fa
Feedback
empty

empty

رفتن به کانال در Telegram
286
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
باید گوشه‌ی دنجی داشت برای صبح‌های جمعه با صدای شجریان و کتاب شعر که قهوه را آنجا نوشید… نشست و به ذهن اجازه جولان داد! دلتنگ شد برای او که در طول هفته هرچه تصویرش آمد جلوی چشممان پسش زدیم! مرور کرد خاطراتی را که اگر نادیده‌شان نمی‌گرفتیم از پس کارهای روزمره برنمی‌آمدیم! جمعه است دیگر، بگذار کمی بی‌تحرک بنشینیم و در گذشته سیر کنیم… فقط که اشک نیست، گاهی هم به یاد خنده‌اش لبخند می‌نشیند روی لبمان. بس است دیگر، باید چای دم کرد برای بقیه! غم چشم‌ها هم وصل می‌شود به دلگیری غروب جمعه… عشق را جمع و جور می‌کنیم و از فردا باز می‌جنگیم برای زندگی.

چقدر وقتی توی جمع هستم ، تنهاترم ...

خدا یاری‌ کند قلبی را که در آرزوی چیزی‌ست که تقدیرش نیست ...

این روزا هم میگذره اما یه روزی دنبالت میگردن که یا خودت نیستی یا حست...

آنچنان عاشقت شدم که آرزو داشتم کسی این گونه عاشقم شود...

Remix-JadidYe-Darya-Toye-Cheshmate-128.mp37.35 MB

دلم میخواد مامان بزرگ داشته باشم شبا برم خونشون بخوابم و صبح از پنجره ی اتاق حیاط و ببینم ک پر از برف شده

تنها جایی ک می‌دونی سربار نیستی و میتونی هرچقدر ک‌ دلت خواست حرف بزنی ، بدون اینکه کسی را خسته کنی یا مجبور کنی ب شنیدن...

شاید اینجا ، تنها جایی ک میشه حرف زد بدون اینکه قضاوت شد ...

شبت بخیر غمت نیز هم ...

آخرای پاییزه اما هنوز زنده ایم

تا استخوان به تو مبتلایم...

- احساس میکنم یه جای زندگی‌ام راه رو غلط رفتم ولی انقدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. - خواهش می‌کنم این یادت بمونه مارتین؛ اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچ‌وقت برای برگشت دیر نیست! حتی اگه برگشتن ده سال طول بکشه باید برگردی... نگو راه برگشت طولانی و تاریکه! نترس از اینکه هیچی به دست نیاری...

معاشرت با آدمی که حرف دلش رو میزنه و با سیاست رفتار نمیکنه واقعا لذت بخشه...

چه لحظه هایی ک گفتیم مهم نیست و بعدش زدیم زیر گریه ...

دیگه نمیخوام خانم باشم دلم میخواد شاد باشم البته اگر از پسش بربیام ؛ زیاد مطمئن نیستم بتونم ...

کودکیِ ما اینطور گذشت که باید بین «بچه‌ی شاد» بودن یا «بچه‌ی خوب» بودن، یکی را انتخاب می‌کردیم. این دوتا با هم جور در نمی‌آمدند. نمی‌شد بچه‌ی با ادبی باشی و همزمان شادی‌ و سرزندگی‌ات را حفظ کنی. معمولا راه میانه‌ای نداشتیم. بچه‌ی باادب همیشه سرش پایین بود، جلوی بزرگتر حرف نمی‌زد، اطاعت می‌کرد، سرسنگین بود، مثل آقا‌ها/خانم‌ها لباس می‌پوشید! چیزی نمی‌خواست، گلایه نداشت، اعتراض نمی‌کرد و در یک کلام‌، به درون می‌خزید و در خود حبس می‌شد. یک جوری بود که انگار نبود! وجود نداشت. بخاطر همه‌ی این‌ها همیشه تحسین می‌شد. بیشترِ صفاتی که تحت عنوان "ادب" به ما قالب کردند، چیزی جز یک مشت غل و زنجیر و افسردگی و توسری‌خوری نبودند.

تاریکم فردا سراغِ من بیا ...

احترام سن و سال نگه داشتن اشتباهه باید احترامِ احترامو نگه داشت...

دم صبح، دری را که سالها بیهوده باز مانده بود بستم به نظرم از شیرینی‌های بزرگسالی، این است که در و پنجره‌های جهان ذهنی‌ات به دست خودت باز و بسته می‌شوند البته که تمرین هم می‌خواهد پای رفتن پای ماندن و دست‌هایی برای حمایت از خود می‌خواهد