fa
Feedback
گناهِ لیـــلی

گناهِ لیـــلی

کانال بسته

پارت اول رمان صدرا و لیلی 🖤 https://t.me/c/1723775074/5 پایان خوش

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام گناهِ لیـــلی

کانال گناهِ لیـــلی در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 43 083 مشترک است و جایگاه 7 657 را در دسته ایراتیک و رتبه 7 960 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 43 083 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 12 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 277 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -44 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 2.62% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 13.07% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 1 129 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 5 628 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند ملی, صدا, دخترک, آیسا, هخامنش تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
پارت اول رمان صدرا و لیلی 🖤 https://t.me/c/1723775074/5 پایان خوش

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 13 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته ایراتیک تبدیل کرده‌اند.

43 083
مشترکین
-4424 ساعت
-4127 روز
+1 27730 روز
آرشیو پست ها
#part747 🥀گناه‌لیـــلی‌‌

Repost from N/a
sticker.webp0.10 KB

Repost from N/a
-یکساعته لج کرده بست نشسته تو تراس میترسم از سرما سینه پهلو کنه. عصبی روبه بانوغریدم: -پس تو داری چه غلطی میکنی؟ ازپس یه الف بچه برنیومدی؟ باترس سرشو پایین انداخت. -من کی باشم که به خانم امرونهی کنم درسته ایشون کم سن و سالن و همسرشماست آقا. عصبی نگاهش کردم، این همه آدم توی این عمارت بودن نتونسته بودن از پس یه دختر هجده ساله بربیان. -برو به کارت برس خودم میارمش. بانو که رفت به طرف تراس رفتم و درشو باز کردم و دست سینه نگاهش کردم. داشت به گل های توی گلدون میرسید. -معلوم هست اینجا چیکار میکنی؟ بدون اینکه نگاهم کنه جوابمو داد: -مگه نمیبینی دارم به گل ها میرسم. -باید باور کنم بخاطر این گل هاست؟ احیانا به این خاطر نیست که حرفتو به کرسی بنشونی و برگردی به مدرسه؟ نگاه سردی بهم انداخت. چشم‌هاش زیر نور مهتاب برق خاصی داشتن، لجباز بود درست مثل من. -لازم نیست باور کنی، من کارمو میکنم، چه تو بخوای چه نخوای. لحنش آروم بود، ولی طعنه‌اش مثل خنجر نشست ته قلبم. یه قدم جلو رفتم. -نباتم میدونی داری با کی حرف می‌زنی؟ -با همون کسی که فکر می‌کنه چون مرده، همه‌چیز باید طبق میل اون پیش بره! نفس‌مو با حرص بیرون دادم، دستمو رو میز تراس گذاشتم و خم شدم سمتش. -من نمی‌خوام باهات بحث کنم داری خودتو مریض می‌کنی. -خب بشم که چی؟ بالاخره یه چیز باید طبق خواسته من پیش بره. چشام گرد شد. -داری چی می‌گی نبات، مریض میشی دخترکم. لبخند تلخی زد، دستاشو از روی گلدون برداشت و برگشت سمتم. -می‌گم خسته شدم از دعوا، از اجبار، از اینکه همه فکر می‌کنن من یه بچه‌ام. یه قدم دیگه نزدیکش رفتم، اما عقب رفت. -بهت گفتم نزدیکم نشو. صداش لرزید، اما تهش پر از بغض بود. -چرا اینقدر بامن یکی به دو میکنی؟ من دشمن تو نیستم، من شوهرتم. -شوهر؟تاحالا کاری کردی حس کنم شوهرمی؟ تو شوهرم نیستی زندانبانی لب‌هامو روی هم فشار دادم، اونقدر لج کرده بود که هیچ حرفی توی سرش نمی‌رفت. کمرشو گرفتم و به خودم کوبیدمش. -میخوای حس کنی شوهرتم؟ باشه حرفی نمیمونه. لبمو رو لبش فشار دادم که.... https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 https://t.me/+5KRRZLjxehszYjI0 چکاد بااینکه دیوانه وار عاشق نباته ولی سر یه لجبازی نباتشو از خودش دور میکنه و باعث میشه کلی زخم به تن خسته ی نباتش بخوره برای جبران سعی میکنه زخماشو درمان کنه باهاش ازدواج میکنه غافل از اینکه نبات دیگه اون نبات قبل نیست...🥺❤️‍🩹❌

