نیک
رفتن به کانال در Telegram
243
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-430 روز
آرشیو پست ها
243
دراز میکشم و تو فکر به عکسام نگاه میکنم . مهراد میاد میگه : نیکا قهری ؟
میگم با کی؟
میگه با خودت .
243
از فرط کلافگی مستاصلم. نمیدانم کجا هستم ، نمیدانم چه کسی هستم. دیگرحتی نمیدانم چه کسی هستم. روزها ، آفتاب بالا نمی آید، نمیدانم چرا هوا گرفته است. یا من گرفته ام ، نمیدانم. چیزی گلویم را میفشارد. چیزی که سعی میکنم بفهمم از کجا آمده ؟ چیست ؟ نمیدانم. روزها با خودم میجنگم . شب ها ، تنهاتر ، غمگین تر، و پژمرده ترم. تاریکی قلبم را میفشارد. ستاره ای در آسمان نیست.فکر هایی میکنم که نمیخواهم. چیز هایی هست که نمیخواهم. نخواستن کافی نیست.شاید دیگر خواستن هم کافی نیست. شاید دیگرهیچ چیزی کافی نیست.جایی در درونم ،در عمیق ترین نقطه خالی مانده، حفره ای که دوستش ندارم. کاش تکانی بخورم. سنگین تر از همیشه ام. جسمم نمیکشد ، وزن ترس است که اجزای تنم را به سمت زمین میکشاند و آب میشوم.
_چرا میترسی ؟ از چی میترسی ؟
_نمیدونم، باور کن نمیدونم
_ مطمئنی اسمش اینه ؟ اسمش ترسه؟
_نمیدونم، باور کن نمیدونم
در جغرافیایی ساکن ایستادم . ذهنم از من نیست که میچرخد.سرم را فشار میدهم.
_بالاخره یه روز خفه میشی
_من موتور محرکتم احمق
بغضم گیر کرده است . شب تمامی ندارد. به هر زمان فکر میکنم شب بوده . چرا شب تمام نمیشود ؟
_میدونم مشکل از کجای متنه . نمیدونم چجوری باید حلش کنم
کات به
_میدونم مشکل از کجای داستانه ، ولی نمیدونم چجوری باید حلش کنم.
_ میدونم. ولی باور کن که منم نمیدونم.
243
Repost from نور میآید.
«با این همه! ــ من میخواهم همچنان آزادانه و صمیمانه با تو حرف بزنم؛ دربارهی چیزهایی که برایشان زندگی میکنیم و میمیریم، طوری که انگار تو را بهتر از هر کس دیگری که میشناسی میشناسم.»
