال مقالاتم، همش چشمم میخوره به مقالههای گرایش ادبیات عربی. مثلا از مقالههایی که دیدم یکیش تحلیل خطبههای امام حسین در روز عاشورا بود و یکی دیگه تحلیل زیارت عاشورا.ربطی به کارم نداشتن اما یاد خودم افتادم و ذوقی که موقع کشف یه نکته ی معنایی یا بلاغی یا ادبی از ادعیه دارم .پس دانلودشون کردم تا بخونم و برای بار چند هزارم فکر کردم نکنه جای من تو گرایش ادبیات بوده نه آموزش؟ هرچند که از سر و کله زدن با نظریههای آموزشی و.... هم همون قدر ذوق میکنم. به نظرم چارهی زودتر به نتیجه رسیدن برا موضوع پایان نامه ام فقط زمان تعیین کردنه!
روز خود را چگونه گذراندید؟
پای تلفن و در حال پاسکاری بین آدم های مختلف
کار اداری 🐴است
نهمین کتاب ۴۰۳
📕 در جبهه غرب خبری نیست
👤 اریش ماریا رمارک/ مترجم:رضا جولایی
📚 نشر چشمه
📖 ۲۰۲ صفحه
تلخترین کتابی که تا اینجای سال خوندم. حتی از سمفونی مردگان که پارسال تقریبا همهی اعضای حلقه از تلخیش آزرده شده بودن هم تلختر! کتاب در دستهی ادبیات ضد جنگ قرار میگیره و داستانی بر اساس واقعیت از زندگی نویسنده است که در دوران دانش آموزی همراه با دیگر همکلاسیها تحت تأثیر حرفهای میهن پرستانه مدیرشون داوطلب اعزام به جبهه میشن(جنگ جهانی اول). اونجا با واقعیت و چهرهی خشن جنگ روبرو میشن و همهی ارزشهایی که بخاطرش پا به ارتش گذاشته بودند در نظرشون بیمعنی میشه و با نوعی احساس پوچی دست به گریبان میشن. چیزی که برای ما به عنوان خوانندهی ایرانی، عجیبه چون غالبا تنها مواجهه مون با ادبیات در موضوع جنگ ، با کتابهای دفاع مقدس بوده. کتابهایی که پر از احساس شور و حماسه هستن و شخصیتهاشون به دنبال آرمان بزرگی به جبهه رفتن و جنگیدند.
توصیفهای کتاب زیبا و دقیقن جوری که تماما با احساسات شخصیتها و تلخی کتاب درگیر میشید. زیباترین قسمت کتاب هم از نظر من، احساساتی بود که شخصیت اصلی در دوران اولین مرخصیش تجربه میکرد. نوعی حس بیگانگی با شهر و اتفاقاتش.
نمیدونم خوندنش رو به همه پیشنهاد بدم یا نه اما بعدش بهتره یه کتاب با ادبیات متعهد نسبت به جنگ خونده بشه تا تعادل برقرار شه.
#در_جبهه غرب خبری نیست
#اریش_ماریا_رمارک
#نشر_چشمه
#کتاب_خوب_معرفی_کنیم
#روزی_۳۴_صفحه_کتاب_بخوانیم
#معرفی_کتاب
سلام وقت بخیر
من چنتا قسمت مکالمه عربی برای اربعین آماده کردم اگر مقدور بود براتون تو کانالتون بذارید شاید به درد اونایی ک میخوان برن بخوره
ممنونم🙏🏻🌹
https://t.me/khodini/3219
احیانا کسی
کتاب:
نجات از مرگ مصنوعی/ حبیبه جعفریان
رو نداره؟
یا جایی ندیدتش؟
چاپ نمیشه دیگه🫠😭💔
چشم بسته
خیال میکنم
در مسیر مرز
گوشش میدهم
و لبریزم از شوق...
خیال شوق
چقدر
درد
دارد....
#بشنوید
نماهنگ | #من_و_کربلا
🎙 بانوای: #حاج_مهدی_رسولی
📝شاعر: قاسم صرافان
🎞 تنظیم: مهدی شکارچی
🏴 ویژه #اربعین_حسینی ۱۴۴۶
🏷 #اهل_مشایه
🔻 تهیه و انتشار در "معاونت رسانه شهید آوینی #هیئت_ثارالله علیهالسّلام زنجان"
[ @mahdirasuli_ir ]
[ @sarallah_zanjan ]
کلللل کتابخونه م رو ریختم
با این امید که اخجوووون
یه عالمه کتاب جدا میکنم که ببرم مرکز تبادل
و جا برای کتابای جدید باز میشه
اما متاسفانه
فقط سه جلد رو تونستم انتخاب کنم برای بردن به مرکز تبادل
و
استرس هم گرفتم که وای چقدر کتاب نخونده دارم!
🫠😵💫😑
📕 مجموعه سلوک عاشورایی ، منزل دوم: امر به معروف و نهی از منکر
👤 حاج آقا مجتبی تهرانی
📚 نشر موسسه فرهنگی پژوهشی مصابیح الهدی
📖 صفحه ۲۳۲
سلوک عاشورایی یه مجموعه ده جلدیه که در هر جلد از منظری خاص به تحلیل واقعهی عاشورا و قیام امام حسین علیهالسلام میپردازه. متن کتاب درواقع پیاده شدهی سخنرانیهای حاج آقا مجتبی در شبهای محرم سالهای مختلف هست که تلاش شده تا پیاده سازی با کمترین تغییر همراه باشه. همینجا بگم که یکی از نقاط مثبت این مجموعه همین هست که کتاب کاملا لحن سخنرانی داره و خسته کننده نیست. همچنین بنا به عادت منبر و سخنرانی ، ابتدای هر فصل خلاصهای از فصل قبلی ذکر شده که باعث میشه سیر بحث رو گم نکنیم حتی اگر در مسیر خوندن کتاب چند روزی فاصله بیفته.
در این جلد از عینک امر به معروف و نهی از منکر به واقعه عاشورا نگاه شده. بعد از اثباتش به عنوان مهمترین هدف قیام امام حسین و بررسی این موضوع از منظر فقهی ، در نهایت کتاب با بیانی استدلالی و منظم ، به این شبهه پاسخ میده که مگه ایمنی از ضرر و احتمال تاثیر از شروط وجوب امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ پس با وجود این قاعده فقهی قیام امام چطور توجیه میشه در حالی که قیامشون تاثیری در شخص عامل به منکر نگذاشت و نیز امام هم بالاترین ضرر که ضرر جانی هست رو متحمل شدن.
درکل مجموعهی خوبیه و من جلد یکش رو (منزل اول) با عنوان (تعاون و همکاری) سه سال پیش خوندم و بعد ترغیب شدم بقیه رو هم بخونم. پیشنهاد میشود.
#معرفی_کتاب