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود می‌شود، مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی..‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه.. گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم.. تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ.. بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده.. جای... چوب فلک بود.. ادامه‌⬇️ https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
. پاشو خانمم . شوهرت برات وثیقه گذاشته ...آزادی! میتونی بری... با شنیدن واژه ی شوهر جوری به سمت مسئول بازداشتگاه چرخید که مهره های گردنش تقی صدا داد. -شوهرم دیگه کدوم خریه ؟ شش سال تمام بود که تنها خودش، خودش را به دندان کشیده بود. ابروهای زن بالا پرید. -شوهر نداری؟ مگه میشه؟ -نه شوهر موهر ندارم شکر خدا ...هرکیه سرکارتون گذاشته . زن پرونده هایش را به دنبال اسمی زیر و رو میکرد. -هیچ وقت نداشتی؟ ذهنش به گذشته پرتاب شد. به آن روزهایی که میشد اسمش را زن گذاشت تا نسبت شوهر داشتن را به او نسبت داد. -اوووو...خیلی سال پیش یه بچه ننه شوهرم بود. -بود یعنی چی؟ طلاق گرفتی؟ -نچ‌.‌‌..گردن کلفت خوش غیرت شوتم کرد تو کوچه ‌...بعد این که واسش زاییدم... بعد به مسخره خندید. -اون که اسمش شوهر نبود، عن آقا! زن بالاخره آن چه به دنبالش میگشت را پیدا کرده و به صورت طلا زل زد. -آقای منصور جهان پوری ..‌.نمیشناسی؟ شوهرت نیست ؟ **** -خیلی طول میکشه تا بیارنش جناب سروان ؟ سروان سرش را از برگه ها بالا گرفت. -نه الان میارنش ...در مورد اموالی که خانومتون سرقت کرده ‌‌‌... منصور با شرمندگی سر پایین گرفت. هیچ وقت چنین شرمندگی را حتی در کابوس هایش هم نمی‌دید. -من جبران خسارت میکنم. سروان مشکوک دست زیر چانه گذاشت. - راستیتش بهت نمیاد حاجی ! انگار یه چیزی اینجا جفت و جور نیست. یعنی هرجور حساب میکنم... -شیش ساله ندیدمش ...ولی زنمه ...من خاک کل شهر و الک کردم واسه پیدا کردنش...حالا اینجا...اینطوری ... حفظ ظاهر پیش این سروان مشکوک شده چه اهمیتی داشت وقتی تمام وجودش در طلب زنی بود که خودش بیرونش کرده بود. -والا چی بگم...اگه شناسنامه نمیدیدم شک میکردم ...انشالله که ... حرفش به پایان نرسیده سربازی نفس زنان در چهارچوب در ایستاد. -جناب سروان ببخشید. کارم واجبه ... منصور سرپا ایستاد. دلش شور افتاده بود . اگر طلا را یک بار دیگر گم میکرد چه خاکی باید به سرش می‌ریخت؟ سرباز نفس بریده ادامه داد. -اون زنه که واسه دزدی تو بازداشت بود فرار کرد جناب سروان. دست مامور همراهش و گاز گرفته و از تو حیاط زده به چاک... این طرف منصور دو دستی فرق سر خودش کوبید. - بدبخت شدم جناب سروان! https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk https://t.me/+gWl5euwPnXZjZWNk #بنرپارت‌رمان‌کپی‌اکیدا‌ممنوع

Repost from N/a
- بوسش نمی‌کنم ممنوعه، بوسش نمی‌کنم ممنوعه، بوسش نمی‌کنم ممنوعه! دارم بدو بدو می‌کنم. شالم از سرم افتاده و چمدونم پشت سر به این طرف و آن طرف کوبیده می‌شه. برای اولین بار به این کشور اومده بودم و کلی هیجان دارم. - عذر می‌خوام... می‌رید کنار؟ مردم را کنار می‌زنم و با دیدن اسمم روی یک مقوا، جیغ می‌کشم و جلو می‌رم. رو به مردی که مقوا رو گرفته بود سر کج می‌کنم و می‌پرسم: - پسرعمو؟! چشم‌هاش رو باریک می‌کنه. - شما ماریا خانوم هستید؟ بلند قهقهه می‌زنم و نمی‌فهمم چطوری خودم را تو بغلش پرت می‌کنم. - بله خود خودمم، وای چقدر خوشحالم می‌بینمت مـــردد! دست‌هامو محکم دورش پیچیدم و چیزی نمی‌گذره که حس می‌کنم مثل یک سنگ سخت شده! تند عقب می‌کشم و معذب پلک می‌زنم. - اووم فکر کنم نباید بغلت می‌کردم، آره؟! با چشم‌های عصبی و فک سخت‌شده جواب می‌ده: - اینجا یک موضوعی هست به اسم محرم و نامحرم، نباید هیچ مردی رو لمس کنید! از جذبه زیادش، محکم آب دهنم رو قورت می‌دم. لعنتی... زیادی‌ هات بود! - خوش اومدی، آبجی. با جمله مردی که پشت سرش بود و تا حالا ندیده بودمش، لبخندم دوباره پررنگ می‌شه. - اوه، ممنونم. اما منظورتون از "آبجی"؟! مادرم یک ایرانی بود و تا حدودی زبان فارسی رو به من یاد داد، اما اینکه تا به حال یک بارم پامو اینجا نگذاشته بودم، باعث می‌ش متوجه خیلی از اصطلاحات و منظورها نشوم. مرد با سر پایین لبخند خجالتی‌ای می‌زنه. - من راننده آقام و منظورم از آبجی این بود که مثل خواهرم هستید. هیجان‌زده دست‌هام را جلو صورتم می‌گیرم و جلو می‌رم. - این یعنی می‌تونم بغلت کنم؟ آخه می‌دونی انقدر ذوق‌زده‌ام که دوست دارم یکی رو محکم فشار بدم و... با هر کلمه و قدمی که رو به جلو برمی‌دارم، مرد سرخ‌تر می‌شه و وقتی به یک قدمیش می‌رسم، پسرعموم از روی کاپشن محکم به آرنجم چنگ می‌زنه و می‌غره: - خیر، نمی‌تونید بغلش کنید! لب‌هام جمع می‌شه و بغض می‌کنم. - چرا؟ خودش گفت مثل خواهرشم. چشم‌هاش رو باز و بسته می‌کنه. حالت صورتش جوریه که انگار به زور داره خودشو کنترل می‌کنه. شمرده شمرده و انگار من یک بچه خنگ باشم، می‌گه: - اما خواهرش نیستید! قبل اینکه چیزی بگم، چمدونم را می‌گیره و ادامه می‌ده: - راه بیفتید، میریم خونه منتظرمونن. مثل جوجه‌اردک دنبالش راه میفتم. قد بلندش باعث شده بود تقریباً دنبالش بدوم. - چطور با اینکه می‌گه مثل خواهرشم نمی‌تونم؟ یعنی واقعا به هیچ‌جای هیچ‌جاش نمی‌تونم دست بزنم؟ حتی صورتش؟! صدای غرشش رو می‌شنوم: - خدایا، خودت به من صبر بده. https://t.me/+ocyb44hHRvg1Yjk8 https://t.me/+ocyb44hHRvg1Yjk8 وااای بچه‌ها بالاخره لینک رمان نقره‌‌ماه رو پیدا کردم براتوووون👆👆🥹🥹😭😭

بریم پارت جدید امروز 😍😍👇🏻

بریم پارت جدید امروز 😍😍👇🏻

بریم پارت جدید امروز 😍😍👇🏻

بچها شما هم قطع و وصلین؟ این کانال پروکسیاش خیلییییی خوب و متصله مخصوصاً تو این اوضاع 👇🏻 https://t.me/+FdXp8Z_qJ8xiYzQ0

#part747 🥀گناه‌لیـــلی‌‌

#part747 🥀گناه‌لیـــلی‌‌

Repost from N/a
sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
-صدای ناله‌هات نذاشت بخوابم، کافور لازمی سِت؟! لب گزیدم و خودم را سرگرم کارهایم نشان دادم. -دو روز دیگه مادر بزرگت می‌ره دوباره جامون جدا می‌شه راحت می‌شی. چرا تهمت می‌زنی؟ خیلی وقت بود اختلاف‌ها ما را از هم جدا کرده بودند. اما حاملگی‌و نیازهای سر به فلک رسیده‌ی من داشت رسوایم می‌کرد. -تهمت؟ فیلم بگیرم از امشب بفهمی تو خواب چطور عین این پسرای نوجوون ناله می‌کنیو وول می‌خوری؟! شرم نداشت که‌. سرخ شده از جا بلند شدم و حمله را بهترین دفاع دیدم. -کافور لازم نیستم. شوهر لازمم که تو خواب ناله می‌کنم... چیزی که ندارم! با غیض رو گرفتم و خواستم از اتاق خارج شوم که مچم اسیر دستش شد. -نشنیدم چی گفتی؟! خواستم دستم را بکشم، اما او محکم‌تر از پیش نگهم داشت. -دکترت چی می‌گفت؟! قرصِ کاهشِ میلِ جنسی خواستی ازش؟! از شرم نگاهش نمی‌کردم. درست اولین رابطه از او حامله شدم و بعدش هم که اتاق‌هایمان جدا شد. -خجالت نمی‌کشی یه طور تا کردی فکر می‌کنن مشکل از منه؟ تو ویارِ عجیب غریب داری، من سرزنش میشم. عاصی به شکمم اشاره زدم. -مشکل داشتی بارِ اول حامله می‌شدم؟! یا تقصیرِ منه ویارم س.کسه؟ مرا سمتِ خود کشید. -چرا بهم نگفتی؟! بندِ لباسم را از سرشانه پایین فرستاد و تب همه‌ی تنم را درگیر کرد. -بخوابونمت رو تختو حالتو جا بیارم یا چی؟ نمی‌خوام فردا فاز بگیری بگی زوری بود. بی‌قرار سر بلند کردم. بچه‌اش مرا دیوانه کرده بود که می‌خواستم موافقت کنم. -نه! نمی‌خوام... مگه اینکه همون زوری بخوای مجبورم کنی! غرورم اجازه نمی‌داد بفهمد هنوز عزیز است و می‌خواهمش. -که این‌طور... انگار از جلسه‌اش مستقیم به خانه و اتاقِ من آمده بود. هنوز کت و شلوار به تن داشت و هنوز هم در این لباس‌ها برایم زیادی جذاب بود. -پس زنِ حامله‌ی من هنوزم خشن می‌پسنده. بندِ دیگر هم از سرشانه‌ام پایین کشید و با صدایی که یک پرده بم‌تر شده بود پچ زد: -فردا وقتِ دکتر داری؟! کلافه از دست دست کردنش سر تکان دادم. -پس مجبوریم همین امروز به تجویزِ دکتر عمل کنیم. گفت‌و... https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 https://t.me/+SkgbEZ5g3PkwNmY0 اختلاف داشتیم وقتی فهمیدم حامله‌ام. حتی اتاق خوابمون از هم جدا شده بود... تا اینکه دکتر بهش گفت میلِ جنسیم به شدت بالا رفته‌و نیازم به رابطه دو برابرِ قبل شده...💦❌

Repost from N/a
_نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون نجوای جدی ایلیا روبه دخترک‌ که می‌خواست صندلی را عقب بکشد دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافته‌‌ی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش می‌درخشید دخترک ماتش برد ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود _ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج می‌ره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت _میز و جمع کن، اکرم خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانه‌ی دخترک هول لرزید _نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود حداقل اینجا میان چشمان کل خدمتکارها سرش شدید گیج می‌رفت هم عرق کرده و هم سردش بود لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته که خان نبیند دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود شهربانو همان روز اول گفته بود.. گفته بود اگر مریض شود می‌شود، مانند زن قبلی خان خان طلاقش می‌دهد و از دِه بیرونش می‌کند مجبور می‌شود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت ابرو گره زد با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک _نوبه‌ی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بی‌جان گرفت چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریده‌اش را پایین انداخت _یه چیزی..‌ می‌خواستم ازتون.‌ معلم دِه.. گفته که می‌خوان‌ موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟ دخترک پربغض گوشه‌ی لباسش را در دست فشرد _ به‌خدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم.. تشر ایلیا. گره‌ی ابروهایش کور شد صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم می‌آمد _کار دارم، دخترجون خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد _به خـ..ـدا دیگه چیزی نمی‌خوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمی‌بینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم می‌کنه هم خودش با قیچـ.. مروارید خودش حرفش را ادامه نداد به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند با چشمان پُر _بی‌چشم و رو‌ نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بی‌بی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد _دیدم دکمه‌ی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید گوشه‌ی لب ایلیا.. بالا رفت. کمرنگ خیره به دو دکمه دو دکمه‌ی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک گونه های دخترک رنگ گرفته بود دخترکِ شیرین! اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود.. لب تکان داد سرد _مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه.. به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون بی‌توجه به پر شدن دوباره‌ی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد چشمانش تیز شد. با تمسخر آستینش را از دست دخترک بیرون کشید _هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبه‌ی بعد عذر و بهونه‌ی محکم‌تری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک منظورش برادر دخترک بود برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود هفته‌ی بعد بی‌توجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید قدم هایش به سمت پله ها _امشب پیش بی‌بی می‌خوابی. کار دارم °°° °°° نیمه شب.. شاپور کلافه یقه‌ی کت نمدی‌اش را بالا کشید _آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمی‌دونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ. غرشش. بی‌حوصله _دهنتو ببند، شاپور از دیشب.. نازدار موطلایی‌‌اش را ندیده بود با آن گونه های همیشه سرخ شاپور هیسی کشید _با اینکه دل شاپور می‌پوسه اما روی جفت چشمام همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگ‌ها ابروهای ایلیا گره خورد خیره به سگ‌هایی که کنار در عمارت پنجه به برف می‌کشیدند انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد _ماشین و نگه‌دار شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که.. نفس میان سینه‌ی پهنش گره خورد با دیدن تن دخترکِ.. بی‌مویی که میان برف ها افتاده بود. بی‌جان لب های کبود شده و.. دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش با دو کف پای خونی‌ای و بریده بریده شده.. جای... چوب فلک بود.. ادامه‌⬇️ https://t.me/+OrGDe2MVzhJjZWZk ❌کپی سریعا پیگری میشه❌

Repost from N/a
-دختره خونریزی داره ایزد چه غلطی کردی؟ آفاق خانوم از دختری میگفت که امانتی خان بابا بود. ایزد دست توی جیب هاش فرو برد و با خونسردی گفت: -زنمه...ادم با زنش چکار میکنه؟ منم همونکار و کردم آفاق خانوم جلوتر رفت و گفت: -اون هنوز بچه ست نره غول از پشت باهاش... آفاق خانوم راست میگفت ،به دخترک تاخته بود. از پشت و بدون آمادگی. از درد به بالش چنگ زده بود اما صدایی از طفل معصوم بیرون نمی‌آمد. همین مظلومیتش مرد رو عاصی کرده بود: -پشت و جلو نداره مادر من دختره زیادی نازنازیه نمیتونه از پس یه سکس معمولی بربیاد نگاه کلافه اش را به اطراف چرخاند تا دخترک را پیدا کند. هنوز گریه های معصومانه ان شب دخترک زیر گوشش بود. حتی گلایه هم نکرده و فقط با ان تیله های طوسی پر اب زل زده بود به مرد تا عذاب وجدان گلویش را ول نکند بعد از ان شب دخترک را ندیده بود: -کجاست ؟...بگو بیاد میخوام ببرمش امشب مهمون دارم بعدش باید به شوهرش برسه از وقتی دخترک به زندگیش آمده بود غذا همیشه آماده و خانه تمیز بود. بدون شکایت خانوم خانه بود اما مرد نامردش بی محلی میکرد. آفاق خانوم با تاسف سری تکان داد: -بسه ایزد ول کن طفل معصوم و خونریزی داره ...بچه نمیتونه حتی بشینه دخترک از توی اتاق صدای مرد را می‌شنید که گفت : -پس چرا طفل معصومت و انداختی تو دامن من؟ فکر کردی حوصله زر زر و بچه داری دارم؟ نفسی گرفت و گفت: -بگو بیاد میخوام ببرمش -دیگه نمیدم ببریش... خیانت کردی تو امانت پسر طلاقش و بده واسش خاستگاری پیدا کردم میخوام شوهرش بدم ایزد انگار دیوانه شده بود. روی دخترکی که دوست نداشت غیرتی میشد با چشمای به خون نشسته به طرف اتاق رفت: -گه خورده ...میخواد شوهر کنه؟ یه شوهری امشب بهش نشون بدم... آفاق دنبال مرد دویید اما در را قفل کرد و دخترک رو با همان طوسی های پر اب گوشه اتاق پیدا کرد: -پس دلت شوهر میخواد...ها؟ با صدای فریادش شانه های ظریف دخترک پرید -ب...بخدا...من نمیخوام... من...من میترسم...جلو...نیا از دیدن اشک های دخترک مرد به خودش لعنت فرستاد همان اشک ها شده بود عذاب وجدان شب های بدون دخترک -که دلت شوهر میخواد ... من امشب یه شوهری به تو نشون بدم دست هایش را زیر تن نحیف دخترک انداخت و به طرف تخت.... https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0 https://t.me/+TrD5Uz1U-eI4MjI0

Repost from N/a
. - با شناسنامه زنت دوست دخترتو بردی هتل داداش؟ منصور با احتیاط آمد سمت در در باز شده اتاق خواب مشترکمان را بست تا صدایش به بیرون درز پیدا نکند خبر نداشت که من توی کمد منتظرش بودم که غافلگیرش کنم ولی حالا خودم غافلگیر میشدم - هیییس... ببر صداتو مارال! الان طلا می‌شنوه مارال هند جگرخوار برایم دل میسوزاند! ببین چقدر بدبخت شده بودم - دیگه شنیدن یا نشنیدنش مگه فرقی برای تو می‌کنه؟ تو که رفتی پی عیاشی منصور یکی یکی کشوها را بیرون میریخت باور نمیکردم که برای پیدا کردن شناسنامه‌ام باشد ولی با اعصاب خوردی گفت - اه کجاست شناسنامه این گامبالو؟ خودم همین‌جا گذاشته بودمش گذاشته بود ولی برداشته بودمش برای آزمایش برای فهمیدن همان چاقی ای که او مسخره اش میکرد - من از روز اول گفتم طلا رو نمیخام رفتین برای من یه دختربچه دبیرستانی گرفتین که چی؟ خبر داشت همین دختربچه دبیرستانی داشت مادر میشد؟ خبر نداشت که آنطور بیرحم گفت - من زن می‌خوام، نه بچه! زنه کاربلد‌. یکی که عشق کنم باهاش بخوابم. نه اینکه بدتر رغبتم بپره! کاش مارال از من دفاع نمی‌کرد طاقت نداشتم بیشتر به بدنم پرت و پلا بگوید - خب داداش طلا هم خوشگله. خوشگل نبود که شب زفافتون کارش به بیمارستان نمیکشید - خوشگل بود ولی واسه یه شب دختره مریضه مارال! یه دختر مریض و مردنی رو برام گرفتین تا منو میبینه هوق میزنه. اینم شد زن؟ دلیلش را فهمیده بودم. همین امروز با آزمایش بتای مثبت تقصیر من چه بود وقتی تخم دو زرده  خودش به دیدن قیافه جذابش حساسیت نشان میداد؟ - یه تهران تو کف منن تا براشون دست تکون بدم. اراده کنم صدتا پلنگ تو تختم قطاره کافیه اراده کنم مارال! اونوقت این دختره‌ بیریخت تا میام سمتش هوق میزنه شیطونه میگه همچین بزنمش که... پس منصورخان جهان پوری دروغ هم بلد بود! جلوی خواهرش میگفت شیطان تا مرز گول زدن میبردش ولی در واقعیت می‌زد خیلی بد هم می‌زد. دستشم که سنگین اصلا جوری می‌زد که شیطان انگشت به دهان میماند توی کمد نزدیک بود که پس بیفتم دکتر گفته بود با این کوچولوهای حساس باید خیلی مراقب باشم منصور بالاخره کارت ملی ام را پیدا کرد همان کارش را راه می انداخت برای اینکه یکی از آن پلنگ ها توی تخت رامش کنند، به هویت من نیاز داشت؟ اسمم روی تخت میرفت و خودم نه - من این چیزا حالیم نیست منصور میخوای آبروی حاج بابا رو ببری؟ دختره رو نمی‌خوای طلاق بده بره - با سر افتاده تو تشت عسل مگه میره؟ نمی‌دونم تو این خونه چی میخوره هر روز چاق تر میشه بذار حاج بابا ببینه عروس گدا گشنه شو! بذار ببینه واسه تک پسر خاندانش چه تحفه‌ نطنزی رو گرفته - اینی که میگی مایه آبروعه. طلاق بده بره خدایی نکرده شکمش بالا بیاد! از این پتیاره وارث دنیا نیاد بهتره واسه خاندان ما افت داره قهقهه های منصور جگرم را سوزاند چطور دلش می‌امد؟ مگر من چه هیزم تری فروخته بودم؟ غیر از این بود که حاج بابای خودش مثل برده مرا خرید و عروس خاندانش کرد؟ - شکمش بالا بیاد؟ از کی؟ از هوا؟ مگه لنگاشو بده به هوا وگرنه من که جای دیگه خودمو سیر می‌کنم از لای درز در کمد میدیدمش داشت به خودش میرسید دکمه سر آستین میبست، مو شانه میزد - آدم مگه خره سینمای بیرون و ول کنه، بیاد توی تلویزیون سیا سفید فیلم ببینه؟ ای وای! عطر!! می‌خواست عطر بزند! الان بود که رسوا شوم. جلو جلو دماغم را کیپ گرفتم تا بوی عطر به مشامم نرسد ولی بی وجدان میلیون میلیون خرج همین میکرد که عطرهایش هر آدمی را مست کند حتی زن حامله‌ ای که توی کمد قایم شده باشد و بخواهد که برود برای همیشه... نت های تلخ و تیز عطرش به دماغم رسید دیگر دست خودم نبود. جوشش معده ام و این رحم وقت نشناس دست خودم نبود - من دارم میرم. داف بلند کردم، طلاااا! نه مثل این زن من که از طلا فقط اسمشو داره فقط مارال این کروات منو ندیدی؟ خدا لعنتش کند.آمد سمت کمد نمیدانستم دماغ و بهم خوردن معده ام را سفت بچسبم یا خودم را مخفی کنم لای کت و شلوارهایش - این صدای چیه؟ بو... بویش... بوی عطر حال بهم زن چند میلیونی اش... چند رگال را کنار زد و تا من را دید چشمانش باز ماند - طلا؟ تو...‌ توی کمد... دیگر دست خودم نبود کاغذ آزمایشگاه را توی سینه اش کوبیدم و دویدم سمت حمام اتاق هوق زدم... همان کاری که او ازش متنفر بود - طلا؟ این کاغذ چیه دادی دست من؟ آمد توی چهارچوب حمام... هم حالش بهم می‌خورد هم لذت میبرد از حال بدم با نیشخند گفت بالاخره فهمیدن چه مرگته؟ فقط سر تکان دادم و دوباره زرداب بالا آوردم با لذت به کاغذ نگاه کرد بذار ببینم خداروشکر مُردنی هستی یا هنوز باید تحملت کنم؟ اخم هایش رفته رفته غلیظتر میشد اینجا نوشته که... که... تو دوقلو حامله‌ای طلا؟ https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0 https://t.me/+RKnFre02Tok2MWU0

تهران انفجار مجدد

بچها شما هم قطع و وصلین؟ این کانال پروکسیاش خیلییییی خوب و متصله مخصوصاً تو این اوضاع 👇🏻 https://t.me/+FdXp8Z_qJ8xiYzQ0